سفارش تبلیغ
صبا
حسادت و تملّق روا نیست، جز در جستجوی دانش . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
بشنو این نی چون حکایت می کند
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
»» خاطرات یک نجات یافته از بهائیت-37

می خواهم حقیقت دیگری را اعتراف کنم
روزهای آخری که دیگر همه اعضای گروه باید برای اجرای برنامه اماده می شدند آقای رضائی از ناهماهنگی گروه رضایت نداشت و سخت دچار نا امیدی شده بود، من برای تشویق او مطلبی نوشتم و از او خواهش کردم هر طور شده اینهمه زحمت را هدر ندهد و برای اجرا حتماً اقدام کنند او پس از خواندن آن قطعه ادبی از من تشکر کرد و گفت سالهاست که مشوقی نداشتم و تو مرا به حرکت واداشتی حس می کنم هر موفقیتی که پس از این داشته باشم به خاطر تشویقهای گرم توست دیگر کسی را دارم که به من انگیزه می دهد و نیازهای روحی مرا اشباع می کند ولی می ترسم که موقت باشد. گفتم چرا موقت؟ آهی کشید و گفت: چون بالأخره تو ازدواج می کنی و در کشور ما متأسفانه ازدواج دختران آنها را از آزادی عمل محروم می کند. گفتم: به فرض که اینطور باشد مگر شما نامزد نداری؟ او که می تواند انگیزه ای برای ترقی شما باشد. آقای رضائی درحالی که مشغول جابجائی خرکهای سنتور بود پنجه هایش را محکم روی سیم ها گذاشت و سکوتی حکم فرما شد آنگاه گفت: می خواهم اعترافی بکنم فقط قبلاً از تو می خواهم مرا ببخشی و ادامه داد، من معمولاً به شاگردان دخترم می گویم نامزد دارم که در طول دوران آموزش رؤیا بافی نکنند و افکاری در سر نپرورانند با تعجب گفتم یعنی اصلاً کسی به عنوان نامزد در زندگی شما نیست؟ گفت چرا دختری هست که دیوانه وار به من علاقه مند است خانواده هم اصراردارند که با او ازدواج کنم اما روحیات او اصلاً با من سازگار نیست، اهل موسیقی نیست، مطمئنم نمی تواند مرا تحمل کند و در زندگی دچار مشکلات زیادی می شویم او فقط به زیبائی اش اهمیت می دهد و هرگز سعی نمی کند به مسائل مهم تری فکر کند گذشته از این من به کسی نیاز دارم که مرا درک کند و برای کارهای شبانه روزیم ارزش قائل باشد، هنرم را دوست بدارد و مرا برای کسب موفقیتهای بیشتر به سمت جلو براند، روحم را اغنا کند. گفتم: به او قول ازدواج داده اید؟ گفت: نه، هرگز. فقط می داند که قرار است به خواستگاریش برویم مادرم با مادرش صحبت کرده. گفتم: اما گفتید که شما را دوست دارد پس می تواند همه تعلقات شما را دوست بدارد. گفت: دوست داشتن او یک دوست داشتن سطحی و یک دل بستگی کودکانه است. حس می کنم او بیشتر شهرت مرا دوست دارد و این آزار دهنده است. گفتم: شما خیلی حساس هستید او به هر حال به شما علاقه مند است اگر می دانید که می تواند زن زندگی شما باشد تامل نکنید. گفت: اطمینان دارم که او با من خوشبخت نمی شود او باید مثل خواهرش با مردی ازدواج کند که برایش لباسهای فاخر و طلاهای گران قیمت بخرد اما من به کسی مثل تو احتیاج دارم کسی که برای چیزهای بهتری ارزش قائل باشد تجمل گرا و اهل فخر فروشی و چشم و هم چشمی نباشد. به او گفتم آزیتا هم دوست من است او هم مثل من است پیشنهاد می کنم به او هم فکری کنید. آقای رضائی گفت: تو با هوش تر از آنی که متوجه منظور من نباشی، گفتم: اگر منظورتان من هستم چنین امکانی اصلاً وجود ندارد، خواهش می کنم در همین جا به این مسئله خاتمه دهید، قبل از شما من قصد داشتم با پسر مسلمانی ازدواج کنم به هم علاقه مند بودیم اما خانواده مخالفت کردند، ما نمی توانیم با غیر از افراد بهائی ازدواج کنیم. گفت اما من مطمئن هستم کسی که تو را بفهمد و بتواند تو را به آن خوشبختی که لایقش هستی برساند پیدا نمی شود ولی من به تمام زوایای روحی تو اشنائی دارم، تو را کاملاً می فهمم و می توانم باعث پیشرفت تو شوم. ما باهم افکار و عقاید مشترکی داریم و می توانیم زوج خوبی باشیم، گذشته از همه چیز مطمئنم هیچکس پیدا نمی شود که تو را به اندازه من دوست بدارد. گفتم: خواهش می کنم تکرار نکنید و اصرار هم نکنید چرا که حتی فکرش را هم نمی توانم بکنم. گفت: اما از خانواده تو بعید است که تا این حد دیکتاتور باشد تو باید در انتخاب سرنوشتت مختار باشی، گفتم: آنها خودشان هم مختار نیستند و سرنوشت خود آنها هم محتوم به اسارتی اجتناب ناپذیر است و از این قضیه اظهار تأسف کردم. او گفت: اگر این همه مطمئن حرف می زنی چرا از این جامعه خارج نمی شوی و سعی نمی کنی در جوامع آزاد تری زندگی کنی؟ گفتم من تسلیم تسلیمم نمی خواهم در این ایام پیری پدر و مادرم باعث عذاب آنها باشم، تحمل می کنم تا زمانی که زمانش فرا رسد. در ضمن اگر بخواهم از این جامعه خارج شوم باید ازدواج کنم چون در غیر این صورت چگونه می توانم تنها و بدون پشتیبان وارد جوامع دیگر شوم. گفت: خوب با من ازدواج کن. گفتم: من اگر تصمیم ندارم ازدواج کنم فقط برای این است که سعی می کنم پولدار شوم تا به خارج از کشور بروم و در آنجا دور از چشم خانواده می توانم رها باشم و آزادانه زندگی کنم. گفت این چیزها که تو می گوئی عملی نیست توئی که قادر نیستی در مقابل خانواده بایستی و بگوئی که مورد انتخابت کیست قطعا در مورد ازدواجی اجباری هم سکوت خواهی کرد به علاوه تو به تنهائی قادر نخواهی بود به پول برسی آن هم آنقدر که بتوانی به راحتی از کشور خارج شوی و من می دانم همه این چیزها که می گوئی از روی نا امیدی و بی انگیزه گی است اما من می توانم تو را به ثروت برسانم تو خودت یک ثروتی، سرمایه ای که مثل معادن طلا بی انتهاست تو را به موفقیت های بزرگ می رسانم فقط همراه من باش و به تقاضای من فکر کن. گفتم این غیر ممکن است خواهش می کنم دیگر هرگز مطرح نکنید. او با ناراحتی گفت: در آستانه رفتنم به تهران مأیوسم کردی مطمئن هستم کنسرت خوبی نخواهد بود. گفتم هیچ چیز به اندازه موفقیت شما در این جشنواره برای من ارزش ندارد، خواهش می کنم فقط به آن روز فکر کنید و سعی کنید موفق شوید گرچه هنر شناسان نادرند و ممکن است شما را به عنوان برنده این جشنواره معرفی نکنند اما از نظر من شما برنده اید. او تشکرکرد و گفت: این دل گرمی ها به من قدرت می دهد اما ای کاش. . . گفتم خواهش می کنم آقای رضائی این قضیه را برای همیشه فراموش کنید اما مطمئن باشید تا زمانی که زنده ام یکی از مریدان و شاگردان ارادتمند شما خواهم بود. افکار بلند شما، کلمات گویای شما، قطعات دلنوازتان مشتری پر و پا قرصی مثل من خواهد داشت. برای همیشه. . .
بعد از سکوت کوتاهی گفت: می خواهم حقیقت دیگری را اعتراف کنم. گفتم: بفرمائید. گفت: نت به نت این قطعات را نیمه شبها وقتی خلق می کردم به یاد تو بودم و از تو الهام می گرفتم از همان روزهای اول تفاوت تو را نسبت به سایر دختران کاملاً حس کردم و کم کم به تو دل بستم ماهها ست که شب و روز به تو فکر می کنم به روح بلند و بزرگت، به تو که کاملی و هر که را که با تو باشد کامل می کنی، تو سرشاری، سرشار از تمام خوبیها، تمام ارزش ها، تمام هنر ها، حرفش را قطع کردم و گفتم: شما شاعر خوبی هستید. گفت: خواهش می کنم رها اینها همه حرفهای دل من است آنها را با شعر مقایسه نکن حقیقت محض است اگر در این اجرا موفقیتی کسب کنم برنده توئی چون روح این قطعات برای توست برای تو که گل این محیط با صفا و الهام بخشی.
داداش امیر مدت کوتاهی بود که به تهران نقل مکان کرده بود او چون خودش نوازنده نی بود و از صدای خیلی خوبی هم بهره مند بود به موسیقی علاقه زیادی داشت با او صحبت کردم و قرار شد در روز اجرای برنامه من هم به تهران بروم. و همه باهم به تالار رفته و شاهد اجرای برنامه آقای رضائی باشیم.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( یکشنبه 89/8/30 :: ساعت 2:10 عصر )
»» خاطرات یک نجات یافته از بهائیت-36

حق نداری اسم «رها» را بیاوری!
دلم می خواست آن روزها دوباره بر می گشت، روزهائی که با عشق و اشتیاق با پرویز درس می خواندیم و به مباحث سیاسی و مذهبی می پرداختیم دلم می خواست او بود تا پیشرفت مرا در موسیقی می دید او بود تا افکارو عقاید آقای رضائی را با او هم در میان می گذاشتم و باهم به بررسی آن عقاید می پرداختیم. نیاز عجیبی به تشویق و تحسین او داشتم اما از همه این چیز ها محروم بودم و با تنهائی خویش می سوختم و می ساختم توانمندیهای من در حدی بود که نمی توانستم آنها را محدود کرده و به اسارت بکشم به ناچار در پی کشف هویت خود و صرف اوقات در جهت مثبت بودم. وقتی در محیط بسته و محصور تشکیلات می دیدم که چگونه تحلیل می روم و هم استعدادهایم در زورگوئی ها و یک بعدی نگری های تشکیلات به تباهی می رود به هنر موسیقی پناه بردم خصوصا که پرداختن به موسیقی مورد تأیید و تأکید تشکیلات بود وکا ر من ظاهراً هیچ گونه مانعی در بر نداشت از آن به بعد آقای رضائی مرتب هفته ای دو مرتبه به منزل ما آمده و به من آموزش می داد. هر بار که به خانه می آمد از پنجره اتاقم به باغهای اطراف نگاه می کرد ومی گفت: این چشم انداز زیبا و رؤیائی ناخودآگاه مرا به سوی خود می خواند، یک روز باید تنبورم را بیاورم و به این مکان بروم جدا« اینجا مثل بهشت است. بهائیان بیشتر روزها دسته جمعی به آن باغها می رفتند و بساط رقص و آواز راه می انداختند. یک روز به آقای رضائی گفتم: روزی که همه بهائیان به این اطراف آمدند شما را هم دعوت می کنم تا با شما اشنا شوند. یک روز آزیتا به خانه ما آمد همان روز قرار بود آقای رضائی هم برای تدریس بیاید با بعضی از خانواده های بهائی تماس گرفتم و گفتم: امروز هم مثل بیشتر روزها به آنجا بیایند و به آنهاگفتم که مربی موسیقی من قرار است به جمع ما بپیوندد و می توانیم از نوازندگی او در فضای آزاد بهره ببریم. با آقای رضائی هم تماس گرفتم و گفتم امروز کلاس را تعطیل کنیم و از ایشان خواهش کردم ساز مورد علاقه خود را بیاورد، پدر و مادرم در جریان همه این برنامه ریزی ها بودند و هنگامی که آقای رضائی هم آمد همراه او و آزیتا به باغهای اطراف رفتیم در بین راه به طور اتفاقی فرهاد داماد بزرگمان ما را دید، او که همیشه بامن کوته فکرانه لج می کرد مستقیماً به دفتر کار برادرها رفته بود و آنها را علیه من و آقای رضائی پر کرده بود و به آنها گفته بود این خط و این نشان اگر بساط دیگری راه نیفتاد این دو نفر آخر به هم دل می بندند این بار دیگر باعث آبرو ریزی خواهند شد. عصر آن روز یکی از برادرها به خانه ما آمد و معترضانه گفت: به چه دلیلی تا این حد با این آقا صمیمی شده ای؟ به او گفتم: اگر او از جوانان هرزه بهائی بود کسی اعتراض نمی کرد اما فقط به خاطر مسلمان بودنش به این مسئله اعتراض می کنید اگر من می خواستم با مسلمان ازدواج کنم و آن همه مشکلات را تحمل کنم با پرویزازدواج می کردم. او گفت: در هر حال این کار، کار درستی نبود. من عصبانی شدم و دیگر کنترل خود را از دست دادم وتمام نقاط ضعف فرهاد را یکی یکی با صدای بلند به زبان آوردم. از حرکات زننده خواهرش گرفته تا اعمال نابجای خود او و گفتم چرا کسی به این چیزها اعتراض نمی کند؟ در همین حین فرهاد وارد شد، او همه حرفهای مرا شنیده بود با عصبانیت به من گفت: خفه شو. گفتم: چرا؟ چون حرف حق می زنم؟ فرهاد به خواهرم گفت: از اینجا می رویم و تا زمانی که رها اینجاست هیچوقت به اینجا نمی آئیم. خواهرم از من دفاع کردو گفت: او که خطایی نکرده چرا اینهمه قضیه را بزرگ کرده ای؟ او هم عصبانی شد و رفت و خواهرم همراه دو فرزندش در خانه ما ماندند این اولین بار بود که اختلافی در جمع خانواده ما پیش می آمد. سلیم تهران بود، وقتی رسید و قضایا را شنید حرفهای مرا قبول کرد و گفت: بعد از این کلاس را در خانه ما برگزار کنید تا دیگر حرفی پیش نیاید. تا چند روز خواهرم خانه ما و فرهاد خانه پدرش بود و بالأخره فرهاد به دنبال خواهرم و بچه ها آمد و آنها را برد اما این ماجرا باعث شد رابطه من و فرهاد برای همیشه کدر شود او به خواهرم گفته بود: دیگر حق نداری اسم رها را بیاوری من هم دیگر به خانه آنها نمی رفتم گرچه پیش از این هم به علت شخصیت دروغ پرداز و بی مایه او کمتر با او روبه رو می شدم. به هزار سختی قضیه را به آقای رضائی گفتم و از او خواهش کردم بعد از این برای تدریس به خانه سلیم بیاید. حدود سه ماه بود که او مرتب به منزل ما می آمد و به من آموزش می داد همه از اینکه بین من و مربی ام روابط پنهانی وجود داشته باشد نگران بودند اما آقای رضائی کسی نبود که از این همه اعتماد خانواده سوءاستفاده کند او در همان روزهای اول گفت: نامزد دارد و قرار است چند ماه دیگر باهم ازدواج کنند. مدتی که این حرفهادر بین بعضی از افراد بهائی زمزمه می شد و به گوش برادرها می رسید سلیم تصمیم گرفته بود از روابط بین من و آقای رضائی کاملاً مطمئن شود و اگر پی برد که مسئله ای در بین هست به آن خاتمه دهد یعنی علاج واقعه قبل از وقوع کند. یک روز در خانه سلیم کلاس داشتیم بچه ها به کلاس رفتند و سلیم و سودابه هم از ما خداحافظی کرده و از خانه خارج شدند و ما کاملاً در خانه تنها بودیم احساس کردم که آقای رضائی راحت نیست و سعی می کند خیلی سریع تر ازهمیشه به کلاس خاتمه دهد. تمرین جلسه اینده را مشخص کرد و با احترام از پدر و مادرم یاد کرد وگفت: به آنها سلام برسانید. در باره پرداخت شهریه صحبت کردم و او تشکر کرد و خداحافظی نمود. بعداً شنیدم که سلیم به برادرهای دیگرم گفته بود: من خیالم از بابت رها و آقای رضائی کاملاً راحت شد. یک روز وانمود کردم از خانه خارج شدم اما از پنجره وارد اتاق شده و در جائی پنهان شده و حرفهای آنها راگوش کردم آنها به جز موسیقی در باره چیزی حرف نمی زدند. بعد از آن روابط ما با آقای رضائی بیشتر شد. سایر اعضأ خانواده هم برای آموزش سازهای مختلف به نزد او می آمدند. بهمن دف را فرا گرفت و برادرزاده های دیگرم ضرب و سه تار را نزد او آموزش می دیدند. پسر سلیم هم با اینکه کوچک بود نوازنده فوق العاده ای در ساز ارگ شده برادر بزرگترم نوازنده نی بود و سالها بود که بدون مربی آهنگهای خوبی می نواخت. در جمع خانواده ارکستر کاملی را تشکیل دادیم و در احتفال جوانان برنامه ای را اجرا کردیم که مورد تشویق همه واقع شد. از آن به بعد باز هم به دام تشکیلات افتادیم. در کمیسیون موسیقی من سرپرست گروه موسیقی بودم ودر عرض چند ماه طوری نواختن سنتور را فرا گرفته بودم که حیرت همه را بر می انگیخت. با پس اندازی که از عروسک سازی برایم باقی مانده بود سنتور خوبی خریدم و از آن سنتور به اندازه جان خود مراقبت می کردم همه عشق زندگی من موسیقی بود و مادرم همیشه می گفت: اگر یک روز صدای نواختن سنتور رها از اتاقش نیاید انگار چیزی را گم کرده ام. پدرو مادرم مشوق واقعی من بودند و بهترین شنونده هائی که از لحظه اول که قطعات گوش خراشی را تمرین می کردم تا بعد که موزون و آهنگین شده بود مرا و سنتور مرا تحمل می کردند. تشکیلات دیگر ما را رها نمی کرد. برای اجرای برنامه های مختلف ما را به شهرهای دیگر می فرستادند شب و روز تمرین می کردیم و دسته جمعی برای اجرای برنامه اماده می شدیم. آقای رضائی مدتی کلاسها را تعطیل کرد و گفت: برای اجرای برنامه در جشنواره فجر در تالار وحدت تهران آماده می شود. من هر روز بدون اینکه به او اطلاع دهم به انجمن موسیقی می رفتم و به تمرین گروه او گوش می کردم، بی نهایت تحت تأثیر قرار می گرفتم، حس می کردم در آهنگسازی بی همتاست و واقعاً هیچکدام از نت هائی که می نوشت تکراری نبود آوازها و تصنیف ها از هارمونی فوق العاده ای برخوردار بودند و ملودیها گویای زبان دل بود. من در پشت پنجره اتاق تمرین آنها داخل راهروی انجمن می نشستم و قطعات را به ذهن می سپردم و از این مسئله هم چیزی به آقای رضائی نمی گفتم. یک شب برادرم امیر او را برای شام دعوت کرد بعد از شام من تصنیف جدید او را برایش نواختم و او غرق تعجب شد و سپس به من گفت: استعداد تو در موسیقی به حدی است که اگر ادامه دهی جزء نادر ترین آهنگ سازان می شوی باورش نمی شد، می گفت: من با جنگ اعصاب این قطعات را به گروه اموزش می دهم و آنها با آن همه تمرین به راحتی و زیبائی تو آنها را نمی نوازند اما تو بدون داشتن نت و از طریق گوشی چگونه توانستی اینها را حفظ کنی و به این خوبی اجرا کنی؟ به او گفتم: آهنگهائی را که او می سازد به اندازه ای می فهمم که گوئی از اعماق وجود خود من برخاسته و گویا با من سخن می گوید به همین دلیل می توانم به راحتی آنها را بنوازم.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( یکشنبه 89/8/30 :: ساعت 2:8 عصر )
»» خاطرات یک نجات یافته از بهائیت-35

برای فرار از رنجهایم به سوی موسیقی کشیده شدم
به شدت غمگین و افسرده بودم بااینکه بهمن دیگر در خانه بود و باتفاق پویا سعی می کردند فضای خانه را پر از نشاط و شادمانی کنند. دائماً خانه پر از مهمان بود و سرگرمی های تشکیلاتی به من فرصت زیادی برای تنها ماندن و فکر کردن نمی داد اما غم سنگینی قلبم را می فشرد و مرا به تنگ آورده بود. یک روز مشغول مرتب کردن انباری بودم که سنتور کهنه ای را دیدم که بعضی از سیمهایش پاره شده بود از همان لحظه به ذهنم رسید که برای فراگیری این ساز اقدام کنمو همانطور که قبلاً گفتم من از نوجوانی کمترین علاقه ای به آهنگهای پاپ و کوچه بازاری نداشتم و به سازهاو آهنگهای سنتی علاقه مند بودم و به پیشنهاد پرویز به سمفونی گوش می کردم و یا بیشتر نوار شجریان و حسام الدین سراج و سایر نوارهای مجاز و ترانه های اصیل ایرانی با صدای خوانندگان قدیمی مثل آقای بنان، آقای قوامی و در بین خانمها پریسا و هنگامه اخوان مورد علاقه ام بود و بر عکس ترانه هائی که اشعار بی معنی و موسیقی کم سطح و بی محتوائی داشت نه تنها نظرم را جلب نمی کرد بلکه برای چند لحظه هم شنیدن آنها را به زحمت تحمل می کردم انگیزه یادگیری یک ساز سنتی بی نهایت مرا به هیجان آورده بو د. اوائل بهار بود که به انجمن موسیقی مراجعه کردم قبلاً در همین انجمن به کلاس خوشنویسی می رفتم و پیشرفت خوبی داشتم اما یکی از دختران بهائی که از رفتار درست اجتماعی بی بهره بود و به بددهنی و بی تربیتی مشهور بود با مدیر انجمن جرو بحث کرد و باعث شد که عذر سایر بهائیان را هم در این انجمن خواستند و هیچ وقت فراموش نمی کنم روزی که مربی خوشنویسی می خواست به شکلی قضیه اخراج شدنم را مطرح کند و قادر نبود. در بین شاگردانش از همه با استعداد تر بودم و همیشه مورد تشویق خاص او قرار می گرفتم. آن روز بعد از نشان دادن تکالیفم حیرت و حسرت مربی ام را بر انگیختم او پس از مکثی طولانی آهی کشید و گفت: خانم دوستی دیروز با آقای مولائی دعوای مفصلی کرد و حرفهای زننده و رکیکی بر زبان آورد ودر بین حرفها به مسلمانان توهین کرد و گفت: همه مسلمانها مثل هم هستند، آقای مولائی هم عصبانی شد و گفت: اگر بهائی ها هم همه مثل تو باشند وای به حال جامعه بهائی حالا این قضیه به گوش مدیر انجمن رسیده او هم گفته: بهائیان در بین خودشان همه این فعالیتها را دارند نیازی نیست وارد این مجامع اسلامی شوند و اذهان و ایمان بچه ها را خدشه دار نمایند و به مربیان و مسئولان هم بی حرمتی و تو هین کنند از این جهت عذر شما را هم خواستند. آقای کلامی از این قضیه اظهار تأسف کرد وگفت: شما یکی از بهترین شاگردان من بودید و من به شما خیلی امید وار بودم حالا هم خواهش می کنم خوشنویسی را رها نکنید. آن روز با ناراحتی زیاد ی از آقای کلامی خداحافظی کردم ودر هنگام خداحافظی بغض کردم و جلوی گریه ام را نتوانستم بگیرم و با گریه انجمن را ترک کردم و حال که برای فرا گیری موسیقی به طور خصوصی به آنجا مراجعه کرده بودم به دیدن ایشان رفتم و درباره مربیان پرس و جو و تحقیق کردم ایشان یکی از بهترین مربیان را که از لحاظ اخلاق کاملاً مورد اعتماد و از لحاظ فن موسیقی مجرب و متبحر بود را به من معرفی کرد.
من و رضائی نزد این مربی جوان رفتم و قرار شد هفته ای دو جلسه به طورفشرده برای آموزش سنتور به منزل ما بیاید. وقتی به خانه برگشتم با پویا مشورت کردم او گفت: من هم تعریف این مربی را شنیده ام وتا جائی که اطلاع دارم در غرب کشور هیچ کس توانائی او را در تعلیم ندارد. آهنگ ساز معروفی است و هر سال کنسرت های بسیار جالبی در تهران و خارج از کشور اجرا می کند بهترین آهنگ سازان و بهترین نوازنده های کشور مثل خانواده کامکارها و عندلیبی ها و بسیاری دیگر اکثراً سنندجی بودند و شنیدم که مربی من هم در سطح آنهاست ودر سنندج مشغول به تدریس است از همان لحظه اول که این مربی جوان را دیدم مسائلی را پیش بینی کردم اما به حدی اعصابم از دست تشکیلات خرد بود و به حدی از آنان عصبانی بودم که دیگر بی توجه به همه چیز تصمیم خود را گرفتم پویا گفت: مثل اینکه می خواهی جریان تازه ای را آغاز کنی؟ گفتم نمی دانم خدا بخیر کند اگر مربی مجرد و مسلمان هفته ای دو روز با من در ارتباط باشد باعث وحشت اطرافیان خواهد شد و برای اینکه اتفاقی نیفتد و در این میان عشقی پدید نیاید و ماجرای دیگری مطرح نشود از قبل مراقبتهای ویژه ای خواهند داشت و حساسیت های لازم را بروز خواهند داد. پویا گفت: درد سرهای تو تمامی ندارد. مطمئنم آقا سلیم مخالفت می کند. گفتم من اگر با موسیقی سرگرم نشوم دیوانه می شوم دختر خاله ها و پسر خاله هایم در تهران قید این دین را زده اندو با اینکه پدرو مادرشان بهائی بودند مسلمان شدند و پله های ترقی را در تحصیل و کسب معارف علمی طی می کنند و من باید مدام ضربه بهائی بودنم را بخورم در این باره دیگر کوتاه نخواهم آمد و کسی نمی تواند با من مخالفتی نماید. روز موعود فرا رسید و آقای رضائی به منزل ما آمد اتفاقاً روز اول سلیم در را برایش باز کرد او هم خودش را معرفی کرده وارد شد و سلیم هم با احترام او را به طبقه بالا هدایت کرد آقای رضائی که روی صندلی اتاق من نشست شروع کرد به بازگوئی احساسش راجع به طبیعت آن اطراف، آنچنان مست و مدهوش طبیعت شده بود که گوئی هرگز با چنین طبیعتی مواجه نشده بود. اخلاق عجیبی که از او مشاهده کردم این بود که او حتی برای چند لحظه چه در زمانی که حرف می زد وچه در هنگامی که به حرف من گوش می کرد، به من نگاه نمی کرد البته نه مثل بعضی افراد که از چیزی هراس دارند و یا می خواهند ظاهراً پاک و با حیا جلوه کنند بلکه عادتاً چنین اخلاقی داشت و برای همین از همان روز اول با او احساس راحتی کردم و او را فردی بسیار محجوب با عواطفی بسیار رقیق و حساس یافتم او هنرمند موفقی بود و موفقیت های پی در پی اش در موسیقی از او فردی کامل و غنی ساخته بود با افکاری بلند و عقایدی عاری از هر عقده و کمبود بزرگ ومتفاوت از دیگران جلوه می کرد. من در روانشناسی افراد تبحر کافی داشتم و توانستم چنین اوصافی را در وجود این شخص بیابم. او قیافه هنرمندانه ای داشت موها و مژه ها و ریش و سبیلش بور بود و چشمان قهوه ای رنگ نافذی داشت. پدر و مادرم وارد اتاق من شده و به او خوش آمد گفتند و به اندازه ای به او احترام گذاشتند که او کاملاً احساس راحتی و امنیت می کرد او یک لحظه به من نگاه کرد و گفت: چه پدر و مادر با محبتی، چقدر با فرهنگ و با شخصیت. من عادت دارم خوبیها و زیبائیها را به زبان آورم در این باره راحتم، از خوبیها باید تقدیر شود و خوبیها و بزرگی ها باید بیان شود. شخصیتهای نادر باید تبلیغ شوند و پدرو مادر شما از آن دسته افرادی هستند که انسان را مجذوب خود می کنند چون روح بزرگی دارند کوته بین و متعصب نیستند و مهربان و صادقند از همان روز اول، کلاس ما که قرار بود یک ساعت باشد بیش از دو ساعت طول می کشید چون آقای رضائی یک ساعت فقط حرف می زد و این یکی از ایرادهای بزرگ او بود، که به ابراز احساساتش نسبت به طبیعت و سایر مسائل اجتماعی می پرداخت، گاهی به حدی ثقیل حرف می زد که من فکرمی کردم از روی کتاب حرف می زند و یا مطالبی را حفظ کرده و کنفرانس می دهد بیشتر وقتها حرفهایش را متوجه نمی شدم و اجباراً فقط تائید می کردم او همیشه می گفت: من در کلاسها فقط به تدریس موسیقی اکتفا نمی کنم باید تمام آن چیز ها را که انسان در طول دوران زندگی تجربه کرده و از مطالعه کتابهای متفاوت بدست آورده به دیگران انتقال دهد و معتقد بود هرکدام از ما قهرمان داستان زندگیمان هستیم و اعتقاد داشت افراد عامی و حتی افراد متخلف نیز قهرمان زندگی خویشند و چرا کسی در کتابها چنین افرادی را به تصویر نمی کشد تا حقیقت زندگی در وجود این افراد و خلاقیتهای منحصربه فرد هرکدام از آنها به نمایش گذاشته شود. اطلاعات عمومی او تقریباً در سطح بالائی بود و همه این اطلاعات را با نکته سنجی های هنر مندانه اش کسب کرده بود. من شب و روز به تمرین پرداخته و در اوج یاد گیری فن موسیقی بودم امااز غم و رنجم کاسته نشده بود.

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( یکشنبه 89/8/30 :: ساعت 2:7 عصر )
»» خاطرات یک نجات یافته از بهائیت-34

گناه من چه بود؟
آن شب که برای من جشن گرفته بودند در دلم آشوبی بر پا بود، به تنهائی پرویز فکر می کردم به اینکه بعد از این چگونه می توانم بدون او بدون خواندن نوشته های خوب او بدون دیدن طراحی های زیبایش و بدون عشق و امید زندگی کنم. از روز بعد که تنها شدم با ناز و نوازش مادرازخواب بیدار می شدم اما چشمانم را که باز می کردم دلم می خواست می بستم و فراموش می کردم که بر من چه گذشته دلم می خواست هرگز بیدار نمی شدم تا غم سنگین گذشتن از پرویز خاطرم را نیازارد،هر غروب از دوری او گریه می کردم و نوشته های خودم را که او تائید کرده بود و از آنها به عنوان شاهکار یاد می کرد بارها و بارها می خواندم. او از من یک قهرمان ساخته بود قهرمانی که قرار است با قومی در افتد و در میدان نبرد یک تنه بر همه فائق آمده و در راه عشقش پیروز شود اما آن قهرمان به چکیدن اشک سردی از مادر بر زمین افتاد و تسلیم شد. با اینکه بی نهایت پرویز را دوست داشتم اما کفه این عشق را آنقدر سنگین نمی دیدم که همه چیز را فدایش کنم اما از اینکه از روز اول با او پیمان دوستی بستم و دل به کسی بسته بودم که قرار نبود با او زندگی کنم پشیمان بودم ولی گناه من چه بود؟ ادامه تحصیل من در دانشگاه، ازدواجم با پرویز و حتی رفت و آمدم با خانواده آقای صالحی و مطالعه کتابهای مورد علاقه ام همه و همه فدای خواست تشکیلات می شد. زندگی من اختیاری نبود و این سرنوشت محتوم من بود. اواخر زمستان را می گذراندیم و برف سنگینی همه جا را سفید پوش کرده بود چند روز بعد مادر پرویز درحالی که از سرما می لرزید با لباس نازکی از خانه خودشان بیرون آمد ومرا که در حال رفتن به کلاس بودم متوقف ساخت و نامه ای به من داد و گفت این آخرین نامه پرویز است، با اشتیاق آن را گرفتم دوست داشتم بدانم بعد از آن ناامیدی و گرفتن جواب منفی چه موضعی گرفته و چه احساسی نسبت به من دارد. از مادر پرویز تشکر کرده و به خانه برگشتم نامه را که خواندم از زندگی سیر شدم او مستقیما به من توهین کرده بود و مرا به حیوانی تشبیه کرده بود که بی اراده است و از صاحبانش فرمان می برد و مرا جزو آن دسته از آدمهایی قرار داده بود که سرنوشتشان را دیگران تعیین می کنند و بعد تشکیلات را طوری برای من تشریح کرده بود که از خودم شرمم شد که بهائی هستم و تا این حد زیر یوغ ستم قرار گرفته ام او ظالم و مظلوم را به یک اندازه محکوم کرده بود و از دل بستگی به من اظهار پشیمانی کرده بود و تصمیم گرفته بود برای همیشه مرا به فراموشی بسپارد و آخر نامه اش را با این بیت به پایان برده بود:
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی مه پیکر او سیرندیدیم و برفت
گوئی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت
بعد از خواندن نامه پرویز از خودم بیزار شده بودم، با زمینه ذهنی که از پیش داشتم حس می کردم اسیر سر سپرده ای هستم که از خود هیچ اراده ای ندارد. به نسیم تلفن کردم و قضیه را برایش گفتم و از او پرسیدم با سیامک چه می خواهد بکند او گفت من به هیچ وجه نمی توانم از سیامک جدا شوم بدون او یک لحظه نمی توانم زندگی کنم به او قول داده ام در هر شرایطی با او ازدواج کنم.
برخورد محفل با نسیم
نسیم چندی بعد تماس گرفت و گفت سیامک به مغازه پدر و برادرهایم رفته و اجازه گرفته که با خانواده به خواستگاری بیاید اما آنها بدون مشورت با من و بدون اینکه اصلاً چیزی به من بگویند به او جواب منفی دادند، مادر و خواهرش به منزل آمدند و از مادرم خواهش کردند که وقتی برای مراسم خواستگاری بگذارند مادرم هم بدون اینکه نظر مرا بپرسد آنها را رد کرده و جواب منفی داد. او گفت من با خانواده درگیر شدم و گفتم: چرا نظر مرا نپرسیدید؟ آنها گفتند ما به تو اجازه ازدواج با اغیار را نمی دهیم و قضیه به محفل کشیده شد. نسیم تقریباً خجالتی و کم رو بود فکر می کردم در مقابل اصرار محفل نمی تواند مقاومت کند و زود تسلیم می شود اما مدتی از او بی خبر بودم تا اینکه در بین بهائیان پیچید که نسیم با یک پسر مسلمان فرار کرده است. به اینهمه شجاعت و شهامت غبطه خوردم و در تعجب بودم که من با آنهمه شجاعت چرا نتوانستم مقاومت کنم و او با آن همه کم روئی و خجالت چگونه دست به چنین کاری زده به عزم راسخ و قلب مطمئن و عاشقش آفرین گفتم و منتظر بودم ببینم بقیه ماجرا به کجا می انجامد چون شنیده بودم که برادرهای نسیم دنبال او می گردند چند روز بعد شنیدم که نسیم و سیامک باهم به محضری رفته و عقد کرده اند و این چند روز در یک مسافر خانه در مشهد بوده اند احتماًل دادم که نسیم مسلمان شده باشد اما به حدی پشت سر او حرف بود و بهائیان به حدی راجع به او بدگوئی می کردند که دلم نمی خواست جای او باشم فقط دعا می کردم که در مقابل زور گوئی های تشکیلات بتواند ایستادگی کند و خوشبخت شود. چرا که می دانستم تشکیلات از تمام توان و ترفند خود برای جلوگیری از این قضیه استفاده خواهد نمود و به راحتی دست از سر نسیم برنخواهد داشت و آنها را دچار مشکلات زیادی خواهد کرد. چون اگر او موفق می شد و این فرهنگ پا می گرفت، شاید راه برای سایر جوانان هم باز می شد و از دستورات سر پیچی می کردند. بالأخره شنیدم که برادرهای نسیم او را از سیامک جدا کرده و با سیامک به شدت درگیر شده اند و تازه از سیامک شکایت کرده اند که او به ربودن دختر مبادرت کرده است. فرصتی یافتم و به نسیم تلفن کردم نسیم فقط گریه می کردو به من اصرار می کرد که به دیدن او بروم به اوگفتم: زیاد صحیح نیست در این وقت و زمان حساس به خانه شما بیایم چون هر اتفاقی بیفتد همه از چشم من می بینند. او گفت: تو که اینقدر ترسو نبودی، تسلیم خواهش او شده و به دیدنش رفتم خانه آنها گوئی تحت نظر تشکیلات بود احساس امنیت نمی کردم. از درو دیوار می ترسیدم و فکر می کردم ممکن است صدای صحبتهای من و نسیم به شکلی به گوششان برسد. هرگز نسیم را تا این حد بیچاره و ماتم زده ندیده بودم مثل کسی بود که همه درها به رویش بسته باشد گاهی از خودکشی حرف می زد، اشک امانش نمی داد به او گفتم چرا اینهمه گریه می کنی؟ تو که توانستی یک بار بند اسارت را پاره کنی بار دیگر هم می توانی ،آنها نمی توانند تو را مجبور به جدائی کنند. نسیم گفت: خانواده من باخانواده تو خیلی فرق می کند اهل منطق و گفتگو نیستند. مرا قرنطینه کرده اند. حتی بدون اجازه آنها حق ندارم به تلفن دست بزنم ودیگر حق برداشتن گوشی را ندارم، به تنهائی حق ندارم از خانه خارج شوم. آنها به خوشبختی من فکر نمی کنند فقط می خواهند طبق دستورات تشکیلات عمل کنند و قسم می خورد که اگر تسلیم تشکیلات شده و از سیامک جدا شود حتی اگر با دیگری ازدواج کرده باشد باز هم با سیامک فرار می کند، نسیم و سیامک مثل دو مرغ عشقی بودند که به اجبار از یکدیگر دور شده و در فراق هم می سوختند آنها باهم ازدواج کرده بودند و تشکیلات با بی رحمی تمام آنها را از هم جدا کرده بود. برادرهای نسیم امکان نداشت بدون مشورت بامحفل دست به کاری بزنند و هر کاری که می کردند با صلاحدید تشکیلات بود. از نسیم پرسیدم تو مسلمان شدی؟ نسیم گفت: می دانی که باید عقد اسلامی می کردم بعد از آن هم سیامک مرا به مشهد برد و در حرم امام رضا (ع) به او قول دادم برای همیشه در کنارش بمانم و همراه و همگام او باشم. نسیم نسبت به دین بی تفاوت بود و برایش فرقی نمی کرد که چه دینی داشته باشد او هم مثل بعضی جوانان در قید و بند دین نبود. نسیم ساعاتی برایم درد دل کرد و دائماً اعضای محفل و سایر عناصر تشکیلاتی را نفرین می کرد، غروب شد و من مجبور شدم به خانه برگردم. قرار بود فردا با او تماس بگیرم وقتی تماس گرفتم مادرش گفت: نسیم رفته مسافرت. باور نکردم و فکر کردم نمی خواهد با من حرف بزند عصر همان روز شنیدم نسیم را به زنجان منزل خاله اش فرستاده اند تا در سنندج نباشد و هیچگونه دسترسی به سیامک و خانواده او نداشته باشد، جریان نسیم نقل مجلس بهائیان شده بود با وجودی که خانواده نسیم از ادامه این ازدواج ممانعت کرده بودند پشت سر این خانوده هم که نتوانسته اند دخترشان را خوب تربیت کنند حرف و حدیث هائی بود. برای من هم ایام به تلخی می گذشت و شنیدم که پرویز در دانشگاه تهران قبول شده و به تهران رفته است سلیم مرا برای همیشه از رفتن به تهران محروم کرد و حتی اجازه نمی داد که یک روز برای دیدن شراره خواهرم به تهران بروم.

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( یکشنبه 89/8/30 :: ساعت 2:3 عصر )
»» خاطرات یک نجات یافته از بهائیت-33

 

ترس بهائیان از عالمان مسلمان
مامان یکباره به گریه افتاد و گفت: خدایا مرا می کشتی و این دم آخر این ته تغاری را در دامنم نمی گذاشتی. با این حرف مادرم بی نهایت ناراحت شدم، من علاقه عجیبی به او داشتم و طاقت چهره غمگین او را نداشتم گوئی خنجری به قلبم فرو رفت گفتم: مامان همه عمر و زندگیم فدای تو. خدا آن روز را نیاورد که تو از من راضی نباشی تو تنها عشق من بعد از خدائی مگر من چه گناهی کردم که چنین آرزوئی می کنی؟ گفت: دروغ می گوئی اگر برایت اهمیت داشتم به حرفم گوش می کردی و مرا که تو را با هزار رنج و زحمت بزرگ کردم کمی به حساب می آوردی و این همه عذاب نمی دادی ای کاش دستم می شکست و اجازه نمی دادم شما اینهمه همدیگر را ببینید. این بود نتیجه اعتماد من؟! من فکر می کردم تو اینقدر عاقل هستی که بدانی ما با اغیار وصلت نمی کنیم نمی دانستم عشق چشمان تو را کورمی کند و همه زحمات مرا هدر می دهد همینطور اینها را می گفت و گریه می کرد او که اشک می ریخت گوئی دنیا به سرم خراب می شد، تحمل یک لحظه اش را نداشتم. گفتم: فدایت بشوم مامان جان عزیز دلم تو بگو بمیر همین حالا می میرم من هم فکر می کردم تو آنقدر منطقی و عاقل هستی که چنین اجازه ای به من بدهی، من که نمی خواهم مرتکب گناه شوم. هجده سالم تمام شده و تصمیم گرفتم ازدواج کنم فقط کسی را که انتخاب کرده ام هم عقیده ما نیست این که خطای بزرگی نیست قابل حل است چرا مسئله را اینقدر بزرگ می کنید؟ مامان گفت: نه رها، بزرگ است خیلی بزرگ تو خودت تشکیلات را می شناسی دیگر برای ما آبرو نمی ماند همه سرزنشمان می کنند از ما بعید است که دختر به مسلمان بدهیم، زحمات پدر و برادرانت را به هدر نده. پرویز گفت: ستاره خانم خواهش می کنم اینهمه خودتان را اذیت نکنید شما خیلی برای من زحمت کشیده اید، من و رها در سایه محبتهای شما توانستیم درس بخوانیم و دیپلم بگیریم واقعاً شما را به اندازه مادر خودم دوست دارم و هیچوقت محبتهای شما را فراموش نمی کنم از بچگی هر وقت مریض می شدم دستان شفا بخش شما مرا شفا می داد اگر شما را دوست نداشتم که اصلاً به سمت رها نمی آمدم من نمی خوام ناراحت شوید فقط اشتباه می کنید این تشکیلات فقط به منافع خودش فکر می کند و افراد را فدای اهداف خودش می کند سرنوشت افراد اصلاً برایش مهم نیست فقط کمی ذکاوت لازم است تا بفهمید من چه می گویم بخدا آنها به آخرت و عاقبت افراد فکر نمی کنند فقط آرزوی مقامات دنیوی و اهداف سیاسی در سر دارند. بازیچه این تشکیلات نشوید اصلاً کدام دین بدین شکل روند تشکیلاتی دارد؟ دین که نباید تابع سیستم تشکیلاتی باشد دین برای قلوب می آید و هر قلبی که آمادگی اش را داشته باشد جذب می شود اینهمه اجبارو افراط و تفریط لازم نیست. اینها همه خدعه و نیرنگ سران تشکیلات است اینها از دین برای بازار گرمی استفاده کرده اند از اسم دین استفاده کرده اند تا راحت تر بتوانند در قلب مردم نفوذ کنند شما را به خدا این همه خودتان را اسیر تشکیلات نکنید. مادر مثل دیگی که راه نفسش را بسته باشند یکدفعه منفجر شد و از جا برخاست و گفت: این رها و این شما هر کاری دوست دارید بکنید اما رها به تو بگویم من خودکشی می کنم من که به اندازه کافی زندگی کرده ام به اندازه کافی رنج کشیده ام، اشک ریخته ام، می خواستم روزهای آخر عمر را بدون ناراحتی و عذاب بگذرانم که تو نگذاشتی دیگرطاقت ندارم شب و روزم سیاه باشد و برای بدبخت شدن آخرین فرزندم دائم غصه بخورم و گریه کنم دیگر چشمانم سو ندارد. او را بوسیدم و گفتم: الهی فدای چشمانت شوم مامان جان من غلط کنم که باعث مرگت شوم اگر صد جان داشته باشم همه را فدای یک تار مویت می کنم اگر واقعاً راضی نیستی من هم مجبورم بپذیرم نگاهی به پرویز کردم و گفتم: مرور زمان شاید ما را به هم برساند اما فعلاً مجبورم به تو پاسخ منفی بدهم. مادرم گفت: مرور زمان مگر مرا بکشد بعد. گفتم خدا نکند هر چه شما بگوئی مامان من حرفی ندارم. پرویز با ناراحتی گفت: جا زدی رها؟ گفتم این تو بودی که کارها را خراب کردی آخر این چه حرفهائی بود که در کنار مادرم زدی؟ مگر نمی دانی او چقدر حساس است؟ تو از همین الان همه عقایدت را ابراز کردی بعد به ظاهر می گوئی من کاری به عقاید تو ندارم خب هرکس باشد می فهمد که بعد از ازدواج چقدر روی من مؤثر خواهی بود. وقتی می خواستم از اتاقش خارج شوم گفت رها این اتاق را به عشق تو ساختم. گفتم قسمت نبود مرا ببخش.
آن روز با مادرم از خانه پرویز خارج شدیم و من به مادرم قول دادم که برای همیشه فکر ازدواج با پرویز را از سرم بیرون کنم و برای همیشه با او قطع رابطه نمایم تا کم کم او را فراموش کنم برای اینکه مادرم ناراحت نشود منتی هم براو نگذاشتم و طوری رضایت دادم که گوئی از صمیم قلب راضیم اما فراموش کردن پرویز به این سادگی نبود من به او امید داده بودم و حال با قساوت تمام شانه بالا انداختم و بی تفاوت از او گذشتم. اما چاره ای نداشتم نفرت بهائیان از مسلمانان و یا بهتر بگویم وحشت بهائیان از مسلمانان به حدی بود که مطمئن بودم مرا از خانواده بخصوص دیدن مادرم محروم می کند. بهائیان فقط در صورتی با مسلمانان رفت و آمد دارند که مطمئن باشند هیچ خطری آنها را تهدید نمی کند و ضمناً می توانند بهائیت را تبلیغ کنند و باعث تبلیغ افکار بهائی گری شوند. آنها فقط با افراد کاملاً بی سواد و عامی صحبت می کردند و من هیچ وقت ندیدم که یک بهائی با یک عالم مسلمان بنشیند و از بهائیت حرفی بزند می دانستند که محکوم می شوند لذا اصلاً با عالمان و تحصیل کردگان و خصوصاً روحانیون هیچگونه بحثی پیش نمی کشیدند. برای اینکه مادرم غصه نخورد در کنار او خودم را شاد و بی تفاوت نشان می دادم اما به محض اینکه تنها می شدم زخم دلم تازه می شد و جانم شعله می کشید. خبر منصرف شدن من از ازدواج با فردی مسلمان به گوش خواهر و برادرها رسید. سلیم و سودابه همه را دعوت کردند و جشن کوچکی به راه انداختند، یک نوار شاد کردی گذاشتند و همه اعضای خانواده به رقص و پایکوبی پرداختند همه با من مهربان شده بودند و می گفتند امتحان دیگری از سرت گذشت از این امتحان هم سربلند بیرون آمدی جامعه بهائی به تو نیاز دارد تو با هوش و پر کار و پر انرژی هستی ومی توانی باعث ارتقای امر و مفید به حال جامعه بهائی باشی حیف است که تو از دست بروی می دانستم بیشتر این خوشحالی ها از آن جهت است که باز در تشکیلات سری بلند کنند و بگویند ما یکبار دیگر ثابت کردیم که چقدر به بهائیت پایبندیم این فخر فروشی ها و سبقت جستن ها و رقابت کردن برای تشکیلاتی بودن، فرهنگی بود که خود تشکیلات عمداً آن را طرح ریزی و رواج داده بود چون مقوله ایمان امری بود که به اعتقادات قلبی افراد مربوط می شد اما تشکیلاتی بودن یعنی در راستای اهداف سیاسی و اداری سیاستگذاران قدم برداشتن، یعنی با نماز خواندن و روزه گرفتن و سایر مسائل عبادی مذهبی که به ایمان مربوط می شد کسی کاری نداشت و بااینکه می دانستند اکثر جوانان اهل نمازو روزه نیستند هیچگونه اعتراضی نمی کردند و هیچ فشاری روی آنها نبود اما به محض اینکه بر خلاف دستور تشکیلات عمل می کردند مثلاً در جلسات شرکت نمی کردند و یا طبق دستورات سیاسی روز پیش نمی رفتند با اعتراض شدید روبه رو می شدند.

 

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( یکشنبه 89/8/30 :: ساعت 2:1 عصر )
»» خاطرات یک نجات یافته از بهائیت-32

ما مهره سیاستمداران بزرگیم
دوباره به محفل احضار می شوم
آنها مرا به محفل احضار کردند و من از این دستور سرپیچی کردم، یکبار دیگر پیغام دادند باز هم نرفتم، یک شب دیدم به خانه ما آمدند و جلسه را در خانه ما برگزار کردند، از همه طرف به من حمله کردند خواهر و برادرها از یک طرف و خواهش مظلومانه و ملتمسانه پدر ومادرم هم از طرف دیگر مرا در تنگنا قرار دادند و من راهی جز فرار از آن وضعیت نداشتم آنها را با عصبانیت ترک کرده و به اتاقم رفتم و گفتم اگر مخالفت کنید با او فرار می کنم. یاد حرف برادر بزرگم افتادم که قسم خورده بود باازدواج من مخالفت نکند. فردای آن شب به خانه برادرم رفتم و گفتم مگر قول نداده بودی خودت ما را عقد کنی حالا وقتش رسیده بیا و ما را به عقد هم در آور. بدون مخالفت اما با ناراحتی پذیرفت با پرویز و مادرش و برادر بزرگم به یک محضر رفتیم و قضیه بهائی بودن مرا گفتیم، قرار بود به علت اختلاف عقیده دو عقد صورت بگیرد یکی عقد اسلامی و دیگر عقد بهائی اما آن محضر به این کار تن نداد و گفت دختر هم باید مسلمان شود وگرنه عقد باطل است به یک محضر دیگر رفتیم ولی آنها هم از این کار امتناع کردند، با ناامیدی به خانه برگشتیم. وقتی به خانه رسیدم متوجه شدم غم و ماتم از در دیوار خانه می بارد خانه ای که همیشه پر از شلوغی و نشاط و صمیمیت بود به غمکده ای می مانست که عزیزی را از دست داده باشد. مادرم دیگر با من مهربان نبود، پدرم ساکت شده و غرق تفکر واندوه بود. برادران و خواهران مرا از خود می راندند، در خانه احساس غریبی می کردم تحت فشار همه جانبه بودم، سلیم با ناراحتی گفت: این را می گویم که بعداً گله ای نباشد و نگوئی که نگفتی، اگر تو با پرویز ازدواج کنی رفت و آمدی با تو نخواهیم داشت، هیچکدام از ما به خانه ات نخواهیم آمد و اگر زمانی به بن بست خوردی و کار به طلاق کشید حق برگشتن نداری. گفتم مشکلی نیست من همه اینها را قبول می کنم همیشه دری هست که انسان احساس بیچارگی نکند و آن درگاه خداست. پرویز که این مقاومت مرا دید عاشق تر از پیش شده بود داخل حیاط منزلشان یک اتاق ساخت که ساختن آن ده روز بیشتر طول نکشید بعد از سفید کاری همه قسمتهای در و دیوار آن را با طراحی های خود پر کرده بود حتی سقف آن را هم طراحی هائی از طبیعت به طور ماهرانه ای کشیده بود، یک روز با مادرم به خانه آنها رفتیم و مادر پرویز با مهربانی از ما استقبال کرد و مرا که موجب تغییر عقیده پسرش نسبت به ملحق شدن به ضد انقلابیون شده بودم از صمیم قلب می بوسید و محبت می کرد بعد اتاقی را که پرویز ساخته بود به ما نشان داد خیلی شاعرانه و هنرمندانه بود طراحی های او نظیر نداشت پیرمردی را در کنج اتاق طراحی کرده بود که خیلی شبیه به پدرم بود و هرکدام از چروک اطراف چشم و پیشانی اش یک دنیا سخن داشت و خستگی طول عمر و سپری کردن ایام سخت زندگی در نی نی چشمانش پیدا بود. یک کاریکاتور از من کشیده بود که درشتی چشمان مرا در صورتم به نمایش گذاشته بود و مژه های بلند مرا عروسک وار و خوش حالت تا ابرو ادامه داده بود. مامان درحالی که این طراحی زیبا را نگاه می کرد گفت: این دو تا دیوانه شده اند فکر می کنند به همین راحتی است، فردا که بچه دار شدند و بچه ها هزار و یک خواهش از آنها داشتند به غلط کردم می افتند. من گفتم: مامان بالأخره من نفهمیدم مخالفت شما به خاطر اختلاف عقیده ماست یا مسائل دیگر؟ گفت: همه چیز، روبه پرویز کرد و گفت: تو اجازه می دهی رها بچه هایش را بهائی کند و به درس اخلاق و سایر جلسات بفرستد؟ پرویز گفت: من یاد گرفتم خودم راهم را انتخاب کنم بچه ها هم باید خودشان راهشان را انتخاب کنند نه من نه رها نباید آنها را وادار به پیروی از راه خود کنیم. مامان گفت اما ما بچه ها را از دو سه سالگی به مهد کودکهای خودمان می فرستیم، تشکیلات برای آنها برنامه های مخصوصی دارد و از همان کودکی چیزهائی را که باید یاد بگیرند یاد می گیرند و وقتی به سن پانزده سالگی رسیدند خودشان بدون اصرار و دخالت دیگران تسجیل می شوند. گفتم: مامان پس من چرا راغب نبودم که تسجیل شوم؟ مامان آهی کشید و گفت: تو از بچگی سرکش و یاغی بودی بعلاوه زمان بچگی تو جنگ بود و تو هم به مهد نرفتی و هم درس اخلاق را مرتب شرکت نکردی. پرویز خندید و گفت: با این حال آخرش این بچه سرکش خوب رام شد. درس و تحصیل را هم فدای راهش کرد. چشمان مادر پرویز خیلی ضعیف شده بود پزشکان احتمال نابینا شدن او را می دادند مادر پرویز دستی به هر دو چشم خود کشید گفت: ستاره خانم این مسائل همه حل می شود دعا کنید خدا سلامتی بدهد همه ما بنده یک خدائیم و همه فقط او را می پرستیم چه فرقی می کند از چه راهی. مامان گفت اتفاقاً آمدم بگویم این وصلت اصلاً به صلاح نیست. اختلاف پیش می آید هنوز هیچی نشده برادرهای رها با او حرف نمی زنند. مادر پرویز گفت: نه این چیزها قبل از ازدواج است بعد از عروسی دلشان نرم می شود آنها هیچ وقت از خواهرشان دست نمی کشند. مامان گفت: نه در بین ما اینطور نیست که کسی به حرف محفل گوش نکند اگر بدون اجازه محفل با مسلمان وصلت کند دیگر غریبه است و ادامه داد من خودم دو تا خواهر داشتم که با مسلمان ازدواج کردند همه فامیل با آنها قطع رابطه کردند و الان سالهاست که دیگر آنها را ندیده ام. پرویز گفت این که بدتر است اگر با آنها رفت و آمد می کردید شاید همسران آنها را هم به طرف خودتان می کشیدید. مامان گفت: مسلمان بهائی بشو نیست. همان روز اول دامادمان خواهرم را به مکه برد و او را توبه داد و برای همیشه او را از ما گرفت. مامان درباره خاله ها حرف می زد آنها در همدان زندگی می کردند و هردو مسلمان شده و من یکی از آنها را که به مکه رفته بود و شدیداً مؤمن و معتقد به اسلام بود ندیده بودم. خانواده من درباره خاله هایم به حدی بد گفته بودند که من ناخود آگاه آنها را دوست نداشتم بد گوئی خانواده ام فقط روی اعتقادات آنها بود که از آنها به عنوان رانده شده نالایق و سیاه دل یاد می کردند و معتقد بودند که آنها را خداوند دوست نداشته و رستگار نکرده و به این آئین راه نداده است. مامان در حین صحبت صادقانه و ساده منشانه حقایق درونش را بروز می داد و مثل بهائیان تحصیل کرده تعلیم دیده با سیاست حرف نمی زد. پرویز گفت: من قول می دهم که با رها هیچ کاری نداشته باشم او هر طور دوست دارد می تواند زندگی کند و قول می دهم او را به مکه نبرم و با شوخی گفت: چون پولش را ندارم اما او دختر با استعدادی است هرگز نباید درسش را رها کند تلاش می کنم که او را برای ادامه تحصیل به دانشگاه بفرستم او باید به دانشگاه برود و برای خودش کسی شود و ادامه داد من هم بالأخره به حرفهای رها رسیدم و از راهی که انتخاب کرده بودم منصرف شدم دیگر هیچ وقت وارد مسائل سیاسی نمی شوم و تصمیم دارم فقط درس بخوانم تازه متوجه شدم ما آدمها مهره سیاستمداران بزرگیم آنها ما را مثل مترسک هر طور که دوست دارند می رقصانند و به هر سو که می خواهند می برند و ما بی جهت به جان همدیگر افتاده ایم و همدیگر را می کشیم.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( یکشنبه 89/8/30 :: ساعت 1:48 عصر )
»» خاطرات یک نجات یافته از بهائیت-31

شستشوی مغزی کودکان توسط بهائیان
همچنان به فعالیتهای مذهبی خود ادامه می دادم، معلم مهد کودک بهائیان شدم و برای اداره مهد کودک حقوق ناچیزی از طرف تشکیلات می گرفتم که بیشتر آن را صرف نیازمندان می کردم چرا که نیاز مادی نداشتم و با نیت پاکی قصد خدمت به بچه ها را داشتم اما برنامه هائی که به من می دادند تا به بچه ها بیاموزم کاملاً در راستای شستشوی مغزی آنها بود و من به عینه می دیدم که چگونه از سه سالگی کودکان را نسبت به اسلام و مسلمانان بد بین می کردند و چگونه مغز کوچک آنها را با خرافات و اوهامی که ارمغان دستاورد بهاء و عبدالبهاء بود پر می کردند و چگونه با آوردن مثالها و بیان داستانهایی آنان را از خارج شدن از بهائیت می ترساندند و با این ترس و وحشتی که دردل کودکان از انتخاب راهی به جز راه بهاءمی انداختند و با وحشتی که آنان از طرد شدن و اخراج شدن از خانه و خانواده داشتند شعار بی اساس تحری حقیقت را سر می دادند و به ظاهر وانمود می کردند که بهائیان در پانزده سالگی پس از تحری حقیقت می توانند راه خود را انتخاب نمایند و این تحری حقیقت چه شعاری بود درحالی که هیچ کدام از بهائیان حق نداشتند با مسلمانان ازدواج کنند، حق نداشتند کتابهای سایر جوامع را مطالعه کنند، حق نداشتند کتابهای ردیه را که بیشتر بهائیان مسلمان شده آنها را نوشته بودند مورد مطالعه قرار دهند، از کثرت کلاسهای متفرقه که همه آنها اجباری بود وقت نداشتند به تحقیق در شناخت سایر مذاهب بپردازند و به حدی آنها را سرگرم نموده و علیه اسلام که راه خدا بود تبلیغات سوء داشتند که دیگر تحری حقیقت معنی و مفهوم حقیقی خود را از دست می داد و من که مربی آن کودکان بی گناه بودم از آموزش بعضی از قسمتها پرهیز می کردم، مثلاً بذر نفرت و کدورت نسبت به مسلمانان رادر دل کوچک آنها نمی کاشتم و چون خودم با خانواده آقای محمد صالحی آشنا شدم ونظرم نسبت به شیعیان عوض شده بود کودکان را از این خصومت و نفرت بر حذر می داشتم و این برنامه ها درحالی بود که شعار دوستی و مودت و محبت با همه مذاهب و ملل شعار دیگر بهائیان بود و اینهمه نفرت و خشم را نسبت به مسلمانان کسانی تزریق می کردند که دم از صلح عمومی و وحدت عالم انسانی می زدند.
تمام اوقات من پر بود، درس می خواندم و در اوقات فراغت به فعالیتهای هنری می پرداختم، کارهای هنری را دوست داشتم و از هر هنری بهره ای برده بودم، گلدوزی و کوپلن دوزی می کردم و عاشق قالیبافی نیز بودم. یک نقشه بیجاری ریز بافت انتخاب کردم که نقشه پشتی بود آن نقشه را به دلخواه تغییر دادم تا تبدیل به یک فرش سه متری شود، همه حتی فرشبافهای متبحر با این کار مخالفت می کردند و می گفتند امکان ندارد و حتماً فرش ناقص می شود. اما من با سماجت توانستم طرح مورد علاقه ام را پیاده کنم و دو تخته فرش بزرگ با نقشه زیبای بیجاری بافتم که همه رنگها را هم به دلخواه خودم تغییر داده بودم. گلهای رز برجسته ای داشت و پرندگان زیبائی که می شد صدای آوازشان را از دل طبیعت فرش شنید. رابطه ام با پرویز در حد یک رابطه دوستانه و سالم ادامه داشت. یک زمستان دیگر را پشت سر گذاشتم و ایام عید به تهران رفتم و در آنجا عروسک سازی را یاد گرفتم وقتی به خانه آمدم انباری بزرگ داخل حیاط را تبدیل به کارگاه عروسک سازی کردم. سرمایه اولیه را از برادرم گرفتم اما طولی نکشید که توانستم آن سرمایه را به جریان انداخته و کسب درآمد کنم پدر و مادرم هم در مواقع بیکاری به من کمک می کردند. دو، سه نفر از دختران همسایه را هم به کار گرفته بودم برای بازار یابی و خرید پارچه های مورد نیاز مجبور بودم به تنهائی به تهران رفته و از بازار لوازم مورد نیاز را تهیه و برای فروش عروسکها هم سفارش بگیرم و برای من این سخت ترین مرحله کار بود، محیط تهران آلوده بود و من می ترسیدم زمانی این تلاش برای کار و کسب در آمدی شرافتمندانه منجر به خدشه دار شدن حیثیت و آبرویم شود گرچه هیچ اتفاق خاصی نیفتاد اما مردم انتظار نداشتند دختری در سن و سال من تا این حد فعال و با همت باشد، می دیدم که بعضی ها سعی می کنند وارد زندگی خصوصی من شوند و از آن سر در آورند، بعضی ها در صدد دوست شدن و سوء استفاده بر می آمدند و من از این مسائل سخت آزار می دیدم به همین دلیل چند ماه بعد وقتی پارچه ها همه تبدیل به عروسک شد دیگر به این کار ادامه ندادم در حالیکه در آمد نسبتاً خوبی داشت. یکسال دیگر گذشت پرویز دیگر تصمیم گرفته بود به خواستگاری بیاید و دائم اصرار می کرد که با ازدواج با من موافقت کن و اجازه بده به خواستگاری آمده خانواده را مجبور کنیم تا به چنین وصلتی راضی شوند و من می دانستم که با مخالفت شدیدی روبرو خواهیم بود، به او گفتم می دانم که در گیری شدیدی با خانواده خواهیم داشت، پرویز خندید و گفت: جنگ جنگ تا پیروزی ومرا تشویق کرد که اگر تو بااین ازدواج موافق باشی اگر مرا دوست داشته باشی هیچکس نمی تواند ما را از رسیدن به همدیگر منع کند بالأخره یک روز به همراه مادرش به خواستگاری آمدند، پدر و مادرم مخالفت کردند و صحبت این خواستگاری به برادرانم در آلمان و آفریقا هم رسید. من مصمم بودم که با او ازدواج کنم اما برادر و خواهر ها سخت مخالفت کردند به حدی که مرا تهدید به قطع رابطه می کردند و می گفتند او مسلمان است، کم کم عقاید تو هم سست می شود و دیگر اجازه ات در دست یک فرد مسلمان می افتد و نمی توانی به فعالیتهای تشکیلاتی ادامه دهی و بالأخره این اختلاف عقیده منتج به طلاق می شود و پرویز قول می داد که مخالفتی با هیچ کدام از فعالیتهای من نداشته باشد اما مخالفتها روز به روز بیشتر می شد، پرویز با برادرها ساعتها بحث می کرد و به نتیجه ای نمی رسیدند. من به برادرها گفتم مخالفت شما بی فایده است من تصمیم دارم با او ازدواج کنم. چند سال است با او رفت و آمد دارم و او را کاملاً می شناسم و به هم علاقه مندیم و دین نباید باعث شود که من به آرزوهای مشروعم نرسم. پرویز به من وعده های خوبی می داد می دانستم که آینده خوبی خواهد داشت او خیلی با استعداد بود ومی توانست مرا هم رشد دهد می دانستم در کنار او به موفقیتهای بزرگی می رسم. من مثل بهائیان دیگر یک بعدی نمی اندیشیدم و موفقیت را فقط در کسب مقامات تشکیلاتی نمی دیدم، برادرها و زن برادرهایم برای اینکه مرا از این ازدواج منصرف کنند دست به دامن محفل شدند و فکر می کردند من به روی حرف آنها حرف نخواهم زد

 

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( یکشنبه 89/8/30 :: ساعت 1:47 عصر )
»» خاطرات یک نجات یافته از بهائیت-30

روح بی تاب من و تصوف
مهدی صحبت می کرد و من سراپا گوش بودم او پسری لاغر اندام با قدی متوسط بود، صورت گرد وخوش فرمی داشت که با کمی ریش بیضی شکل جذاب شده بود چشمان درشتش به پدر و ترکیب کوچک بینی و دهان او به مادر شباهت داشت، پیراهن آبی رنگی روی شلوار سورمه ای و پارچه ای انداخته بود، مهدی حدود بیست و چهار ساله بود و پس از فارغ التحصیل شدنش در رشته مهندسی مکانیک در نیروی انتظامی استخدام شده بود اما به علت بسیجی بودنش در تمام مدت تحصیلش همه او را بسیجی می دانستند،

همه این چیزها را در کنار پدر و مادر و خواهرش از او پرسیدم و به حدی راحت و صمیمی با او صحبت می کردم که وقتی صحبتها تمام شد آزیتا گفت: خوش بحالت چقدر راحت و اجتماعی برخورد می کردی، این همه مدت که من با این خانواده رفت و آمد دارم هنوز نتوانسته ام به راحتی تو با مهدی صحبت کنم و بعد لبخندی زد و گفت: شیطون با آن رفتار و آن لبخندهای زیبایت توجه مهدی را حسابی به خودت جلب کرده بودی. آن روز تا عصر به صحبت پرداختیم و بعد من و نرجس و آزیتا به اتاق نرجس رفتیم و رابطه صمیمانه ای با نرجس پیدا کردم. غروب شد و من از همه اعضای خانواده تشکر کردم و از آنها خداحافظی کرده و به همراه آزیتا به خانه برگشتم آزیتا با خانه خودشان تماس گرفت و به خانه ما آمد، آن شب مثل بیشتر شبهائی که با دوستانم می گذراندم با آزیتا تا صبح نخوابیدیم، طولی نکشید که با خانواده آقای صالحی به حدی دوست شده بودم که به قول حاجی فکر می کردم خانواده دوم من هستند. نرجس دختر با محبتی بود خیلی شوخ و سرزنده بود. به عقاید من احترام می گذاشت و سعی می کرد با من بحث نکند و وقتی حس می کرد ممکن است صحبتهای ما به جر و بحث تبدیل شود بحث را عوض می کرد و با یک شوخی با مزه به بحث خاتمه می داد. این حرکت او باعث شده بود من در صدد محکوم کردن او و عقاید او نباشم و به لجبازی نیفتم. هر چیزی که ازاو و خانواده او می شنیدم وبرایم جالب بود برای پرویز می گفتم و این کمک بزرگی شد تا کم کم نظر پرویز را هم نسبت به شیعیان تغییر دهم. پرویز می خواست دوباره به ضد انقلابیون در کوه ملحق شود برای او خط و نشان کشیدم و گفتم اگر به این راه ادامه دهی دیگر با تو حرف نخواهم زد، او هم تسلیم شده و دیگر به کوه برنگشت. آن سال هر دوی ما قبول شدیم و سال بعد من از تحصیل کردگان بهائی استفاده کرده و برای درسهای سخت از معلمان خصوصی کمک گرفته و به ادامه تحصیل پرداختم.
روح بی تاب من و تصوف
به همراه مهدی و نرجس در مجلس دراویش حضور یافتم و با خانمی آشنا شدم که بیمار بود و پوست دست و صورتش مثل حالت سوختگی تاول می زد و دردناک و خونین بود او خانم جوانی بود که یکباره به چنین بیماری عجیبی مبتلا شده بود او اطمینان داشت که اگر به یکی از شیوخ دسترسی پیدا کند شفا می یابد. او هم مثل همه اهل تصوف به شدت عاشق راهش بود. درجلسه آنها اشعار مولانا و حافظ خوانده می شد و کتابهائی داشتند که نوشته بزرگان آنها بود صفحاتی از آن کتابها هم خوانده می شد و بعد با چای و شیرینی پذیرائی شده و سپس یکی از بزرگان آنها که هنوز به مقام مشایخ نرسیده بود و مردی که دارای محاسن بلند، شکمی بر آمده و هیکل چاق و قدی کوتاه بود، وارد جلسه می شد همه در مقابلش تعظیم می کردند و دست او را بوسیده و به گریه می افتادند آن شخص که مورد این همه تعظیم و تکریم قرار می گرفت به صحبت برای حاضرین می پرداخت، من با کنجکاوی زیاد به حرفهایش گوش می کردم معلوم بود اطلاعات بسیط و کاملی ندارد و حتی از قدرت بیان مناسبی هم برخوردار نبود و عباراتی که به کار می برد بسیار ابتدائی و بعضاً غلط بود اما حاضرین عاشقانه به حرفهایش گوش می کردند و عقیده داشتند که او دارای معجزاتی است و هیچ بعید نیست که از پشت درهای بسته هم آگاهی داشته و همه افکار ما را بخواند اما این مسئله را از ما پنهان می کند حاضرین او را انسانی والا مقام که دارای قدرت الهی است تصور می کردند و مشکلات زندگیشان را با او در میان می گذاشتند و او راهنمائی هائی می کرد که کاملاً مشخص بود دو پهلو حرف می زند که اگر در اثر راهنمائی های او مشکلاتشان بیشتر و بغرنج تر شد بگوید من طور دیگری گفته بودم و شما اشتباه کردید و اگر به طور اتفاقی موفق شدند و به مرادشان رسیدند بگویند در اثر راهنمائی های او بود. مثلاً همین خانم تعریف می کرد که یکی از اقوام ما اصلاً قصد بچه دار شدن نداشتند یک روز حضرت آقا (منظورشان همین شخص بود) مژده بچه دار شدن را به آنها داده بودند و از این قبیل مسائل که مردم را دور او جمع می کرد و آنچنان آنها را به اسارت می کشید که آنها هم غیر از خواسته بزرگانشان عمل نمی کردند. مهدی می گفت: فرقه ها را استعمار پایه ریزی کرده و در بیشتر کشور هائی که قصد غارت و استعمار آنها را داشته رواج داد. تا مردم را سرگرم خرافات و اوهام نماید و آنها را از حقایق اطرافشان دور نگه دارد و به راحتی به چپاول ثروت آنان بپردازد. به بیشتر بزرگان این فرقه ها که دست نشانده خود استعمار بودند گفته شده که پیروان خود را از دخالت در سیاست منع کنید تا در تصمیم گیری های سیاسی نقشی نداشته و دولت های وابسته به استعمار را راحت بگذارند. من مدتی هم به آن جلسات می رفتم و با چند نفر از آنها رابطه بر قرار کرده و به عنوان اینکه به این راه علاقه مندم با آنها به منازلشان می رفتم و به تحقیق می پرداختم، با خانواده دیگری که جوان بودند و یک فرزند پنج ساله داشتند طرح دوستی ریخته و با آنها وارد بحث شدم آنها هم دقیقاً مثل ما بهائیان هیچ دلیل و منطقی برای حقانیت راهشان نداشتند و تنها به عشق به این راه و شیفتگی بیش از حد خود اشاره کرده و این را دلیل بر حقانیت راهشان می دانستند. از حرفهای آنها هم متوجه شدم که مکتب شیعه را به شدت می کوبیدند و می گفتند شیعیان حقیقی ما هستیم و آنها از حقیقت غافلند. یک روز به آنها گفتم: ما معتقدیم که مهدی موعود ظهور کرده و احکام و دستورات تازه ای از سوی خدا آورده. آنها مثالهای فراوانی آوردند که عده زیادی ادعای قائمیت کرده و پیروان زیادی را به دنبال خود کشیده اند و در کشورهای ایران و هند و دیگر کشور هایی که روسیه و انگلیس و اسرائیل قصد استعمار آنها را داشت چنین افرادی را گماشت و آنها تا توانستند بادروغهای خود و هم دستانشان عده ای را جذب کرده و به خود سرگرم نمودند تا به نام مذهب اموال آنها را بالا بکشند و به اهداف سیاسی خود نائل شوند و من اصرار می کردم که مکتب شما هم ممکن است همین باشد اما آنها نمی پذیرفتند و می گفتند: مکتب ما از زمان حضرت علی (ع ) مانده و برترین و پاک ترین مکتب الهی ست، سماجت آنها در اثبات حقانیت راهشان دقیقاً مثل بهائیان بود و من حسابی در حقانیت راه خویش به تردید افتاده بودم اما هیچ جایگزینی برای آن نمی یافتم و از این رو به فعالیتهای خود ادا مه می دادم و دائماً از خدا درخواست می کردم که حقیقت مطلق را به من بنمایاند راه حقی که مرا به کمال حقیقی رسانده و در آن راسخ و مطمئن پیش روم و هدفمند و پایبند زندگی کنم تنها هدفم نیز رضایت خدا و رسیدن به تعالی روح بود.

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( یکشنبه 89/8/30 :: ساعت 1:22 عصر )
»» خاطرات یک نجات یافته از بهائیت-29

خانه ای مثل بهشت
یک روز رؤیا خواهر آزیتا به خانه ما آمد و گفت آزیتا پیغام فرستاده که هر طور شده ساعت سه بعد از ظهر منزل آقای صالحی باشم. البته قبلاً با آزیتا و آقای قادری در باره ارتباط برقرار کردن با این خانواده صحبت هائی شده بود اما نمی دانستم علت این دعوت ناگهانی چیست؟ رأس ساعت سه بعد از ظهر طبق آدرس دقیقی که رؤیا به من داده بود خود را به خانه آنها رساندم و هنگامی که مهدی پسر بزرگ آقای صالحی در را باز کرد خود را یکی از دوستان صمیمی آزیتا معرفی کرده و وارد شدم.مهدی در حین احوال پرسی نگاه محبت آمیز و جذابی داشت که در یک لحظه مرا مثل نیروی خارق العاده ای به سمت خود کشید. در نگاه متبسم او غرق شدم اما یکباره به خود آمده ودرحالی که توضیح می دادم که رؤیا خواهر آزیتا مرا به خانه شما دعوت کرده با من طوری رفتار می کرد که گوئی سالهاست او را می شناسم و اصلاً احساس یک غریبه را نسبت به او نداشتم .
حس کردم حواسش به گفته های من نیست و محو حرکات من است و من که همیشه متفاوت از سایرین برخوردی خیلی صمیمی و شیطنت آمیز داشتم گوئی او را به خود جلب کرده بودم. مرا به طرف خانه راهنمائی کرد و قبل از ورود متوجه حیاط بسیار زیبای آنها شدم، حیاط تقریباً بزرگی بود که گلهای سرخ نسترن از دیوارهای آن بالا رفته بود و منظره بسیار دلچسب و با صفائی ایجاد کرده بود یک استخر پر از آب آبی رنگ در وسط حیاط بود ودر قسمتهائی از آن درختان انجیر و سیب و آلبالو کاشته بودند. مادرش و خواهرش نرجس، از اتاق خارج شدند و با مهربانی ومحبت زیاد از من استقبال کردند و گفتند آزیتا هم قرار است بیاید وارد که شدم حس کردم این خانه به نوعی مقدس است حس می کردم آجر به آجر این خانه عطر و بوی معنوی دارد و غبطه خوردم مثل حسرت دختر بچه ای به داشتن عروسک زیبا، مثل حسرت زندانی اسیر به پرنده ای در حال پرواز و نا خود آگاه آهی از دل برآوردم. ده دقیقه بعد آزیتا هم آمد. بعد از دیده بوسی و احوال پرسی گفتم: چه خبر شده چرا مرا به اینجا کشاندی؟ گفت: آقای صالحی و خانواده اش دوست داشتند تو را ببینند. گفتم چرا؟ گفت: برای آنکه آن مسئله به خوبی و خوشی بر طرف شد می خواهند از تو تشکر کنند. من سراپا غرق خجالت شدم گفتم: آزی این چه کاری بود که کردی؟ مرا تا اینجا کشاندی که این خانواده محترم از من تشکر کنند مگر من چکار کردم؟ گفت: آقای صالحی خیلی تو را دعا می کند و چند بار تا بحال گفته حتماً باید تو را ببیند. گفتم: خیلی کاربدی کردی اگر می دانستم برای این است اصلاً نمی آمدم. چند لحظه بعد آقای صالحی با یا الله یا الله گفتن وارد اتاق پذیرائی شد تسبیحی در دست و عبای قهوه ای رنگی به دوش داشت. تعجب کردم چون فکر می کردم عبا فقط مخصوص روحانیون است اما بعد که از آزیتا سؤال کردم گفت: بیشتر اوقات در منزل در حال عبادت عبا می پوشد. بسیار خوش برخورد و پر جذبه بود با وجودی که بار اول بود که مرا می دید طوری رفتار می کرد که گوئی یکی از اقوام نزدیک آنها هستم و بعد از مدت زمان طولانی مرا دیده است روی دیوار اتاق پذیرائی عکس حضرت محمد(ص) دیده می شد و روی میز نهار خوری عکس قاب گرفته امام خمینی(ره) که دور آن روبان مشکی کشیده بودند وجود داشت. تشکیلات طوری ما را تربیت کرده بود که در مواجهه با چنین افرادی که در واقع از مؤمنین واقعی اسلام هستند احساس برتری کنیم و به خود ببالیم چرا که دیگر منتظر حضرت مهدی(عج) نیستیم و پیرو دینی هستیم که از اسلام برتر است اما من که خیلی نکته سنج و ریز بین بودم و این خانواده را با تشکیلاتی های بهائی مقایسه می کردم احساس کمبود می کردم و به آن همه معنویت و خلوص غبطه می خوردم، حاج آقا بعد از احوالپرسی خاطرات سالهای جنگ را زنده کرد و از فداکاری و جان نثاری رزمنده ها و رشادتها و شهادت هم رزمانش گفت، حرفهائی که می زد برایم خیلی تازگی داشت چرا که همیشه خلاف اینها را شنیده بودم. کم کم صحبتها را روی ضد انقلابیون برد و به ترورهائی که طی چند سال پیش در شهرهای مختلف صورت گرفته اشاره کرد و در نتیجه می خواست بگوید شهادت از افتخارات و آرزوهای بزرگ ماست و از بالا ترین رتبه های معنوی است که لیاقت می خواهد و با شکسته نفسی گفت: این مقام عظیم و با ارزش از آنها سلب شده و من و آزیتا وسیله ای بودیم و از جانب خدا مأموریت داشتیم تا از این اتفاق جلوگیری شود و در خلال صحبتها از من تشکر کرده و گفت: خداوند انسانهای رئوف و دل رحم را دوست دارد، شما ثابت کردی که قلب مهربان و شجاعی داری درحالی که با ما هیچ آشنائی نداشتی و هیچ دلیلی نداشت که خود را به دردسر و زحمت بیندازی و با اینکه ممکن بود کشته شوی اقدام به عملی کردی که سزاوار تقدیر است، چنین افرادی بزرگ و محترمند ودر معرض لطف و رحمت خاص خدا هستند و از این جهت دوست داشتیم شما را زیارت کنیم و با شما بیشتر آشنا شویم، تعریف متانت و وقار و فهم و شعور شما را از آزیتا خانم شنیده بودم خصوصا که ما ارادت عجیبی به سادات جماعت داریم جایگاه فرزندان حضرت زهرا(س) روی سر ماست، ما که هرگز قادر به جبران محبت شما نیستیم اما دوست داریم ما را مثل خانواده دوم خود بدانی و هر وقت و هر زمان که دوست داشتی با نرجس و مادرش باشی، خانه ما را خانه خودت بدانی. آقای محمد صالحی در باره عملی که من انجام داده بودم بیشتر صحبت کرد و بیش از اندازه این قضیه را با ارزش جلوه داد خصوصاً که مثالهائی آورد تا ثابت کند این عمل در درگاه خدا گم نخواهد شد و پاداش بزرگی خواهد داشت، من با صحبتهای ایشان به یاد خوابی که درباره امام خمینی(ره) دیدم افتادم آن خبر مسرت بخش یک خبر معمولی نبود یک خبر دنیوی نبود امام مژده یک پاداش بزرگ را به من داد بااین احساس بی نهایت دلگرم و خوشحال شدم. مهدی در طول مدتی که پدرش برای ما صحبت می کرد به داخل اتاق پذیرائی نیامد، نرجس مرتب پذیرائی می کرد. بالأخره برای توضیح مسئله ای آقای صالحی از مهدی خواست که بیاید و آن مسئله را برای ما بازگو کند. صحبت دراویش و صوفیان بود که فکر می کنند شیوخ آنها نادیده ها را می بینند و از پشت درهای بسته خبر دارند. افکار آدمیان را می خوانند و بر همه کائنات احاطه دارند. او وارد پذیرائی شد و برای ماتعریف کرد که مدتی از روی کنجکاوی به تحقیق درباره صوفیان پرداخته ودر مجالس آنها حضور می یافته. او گفت در خانه این دراویش عکسهائی از بزرگانشان بر در و دیوارنصب است و علاماتی دارند که بیانگر مطلبی است مثلاً آنها شیوخ خود را در حد خدا و پیامبر، عظیم و توانا می پندارند و در واقع برای خدا شریک قائل شده و در مقابل بزرگانشان تعظیم می کنند و آنها را بیش از حد تکریم می کنند. از مهدی پرسیدم مگر عقاید دراویش و شیوخ با مسلمانها چه تفاوتی دارد؟ او گفت: اتفاقاً من هم دنبال همین بودم و متوجه شدم بزرگان اهل تصوف اعتقاداتی دارند که کاملاً مغایر با معتقدات مذهبی ما است. من درباره عقاید این گروه سؤالاتی کردم و مهدی که درباره این فرقه اطلاعات کاملی داشت توضیحاتی داد که مرا به فکر فرو برد. وقتی از عکسهای بزرگان و علامات مخصوص می گفت، وقتی از تکریم بزرگان آنها می گفت، وقتی از عشق وافر آنها نسبت به بزرگانشان می گفت، وقتی می گفت آنها خود را برترین گروه در تمام دنیا می دانند و فکر می کنند که یک روز همه پاکان و درستکاران به راه آنها خواهند رفت و هنگامی که گفت شرکت در جلسات برای آنها اجباری است متوجه شدم با ما بهائیان تفاوت زیادی ندارند و این مرا به فکر واداشت و با خود گفتم نکند ما هم یکی از این فرقه ها هستیم که با شعارهای بزرگان خود به آنها پیوسته ایم، خیلی اظهار علاقه کردم و گفتم: من خیلی مشتاقم در مجالس آنها حاضر شده و با آنها آشنا شوم شما می توانید به من کمک کنید؟ مهدی گفت: اهل تصوف هم فقط یک گروه نیستند و صوفیان شیعه با صوفیان سنی معتقدات متناقضی دارند و ادامه دا د من با صوفیان اهل تشیع رفت و آمد داشتم. از او خواهش کردم مرا با آنان آشنا کند و قرار شد یک روز بروم که به همراه خواهر و یا مادرش به مجلس آنان رفته و در آنجا اشتیاق و علاقه خود را نشان دهم تا بتوانم با آنها رفت و آمد کرده و درباره آنها تحقیق نمایم.

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( یکشنبه 89/8/30 :: ساعت 1:21 عصر )
»» خاطرات یک نجات یافته از بهائیت-28

تفرقه بین شیعه و سنی
یک روز با آقای قادری تماس گرفتم و پرسیدم کاری درباره اتفاقی که قرار است رخ دهد صورت داده یا نه؟ او به من اطمینان داد که خیالت آسوده باشد هر توطئه ای در این باره خنثی است. دیگر خیالم راحت بود که مسئله حل شده. یک شب وحشت تمام وجودم را گرفت و از اینکه آقای قادری هم ضد انقلاب باشد و به ظاهر خود را از توابین معرفی کرده باشد به هراس افتادم با اینکه تا آن روز اطمینان مرا کاملاً جلب کرده بود اما نمی توانستم دست روی دست بگذارم با اینکه آزیتا به من گفته بود که به خانه اش نروم شب تا صبح نخوابیدم و صبح خیلی زود که هنوز آفتاب کاملاً طلوع نکرده بود از خانه خارج شدم و بالأخره خود را به خانه آزیتا رساندم.

ظاهراً که متوجه هیچ فرد مشکوکی نشدم مطمئن شدم که کسی تعقیبم نکرده و از وجود من در خانه آزیتا کسی مطلع نیست سراسیمه به آزیتا گفتم که دیشب از ترس اینکه نکند درباره آقای قادری اشتباه کرده و نباید کارها را به ا و می سپردم تا صبح خوابم نبرده هیچ بعید نیست که او یکی از عناصر ضد انقلابی باشد ما نباید تا این حد به او اطمینان می کردیم و همه چیز را به او می سپردیم. آزیتا گفت پس چه کاری از ما ساخته است .گفتم باید با پلیس همه چیز را در میان بگذاریم. او به شدت مخالفت کرد. گفتم که ما نمی توانیم دست روی دست بگذاریم باید کاری بکنیم. آزیتا وقتی دید که من مصمم هستم با پلیس صحبت کنم قضیه ای را که از من پنهان کرده بود بر ملا کرد و گفت: پلیس در جریان است درست روز بعد از قرار تو با آقای قادری پلیس مخفیانه با من ارتباط گرفت و همه اطلاعات لازم را از من گرفت و به من گفت به همان شکلی که آنها می خواهند ادامه دهم و در صورت بروز هر تغییری و یا درخواست جدیدی به آنها خبر دهم خوشحال شدم و نفس راحتی کشیدم و به خانه یکی از برادرانم رفتم زن برادرم گفت: امتحاناتت را که دادی چرا بیکاری؟ گفتم اتفاقاً تصمیم دارم فعالیتهایم را شروع کنم. فکر می کردم همه راههای موجود سیاسی است و تنها راهی که دخالت در سیاست ندارد مکتب ما است و اگر تا کنون از بهائیان غیر از این چیزی دیده ام اشکال از جانب خود بهائیان است نه از مکتب بهائیت. از آن به بعد مسئولیتهای زیادی را تقبل کردم و دیگر کمتر اوقات فراقتی دست می داد. تمام تلاشهای پرویز بی نتیجه بود زحماتش هدر رفته بود من مصمم تر از قبل به راهم ادامه می دادم. خانواده من یکی یکی به مقاماتی نائل شدند؛ برادرم که در آفریقا بود از طرف تشکیلات برای تبلیغ فرستاده شد و به سمت مهمی رسید و همسر شوقی افندی که زنی انگلیسی الاصل بود در عروسی اش شرکت داشت و با او چند عکس انداخته بود. این در بین بهائیان افتخاری بود که نصیب هرکس نمی شد و سمتی که برادرم داشت یک مسئولیت بزرگ قاره ای بودکه او را به یکی ازاعضای برجسته تشکیلات ارتقای داد. برادردیگرم عضو محفل آکسفورد آلمان شد و سلیم هم که عضو تشکیلات سه نفره سنندج بود، شراره و مسعود که خواهرو شوهر خواهرم بودند عضو محفل منطقه ای تهران بودند، من هم که کوچکتر از همه اعضای خانواده بودم یک بار وقتی همه پولهای قلک خود را برای بیت العدل فرستاده بودم برایم از طرف بیت العدل تقدیر نامه آمد و یک بار هم بعد از اخراج شدنم از مدرسه مورد تشویق تشکیلات تهران و بیت العدل واقع شدم، تعریف خانواده فعال ما در بیشتر شهرها پیچید و مورد تحسین و ترغیب این و آن بودیم، خانه بزرگ ما محل برگزاری بسیاری از مراسم مذهبی شده بود و بیشتر احتفالات جوانان و نوجوانان را در خانه ما برگزار می کردند. تابستان دوباره تشکیلات برای سرگرم کردن جوانان تصمیم جدیدی گرفته بود. پسران و دختران شهرهای مختلف را به دیدن هم می برد و نام آن را اردوی تابستانی گذاشته بود. علناً به همه ما می گفتند آدرس و شماره تلفن دوستان مورد علاقه خود را بگیرید و باهم در تماس و ارتباط باشید. مرتب در تفریحات مکرر با دوستان جدیدی بودیم و برایمان برنامه های زیادی گذاشته بودند. با سخنرانی هائی که برایمان می کردند آنچنان سرگرممان کرده بودند که مثل رباطها دیگر قادر به حرکتی غیر از آنچه برایمان تعریف شده بود نبودیم.
گاهگاهی به دیدن آزیتا می رفتم تا اینکه یک روز برایم تعریف کرد که چگونه توطئه ای را که سازمان ضد انقلابی و ضد دینی برای خانواده آقای صالحی چیده بود خنثی شد و به چه ترتیب عاملین این توطئه گرفتار شدند، آزیتا گفت: از اینکه تا به حال چیزی برایت نگفتم مرا ببخش اجازه چنین کاری نداشتم حتی آقای قادری هم از همه مسائل بی اطلاع بود وقتی پلیس متوجه شد که قرار است مأموریتی انجام دهم مرتب با من در تماس بود حسابی افتادم توی یک جریان پلیسی بالأخره قرار شد من با یک کیف انفجاری وارد منزل آقای صالحی شده و بعد از دقایقی آنجا را ترک کنم و با انفجار بمب همه آنها به شهادت برسند اما من که لحظه به لحظه همه چیز را با پلیس هماهنگ می کردم در یک چشم به هم زدن عده ای در منزل آقای محمد صالحی حاضر شده و کیف را خارج کرده و خنثی نمودند عده ای هم برای دستگیری آن گروهک اقدام کردند چون از قبل مکان آنها به وسیله همان شخصی که با من در ارتباط بود کشف شده بودو معلوم شد یک گروهک وابسته به نظام بعثی عراق از محاربان الحادی ضد خدا و ضد نظام بودند که وارد کردستان شده برای ایجاد تفرقه در بین شیعه و سنی اقدام به ترور و کشتار حزب اللهی ها کرده و ایجاد نا امنی و اغتشاش نمایند و از موضوع تقاضای من برای خارج شدن سوءاستفاده کرده و  می خواستند اینکار به دست من انجام شود که الحمدلله با اقدامات هوشمندانه پلیس همه عاملین این اقدامات دستگیر و تمام اعضای این باند شناسایی و گرفتار شدند و خوشبختانه این باند کاملاً متلاشی شد. آزیتا خیلی تشکر کرد و گفت تو همیشه مثل فرشته نجات در بحرانی ترین موقعیت مرا یاری کردی و این بار دیگر کارت الهی بود و مرا که در مخمصه بدی گرفتار شده بودم رهانیدی وقتی فکرش را می کنم که از این مسئله سر بلند بیرون آمدم باورم نمی شود اوائل فکر می کردم مشکلات خانوادگی از من یک شیطان ساخته که خدا مرا در مقابل چنین کاری قرار داده و آنقدر ترسو و بی اراده بودم که ممکن بود از ترس تن به هر کاری بدهم اما برایم ثابت شد چون از صمیم قلب مخالف این اقدام کثیف بودم خدا تو را سر راهم قرار داد تا از این ورطه هولناک رهائی یابم. او را بوسیدم و بی نهایت خوشحال شدم.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( یکشنبه 89/8/30 :: ساعت 1:20 عصر )
   1   2   3   4   5   >>   >
»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

عزاداری از سنت های پیامبر اکرم (ص) است
سعادت ابدی در گرو اشک و عزاداری بر سیدالشهدا علیه السلام
سبک زندگی قرآنی امام حسین (علیه السلام)
یاران امام حسین (ع) الگوی یاران امام مهدی (عج)
آیا شیطان به دست حضرت مهدی علیه السلام کشته خواهد شد؟
ارزش اشک و عزا بر مصائب اهل بیت علیهم السلام
پیوستگان و رهاکنندگان امام حسین علیه السلام
امام حسین علیه السلام در آیینه زیارت
پیروان مسیح بر قوم یهود تا روز قیامت برترند!
نگاهی به شخصیت جهانی امام حسین «علیه السلام»
[عناوین آرشیوشده]

>> بازدید امروز: 215
>> بازدید دیروز: 261
>> مجموع بازدیدها: 945075
» درباره من

بشنو این نی چون حکایت می کند

» فهرست موضوعی یادداشت ها
دینی و مذهبی[871] . عشق[360] . آشنایی با عرفا[116] . جدایی از فرهنگ[114] . موسیقی[66] . داستانک[2] . موعود . واژگان کلیدی: بیت المال . صحابی . عدالت . جزیه . جنایات جنگ . حقوق بشردوستانه . حکومت . خراج . علی علیه‏السلام . لبنان . مالیات . مصرف . مقاله . منّ و فداء . ادیان . اسرای جنگی . اعلان جنگ . انصاری . ایران . تقریب مذاهب . جابر .
» آرشیو مطالب
نوشته های شهریور85
نوشته های مهر 85
نوشته زمستان85
نوشته های بهار 86
نوشته های تابستان 86
نوشته های پاییز 86
نوشته های زمستان 86
نوشته های بهار87
نوشته های تابستان 87
نوشته های پاییز 87
نوشته های زمستان87
نوشته های بهار88
نوشته های پاییز88
متفرقه
نوشته های بهار89
نوشته های تابستان 89
مرداد 1389
نوشته های شهریور 89
نوشته های مهر 89
آبان 89
آذر 89
نوشته های دی 89
نوشته های بهمن 89
نوشته های اسفند 89
نوشته های اردیبهشت 90
نوشته های خرداد90
نوشته های تیر 90
نوشته های مرداد90
نوشته های شهریور90
نوشته های مهر 90
نوشته های تیر 90
نوشته های مرداد 90
نوشته های مهر 90
نوشته های آبان 90
نوشته های آذر 90
نوشته های دی 90
نوشته های بهمن 90
نوشته های اسفند90
نوشته های فروردین 91
نوشته های اردیبهشت91
نوشته های خرداد91
نوشته های تیرماه 91
نوشته های مرداد ماه 91
نوشته های شهریور ماه91
نوشته های مهر91
نوشته های آبان 91
نوشته های آذرماه91
نوشته های دی ماه 91
نوشته های بهمن ماه91
نوشته های بهار92
نوشته های تیر92
نوشته های مرداد92
نوشته های شهریور92
نوشته های مهر92
نوشته های آبان92
نوشته های آذر92
نوشته های دی ماه92
نوشته های بهمن ماه92
نوشته های فروردین ماه 93
نوشته های اردیبهشت ماه 93
نوشته های خردادماه 93
نوشته های تیر ماه 93
نوشته های مرداد ماه 93
نوشته های شهریورماه93
نوشته های مهرماه 93
نوشته های آبان ماه 93
نوشته های آذرماه 93
نوشته های دیماه 93
نوشته های بهمن ماه 93
نوشته های اسفند ماه 93
نوشته های فروردین ماه 94
نوشته های اردیبهشت ماه94
نوشته های خرداد ماه 94
نوشته های تیرماه 94
نوشته های مرداد ماه 94
نوشته های شهریورماه94
نوشته های مهرماه94
نوشته های آبان ماه94

» لوگوی وبلاگ


» لینک دوستان
قعله
دانشجو
کشکول
پیام شهید -وبگاه شهید سید علی سعادت میرقدیم
اقلیم شناسی دربرنامه ریزی محیطی
جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی
بر بلندای کوه بیل
گل باغ آشنایی
سرباز ولایت
پلاک آسمانی،دل نوشته شهدا،اهل بیت ،و ...
اسیرعشق
(( همیشه با تو ))
سرچشمـــه فضیـلـــت ها ؛ امـــام مهــدی علیــه السلام
بوستــــــان ادب و عرفــان قـــــــرآن
چشمـــه ســـار رحمــت
||*^ــــ^*|| diafeh ||*^ــــ^ *||
همراه با چهارده معصوم (علیهم السلام )ویاران-پارسی بلاگ
سه ثانیه سکوت
Mystery
کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب
جلال حاتمی - حسابداری و حسابرسی
اکبر پایندان
مهندس محی الدین اله دادی
بهانه
بهارانه
صراط مستقیم
تــپــش ِ یکــ رویا
وبلاگ عقل وعاقل شمارادعوت میکند(بخوانیدوبحث کنیدانگاه قبول کنید)
ماییم ونوای بینوایی.....بسم الله اگرحریف مایی
نگارستان خیال
سلحشوران
گیاه پزشکی 92
*تنهایی من*
ermia............
مقبلی جیرفتی
تنهایی افتاب
طراوت باران
تنهایی......!!!!!!
تنهای93
نگاهی نو به مشاوره
سارا احمدی
فروشگاه جهیزیه و لوازم آشپزخانه فدک1
طب سنتی@
.: شهر عشق :.
تا شقایق هست زندگی اجبار است .
ماتاآخرایستاده ایم
ir-software
هدهد
گیسو کمند
.-~·*’?¨¯`·¸ دوازده امام طزرجان¸·`¯¨?’*·~-.
صحبت دل ودیده
دانلود فایل های فارسی
محقق دانشگاه
ارمغان تنهایی
* مالک *
******ali pishtaz******
فرشته پاک دل
نقاشخونه
شهیدباکری میاندوآب
محمدمبین احسانی نیا
کوثر ولایت
آشفته حال
سرزمین رویا
دل نوشته
فرمانده آسمانی من
ایران
یاس دانلود
گل رازقی
من.تو.خدا
بلوچستان
محمدرضا جعفربگلو
سه قدم مانده به....
راز نوشته بی نشانه
یامهدی
#*ReZa GhOcCh AnN eJhAd*#(گوچـی جـــون )
امام خمینی(ره)وجوان امروز
فیلم و مردم
...عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
پیکو پیکس | منبع عکس
پلاک صفر
قـــ❤ــلـــــب هـــــای آبـــــی انــ❤ـــاری
اسیرعشق
دل پرخاطره
* عاشقانه ای برای تو *
farajbabaii
ارواحنا فداک یا زینب
مشکات نور الله
دار funny....
mystery
انجام پروژه های دانشجویی برای دانشجویان کنترل
گل یا پوچ؟2
پسران علوی - دختران فاطمی
تلخی روزگار....
اصلاحات
گل خشک
نت سرای الماس
دنیا
دل پر خاطره
عمو همه چی دان
هرکس منتظر است...
سلام محب برمحبان حسین (ع)
ادامس خسته من elahe
دهکده کوچک ما
love
تقدیم به کسی که باور نکرد دوستش دارم
گروه اینترنتی جرقه داتکو
مدوزیبایی
من،منم.من مثل هیچکس نیستم
Tarranome Ziba
پاتوق دختر و پسرای ایرونی
اسرا
راه زنده،راه عشق
وبلاگ رسمی محسن نصیری(هامون)(شاعر و نویسنده)
وب سایت شخصی یاسین گمرکی
حسام الدین شفیعیان
عکسهای سریال افسانه دونگ یی
ܓ✿ دنـیــــاﮮ مـــــــن
Hunter
حسام الدین شفیعیان
hamidsportcars
دهکده علم و فناوری
اسیرعشق
دختر باحال
*دلم برای چمران تنگ شده.*
♥تاریکی♡
به یادتم
باز باران با محرم
تنهایی ..............
دوستانه
هرچه می خواهد دل تنگم میذارم
زندگی
نیلوفر مرداب
فقط طنزوخنده
تینا!!!!
شیاطین سرخ
my love#me
سرزمین خنگا
احکام تقلید
•.ღ♥ فرشتــ ـــ ـه تنهــ ــ ــایی ♥ღ.•
فوتسال بخش جنت (جنت شهر )
حقیقت صراط
...دیگه حسی نمونده
زیر اسمان غربت
شهید علی محسنی وطن
سکوت(فریاد)
عاشقانه ها
خودمو خدا تنها
دانستنی های جالب
ermia............
حجاب ایرانی
عرفان وادب
دل خسته
عاشقانه های من ومحمد
هر چه میخواهد دله تنگت بگو . . .
sharareh atashin
mehrabani
khoshbakhti
______>>>>_____همیشگی هااا____»»»»»_____>>>>
دخترونه
قلبی خسته ازتپیدن
عشـ۩ـق یـ۩ـعنی یـ۩ـه پــ۩ـلاک......
تینا
مذهب عشق
مناجات با عشق
داستان زندگی من
دهاتی
دکتر علی حاجی ستوده
عاشق فوتبال
کشکول
حاج آقا مسئلةٌ
صدا آشنا
کد بانوی ایرانی
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
« یا مهدی ادرکنی »
وبلاگ تخصصی کامپیوتر - شبکه - نرم افزار
::::: نـو ر و ز :::::
توکای شهر خاموش

.: اخـبـار فـنـاوری .:
Biology Home
شــــــــــــــهــــدای هــــــــــــــســـتــه ایـــــــــــــ
مثبت گرا
تک آندروید
امروز
دانستنی / سرگرمی / دانلود
°°FoReVEr••
مطلع الفجر
سنگر بندگی
تعصبی ام به نام علی .ع.
تنهایی.......
دلـــــــشــــــــکســـــته
عاشقانه
nilo
هر چی هر چی
vida
دلمه پیچ, دستگاه دلمه پیچ Dolmer
هسته گیر آلبالو
آرایشگری و زیبایی و بهداشت پوست
عکس های جالب و متحرک
گنجدونی
مرکز استثنایی متوسطه حرفه ای تلاشگران بیرجند
دیجی بازار
نمونه سوالات متوسطه و پیش دانشگاهی و کارشناسی ارشد
bakhtiyari20
زنگ تفریح
گلچین اینترنتی
تیشرت و شلوارک لاغری
روستای اصفهانکلاته
پایه عکاسی مونوپاد و ریموت شاتر بلوتوث
بهارانه
قدم بر چشم
سرور
عاطفانه

» صفحات اختصاصی

» لوگوی لینک دوستان


























































































» وضعیت من در یاهو
یــــاهـو
» طراح قالب