سفارش تبلیغ
صبا
[ و در دعا هنگام باران خواستن گفت : ] خدایا ما را سیراب ساز به ابرهاى رام به فرمان ، نه ابرهاى سرکش خروشان [ و این از گفتار فصیح عجیب است ، چه او ابرهاى با رعد و برق همراه با بادها و آذرخشها را به شتران سرسخت همانند فرموده است ، که بار از پشت بیفکنند و در سوارى دادن سرکشى کنند ، و ابرهاى تهى از رعد و برق ترسناک را به شتران رام تشبیه کرده است که شیرشان را به آرامى مى‏دوشند و به آسانى بر پشتشان نشینند . ] [نهج البلاغه]
بشنو این نی چون حکایت می کند
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
»» حکایتى زیبا از اهمیت سکوت‏

یکى از بزرگان و علما مى‏فرمود: شب در عالم رؤیا دیدم با جوالدوز- سوزن‏هاى بزرگى که پارچه‏هاى ضخیم را با آن مى‏دوزند لب پایین مرا به لب بالایم مى‏دوزند.

وقتى این جوالدوز را در لبم فرو مى‏کردند، از شدت دردى که در خواب حس کردم، از خواب پریدم، بلند شدم و نشستم، از خودم پرسیدم: داستان این جوالدوز و دوختن دو لبم چیست؟ فکر کردم. دیدم روزى که بر من گذشت، کلمه‏اى بیهوده گفتم که این دهان را با جوالدوز باید ببندند، تا دیگر مار و عقرب تولید نکند.

خدا مى‏داند که با این زبان، چه تجارت و یا خسارت عظیمى مى‏توان ایجاد کرد. در اعضا و جوارح ما تاجرى در میدان تجارت و خسارت، گسترده‏تر از زبان نیست.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( چهارشنبه 90/9/30 :: ساعت 12:45 عصر )
»» حکایت لاک پشت و هلاکت او

داستان جالبى از کتاب پر ارزش «کلیله و دمنه» براى شما بگویم. این کتاب قبل از اسلام در هند نوشته شده و بعد از اسلام، بوذرجمهر از هندى به ایرانى و عبدالله بن مقفّع از ایرانى به عربى و ملاحسین کاشفى از عربى به فارسى ترجمه کردند و نام «انوار سهیلى» نهادند.

مى‏نویسد: دو لک لک در مرغزارى با خوشى زندگى مى‏کردند. لاک پشتى در آن مرغزار با این دو لک لک رفیق شد. وقتى تابستان تمام شد، لک لک‏ها مى‏خواستند پر کشیده و بروند و مهاجرت کنند. لاک پشت گفت: رفقا! کجا مى‏خواهید بروید؟ گفتند: اینجا که سرد، برف و باران مى‏شود، ما به گرمسیر مى‏رویم.

لاک پشت گفت: مرا نیز با خود ببرید. گفتند: ما حاضریم تو را ببریم، ولى باید با ما شرط بسیار محکمى کنى که در بین راه دهان خود را باز نکنى. گفت: دهان باز کردن که چیز مهمى نیست، باز نمى‏کنم. گفتند: نه، تو نمى‏دانى، دهان باز کردن خیلى مهم است، چون گاهى مساوى با نابودى است.

گاهى مساوى با بى‏دینى، پدید آمدن زنا، آدم‏کشى و طلاق است، همه این آتش‏ها از گور زبان بلند مى‏شود. زبان است که وقتى به ناحق خرج زن شوهردار شد، یا شوهر را مى‏کُشد، یا از او طلاق مى‏گیرد و خانواده را تخریب و بچه‏ها را بى‏مادر مى‏کند، براى این که در آغوش حرام کسى دیگر قرار بگیرد. زبان مقدّمه‏ یشتر گناهان است.

گفتند: تو با ما شرط کن که دهان خود را باز نکنى. گفت: قول مى‏دهم که دهان خود را باز نکنم. مرا ببرید. این دو لک لک آمدند چوبى را کندند، به لاک‏پشت گفتند: با دهان وسط این چوب را بگیر، ما دو طرف چوب را بلند مى‏کنیم و تو را با خود مى‏بریم، اما فراموش نکنى. گفت: نه.

لاک پشت وسط چوب را با دهان خود گرفت. آن دو لک لک با قدرت چوب را بلند کردند و به پرواز درآمدند. در حال رفتن بودند که از بالاى روستایى رد مى‏شدند. هنگام عصر بود و روستایى‏ها از زمین زراعت برمى‏گشتند که ناگهان چشم آنها به این دو لک لک و لاک پشت افتاد.

گفتند: بدبخت این لاک‏پشت که خود را در اختیار این دو لک لک قرار داده است، تو با این سنگى که به پشت و شکم دارى، خیلى بالاتر از این دو لک لک هستى، چرا خود را در اختیار این دو گذاشتى؟ آمد دهان خود را باز کند که به آنها بگوید: این کار من درست است، اما تا دهان خود را باز کرد، از آن بالا به پایین و روى سنگ‏هاافتاد و از بین رفت. لک لک‏ها نیز چوب را انداختند و راه خود را ادامه دادند و گفتند: «لعنت بر دهانى که بى‏موقع باز شود».



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( چهارشنبه 90/9/30 :: ساعت 12:44 عصر )
»» داستان انگور

حضرت امام صادق علیه السلام مى‏فرماید: على بن الحسین علیهما السلام همواره از انگور خوشش مى‏آمد. [روزى‏] انگورى خوب به مدینه آوردند، امّ ولدش‏ مقدارى از آن را براى حضرت خریده، هنگام افطار براى آن بزرگوار آورد، حضرت آن انگور را پسندیدند. خواستند دست به سوى آن ببرند که تهیدستى کنار درب خانه ایستاد و درخواست کمک کرد، حضرت به امّ ولد فرمود: براى او ببر، عرضه داشت: مقدارى از آن براى او بس است، حضرت فرمود: نه به خدا سوگند! همه آن را براى او ببر.

فرداى آن روز باز هم از آن انگور براى حضرت خرید که دوباره تهیدست آمد و حضرت همه انگور را براى او فرستادند.

شب سوم سائلى نیامد و حضرت انگور خوردند و فرمودند: چیزى از آن از دست ما نرفت و خدا را سپاس‏ 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( چهارشنبه 90/9/30 :: ساعت 12:44 عصر )
»» امام زین العابدین علیه السلام در آیینه نماز

مسئله نماز حضرت زین العابدین علیه السلام از عجایب برنامه‏هاى روزگار است، احدى در عالم طاقت نماز آن حضرت را- جز آنان که در حقیقت و هویت وجودى با او یکى بودند- نداشت.

آن جناب در هر شبانه‏روز، هزار رکعت نماز مى‏خواند و چون وقت نماز مى‏رسید، بدنش را لرزه مى‏گرفت و رنگش زرد مى‏شد و چون به قرائت‏ [مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ‏] «1» مى‏رسید آن‏قدر آن را تکرار مى‏کرد که نزدیک بود قالب تهى کند «2». شب‏ها را پس از مختصرى خواب، در حدى که بدن مبارکش در تعب نیفتد به عبادت مى‏گذراند و روزها را غرق نور عبادت بود.

تمام ماه رمضانش از پس آن همه نماز به دعا و تسبیح و استغفار مى‏گذشت و براى خود کیسه‏اى چرمى داشت که تربت پاک حضرت سیدالشهدا علیه السلام را در آن ریخته بود و به گاه سجده بر آن تربت پر قیمت سجده مى‏کرد.

امام صادق علیه السلام مى‏فرماید:

پدرم حضرت باقر علیه السلام فرمود: روزى بر پدربزرگوارم حضرت زین العابدین علیه السلام وارد شدم، دیدم که عبادت بسیار به آن وجود نازنین تأثیر کرده، رنگ مبارکش از بیدارى زرد شده و دیده‏اش از بسیارى گریه مجروح گشته و پیشانى نورانى‏اش از کثرت سجود پینه بسته و قدم شریفش از زیادى قیام ورم نموده، چون او را بر این احوال مشاهده کردم خود را از گریه نتوانستم حفظ کنم، به شدت گریستم، آن جناب غرق در اندیشه بود، بعد از زمانى به جانب من نظر افکند و فرمود: بعضى از نوشته‏ها را که عبادت امیرالمؤمنین علیه السلام در آن نوشته شده به من بده؛ چون به حضورش آوردم قسمتى از آن را خواندند، سپس بر زمین نهادند و فرمودند: چه کسى یاراى آن را دارد که مانند امیرالمؤمنین علیه السلام عبادت کند! «3»!

نوشته‏اند که:

وقتى در حال سجده بود، در حالى که حالت سجده او را احدى نداشت، در آن حال غرق در دریاى عشق و محبت و محو جمال محبوب عالم بود، ناگهان آتشى در خانه گرفت، اهل خانه فریاد زدند: یابن رسول اللّه! النار النار! حضرت متوجه نشدند تا آتش خاموش شد؛ پس از زمانى سر برداشتند در حالى که داستان را به آن جناب عرض کردند و پرسیدند، چه چیز شما را از توجه به این آتش بازداشت؟

فرمود: آتش کبراى قیامت مرا از آتش اندک دنیا غافل گذاشت‏ «4».

ابوحمزه ثمالى مى‏گوید:

دیدم حضرت زین العابدین علیه السلام وارد مسجد کوفه شد و در کنار ستون هفتم کفش مبارک از پاى بیرون کرد و آماده نماز شد؛ دست‏هاى مبارک خود را تا محاذى گوش بالا برد و تکبیرى گفت که موهاى بدن من از ترس شنیدن و عظمت آن تکبیر بر بدنم راست شد!! و چون شروع به نماز کرد لهجه‏اى پاکیزه‏تر و دلرباتر از او ندیدم‏ «5».

طاووس یمانى مى‏گوید:

شبى وارد حجر اسماعیل شدم و دیدم حضرت زین العابدین علیه السلام در سجده است و این کلام را تکرار مى‏کند:

الهى عُبَیْدُکَ بِفنائِکَ، مِسْکینُکَ بِفِنائِکَ، فَقیرُکَ بِفِنائِکَ‏ «6».

خداوندا! بنده حقیر و مسکین و فقیر تو فانى در پیشگاه توست.

طاووس مى‏گوید: آن جملات را حفظ کردم و پس از آن هر گونه بلا و المى مرا گرفت، در سجده نمازم آن جملات نورانى را گفتم برایم خلاصى و فرج پیش آمد! «7»!

 

داستان حماد بن حبیب با امام سجاد علیه السلام‏

قطب راوندى و دیگران از حماد بن حبیب کوفى روایت کرده‏اند که گفت:

سالى آهنگ حج کردم، همین که از منزل «زباله» حرکت کردیم بادى سیاه و تاریک وزیدن گرفت به طورى که اهل قافله را از هم متفرق کرد، من در آن بیابان متحیر و سرگردان ماندم، بالاخره خود را به یک وادى بى‏آب و گیاه رساندم تا تاریکى شب مرا گرفت، خود را به پناه درختى بیابانى گرفتم؛ در آن تاریکى شب جوانى را با جامه سپید و بوى مشک دیدم، گفتم: او از اولیاى خداست و ترسیدم مرا ببیند و به خاطر من جایش را عوض کند، تا مى‏توانستم خویش را پنهان نگاه داشتم، ناگهان آن جوان مهیاى نماز شد، چون ایستاد به پیشگاه مقدس حضرت دوست عرضه داشت:

یا مَنْ أحارَ کُلَّ شَى‏ءٍ مَلَکُوتا وَقَهَرَ کُلَّ شَى‏ءٍ جَبَرُوتاً صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاوْلِجْ قَلْبى فَرَحَ الْاقبالِ عَلَیْکَ وَالْحِقْنى بِمَیَدانِ الْمُطیعینَ لَکَ‏ «8».

اى کسى که همه چیز مبهوت ملکوت تو و مقهور جبروت توست. درود بفرست بر محمد و آل محمد خوشحالى عبادت و روى آوردن به خودت را در قلب من داخل کن و مرا به مطیعان درگاهت ملحق کن.

آن گاه آماده نماز شد، من هم برخاستم و به نزدیک او رفتم، دیدم چشمه آبى‏ مى‏جوشد به سرعت آماده طهارت و نماز شدم، چون پشت سرش ایستادم گویا محرابى براى من ممثل شد و مى‏دیدم هرگاه به آیه‏اى مى‏گذشت که در آن وعد یا وعید بود، با ناله و آه آن را تکرار مى‏کرد؛ چون تاریکى شب به نهایت رسید، از جاى برخاست و گفت:

یا مَنْ قَصَدَهُ الضَّالُّونَ فَاصابُوهُ مُرْشِداً وَامَّهُ الْخائِفُونَ فَوَجَدُوهُ مَعْقِلًا وَلَجَا الَیْهِ الْعابِدُونَ فَوَجَدُوهُ مَوْئِلًا مَتى‏ راحَةُ مَنْ نَصَبَ لِغَیْرِکَ بَدَنُهُ وَمَتى‏ فَرَحَ مَنْ قَصَدَ سِواکَ بِهِمَّتِهِ الهى قَدْ تَقَشَّعَ الظُّلامُ وَلَمْ اقْضِ مِنْ خِدْمَتِکَ وَطَراً وَلا مِنْ حِیاضِ مُناجاتِکَ صَدَراً صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَافْعَلْ بى اوْلَى الْامْرَیْنِ بِکَ یا ارْحَمَ الرَّاحِمینَ.

اى کسى که گمراهان او را براى هدایت قصد مى‏کنند و ترسوهابه او اقتدا کرده و او را پناهگاه مى‏یابند و عابدان به او پناه برده و او را ملجأانتخاب مى‏کنند. کجا راحتى دارد کسى که خود را براى دیگرى صرف کند و کجا خوشى دارد کسى که غیر تو را نیت کند. خداوندا! تاریکى همه جا را فرا گرفته و من نه در قبال تو خدمتى کردم و نه از چشمه مناجات تو بهره‏اى بردم، درود بفرست بر محمد و آل محمد و انجام بده براى من سزاوارترین این دو امر را، قسم به تو اى مهربان‏ترین مهربانان.

حماد بن حبیب مى‏گوید: این وقت ترسیدم که مبادا شخص او از من ناپدید شود و اثر امرش بر من پوشیده ماند، پس دامنش را گرفتم و عرضه داشتم تو را به آن کسى که در عبادت رنج و تعب و ملال و خستگى را از تو گرفته و لذت رهبت را در کامت نهاده بر من رحمت آر و مرا در گلستان مرحمت و عنایتت جاى ده که من مردى ضال و گم گشته‏ام و آرزو دارم که هماهنگ تو شوم و گفتار تو را پیروى کنم، فرمود: اگر تکیه‏ات بر خدا از روى صدق و راستى باشد گم نخواهى شد، در هر صورت بر اثر من باش، پس به کنار آن درخت شد و دست مرا گرفت، چنین به نظرم آمد که زمین زیر قدمم در حرکت است؛ همین که صبح طلوع کرد به من فرمود:

بشارت باد بر تو که این مکان مکه معظمه است. پس من صداى ضجه و ناله حجاج را شنیدم، عرض کردم: تو را سوگند مى‏دهم به آن که نسبت به او امیدوارى و در قیامت به حضرت او چشم دارى کیستى؟ فرمود: اکنون که مرا قسم دادى من على بن الحسین بن على بن ابیطالب هستم! «9»!

تصور شما این نباشد که عشق به نماز و مناجات و این حرکت الهى و عارفانه مخصوص به انبیا و ائمه طاهرین علیهم السلام بوده، بلکه شاگردان این مکتب از عاشقان این راه و تربیت شدگان این بزم، نیز در حد قدرت و وسع و توان فکرى و روحى خود سالک این مسلک بوده و راه رو این طریق و دلباخته این وضعیت و سرباخته این حالت گردیدند.

 

پی نوشت ها:

 

______________________________


(1)- حمد (1): 4.

(2)- وسائل الشیعة: 6/ 151، باب 68، حدیث 7593.

(3)- وسائل الشیعة: 1/ 91، باب 20، حدیث 215؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 4/ 149؛ کشف الغمة: 2/ 85.

(4)- المناقب، ابن شهر آشوب: 4/ 150.

(5)- مستدرک الوسائل: 3/ 405، حدیث 3886.

(6)- فلاح السائل: 182.

(7)- ارشاد القلوب: 2/ 143؛ بحار الأنوار: 46/ 75، باب 5، حدیث 66.

(8)- مستدرک الوسائل: 4/ 124.

(9)- المناقب، ابن شهر آشوب: 4/ 142؛ بحار الأنوار: 84/ 230، باب 12، حدیث 43.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( چهارشنبه 90/9/30 :: ساعت 12:43 عصر )
»» گوشه‏اى از اخلاق حضرت امام زین العابدین علیه السلام

پاسخ ناسزا

مردى از خاندان امام زین العابدین علیه السلام بالاى سر حضرت ایستاد و بر ضد حضرت فریاد کشید و به آن بزرگوار ناسزا گفت! حضرت یک کلمه جواب او را نداد تا آن مرد به خانه‏اش باز گشت.

حضرت پس از رفتن او به هم‏نشینان فرمود: شنیدید این مرد چه گفت؟

من دوست دارم با من بیایید تا پاسخ مرا به او بشنوید، گفتند: همراهت مى‏آییم و ما دوست داشتیم به او بگوید، حضرت کفش به پا کرده، به راه افتاد و مى‏گفت:

«... وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» «1».

... و خشم خود را فرو مى‏برند، و از [خطاهاىِ‏] مردم در مى‏گذرند؛ و خدا نیکوکاران را دوست دارد.

دانستیم که آن حضرت چیزى به او نمى‏گوید، در هر صورت به منزل آن مرد آمد و فریاد زد به او بگویید: اینک على بن حسین است، آن مرد در حالى که براى شر برخاسته بود از خانه خارج شد و شک نداشت که حضرت براى تلافى کار ناهنجار او آمده است، امام سجاد علیه السلام به او فرمود: برادرم‏ چند لحظه پیش بالاى سرم ایستادى و این مطالب را در حق من گفتى، اگر همانم که تو گفتى از خدا به خاطر آن درخواست آمرزش مى‏کنم و اگر آنچه گفتى در من نیست خدا تو را بیامرزد، آن مرد پیشانى حضرت را بوسیده، گفت: آنچه گفتم در تو نیست و من به گفتار خودم سزاوارترم.

راوى روایت مى‏گوید: آن مرد حسن بن حسن پسر عموى حضرت بود «2»!

 

محبت به جذامیان‏

امام صادق علیه السلام مى‏فرماید: حضرت امام سجاد علیه السلام بر جذامیان گذشت در حالى که سوار بر مرکبش بود و جذامیان مشغول غذا خوردن بودند، آن حضرت را به صرف غذا دعوت کردند، حضرت فرمود: بدانید اگر روزه نبودم براى غذا کنارتان قرار مى‏گرفتم چون به خانه رسید دستور داد غذا پخت کنند و در پخت آن سلیقه به خرج دهند سپس آنان را دعوت به غذا کرد و خود هم براى غذا خوردن با آنان نشست‏ «3».

 

گذشت از حاکم‏

هشام بن اسماعیل از طرف عبدالملک مروان، حاکم مدینه بود. واقدى از عبداللّه نواده على علیه السلام روایت مى‏کند که گفت: هشام بن اسماعیل براى من همسایه بدى بود و امام سجاد علیه السلام آزارهاى سختى از او دید. هنگامى که عزل شد، به فرمان ولید بن عبدالملک او را براى تلافى مردم، دست بسته‏ و سر پا نگاه داشتند. در حالى که کنار خانه مروان توقیف بود امام سجاد علیه السلام بر او عبور کرد و به او سلام داد. پیش از این به خاصگانش سفارش کرده بود که کسى از آنان متعرّض هشام نشوند «4».

 

فضاى امن و امان‏

حضرت امام على بن الحسین علیه السلام یکى از غلامانش را دو بار صدا کرد و او جواب نداد، بار سوم به او فرمود: فرزندم! آیا صداى مرا نشنیدى؟ گفت:

چرا شنیدم، فرمود: تو را چه شد که پاسخم را ندادى؟ گفت: از تو احساس امنیت مى‏کردم، حضرت فرمود: خدا را سپاس گزارم که خدمتکارانم از من احساس امنیت مى‏کنند «5».

 

احسان پنهانى‏

در مدینه خانواده‏هایى بودند که رزق و مایحتاج زندگى‏شان به آنان مى‏رسید ولى نمى‏دانستند از کجا به آنان مى‏رسد؟ هنگامى که حضرت امام على بن الحسین علیه السلام از دنیا رفت آن را از دست دادند [آن زمان دانستند که او بوده که پنهانى به آنان کمک مى‏داده!].

همچنین آورده‏اند: آن حضرت همواره در شب تاریک با همیانى چرمى پر از درهم و دینار بیرون مى‏رفت و خانه به خانه را درب مى‏زد و کنار هر خانه‏اى مقدارى درهم و دینار مى‏گذاشت، پس از درگذشت آن حضرت‏ دانستند که این برنامه، کار حضرت سجاد بود «6».

 

نماز و احسان‏

ابوحمزه ثمالى مى‏گوید: امام سجاد علیه السلام را در نماز دیدم که ردایش از شانه‏اش مى‏افتد ولى براى حفظ آن بر شانه‏اش توجهى نمى‏کند تا از نمازش فارغ شد. سبب بى‏توجهى او را به ردایش در حال نماز پرسیدم؟ پاسخ داد:

واى بر تو! مى‏دانى در برابر که بودم؟! نماز عبد جز آنچه را از آن به قلبش به جا آورده قبول نمى‏شود.

 

عفو و گذشت قرآنى‏

کنیزى از کنیزان حضرت امام سجاد علیه السلام براى وضو جهت نماز به روى دستان مبارکش آب مى‏ریخت ناگاه آفتابه از دست کنیز روى صورت حضرت افتاد و آن را شکافت! حضرت سر مبارکش را به سوى او برداشت، کنیز گفت: خداى بزرگ مى‏گوید: «و خشم خود را فرو مى‏برند» «7»، حضرت فرمود: خشمم را فرو فرو بردم؛ کنیز گفت: «و از [خطاهاىِ‏] مردم در مى‏گذرند» «8»؛ حضرت فرمود: از تو در گذشتم؛ کنیز گفت: «و خدا نیکوکاران را دوست دارد» «9»؛ حضرت فرمود: برو که تو در راه خدا آزادى‏ «10».

 

روز خسران بازیگران‏

حضرت امام صادق علیه السلام مى‏فرماید: در مدینه مردى دلقک و بیکاره بود [روزى‏] گفت: این مرد [على بن الحسین‏] از این که او را بخندانم مرا درمانده کرد؛ امام در حالى که دو نفر از خدمت گزارانش پشت سر او بودند بر آن مرد گذشت و او به دنبال حضرت آمد تا رداى مبارکش را از دوشش کشید و رفت، حضرت به او توجّهى ننمود ولى مردم دنبال آن دلقک رفتند و ردا را از او گرفته، به محضر حضرت آمدند و به دوش مبارکش نهادند، حضرت به مردم فرمود: این کیست؟ گفتند: مردى بى‏کار و دلقک است که اهل مدینه را مى‏خنداند، حضرت فرمود: به او بگویید براى خدا روزى است که در آن روز، بیهوده کاران خسران و زیان مى‏بینند «11».

 

ناشناسى در کاروان‏

حضرت امام صادق علیه السلام مى‏فرماید: على بن الحسین علیهما السلام در هیچ حالى مسافرت نمى‏کرد مگر با همراهانى که او را نشناسند، آنهم به شرط اینکه در صورت نیاز به آنان کمک کند.

یک بار با گروهى مسافرت کرد، مردى آن حضرت را میان گروه دید و شناخت، به آنان گفت: مى‏دانید این شخص کیست؟ گفتند: نه، گفت:

این على بن الحسین است، پس به سوى حضرت هجوم بردند و دست و پایش بوسه زدند و گفتند: پسر پیامبر! مى‏خواستى با آزار دست و زبان ما به شما وارد دوزخ شویم؟ اگر این گونه مى‏شد ما تا پایان روزگار هلاک و بدبخت بودیم! چه چیزى تو را به این گونه مسافرت وادار کرد؟

فرمود: من یک بار با گروهى مسافرت کردم که مرا مى‏شناختند، به خاطر پیامبر صلى الله علیه و آله به گونه‏اى با من رفتار کردند که سزاوارش نبودم، ترسیدم شما هم آن گونه با من رفتار کنید، از این جهت پنهان نگاه داشتن خود از شما برایم محبوب‏تر بود «12».

 

رفتار اخلاقى با حیوان‏

حضرت امام صادق علیه السلام مى‏فرماید: على بن الحسین علیهما السلام هنگام وفاتش به فرزندش حضرت باقر علیه السلام فرمود: من با این شترم بیست بار به حج رفتم و او را یک تازیانه نزدم، هنگامى که بمیرد آن را دفن کن که درندگان گوشتش را نخورند، زیرا پیامبر صلى الله علیه و آله خدا فرمود: شترى نیست که هفت بار در موقف عرفه نگاهش دارند مگر اینکه خدا آن را از نعمت‏هاى بهشت کند و در نسلش برکت قرار دهد. چون شتر حضرت از پاى درآمد حضرت امام باقر علیه السلام آن را دفن کرد «13».

 

بخشیدن افطارى‏

روزى که حضرت على بن الحسین علیهما السلام روزه مى‏گرفت، فرمان مى‏داد گوسپندى را ذبح کنند و اعضایش را قطعه قطعه نمایند و بپزند، هنگام‏ غروب در حالى که روزه بود سر به دیگ‏هاى غذا مى‏برد تا جایى که بوى آبگوشت خوشمزه را استشمام مى‏کرد سپس مى‏فرمود: ظرف‏ها را بیاورید و براى فلان خانواده و فلان خانواده پر کنید و ببرید تا همه دیگ‏ها خالى مى‏شد، آنگاه براى خود حضرت نان و خرما مى‏آوردند و همان افطارش بود «14».

 

کمک به مستمندان‏

هنگامى که تاریکى شب حضرت را در برمى‏گرفت و دیده‏ها آرامش مى‏یافت، برخاسته به منزل مى‏رفت تا آنچه از رزق و روزى خانواده‏اش مانده بود جمع مى‏کرد و در همیانى مى‏گذاشت و به شانه مى‏انداخت و در حالى که سر و رویش را پوشانده بود تا شناخته نشود، به خانه مستمندان مى‏رفت و آنچه به دوش کشیده بود میان آنان تقسیم مى‏کرد.

بسیار مى‏شد که درب خانه آنان به انتظار مى‏ایستاد تا بیایند و سهمشان را بگیرند. هنگامى که او را رو در رو مى‏دیدند و بى‏واسطه او را مشاهده مى‏کردند و مستقیماً به حضورش مى‏رسیدند مى‏گفتند: صاحب همیان آمد «15»!!

 

داستان انگور

حضرت امام صادق علیه السلام مى‏فرماید: على بن الحسین علیهما السلام همواره از انگور خوشش مى‏آمد. [روزى‏] انگورى خوب به مدینه آوردند، امّ ولدش‏ مقدارى از آن را براى حضرت خریده، هنگام افطار براى آن بزرگوار آورد، حضرت آن انگور را پسندیدند. خواستند دست به سوى آن ببرند که تهیدستى کنار درب خانه ایستاد و درخواست کمک کرد، حضرت به امّ ولد فرمود: براى او ببر، عرضه داشت: مقدارى از آن براى او بس است، حضرت فرمود: نه به خدا سوگند! همه آن را براى او ببر.

فرداى آن روز باز هم از آن انگور براى حضرت خرید که دوباره تهیدست آمد و حضرت همه انگور را براى او فرستادند.

شب سوم سائلى نیامد و حضرت انگور خوردند و فرمودند: چیزى از آن از دست ما نرفت و خدا را سپاس‏ «16».

 

اوج عظمت در سن خردسالى‏

عبداللّه بن مبارک مى‏گوید: سالى به مکه رفتم، در میان حاجیان در حرکت بودم که ناگاه خردسالى هفت یا هشت ساله دیدم که در کنارى از کاروان حاجیان حرکت مى‏کرد و زاد و توشه‏اى همراهش نبود، پیش رفتم و به او سلام دادم و گفتم: همراه که بیابان را طىّ مى‏کنى؟ گفت: همراه خداى نیکوکار.

در نظرم انسانى بزرگ آمد؛ گفتم: فرزندم! زاد و توشه‏ات کجاست؟

گفت: زادم تقواى من است و توشه‏ام دو پاى من و هدفم مولایم.

نزدم بزرگ آمد؛ گفتم: از چه خانواده‏اى هستى؟ گفت: مُطّلبى هستم؛ گفتم: از کدام تیره؟ گفت: هاشمى. گفتم: از کدام شاخه؟ گفت: علوى فاطمى، گفتم: سرور من! آیا شعرى هم گفته‏اى؟ گفت: آرى، گفتم: چیزى از شعرت را برایم بخوان، شعرى به این مضمون خواند:

ما فرستادگان بر حوض کوثریم که گروهى را از آن مى‏رانیم و وارد شدگانش را آب مى‏دهیم؛ کسى جز به وسیله ما به رستگارى نرسید و آنکه ما را دوست داشت کوشش و زادش خسارت ندید، هرکه ما را خوشحال کرد، از ما شادى و خوشى به او رسید و هرکه ما را رنجاند میلادش میلاد بدى بود و آنکه حق ما را غصب کرد وعده‏گاهش براى دیدن مکافاتش قیامت خواهد بود!

سپس از نظرم غایب شد تا به مکه آمدم و حجم را به پایان بردم و برگشتم. به ابطح که آمدم حلقه‏اى دایره‏وار از مردم دیدم، سر کشیدم تا ببینم که دور چه کسى حلقه زده‏اند، همان خردسال را که با او هم صحبت شدم دیدم، پرسیدم: کیست؟ گفتند: این زین العابدین علیه السلام است‏ «17»!!

 

درخواست آمرزش‏

حضرت امام باقر علیه السلام مى‏فرماید: پدرم غلامش را براى کارى فرستاد و او نسبت به انجام آن تأخیر کرد، آن حضرت با تازیانه‏اى یک ضربه به او زد، غلام گفت: خدا را اى على بن الحسین! مرا دنبال کارى که دارى مى‏فرستى سپس کتکم مى‏زنى!

حضرت امام باقر علیه السلام مى‏فرماید: پدرم گریست و گفت: فرزندم! به سوى قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله برو و دو رکعت نماز بخوان سپس بگو: خدایا! على بن الحسین را در قیامت از کار امروزش بیامرز، آنگاه به غلام فرمود: برو تو در راه خدا آزادى. ابوبصیر مى‏گوید: به حضرت گفتم: فدایت شوم گویا آزاد کردن کفاره زدن است!! ولى حضرت سکوت کرد «18».

 

تلافى زدن به زدن‏

حضرت امام رضا علیه السلام مى‏فرماید: على بن الحسین علیهما السلام غلامش را زد، سپس وارد خانه شد و تازیانه را بیرون آورد و پیراهنش را از تن خارج کرد، آنگاه به غلام گفت: با تازیانه على بن الحسین را بزن! غلام از این کار خوددارى کرد. حضرت پنجاه دینار به او عطا فرمود «19».

 

حق مادر

به حضرت امام سجاد علیه السلام گفتند: شما نیکوکارترین مردم هستى ولى با مادرتان در یک ظرف هم غذا نمى‏شوید در حالى که او خواهان این کار است! حضرت فرمود: برایم ناخوشایند است که دستم را به لقمه پیش ببرم که دیده مادرم براى برداشتن آن پیشى گرفته در نتیجه عاقّ او شوم. بعد از آن براى هم غذا شدن با مادر، ظرف غذا را به طبقى مى‏پوشاند و سپس دست زیر طبق مى‏برد و غذا را میل مى‏فرمود «20».

 

ضمانت براى پرداخت وام‏

عیسى بن عبداللّه مى‏گوید: عبداللّه را هنگام مرگ فرا رسید، طلبکارانش جمع شدند و اموالشان را از او مطالبه کردند، به آنان گفت: مالى ندارم تا به شما بپردازم. به هر یک از بنى اعمامم یا پسر عموهایم على بن الحسین و عبداللّه بن جعفر که مى‏خواهید، رضایت دهید که بدهى مرا به شما بپردازند.

طلبکاران گفتند: عبداللّه جعفر مردى است که وعده طولانى مى‏دهد و شخصى مسامحه‏کار و سهل‏انگار است و على بن الحسین علیه السلام مردى است که مال ندارد ولى بسیار راستگوست و او نزد ما براى رفع این مشکل محبوب‏تر است.

خبر به حضرت رسید، فرمود: من تا وقت رسیدن غلّه پرداخت این بدهى را ضمانت مى‏کنم و حال آنکه غلّه‏اى براى حضرت نبود، هنگامى که غلّه آمد خدا مالى را براى حضرت مقدر کرد و آن بزرگوار همه طلب طلبکاران را پرداخت‏ «21».

 

بردبارى بى‏نظیر

شخصى از میان مردم به حضرت امام سجاد علیه السلام ناسزا گفت، غلامانش قصد او را کردند، حضرت فرمود: رهایش کنید، آنچه از ما پنهان است بیشتر از چیزى است که در حق من مى‏گویند سپس به آن مرد فرمود: آیا نیازى دارى؟ آن مرد شرمنده شد، حضرت لباسش را به او عطا کرد و فرمان داد هزار درهم به او بپردازند، آن مرد با فریاد مى‏گفت: شهادت مى‏دهم که تو فرزند رسول خدایى‏ «22»!

 

عکس العمل در برابر غیبت‏

حضرت امام زین العابدین علیه السلام به گروهى رسید که از آن بزرگوار غیبت مى‏کردند، کنارشان ایستاد و به آنان گفت: اگر در آنچه مى‏گویید راستگو هستید خدا مرا بیامرزد و اگر دروغگو هستید خدا شما را بیامرزد «23»!

 

قتل غیر عمد

در محضر حضرت امام سجاد علیه السلام تعدادى مهمان بودند، از خادم خواستند در آوردن گوشت بریان تنورى، شتاب ورزد. خادم آهنى را که روى آن گوشت بریان شده بود به سرعت آورد، ناگهان از دستش افتاد و به سر فرزند آن حضرت که در طبقه پایین خانه بود برخورد کرده، او را کشت، حضرت به غلام- در حالى که حیرت‏زده بود و مى‏لرزید- فرمود: تو در این کار عمدى نداشتى، بنابراین در راه خدا آزادى، بعد از آن خود به تجهیز فرزندش اقدام کرد «24».

 

نهایت اخلاص‏

امام سجاد علیه السلام پسر عموى تهیدستى داشت که آن حضرت شبانه به صورتى ناشناس به درب خانه او مى‏آمد و دینارهایى را به او عنایت مى‏کرد، او مى‏گفت: على بن الحسین در حق من صله رحم به جا نمى‏آورد، خدا از سوى من پاداش خیرى به او ندهد، حضرت گفتار او را مى‏شنید و تحمل مى‏کرد و شکیبایى مى‏ورزید و حاضر به معرفى خود نمى‏شد. هنگامى که حضرت از دنیا رفت، پسر عمش با قطع شدن کمک شبانه دریافت که کمک دهنده، حضرت امام سجاد علیه السلام بود!! به سوى قبرش آمد و سخت بر فقدان حضرت گریست‏ «25».

 

 

پی نوشت ها:

 

______________________________
<!--[if !supportLineBreakNewLine]-->
<!--[endif]-->

(1)- آل عمران (3): 134.

(2)- الارشاد، مفید: 2/ 145؛ بحار الأنوار: 46/ 545، باب 5، حدیث 1.

(3)- الکافى: 2/ 123، باب التواضع، حدیث 8؛ وسائل الشیعة: 15/ 277، باب 31، حدیث 20507؛ بحار الأنوار: 46/ 55، باب 5، حدیث 2.

(4)- الارشاد، مفید: 2/ 147؛ بحار الأنوار: 46/ 56، باب 5، حدیث 5.

(5)- أعلام الورى: 261، الفصل الرابع؛ کشف الغمة: 2/ 87؛ مشکاة الأنوار: 178، فصل الثانى والعشرون؛ بحار الأنوار: 46/ 56، باب 5، حدیث 6.

(6)- علل الشرائع: 1/ 231، باب 165، حدیث 8؛ بحار الأنوار: 46/ 66، باب 5، حدیث 28.

(7)- «وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ» آل عمران (3): 134.

(8)- «وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ» آل عمران (3): 134.

(9)- «وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ»* آل عمران (3): 134.

(10)- الأمالى، صدوق: 201، المجلس السادس والثلاثون، حدیث 12؛ روضة الواعظین: 2/ 379؛ بحار الأنوار: 46/ 67، باب 5، حدیث 36. (11)- الأمالى، صدوق: 220، المجلس التاسع والثلاثون، حدیث 6؛ الأمالى، مفید: 219، المجلس الخامس والعشرون، حدیث 7؛ بحار الأنوار: 46/ 68، باب 5، حدیث 39.

(12)- عیون أخبار الرضا: 2/ 145؛ باب 40، حدیث 13؛ وسائل الشیعة: 11/ 430، باب 46، حدیث 15177؛ بحار الأنوار: 46/ 69، باب 5، حدیث 41.

(13)- ثواب الأعمال وعقاب الأعمال: 50؛ المحاسن: 2/ 635، باب 15، حدیث 133؛ وسائل الشیعة: 11/ 541، باب 51، حدیث 15486؛ بحار الأنوار: 46/ 70، باب 5، حدیث 46.

(14)- الکافى: 4/ 68، باب من أفطر صائماً، حدیث 3؛ المناقب: 4/ 155؛ بحار الأنوار: 46/ 71، باب 5، حدیث 53.

(15)- المناقب: 4/ 163؛ بحار الأنوار: 46/ 89، باب 5، حدیث 77.

(16)- المناقب: 4/ 154؛ بحار الأنوار: 46/ 90؛ باب 5، حدیث 77.

(17)- المناقب: 4/ 155؛ بحار الأنوار: 46/ 91، باب 5، حدیث 78.

(18)- بحار الأنوار: 46/ 92، باب 5، حدیث 79.

(19)- الزهد: 45، باب 7، حدیث 119؛ بحار الأنوار: 46/ 92، باب 5، حدیث 80.

(20)- المناقب: 4/ 162؛ بحار الأنوار: 46/ 93، باب 5، حدیث 82.

(21)- الکافى: 5/ 97، باب قضاء الدین، حدیث 7؛ المناقب: 4/ 164؛ بحار الأنوار: 46/ 94، باب 5، حدیث 84.

(22)- المناقب: 4/ 157؛ بحار الأنوار: 46/ 95، باب 5، حدیث 84.

(23)- الخصال: 2/ 517، حدیث 4؛ المناقب: 4/ 158؛ بحار الأنوار: 46/ 96، باب 5، حدیث 84.

(24)- کشف الغمة: 2/ 80؛ مسکن الفؤاد: 57؛ بحار الأنوار: 46/ 99، باب 5، حدیث 87.

(25)- کشف الغمة: 2/ 106؛ بحار الأنوار: 46/ 100، باب 5، حدیث 88.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( چهارشنبه 90/9/30 :: ساعت 12:42 عصر )
»» صبر و تواضع امام زین العابدین علیه السلام‏

کاربردترین حال اخلاقى تواضع است.

عموزاده در مسجد به امام زین العابدین علیه السلام توهین کرد، مردم به طرف او هجوم آوردند و از امام خواستند که او را ادب کنند، به امام گفتم: تا کى مى‏خواهى صبر کنى؟ بى‏ادبى و بى‏تربیتى را دیدى. فرمود: صبر نمى‏کنم. مى‏روم تلافى مى‏کنم.

دست‏ها به طرف خنجرها رفت و مشت‏ها گره شد، پنج شش نفر دنبال زین‏العابدین علیه السلام رفتند تا از امام حمایت کنند، مردم با خود مى‏گفتند: به امام توهین مى‏کند. در مسجد صداى خود را بلند مى‏کند، هرکس حرفى مى‏زند، دیدند زین العابدین علیه السلام زیر لب حرفهایى مى‏زند، ایشان چه نقشه‏اى دارد؟ اما بعد متوجه شدند که امام با خود این آیه را تلاوت مى‏کند،

«وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ»

جلوى در خانه عموزاده رسیدند، پسر حضرت مجتبى علیه السلام، در زدند، خادم در را باز کرد، فرمود: عمو زاده‏ام تشریف دارند، عرض کرد: بله، فرمود: اگر مى‏شود او را صدا کنید، امام علیه السلام فرمود: عموزاده جان، آنچه در مسجد فرمودى اگر در من‏ هست، خدا مرا ببخشد، اگر در من نیست، اشتباه شده، خدا شما را ببخشد. «1» به دست و پاى زین العابدین افتاد، حضرت او را بلند کرد، گفت: من اشتباه کردم. تواضع و سینه سپر نکردن بسیار خوب جواب مى‏دهد.

به فرمایش رسول خدا توجه کنید، من توضیح نمى‏دهم، فقط متن را مى‏خوانم و رد مى‏شوم.

کسى که با خدا معامله کند، هم براى خدا تواضع کند و هم براى مردم،

«من تواضع للّه رفعه الله ومن تکبّر خَفَضَهُ الله» کسى که براى خدا و مردم سینه سپر کند، خدا پوزه او را به خاک مى‏مالد، و تا به حال خیلى‏ها را به خاک مالیده است:

«ومن اقتصد فى معیشته رزقه الله»

کسى که در زندگى مادى میانه رو باشد، در خرج و هزینه‏ها، افراط و تفریط نکند، پیغمبر صلى الله علیه و آله مى‏فرماید: درِ روزى خدا به روى او باز است:

«ومن بَذَّرَ حرمه الله»

کسى که اهل اسراف است، خدا هم از او جدا مى‏شود. مى‏فرماید: حالا که مى‏خواهى رزق و روزى مرا حرام کنى، به چه دلیل به تو بدهم، جلوى او را مى‏گیرم:

«ومن أکثر ذکر الموت أحبّه الله»

و هر کس زیاد به یاد دنیاى بعد از خود باشد، محبوب خدا مى‏شود.

 

قدرت و اراده امام زین العابدین علیه السلام‏

امام باقر علیه السلام مى‏فرماید: نوجوان ده دوازده ساله بودم، پدرم حضرت زین العابدین علیه السلام با بودن در آن حادثه عظیم کربلا که کوه‏ها را از بین مى‏برد، قسمتى از شب، کیسه‏اى را از خرما، لباس و پول پر مى‏کرد و روى شانه خود مى‏گرفت و در خانه مستحق‏هاى مسلمان شیعه و سنى و یهودى و مسیحى، مى‏گذاشت و بر مى‏گشت. مقدارى مى‏خوابید و بقیه آن را به نماز شب، گریه، دعا و مناجات مى‏گذراند، بعد اذان مى‏گفت ونماز صبح را مى‏خواند و بعد از نماز صبح، صورت مبارک را روى خاک مى‏گذاشت، خاکى که از کنار قبر أبى عبدالله آورده بود، هزار مرتبه در سجده مى‏گفت:

«الهى عبیدک بفنائک، مسکینک بفنائک، فقیرک بفنائک» «2» آفتاب هم که طلوع مى‏کرد سر زمین مى‏رفت و کشاورزى مى‏کرد، و به خانه بر مى‏گشت، دوباره شروع به عبادت مى‏کرد، یک روزى در اتاق را باز کردم و رفتم کنار دیوار نشستم و او را نگاه مى‏کردم، دیدم که بسیار گریه مى‏کند.

چقدر انسان باید قدرت و توان داشته باشد، که کربلا را ببیند، و بعد از آن واقعه شب‏ها بار به دوش بکشد، بعد از آن در نماز شب گریه و هزار بار تکرار ذکر کند و بعد در طول روز مشغول کشاورزى شود و دوباره برگردد و مشغول عبادت شود.

امام باقر مى‏فرماید: «3» او مشغول عبادت بود و من هم بلند بلند گریه مى‏کردم. وقتى پدر سلام نماز را داد، فرمود: فرزندم، چرا گریه مى‏کنى؟ گفتم دلم براى شما مى‏سوزد، چقدر کار، خدمت، عبادت و سجده مى‏کنید، مگر این بدن چقدر انرژى دارد؟ فرمود: عزیز دلم، روى طاقچه، کتابى است آن را بردار بیاور. کتاب را آوردم و به پدر دادم، باز کرد و جلوى من گذاشت، فرمود: در این صفحات، عبادات و خدمات جدّم على علیه السلام نوشته شده است. عزیز دلم، اگر بخوانى، آن وقت به من نمى‏گویى چقدر خودت را به زحمت مى‏اندازى، من کجا و على کجا؟

عمل صالح، ضعف خلقتى انسان را جبران مى‏کند. انسان با تمرین عمل صالح، عبادات، خدمت به خلق خدا و اخلاق خوش به توان عجیبى در دنیا و آخرت خواهد رسید. «من کان لله کان الله له» «4» ولى باید به این معنا آگاه باشیم که همه این امور، خدمت‏ها و عبادات در صورتى از افق وجود انسان طلوع مى‏کند که انسان نسبت به خدا و خلق خدا متواضع و فروتن باشد. وقتى خداوند مى‏فرماید: نماز بخوانید و روزه بگیرید، شانه بالا نیندازید، با کمال خاکسارى اطاعت نمایید؛ زیرا اگر مقام تواضع نباشد،

«إِنَّها لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِینَ» «5»

نماز، روزه، خدمت و احسان براى انسان سنگین است، وقتى سنگین شد، با داشتن تکبر قبول نمى‏کند، با کبر از مجموع آثار عمل صالح خودش را محروم‏ مى‏کند.

وقتى از اویس مى‏پرسد تو که پیغمبر صلى الله علیه و آله را ندیدى، از فرهنگ، آئین و مدرسه او چه بهره‏اى بردى؟ مى‏گوید: هشت بهره، بهره اول: «طلبتُ الرفعة» رسیدن به قلّه مقام، درجات الهى و کمالات انسانى را جستجو کردم، دیدم دین و فرهنگ او مرا راهنمایى کرده،

«فوجدتها فى التواضع»

این مقام و رفعت را با تواضع و فروتنى، مى‏شود به دست آورد.

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

 


(1)- آل عمران (3): 134؛ «و خشم خود را فرو مى‏برند، و از [خطاهاىِ‏] مردم در مى‏گذرند؛ و خدا نیکوکاران را دوست دارد.»

(2)- بحار الأنوار: 46/ 75، باب 5، حدیث 66؛ « [الإرشاد] عُبَیْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ التَّمِیمِیِّ قَالَ سَمِعْتُ شَیْخاً مِنْ عَبْدِ الْقَیْسِ یَقُولُ قَالَ طَاوُسٌ دَخَلْتُ الْحِجْرَ فِی اللَّیْلِ فَإِذَا عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ علیه السلام قَدْ دَخَلَ فَقَامَ یُصَلِّی فَصَلَّى مَا شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ سَجَدَ قَالَ فَقُلْتُ رَجُلٌ صَالِحٌ مِنْ أَهْلِ بَیْتِ الْخَیْرِ لَأَسْتَمِعَنَّ إِلَى دُعَائِهِ فَسَمِعْتُهُ یَقُولُ فِی سُجُودِهِ عُبَیْدُکَ بِفِنَائِکَ مِسْکِینُکَ بِفِنَائِکَ فَقِیرُکَ بِفِنَائِکَ سَائِلُکَ بِفِنَائِکَ قَالَ طَاوُسٌ فَمَا دَعَوْتُ بِهِنَّ فِی کَرْبٍ إِلَّا فُرِّجَ عَنِّی.»

(3)- إعلام الورى بأعلام الهدى: 260، الفصل الرابع؛ «دَخَلَ أَبُو جَعْفَرٍ ابْنُهُ علیه السلام عَلَیْهِ فَإِذَا هُوَ قَدْ بَلَغَ مِنَ الْعِبَادَةِ مَا لَمْ یَبْلُغْهُ أَحَدٌ فَرَآهُ قَدِ اصْفَرَّ لَوْنُهُ مِنَ السَّهَرِ وَ رَمِدَتْ عَیْنَاهُ مِنَ الْبُکَاءِ وَ دَبِرَتْ جَبْهَتُهُ مِنَ السُّجُودِ وَ وَرِمَتْ سَاقَاهُ مِنَ الْقِیَامِ فِی الصَّلَاةِ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام فَلَمْ أَمْلِکْ حِینَ رَأَیْتُهُ بِتِلْکَ الْحَالِ مِنَ الْبُکَاءِ فَبَکَیْتُ رَحْمَةً لَهُ وَ إِذَا هُوَ یُفَکِّرُ فَالْتَفَتَ إِلَیَّ بَعْدَ هُنَیْئَةٍ مِنْ دُخُولِی فَقَالَ یَا بُنَیَّ أَعْطِنِی بَعْضَ تِلْکَ الصُّحُفِ الَّتِی فِیهَا عِبَادَةُ عَلِیٍّ فَأَعْطَیْتُهُ فَقَرَأَ مِنْهَا یَسِیراً ثُمَّ تَرَکَهَا مِنْ یَدِهِ تَضَجُّراً وَ قَالَ مَنْ یَقْوَى عَلَى عِبَادَةِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام وَ کَانَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ علیه السلام إِذَا تَوَضَّأَ اصْفَرَّ لَوْنُهُ فَقِیلَ لَهُ مَا هَذَا الَّذِی یَغْشَاکَ فَقَالَ أَ تَدْرِی لِمَنْ أَتَأَهَّبُ لِلْقِیَامِ بَیْنَ یَدَیْه.»

(4)- بحار الأنوار: 82/ 319، باب 36؛ «أنه من کان لله کان الله له.»

(5)- بقره (2): 45؛ «بى‏تردید این کار جز بر کسانى که در برابر حق قلبى فروتن دارند دشوار و گران است.»



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( چهارشنبه 90/9/30 :: ساعت 12:41 عصر )
»» حکایت قصاب بت‏پرست هندى‏

مسافرى از ایران به هند مى‏رود. هند خیلى بزرگ و شبه قاره است و جمعیت آن از یک میلیارد بیشتر است. این طور که در بررسى‏ها نوشته‏اند، مردم هند وابسته به پانزده میلیون دین هستند. خدا یک دین بیشتر ندارد، آن هم اسلام است. از زمان‏ حضرت آدم علیه السلام دین خدا اسلام بوده و تا قیامت نیز همین است. این پانزده میلیون دینى که در هندوستان حاکم است، تماماً ساخت بشر است.

این مسافر نقل کرده است: من چون مدتى باید در هند مى‏ماندم، کارهاى خرید، آشپزى و خوراکم را خودم انجام مى‏دادم. روزى براى خریدن گوشت به مغازه قصّابى رفتم. نمى‏دانستم این قصّاب مسلمان نیست؛ چون نباید مسلمان از کافر گوشت بخرد، چون که ذبح آنها صحیح نیست، ولى باظاهرکه نمى‏شد فهمیداین شخص درچه دینى است.

در نوبت ایستادم. هر کسى هر مقدارى گوشت مى‏خواست، خرید. من مى‏دیدم این قصّاب قبل از این که گوشت هر کدام را بکشد، برمى‏گردد و پرده سفیدى را ذرّه‏اى کنار مى‏زند و بعد دوباره مى‏آید، گوشت‏ها را مى‏کشد و تحویل مشترى مى‏دهد.

نوبت من شد. لهجه هندى را یاد گرفته بودم. به او گفتم: چرا هر مشتریى مى‏آید و گوشت مى‏خواهد، مى‏روى این پرده سفید را کنار مى‏زنى؟ گفت: من بت‏پرست هستم. شکل بتى را که مى‏پرستم، درست کرده‏ام و آنجا پشت پرده روى طاقچه گذاشته‏ام. مى‏روم و بت را نگاه مى‏کنم و با نگاه به او حواسم جمع مى‏شود که بت به من مشرف است و عمل مرا مى‏بیند، لذا خجالت مى‏کشم که در ترازو و گوشت فروشى تقلّب کنم.

اگر کسى در همه امور زندگى خود، خدا را بیننده و ناظر خود و خود را مسافر و دنیا را مسافرخانه و مرگ را پل این سفر ببیند، آیا دیگر تخلف مى‏کند؟ مال مردم را مى‏برد؟ ظلم و معصیت مى‏کند؟ نه. غافلان و جاهلان گناه و معصیت مى‏کنند.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( شنبه 90/9/26 :: ساعت 3:38 عصر )
»» حکایت مریضى امام حسین علیه السلام و عرب بیابان نشین‏

من وقتى مى‏خواهم مطلبى را از اهل تسنن نقل کنم، شادتر مى‏شوم تا این که شیعه نقل کرده باشد؛ چون از شیعه نقل کنیم، مى‏گویند: از هم مکتب خودتان است، اما دیگرى مطلبى را به نفع ما نقل کند، خیلى با ارزش است. حال دو مورد از آنها درباره آگاهى ائمه علیهم السلام براى شما نقل مى‏کنم.

وجود مبارک امام حسین علیه السلام پیاده و با پاى برهنه، داشتند از مدینه به مکه مى‏رفتند. جاده‏اى که قدیم بین مکه و مدینه بود، اگر کسى با ماشین مى‏رفت، امید نداشت که به مکه برسد. خیلى جاده بدى بود.

من آن جاده را رفته بودم، آن سال‏ها، در آن جاده، دائم حاجى‏ها با احرام کشته مى‏شدند؛ یعنى سالى نبود که جاده کشته ندهد. آن وقت امام حسین علیه السلام با پاى برهنه، در آن گرماى بالاى پنجاه درجه، بیست و پنج سفر از مدینه تا مکه آمدند.

در یکى از این سفرها، پاى حضرت درد گرفت و تا زانو ورم کرد. نتوانستند راه را ادامه بدهند. لذا چادر زدند و امام علیه السلام را زیر خیمه بردند و به حضرت عرض کردند: چند روز طول مى‏کشد، مى‏مانیم. پاى خود را دراز کنید تا ورم و دردش بخوابد و هر وقت خود شما فرمودید، راه بیافتیم.

امام علیه السلام یکى از یاران خود را صدا زدند. در آن بیابانى که اصلًا آب و علف پیدا نمى‏شد، از مدینه تا مکه فقط کوه است، فرمودند: طبق آدرسى که به تو مى‏دهم، پشت فلان تپه مى‏روى، تعداد کمى چادرنشین هستند، مردى از گیاهان خشک و تر این بیابان در ایام بهار دوا درست مى‏کند که براى درد و ورم پا خوب است، ولى نگو که براى چه کسى مى‏خواهى؟ چون اگر اسم مرا ببرى، پول نمى‏گیرد.

 

محبت ائمه علیهم السلام نسبت به شیعیان‏

 

چقدر امامان ما مهربان بودند. فرمود: چون این‏ها بیابان‏نشین هستند و نان آنات از همین راه اداره مى‏شود، اگر این دوا را رایگان یا کمتر بدهند، به زندگى آنها لطمه مى‏خورد.

گفت: چشم. آمد و طبق آدرسى که حضرت داده بودند، آن مرد را دید و گفت:

این دوا را دارى آ گفت: آرى، اما بگو براى چه کسى مى‏خواهى؟ گفت: بنا نشد که بپرسى براى چه کسى مى‏خواهى، تو دوا را بده، من هر چه قیمتش هست، نقدى‏ به تو مى‏دهم.

گفت: نه، باید بگویى که براى چه کسى مى‏خواهى؟ گفت: آخر اسم مریض به چه درد تو مى‏خورد؟ ما مریضى داریم که در چادر افتاده و دارد ناله مى‏کند، دوا را بده. گفت: تا نگویى براى چه کسى مى‏خواهى، دوا نمى‏دهم.

بالاخره این بنده خدا با این که حضرت ابى عبدالله علیه السلام فرموده بود نگو، اما گفت. البته نباید مى‏گفت. گفت: والله دوا را براى جگر گوشه زهرا علیها السلام حضرت امام حسین علیه السلام مى‏خواهى؟ به تو نمى‏دهم. خودم مى‏آیم و با دست خودم دوا را به حضرت مى‏دهم. امام حسین علیه السلام آمده تا از منطقه ما رد شود، من به زیارتش نیایم؟

من تا به حال حضرت ابى عبدالله علیه السلام را ندیده‏ام. این چشم من باید به چهره مولایم بخورد که خدا این چشم مرا در قیامت عذاب نکند.

 

دیدار عرب بیابان‏گرد با امام حسین علیه السلام‏

 

عرب سیاه، پابرهنه و بیابان گردى بود، اما معرفت داشت. آمد و وارد خیمه حضرت شد. عرض کرد: آقا! این دوا. حضرت فرمود: این هم پول دوا، عرض کرد: تمام دنیا فداى شما، قابل ندارد. یابن رسول الله! از من نخواهید که پول بگیرم.

حضرت فرمودند: نه، ما چیزى را رایگان نمى‏خواهیم. عرض کرد: حال که مى‏خواهید رایگان نباشد، من همسرم درد زایمان دارد، دعا کنید که فرزند و مادرش سالم بمانند. حضرت فرمودند: دعا مى‏کنم. وقتى تو برگردى، فرزندت سالم به دنیا آمده است و بدان: در دفترى که نزد ما هست، اسم فرزند تو جزء شیعیان ما ثبت است.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( شنبه 90/9/26 :: ساعت 3:37 عصر )
»» حکایت قناعت شیخ انصارى‏ به روزى حلال‏

طلبه‏اى از شیراز به اصفهان مى‏رود و در آنجا به حدّ مرجعیت مى‏رسد. روزى این انسان والا تصمیم مى‏گیرد که از اصفهان به زیارت عتبات عالیات در عراق برود. وقتى وارد نجف مى‏شود، محور حوزه علمیه نجف، وجود مقدس شیخ مرتضى انصارى بود. این عالم والاى شیرازى وارد نجف شد و نزد علماى شناخته شده رفت.

از ایشان سؤال کردند: جناب میرزا! چه زمانى براى دیدن شیخ انصارى مى‏روید؟ گفت: به جاى این که به منزل ایشان بروم، بر سر درس ایشان مى‏روم.

اولین بارى بود که میرزاى شیرازى‏ به درس شیخ انصارى آمد.

البته وقتى شیخ، میرزا را مى‏بیند، مى‏خواهد جلسه را تعطیل کند. میرزا تقاضا مى‏کند که درس خود را ادامه بدهید. درس تمام مى‏شود و میرزا به منزل برمى‏گردد. چند روز بعد، از میرزا مى‏پرسند: چه وقت آماده برگشت به ایران مى‏شوید؟ مى‏فرمایند: من وظیفه خود نمى‏دانم که به ایران برگردم؛ چون این درسى که از شیخ دیدم، وظیفه خود مى‏دانم تا مانند شاگرد به پاى این درس بروم و زانو بزنم.

این از آثار پاکى، درستى و سلامت است که نمى‏گوید: من خودم در حدّ مرجعیت هستم، معنا ندارد که شاگردى کنم، بلکه یافته است که باید شاگردى کند. پانزده سال در درس شیخ شرکت کرد و بعد از او نیز مرجع شیعه شد و در ایران، با آن فتواى مشهور، انقلاب عظیمى در برخورد با استعمار انگلیس ایجاد کرد.

میرزا در رأس شاگردان شیخ قرار گرفت و مورد محبت شیخ بود. روزى مادر شیخ به میرزا پیغام مى‏دهد که اگر ممکن است، چند لحظه شما را زیارت کنم.

میرزا نزد مادر شیخ مى‏آید.

گلایه مادر شیخ انصارى از کمى روزى‏

 

ایشان به میرزا مى‏گوید: پسر من به شما علاقه‏مند است. من، شیخ و دو دختر و همسرش، زندگى را به سختى مى‏گذرانیم. هفته‏اى دو بار غذاى پخته داریم. این هم اثاثیه خانه ماست. میرزا مى‏گوید: مادر! من چه کار باید بکنم؟ مى‏گوید: از پول‏هایى که از هند، افغانستان، ایران و عراق براى پسر من مى‏آید و پسرم با این موقعیتش به اندازه همه طلبه‏ها حقوق برمى‏دارد و خرج ماهیانه ما را مى‏دهد، بگویید: مقدارى در زندگى ما گشایش ایجاد کند. میرزا فرمود: چشم.

مغرب به کنار جانماز شیخ در صحن امیرالمؤمنین علیه السلام مى‏رود و مى‏گوید: استاد! مادر از شما نسبت به زندگى گلایه داشت. با گلایه‏اى که ایشان دارد، شما باز عادل هستید که من نمازم را به شما اقتدا کنم؟ ایشان مى‏فرماید: بعد از نماز توضیح مى‏دهم.

نماز تمام مى‏شود و شیخ دست میرزاى شیرازى را مى‏گیرد و به حرم امیرالمؤمنین علیه السلام مى‏برد. به میرزا مى‏گوید: این على بن ابى‏طالب علیه السلام جدّ من است، یا جدّ شما؟ میرزا مى‏گوید: جدّ من است، مى‏گوید: شما به حضرت نزدیک‏تر هستید، ما از زمانى که با خانواده به نجف آمدیم، تا کنون با همین حقوق زندگى ما تأمین بوده است.

 

ترس از حساب قیامت‏

 

مادرم به شما گفت که گشایشى ایجاد کنید، من ماهى چقدر اضافه کنم، گشایش ایجاد مى‏شود؟ میرزا مى‏فرماید: یک تومان، به میرزا مى‏گوید: من در محضر امیرالمؤمنین علیه السلام ماهى یک تومان را اضافه مى‏کنم، اما در قیامت جواب این یک تومان را تو گردن مى‏گیرى؟ میرزا مى‏گوید: من چنین گرده‏اى ندارم که جوابش را گردن بگیرم.

مى‏گوید: تو که از فرزندان حضرت هستى، نمى‏توانى گردن بگیرى، آن وقت من گردن بگیرم؟ شما برو مادرم را نصیحت کن، بگو: این مقدارى که از عمر ما مانده، به همین مقدار روزى قناعت کن و مرا با آتش جهنم درگیر نکن.

این‏ها این گونه بودند که خدا مى‏فرماید:

«إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ»

این نفس بد اندیش به فرمان شدنى نیست‏

 

این کافر بد کیش مسلمان شدنى نیست‏

جز پیر طریقت که در این راه دلیل است‏

 

این راه خطرناک به پایان شدنى نیست‏

جز خضر حقیقت که در این راه خلیل است‏

 

این آتش نمرود گلستان شدنى نیست‏

ایمن مشو از خاتم جم کرد در انگشت‏

 

اهریمن جادو که سلیمان شدنى نیست‏

آبادتر از کوى تو اى دوست ندیدم‏

 

آن خانه داد است که ویران شدنى نیست‏

     


نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( شنبه 90/9/26 :: ساعت 3:37 عصر )
»» گام های ارتجاع، از رحلت نبوی تا قیام حسینی

مقدمه

 

هرچند پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم در زمان حیات خود نسبت به عوامل واپسگرا، هشدارهای لازم را داد و «سازوکار» مناسب را نیز به دستور خداوند در قالب «نظام ولایت » طراحی و اعلام کرد، همزمان با درگذشت وی در صفر سال 11 هجری، دوران تجدید حیات احزاب ارتجاعی، زر سالاران و قدرت مندان آغاز شد . آنان جهت بازگرداندن نظام اسلامی به نظام جاهلی در تشکلی جدید، به تکاپو افتادند . در این مقاله برای پرهیز از اطاله کلام، از ذکر انحرافات روی داده در عصر خلفا چشم می پوشیم و چگونگی نفوذ حزب اموی در ارکان حکومت دینی و ارتجاع از ارزش های اسلامی را نشان می دهیم و آن گاه اقدامات امام حسین علیه السلام برای احیای انقلاب نبوی را تبیین می کنیم .

 

نفوذ ارتجاع در حاکمیت اسلامی

 

نظامی که پیامبر به امر خداوند طراحی کرده بود، اگر اجرا می شد و بعد از آن حضرت، «امامت » عهده دار مدیریت جامعه می گردید، بی گمان تمام نگرانی های پیامبر با طرح های پیش بینی شده رفع می شد; اما سرنوشت «جامعه دینی » به گونه ای رقم خورد که سیستم وصایت به حاشیه رانده شد و آنچه پیامبر نگرانش بود، یک به یک به وقوع پیوست و جامعه اسلامی، در معرض شدیدترین آسیب ها قرار گرفت . از آن جمله است مساله بازگشت ارتجاعیون و افکار واپسگرایانه که مترصد فرصت بودند .

 

دوره خلفا را باید فرصتی دانست که جریان ارتجاعی توانست به تدریج خود را در حاکمیت اسلامی وارد کند و به تسلط رحاکمیت بیندیشد . بنابراین، در این مقطع باید از دو موضوع به اجمال سخن بگوییم:

 

الف) خروج مدیریت نظام از دست ائمه علیهم السلام

 

ما در این باره به سخنی از امام حسین علیه السلام در برابر خلیفه دوم بسنده می کنیم که فرمود:

 

«یابن الخطاب فای الناس امرک علی نفسه قبل ان تؤمر ابابکر علی نفسک لیؤمرک علی الناس بلاحجة من نبی ولا رضی من آل محمد فرضاکم کان لمحمد رضی او رضی اهله کان له سخطا؟ . . .» (1)

 

«پسر خطاب! پیش از این که تو ابوبکر را بر خود امیرکنی تا او نیز تو را - بی هیچ حجتی از پیامبر خداصلی الله علیه وآله وسلم و رضایتی از آل محمد - امیر کند، کدام مردم تو را امیرخود کردند؟ آیا رضایت شما، رضایت محمد است؟ و آیا رضایت آل محمد، مایه خشم پیامبر است؟

 

آگاه باش اگر زبانی پا برجا در تصدیق و کرداری که مؤمنان یاری اش رسانند، بود، بر آل محمد سلطه نمی یافتی . . .»

 

در این باره می توان از سخن رهبر انقلاب یادکرد که در مورد حرکت قهقرایی این دوره به دلیل غصب ولایت، معتقد است:

 

«ماجراهای بعد از رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم چه شد که در این پنجاه سال، جامعه اسلامی از آن حالت به این الت برگشت؟ بنایی که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم گذاشته بود، بنایی نبود که به همین زودی خراب شود . لذا در اوایل، بعد از رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم که شما نگاه می کنید، همه چیز غیر از مساله «وصایت » سرجای خودش است; عدالت خوبی هست، ذکر خوبی هست، عبودیت خوبی هست . اگر کسی به ترکیب کل جامعه اسلامی در آن سال های اول نگاه کند، می بیند که علی الظاهر چیزی به قهقرا نرفته است . . . ولی این وضع باقی نمی ماند، هرچه بگذرد جامعه اسلامی به تدریج به طرف ضعف و تهی شدن پیش می رود .» (2)

 

ب) نفوذ اموی ها در حاکمیت اسلامی

 

مرتجعان و غیرخودی ها را که برای استحاله نظام اسلامی محتاج نفوذ در حاکمیت بودند، می توان به دو گروه نشان دار و بی نشان، یا سابقه دار و بی سابقه تقسیم کرد . گروهی از آنان افرادی بودند که دارای سوابق سوء در عصر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بودند . این عده در دوره های اولیه بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به دلیل حساسیت های شدید اجتماعی، نتوانستند در حاکمیت نفوذ کنند، اما در دوره های بعدی این نفوذ برایشان ممکن شد . ولید بن عقبه از این گروه است که در دوره عثمان توانست وارد شود . (3)

 

با این که دو خلیفه قبل، شفاعت عثمان برای ورود او به جرگه کارگزاران اسلامی را نپذیرفتند; زیرا آیه شریفه «ان جاءکم فاسق بنبا فتبینوا» (4) در باره اش نازل شده بود .

 

«نفوذ» با حضور شخصیت های بی نشان این حزب، مقدور شد و خلفا، بر خلاف هشدارهای صریح پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم طی یک اشتباه استراتژیک، فردی از آنان را وارد حاکمیت کردند . شهید مطهری در این باره معتقد است:

 

«حزب ابوسفیان زمام را در دست گرفت، برای این که یک نفر از همین اموی ها که او سابقه سوئی در میان مسلمین نداشت و از مسلمین اولین بود، به خلافت رسید . این کار سبب شد که اموی ها جای پایی در دستگاه حکومت اسلامی پیدا کنند، جای پای خوبی; به طوری که خلافت اسلامی را ملک خود بنامند .» (5)

 

نفوذ، در حکومت عمر عمیق شد; به گونه ای که معاویه ولایت شام، را ربود و چنان بر آن مسلط شد که علی رغم عزل و نصب های متوالی کارگزاران توسط عمر، او برای همیشه در منصب خود باقی ماند و پایگاهی مطمئن برای بالندگی حزب مرتجعان فراهم آورد .

 

در این میان باید به دوره خلیفه سوم، که خود با شجره ملعونه بنی امیه ارتباط نسبی دارد، نگاه ویژه داشت . زیرا آنان توانستند بخش های عمده حاکمیت دین را تسخیر کنند و در مرکز قدرت ریشه بدوانند و به این ترتیب در این دوره «مروان » ، تبعیدی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم، توسط عثمان بازگشت و صاحب پست و مقام شد .

 

امام حسن علیه السلام در این باره به یاران معاویه، فرمود:

 

«. . . شما را به خدا سوگند می دهم! آیا می دانید که ابوسفیان در آن روز که با عثمان بیعت شد، دست حسین را - که نوجوانی بود - گرفت و گفت: فرزند برادرم! با من به بقیع بیا . پس بیرون رفته، همین که به میانه قبرها [آن] رسیدند، گستاخ با صدای بلند فریاد زد: شما ای خفتگان در گور! آنچه بر سر آن پیوسته با ما (بنی امیه) در ستیز بودید (حکومت)، اکنون به دست ما افتاده در حالی که شما پوسیده اید!

 

حسین بن علی علیهما السلام - چون این سخن را شنید، به شدت خشمگین شد - فرمود: خدا پیری تو را زشت سازد و چهره ات را بد نما کند . سپس به تندی دستش را کشید و از او دور شد و اگر نعمان بن بشیر آنجا نبود تا دستش را گرفته به مدینه آورد، از بین می رفت .» (6)

 

اهداف سران این حزب شیطانی را در سخنان ابوسفیان به خوبی می توان دید . امام حسن علیه السلام سخنان او را چنین نقل می کند:

 

«. . . شما را به خدا سوگند! آیا می دانید که ابوسفیان بعد از بیعت مردم با عثمان، به خانه وی رفت و گفت: برادرزاده! آیا غیر از بنی امیه کسی دیگر در اینجا حضور دارد؟ عثمان جواب داد: نه . او گفت: ای جوانان بنی امیه! خلافت را مالک شوید و همه پست های اساسی آن را به دست گیرید . سوگند به کسی که جانم در دست اوست! نه بهشتی وجود دارد و نه جهنمی .» (7)

 

به این ترتیب بنی امیه توانستند به تدریج دو رکن اقتصاد و مناصب حکومتی در جامعه اسلامی را به دست گیرند و در انتظار فرصت مناسب برای تصاحب حاکمیت دینی بنشینند . به عبارت دیگر، براساس سیاست گام به گامی که آنان پیش گرفته بودند، در این مرحله توانستند سنگر «خلافت رسول الله » را تصاحب کنند و در پی فتح سنگر بعدی (رکن سوم حاکمیت دینی) بنشینند . این موقعیت نیز با قتل عثمان پیش آمد و معاویه در اندک زمانی با تحریک عواطف دینی مردم، نظام علوی را مورد هجوم قرار داد . و این گونه بود که حیات عثمان، عامل فتح سنگری (مناصب سیاسی) و مرگ وی، موجب فتح سنگری دیگر (دین) شد . شبث بن ربعی به معاویه می نویسد:

 

«تو برای گمراه کردن مردم و جلب آرای آنان و برای این که آنان را به زیر فرمان خود درآوری، هیچ وسیله ای نداری، جز این که گفتی: «پیشوای شما به ناحق و مظلومانه کشته شد و ما به خون خواهی او برخاسته ایم .» در نتیجه، فرومایگان گرد تو جمع شدند . . . دلت می خواست او کشته شود تا تو به اینجا برسی .» (8)

 

امام علی علیه السلام نیز فرمود:

 

«انک انما نصرت عثمان حینما کان النصر لک و خذلته حینما کان النصر له; (9) وقتی پشتیبانی عثمان به نفع تو بود، یاری اش کردی و زمانی که به نفع او بود، رهایش ساختی .»

 

امام علی علیه السلام در برابر ارتجاع

 

بزرگ ترین مانعی که بر سر راه حزب نفاق و تمام مرتجعان ایجاد شد، خلافت امیرمؤمنان علیه السلام بود . همان مردی که از سوی پیامبر مامور جهاد بر ضد رجعت شده بود و به دلیل برکناری وی تا 25 سال; یعنی ربع قرن، رجعت طلبان به طرز شگفت آوری رشد و توسعه یافته بودند .

 

وجود چنین ماموریتی از یک سو، و بالندگی رجعت طلبان طی 25 سال از سوی دیگر، و فقدان رهبر دینی که تداوم بخش تربیت دینی باشد، از سوی سوم، عواملی بود که به تعارض شدید «سیستم امامت » با «جریان ارتجاع » انجامید . علی علیه السلام بارها و از جمله در جنگ نهروان، فرمود که پیامبر او را مامور جنگ با «ناکثین » ، «قاسطین » و «مارقین » کرده است . عمار یاسر خود را از طرف پیامبر، موظف به جنگ با همین سه دسته می دانست و ابوسعید خدری، صحابی دیگر می گفت: پیامبر به ما دستور داده دوشادوش علی علیه السلام با ناکثین و قاسطین و مارقین بجنگیم .

 

قیام کنندگان «جمل » که پیمان بیعت با علی علیه السلام را شکستند و به ناروا به جنگ با او برخاستند، مصداق «ناکثین » بودند و دار و دسته معاویه که برای ادامه سیاست جابرانه اش به تعدی نسبت به امام می پرداختند، مصداق «قاسطین » بودند و خوارج از دین برگشتگان که نمی خواستند گمراهی شان با مذاکره روشن شود و از شنیدن حق طفره رفته و مخالفین نظریه شان را با اسلحه می کشتند، مصداق «مارقین » بودند . این سه گروه چون به تجاوز مسلحانه پرداخته و جنگ را آغاز کرده بودند، مصداق «تجاوز کار داخلی » محسوب می شدند . پیامبر هم آنان را پیش از رحلتش همین گونه خوانده و در تعریفشان، اصطلاح قرآن «اهل بغی » را به کار برده بود . (10)

 

بنابراین، به نظر می رسد امام علی علیه السلام تمام مدت حکومت و امامت خود را صرف مبارزه با مرتجعان کرد و کوشید به وظیفه رهبری جهاد بر ضد رجعت عمل کند و جامعه را از حال ارتجاعی به حال تکاملی قبلی بازگرداند . و در یک کلام، «گریز از بدعت، مبارزه با رجعت و ثبات بر رویه اسلامی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم » را پیش گرفت .

 

در این جا باید چند نکته را از نظر دورنداشت:

 

1 . جهاد داخلی که در جریان ارتجاع و بر ضد آن به جریان افتاد، در دوره عثمان به اوج خود رسید و با قتل وی، به پیروزی ست یافت و تغییر تکاملی نظامات اجتماعی آغاز شد .

 

2 . ارتجاع، در آغاز روی کار آمدن امام علی علیه السلام چنان قوت داشت که نقشه های امام برای ریشه کنی آثار آن، با مقاومت های بزرگی رو به رو می شد .

 

3 . اگر رجعت سیاسی «سقیفه » صورت نگرفته و امام بلافاصله زمامدار می شد، ارتجاع به سرعت منکوب می گردید . امام علی علیه السلام در خطبه ای از پیامدهای این ارتجاع سخن می گوید:

 

«. . . وقتی خدا پیامبرش را نزد خود برد، گروهی برگذشته جاهلی خود بازگشته و با پیمودن راه های گوناگون به گمراهی رسیدند و به دوستان منحرف خود پیوستند و از دوستی با مؤمنان، که به آن امر شده بودند، بریدند و بنیان اسلامی را تغییر داده و در جای دیگری بنا نهادند . آنان کانون هر خطا و گناه و پناهگاه هر فتنه جو شدند که سرانجام در سرگردانی فتنه و در غفلت و مستی به روش و آیین فرعونیان در آمدند . . .» (11)

 

«مسلمانان پس از وحدت و برادری، به جدایی و تفرقه رسیدند و از ریشه و اصل خویش پراکنده شدند . تنها گروهی شاخه درخت توحید را گرفتند و به هر طرف که روی آورد، همسو شدند . . . ای مردم! اگر دست از یاری حق برنمی داشتید و در خوارساختن باطل سستی نمی کردید، هیچ گاه آنان که بر پایه شما نیستند، در نابودی شما طمع نمی کردند و هیچ قدرتمندی بر شما پیروز نمی گشت . اما چونان بنی اسرائیل در حیرت و سرگردانی فرو رفتید و به جانم سوگند! سرگردانی شما پس از من بیشتر خواهد شد . چرا که به حق پشت کردید و با نزدیکان پیامبر بریده، به بیگانه ها نزدیک شدید . آگاه باشید اگر از امام خود پیروی می کردید، شما را به راهی هدایت می کرد که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم رفته بود و از اندوه بیراهه رفتن در امان بودید .» (12)

 

امام حسن علیه السلام و رجعت طلبان

 

بعد از امام علی علیه السلام نیز تعارضات دو جبهه ادامه یافت تا آن که درسال 41 ه . به دلایل مختلف، تعارض به نفع جریان نفاق پیش رفت و امام حسن علیه السلام که رهبر دوم نهضت علیه ارتجاع بود، ناچار به صلح شد و جهاد ضد رجعت را از این زاویه پی گرفت . براساس روایتی که شیخ طوسی از امام زین العابدین علیه السلام نقل می کند، امام حسن علیه السلام خود دلایل صلح را در اوضاع آن دوره، همراهی نکردن مردم، عذر و نیرنگ بازی آنان، نداشتن همراهان مخلص، و دشمنی آنان با امام می داند . (13)

 

درباره روش رهبری امام حسن علیه السلام علیه ارتجاع، باید گفت: خط مشی مبارزه ای که وی برای تجدید انقلاب پیامبر پیش پای نیروهای مجاهد و مسلمان قرار داد، براساس همان خط مشی امام علی علیه السلام (شکست دادن رجعت طلبان، زدودن آثار ارتجاع، وتجدید برقراری نظامات اجتماعی اسلام) بود . او شیوه پدر را بعد از چند ماه، به دلیل آگاهی از ضعف نیروی طرفدارش (14) در مقابل رجعت طلبان، کنار نهاد . چون ادامه آن، دینداران راستین را به کشتن می داد (15) و پیروزی قطعی را نصیب رجعت طلبان می کرد و آنان می توانستند کار اسلام را یکسره کنند . از این روی، نوع مبارزه را از جهاد مسلحانه به جهاد غیر مسلحانه، سوق داد تا هرگاه نیروهای مقاوم تربیت شدند، به شیوه سابق برگردد . بنابراین، امضای صلح از سوی آن حضرت، اقدامی کاملا تاکتیکی و در راستای هدف اصلی امام علی علیه السلام بود . البته باید افزود، این توافق رسمی از سوی دیگر نیز به نفع نیروهای اقلیت رجعت ستیز بود و آن، این که معاویه عملا متعهد می شد از تعرض مسلحانه بپرهیزد . و این گونه بود که آن حضرت بعد از 6 ماه، از حکومت کناره گرفت و به امامت بسنده کرد .

 

تداوم جهاد غیر مسلحانه در عصر حسینی علیه السلام

 

امام حسین علیه السلام بعد از شهادت امام حسن علیه السلام به همان دلایلی که برادرش به جهاد غیر مسلحانه روی آورد، این روش را ادامه داد . او به عنوان سردار برادرش هرگز با آن مخالفت نکرد و حتی با نامه ها و اصرار افراد، مبنی بر نهضت مسلحانه، مخالفت و به پیمان ترک مخاصمه اعلام وفاداری کرد . از جمله در برابر اصرار حجر بن عدی که می گفت: عزت را با ذلت عوض کردید . فرمود: ما بیعت کردیم و دیگر به آنچه تو می گویی، راهی نیست . (16) و در برابر بشر بن همدان و سفیان بن ابی لیلی فرمود:

 

«لیکن کل امری منکم حلسا من احلاس بیته مادام هذا الرجل حیا فان یهلک و انتم احیاء رجونا ان یخیر الله لنا و یؤتینا رشدنا و لا یکلنا الی انفسنا . . . ; (17) تا این مرد (معاویه) زنده است، هرکس باید ملازم خانه خود شود . اگر او هلاک شد و شما زنده بودید، امیدواریم خداوند راه نیکویی برای ما برگزیند و راه رشد را عطا فرماید و ما را به خود وامگذارد . به راستی خدا با کسانی است که تقوا دارند و نیکو کارند .»

 

این سخنان به خوبی روش رهبری حضرت در جهاد ضد رجعت را ترسیم می کند و آن، این که حداقل تا مرگ معاویه یاست برادرش را ادامه خواهد داد و از تاکتیک او عدول نخواهد کرد و حتی این سیاست را بعد از شهادت برادرش در ماه صفر سال 50 هجری نیز تغییر نداد .

 

بلاذری می گوید: «چون حسن بن علی علیهما السلام رحلت کرد، شیعیان که در میان آنان فرزندان جعدة بن هبیرة بن ابی وهب مخزومی و ام جعده، ام هانی دختر ابوطالب بودند، در خانه سلیمان بن صرد گرد آمدند و نامه تسلیتی برای امام حسین علیه السلام نوشتند و در آن از حضرت تقاضای قیام کردند . امام در پاسخ آنان نوشت:

 

«انی لارجوا ان یکون رای اخی رحمه الله فی الموادعة و رایی فی جهاد الظلمة رشدا و سدادا فالصقوا بالارض و اخفوا الشخص و اکتموا الهوی و احترسوا من الاظامادام ابن هند حیا فان یحدث به حدث و انا حی یاتکم رایی ان شاء الله; (18) امیدوارم هم رای برادرم در صلح و هم رای من در جنگ با ستمگران، راست و درست باشد . اکنون حرکتی نکنید و از آشکار شدن دوری کنید و خواسته خود را پنهان دارید و تا فرزند هند (معاویه) زنده است، از اقدام نا به جا بپرهیزید و اگر او مرد و من زنده بودم، نظرم به شما خواهد رسید; به خواست خدا . ان شاءالله .»

 

براساس این طراحی، امام تا زمانی که معاویه زنده بود، موقعیت را برای عوض کردن شکل جهاد مناسب نمی دید و از سویی، تعهد به صلح اقتضا می کرد تا مرگ معاویه، از تعرض مسلحانه پرهیز کند . در غیر این صورت و با بروز کوچک ترین نقض قرارداد از سوی امام، معاویه همان کاری را که علاقه داشت انجام دهد و ریشه اسلام را یک جا قطع کند، با امام حسین علیه السلام می کرد و دینداران را به جرم تخطی از پیمان، به کلی نابود می کرد . هرچند امام در طرف مقابل و در برابر بی تعهدی های معاویه، به دلیل نداشتن نیروی کافی، نمی توانست آسیب جدی به نظام اموی برساند .

 

نقطه عطفی که از آن به عنوان عامل تبدیل قیام غیرمسلحانه به قیام مسلحانه یاد می شود، موضوع معرفی یزید به عنوان خلیفه بعدی است; ولی حقیقت این است که امام حتی در مقابل این عمل نیز در زمان معاویه دست به قیام مسلحانه نزد و در سایه احتیاطهای معاویه، هرگز کار به نبرد مسلحانه کشیده نشد .

 

تغییر شکل مبارزه

 

با مرگ معاویه بستر مناسب به دست آمد و موعد پیمان نیز به سر رسید . از این روی، امام این موقعیت را برای ایفای نقش رهبری ضد رجعت در قالب جدید، مناسب تشخیص داد .

 

از آنچه گفتیم، باید به این نتیجه رسید که خط مشی و استراتژی هر سه امام (علی، حسن و حسین علیهم السلام) ایفای نقش «رهبری جهاد ضد رجعت » بود که در قالب سیستم امامت به آنان سپرده شده بود . و آنان با توجه به واقعیت ها و عوامل تاثیرگذار، رفتارهای متناسبی از خود نشان دادند . امام علی علیه السلام دو رفتار متفاوت (جنگ در مقاطعی و صلح در مرحله آخر)، امام حسن علیه السلام دو رفتار (جنگ در مراحل اول و صلح در مرحله پایانی) و امام حسین علیه السلام هم دو رفتار (تداوم صلح در مرحله اول و جنگ در مرحله آخر) را پیش گرفتند و این تقاوت ها در حالی بود که در اصل وظیفه و استراتژی هرسه، همنوا بودند . پس همان گونه که جنگ های سه گانه امام علی علیه السلام و صلح او را باید به عنوان انجام رهبری ضد رجعت، و جنگ و صلح امام حسن علیه السلام را پا به جای پای امام علی علیه السلام گذاشتن، معنا کرد; صلح و جنگ امام حسین علیه السلام را نیز باید در همان مسیر رهبری ضد رجعت تفسیر کرد .

 

و آخرین سخن این که با پای بندی به وحدت استراتژی در بین معصومان علیهم السلام (جهاد ضد رجعت) و امکان تنوع در تاکتیک های اخذ شده به تناسب موقعیت ها، می توان تفسیری روشن از این سخن امام حسین علیه السلام به دست آورد که:

 

«انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی; می خواهم اوضاع امت جدم را سامان بخشم و اصلاح کنم .»

 

پی نوشت ها:

 

1 . الاحتجاج، ج 1، ص 292، به نقل از موسوعة کلمات الامام الحسین (ع)، ص 116 و 117، طبعة الاولی .

 

2 . عبرتهای عاشورا، ص 43 .

 

3 . تاریخ ابن اثیر، ج 3، ص 82 و 83 .

 

4 . حجرات/6 .

 

5 . تاریخ اسلام در آثار شهید مطهری، ج 2، ص 17، به نقل از حماسه حسینی، ج 3، ص 16 .

 

6 . موسوعة کلمات الامام الحسین (ع)، ص 122 .

 

7 . همان .

 

8 . وقعة صفین، ص 187; تاریخ طبری، ج 3، ص 570 .

 

9 . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 3، ص 411; الغدیر، ج 9، ص 150 .

 

10 . انقلاب تکاملی اسلام، جلال الدین فارسی، (بخش پیش بینی جهاد داخلی).

 

11 . نهج البلاغه، محمددشتی، خ 150، ص 275 .

 

12 . همان، خ 166، ص 319 .

 

13 . امالی شیخ طوسی، ص 561 .

 

14 . ازجمله آن، خیانت بزرگان بود . حضرت فرمود: «امروز شنیده ام که اشراف شما با معاویه بیعت کرده اند، شما بودید که در جنگ صفین پذیرفتن حکمیت را بر پدرم تحمیل کردید» .(بحارالانوار، ج 44، ص 147 و نداشتن یاور، همان، ص 1)

 

15 . لولا ما اتیت من شیعتنا علی وجه الارض احد الا قتل (همان ص 1).

 

16 . انساب الاشراف، ج 3، ص 151 .

 

17 . همان، ص 150 .

 

18 . همان، ج 3، ص 151 .



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( شنبه 90/9/26 :: ساعت 12:40 عصر )
   1   2   3   4      >
»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

عزاداری از سنت های پیامبر اکرم (ص) است
سعادت ابدی در گرو اشک و عزاداری بر سیدالشهدا علیه السلام
سبک زندگی قرآنی امام حسین (علیه السلام)
یاران امام حسین (ع) الگوی یاران امام مهدی (عج)
آیا شیطان به دست حضرت مهدی علیه السلام کشته خواهد شد؟
ارزش اشک و عزا بر مصائب اهل بیت علیهم السلام
پیوستگان و رهاکنندگان امام حسین علیه السلام
امام حسین علیه السلام در آیینه زیارت
پیروان مسیح بر قوم یهود تا روز قیامت برترند!
نگاهی به شخصیت جهانی امام حسین «علیه السلام»
[عناوین آرشیوشده]

>> بازدید امروز: 202
>> بازدید دیروز: 261
>> مجموع بازدیدها: 945062
» درباره من

بشنو این نی چون حکایت می کند

» فهرست موضوعی یادداشت ها
دینی و مذهبی[871] . عشق[360] . آشنایی با عرفا[116] . جدایی از فرهنگ[114] . موسیقی[66] . داستانک[2] . موعود . واژگان کلیدی: بیت المال . صحابی . عدالت . جزیه . جنایات جنگ . حقوق بشردوستانه . حکومت . خراج . علی علیه‏السلام . لبنان . مالیات . مصرف . مقاله . منّ و فداء . ادیان . اسرای جنگی . اعلان جنگ . انصاری . ایران . تقریب مذاهب . جابر .
» آرشیو مطالب
نوشته های شهریور85
نوشته های مهر 85
نوشته زمستان85
نوشته های بهار 86
نوشته های تابستان 86
نوشته های پاییز 86
نوشته های زمستان 86
نوشته های بهار87
نوشته های تابستان 87
نوشته های پاییز 87
نوشته های زمستان87
نوشته های بهار88
نوشته های پاییز88
متفرقه
نوشته های بهار89
نوشته های تابستان 89
مرداد 1389
نوشته های شهریور 89
نوشته های مهر 89
آبان 89
آذر 89
نوشته های دی 89
نوشته های بهمن 89
نوشته های اسفند 89
نوشته های اردیبهشت 90
نوشته های خرداد90
نوشته های تیر 90
نوشته های مرداد90
نوشته های شهریور90
نوشته های مهر 90
نوشته های تیر 90
نوشته های مرداد 90
نوشته های مهر 90
نوشته های آبان 90
نوشته های آذر 90
نوشته های دی 90
نوشته های بهمن 90
نوشته های اسفند90
نوشته های فروردین 91
نوشته های اردیبهشت91
نوشته های خرداد91
نوشته های تیرماه 91
نوشته های مرداد ماه 91
نوشته های شهریور ماه91
نوشته های مهر91
نوشته های آبان 91
نوشته های آذرماه91
نوشته های دی ماه 91
نوشته های بهمن ماه91
نوشته های بهار92
نوشته های تیر92
نوشته های مرداد92
نوشته های شهریور92
نوشته های مهر92
نوشته های آبان92
نوشته های آذر92
نوشته های دی ماه92
نوشته های بهمن ماه92
نوشته های فروردین ماه 93
نوشته های اردیبهشت ماه 93
نوشته های خردادماه 93
نوشته های تیر ماه 93
نوشته های مرداد ماه 93
نوشته های شهریورماه93
نوشته های مهرماه 93
نوشته های آبان ماه 93
نوشته های آذرماه 93
نوشته های دیماه 93
نوشته های بهمن ماه 93
نوشته های اسفند ماه 93
نوشته های فروردین ماه 94
نوشته های اردیبهشت ماه94
نوشته های خرداد ماه 94
نوشته های تیرماه 94
نوشته های مرداد ماه 94
نوشته های شهریورماه94
نوشته های مهرماه94
نوشته های آبان ماه94

» لوگوی وبلاگ


» لینک دوستان
قعله
دانشجو
کشکول
پیام شهید -وبگاه شهید سید علی سعادت میرقدیم
اقلیم شناسی دربرنامه ریزی محیطی
جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی
بر بلندای کوه بیل
گل باغ آشنایی
سرباز ولایت
پلاک آسمانی،دل نوشته شهدا،اهل بیت ،و ...
اسیرعشق
(( همیشه با تو ))
سرچشمـــه فضیـلـــت ها ؛ امـــام مهــدی علیــه السلام
بوستــــــان ادب و عرفــان قـــــــرآن
چشمـــه ســـار رحمــت
||*^ــــ^*|| diafeh ||*^ــــ^ *||
همراه با چهارده معصوم (علیهم السلام )ویاران-پارسی بلاگ
سه ثانیه سکوت
Mystery
کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب
جلال حاتمی - حسابداری و حسابرسی
اکبر پایندان
مهندس محی الدین اله دادی
بهانه
بهارانه
صراط مستقیم
تــپــش ِ یکــ رویا
وبلاگ عقل وعاقل شمارادعوت میکند(بخوانیدوبحث کنیدانگاه قبول کنید)
ماییم ونوای بینوایی.....بسم الله اگرحریف مایی
نگارستان خیال
سلحشوران
گیاه پزشکی 92
*تنهایی من*
ermia............
مقبلی جیرفتی
تنهایی افتاب
طراوت باران
تنهایی......!!!!!!
تنهای93
نگاهی نو به مشاوره
سارا احمدی
فروشگاه جهیزیه و لوازم آشپزخانه فدک1
طب سنتی@
.: شهر عشق :.
تا شقایق هست زندگی اجبار است .
ماتاآخرایستاده ایم
ir-software
هدهد
گیسو کمند
.-~·*’?¨¯`·¸ دوازده امام طزرجان¸·`¯¨?’*·~-.
صحبت دل ودیده
دانلود فایل های فارسی
محقق دانشگاه
ارمغان تنهایی
* مالک *
******ali pishtaz******
فرشته پاک دل
نقاشخونه
شهیدباکری میاندوآب
محمدمبین احسانی نیا
کوثر ولایت
آشفته حال
سرزمین رویا
دل نوشته
فرمانده آسمانی من
ایران
یاس دانلود
گل رازقی
من.تو.خدا
بلوچستان
محمدرضا جعفربگلو
سه قدم مانده به....
راز نوشته بی نشانه
یامهدی
#*ReZa GhOcCh AnN eJhAd*#(گوچـی جـــون )
امام خمینی(ره)وجوان امروز
فیلم و مردم
...عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
پیکو پیکس | منبع عکس
پلاک صفر
قـــ❤ــلـــــب هـــــای آبـــــی انــ❤ـــاری
اسیرعشق
دل پرخاطره
* عاشقانه ای برای تو *
farajbabaii
ارواحنا فداک یا زینب
مشکات نور الله
دار funny....
mystery
انجام پروژه های دانشجویی برای دانشجویان کنترل
گل یا پوچ؟2
پسران علوی - دختران فاطمی
تلخی روزگار....
اصلاحات
گل خشک
نت سرای الماس
دنیا
دل پر خاطره
عمو همه چی دان
هرکس منتظر است...
سلام محب برمحبان حسین (ع)
ادامس خسته من elahe
دهکده کوچک ما
love
تقدیم به کسی که باور نکرد دوستش دارم
گروه اینترنتی جرقه داتکو
مدوزیبایی
من،منم.من مثل هیچکس نیستم
Tarranome Ziba
پاتوق دختر و پسرای ایرونی
اسرا
راه زنده،راه عشق
وبلاگ رسمی محسن نصیری(هامون)(شاعر و نویسنده)
وب سایت شخصی یاسین گمرکی
حسام الدین شفیعیان
عکسهای سریال افسانه دونگ یی
ܓ✿ دنـیــــاﮮ مـــــــن
Hunter
حسام الدین شفیعیان
hamidsportcars
دهکده علم و فناوری
اسیرعشق
دختر باحال
*دلم برای چمران تنگ شده.*
♥تاریکی♡
به یادتم
باز باران با محرم
تنهایی ..............
دوستانه
هرچه می خواهد دل تنگم میذارم
زندگی
نیلوفر مرداب
فقط طنزوخنده
تینا!!!!
شیاطین سرخ
my love#me
سرزمین خنگا
احکام تقلید
•.ღ♥ فرشتــ ـــ ـه تنهــ ــ ــایی ♥ღ.•
فوتسال بخش جنت (جنت شهر )
حقیقت صراط
...دیگه حسی نمونده
زیر اسمان غربت
شهید علی محسنی وطن
سکوت(فریاد)
عاشقانه ها
خودمو خدا تنها
دانستنی های جالب
ermia............
حجاب ایرانی
عرفان وادب
دل خسته
عاشقانه های من ومحمد
هر چه میخواهد دله تنگت بگو . . .
sharareh atashin
mehrabani
khoshbakhti
______>>>>_____همیشگی هااا____»»»»»_____>>>>
دخترونه
قلبی خسته ازتپیدن
عشـ۩ـق یـ۩ـعنی یـ۩ـه پــ۩ـلاک......
تینا
مذهب عشق
مناجات با عشق
داستان زندگی من
دهاتی
دکتر علی حاجی ستوده
عاشق فوتبال
کشکول
حاج آقا مسئلةٌ
صدا آشنا
کد بانوی ایرانی
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
« یا مهدی ادرکنی »
وبلاگ تخصصی کامپیوتر - شبکه - نرم افزار
::::: نـو ر و ز :::::
توکای شهر خاموش

.: اخـبـار فـنـاوری .:
Biology Home
شــــــــــــــهــــدای هــــــــــــــســـتــه ایـــــــــــــ
مثبت گرا
تک آندروید
امروز
دانستنی / سرگرمی / دانلود
°°FoReVEr••
مطلع الفجر
سنگر بندگی
تعصبی ام به نام علی .ع.
تنهایی.......
دلـــــــشــــــــکســـــته
عاشقانه
nilo
هر چی هر چی
vida
دلمه پیچ, دستگاه دلمه پیچ Dolmer
هسته گیر آلبالو
آرایشگری و زیبایی و بهداشت پوست
عکس های جالب و متحرک
گنجدونی
مرکز استثنایی متوسطه حرفه ای تلاشگران بیرجند
دیجی بازار
نمونه سوالات متوسطه و پیش دانشگاهی و کارشناسی ارشد
bakhtiyari20
زنگ تفریح
گلچین اینترنتی
تیشرت و شلوارک لاغری
روستای اصفهانکلاته
پایه عکاسی مونوپاد و ریموت شاتر بلوتوث
بهارانه
قدم بر چشم
سرور
عاطفانه

» صفحات اختصاصی

» لوگوی لینک دوستان


























































































» وضعیت من در یاهو
یــــاهـو
» طراح قالب