سفارش تبلیغ
صبا
آن که با حق بستیزد خون خود بریزد . [نهج البلاغه]
بشنو این نی چون حکایت می کند
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
»» حکایت هارون و دو قاضى

 

هارون به مکه رفته بود. یک شیطان. شیطان مکار و حیله گر با ابزارهاى مختلف. گفت: نمایندگان شهر مکه را بگویید بیایند و با من ملاقات کنند. تعدادى از ریش‏سفیدهاى مکّه پیش هارون آمدند.

 گفت: شهر شما چه مى‏خواهد؟ گفتند: یک قاضى خوب مى‏خواهیم که ما دعواها و اختلاف‏هایمان را پیش او ببریم. گفت: خودتان کسى را که مى‏شناسید معرفى کنید تا من حکم بدهم؟

 گفتند: دو نفر را مى‏شناسیم. عالم، عامل، متعهد، گفت: بگویید هردو بیایند.

 هارون به نخست وزیر خود گفت: بیا من و تو یک جنگ زرگرى درست کنیم، تک‏تک این دو نفر را بخواهیم و دعواى خود را در مقابل آنها حق جلوه دهیم، ببینیم که کدام یک بهتر قضاوت مى‏کنند.

 کسى که مسن‏تر بود و پیرمرد بود خواستند تا به داخل بیاید. هارون گفت: من با نخست‏وزیرم دعوایى داریم. برایت تعریف مى‏کنیم. بین ما دو نفر حکم کن.

 پیرمرد گفت: بگویید. او به نفع هارون حکم داد.

 هارون گفت: بفرمایید بیرون.

 شخص جوان‏تر را صدا زدند. و گفت: ما دو نفر با هم دعوا داریم. بین ما دونفر حکم کن. شخص جوان گفت: من حکم نمى‏کنم. هارون گفت: چرا؟ جوان گفت: چون شما لباس اعلیحضرتى به تن کرده‏اید. و نخست وزیر نه. من نمى‏توانم با لباس اعلیحضرتى بین شما قضاوت کنم. شما یک لباس عادى بپوشید و نخست وزیر هم یک لباس عادى بپوشد، هردو لباس معمولى بپوشید و کنار همدیگر بنشینید.

 قبول کردند. جوان گفت: حال موضوع دعوا را مطرح کنید و آنها مطرح کردند. به هارون گفت: تو آدم ظالم و ستمگرى هستى و به این بنده خدا ظلم کرده‏اى. حق با این است.

 هارون گفت: برو بیرون.

 به نخست وزیرش گفت: این شخص را بردارید وبه بغداد ببرید و رئیس قوه قضائیه کنید. او خیلى آدم فهمیده و زرنگ و مؤمنى است. گفت: شما بارت را ببند و فردا با ما به بغداد بیا برویم. گفت: چرا بغداد؟ گفتند: شما به درد ریاست قوه قضائیه مملکت مى‏خورى. گفت: نمى‏آیم؛ حاکمان مملکت، حاکمانى ظالم و ستمگر و بى‏دین‏اند. مى‏خواهند از قدرت قوه قضائیه به نفع خود استفاده کنند. قوه قضائیه با بودن هارون، استقلال نمى‏تواند داشته باشد و مظلوم کش و ظالم پرور. مى‏شود مى‏دانم اگر این قدرت را به دست بگیرم، نه تنها نمى‏توانم ظالم را اره کنم، بلکه بعد از مدتى شاخه درخت ظلم مى‏شوم. به همین دلیل گفتم: نه.

 شیطان زورى ندارد که بتواند دست و پایت را ببندد و تو را به ریاست قوه قضائیه بنشاند. مى‏توانى بگویى: نمى‏خواهم.

 شخص گفت: نمى‏خواهم. هارون گفت: باید بخواهى. مى‏گویم تو را به بغداد بیاورند. گفت: بگو بیاورند.

 وقتى که جابه جا شدند، یک حکم نوشت که این آقا از فردا رئیس قوه قضائیه کشور است. مهر خودش را به این جوان زد و جوان هم گرفت و تا کرد و در جیب گذاشت و گفت: من فردا باید سر کار بیایم و بیرون آمد.

 هارون به یک مأمور مخفى گفت که او را تعقیب کن و ببین که به کجا مى‏رود. و مأمور این جوان را تعقیب کرد.

 جوان به کنار رود دجله در بغداد رفت. و کاغذ را درآورد و ریز ریز کرد و در رود دجله ریخت و به ماهى‏ها مى‏گفت: این کاغذ خط هارون است. نجس است، اگر خوردید و در قیامت به عذاب الهى دچار شدید گردن خودتان است. بگذارید آب این کاغذهاى نجس را ببرد.

 و فردا هم سر کار نرفت. یک هفته سرکار نیامد. هارون گفت: او را بیاورید. دیدند که نیمه شب از دنیا رفته است. مى‏توانید به شیطان، نه بگویید. بگویید: نمى‏آیم و نمى‏خواهم.

 شیطان به امام حسین علیه السلام گفت: که با من بیعت کن تا تو را نکشم. امام حسین علیه السلام‏گفتند: نه. به خدا قسم، نه. شیطان‏ها به خیلى‏ها گفتند: بیایید، گفتند: نمى‏آییم. و هیچ کارى نتوانستند بکنند. نهایت درگیرى با شیطان این است که شیطان انسان را به زندان بیاندازد و سر انسان را ببرد. مگر شیطان در زندانى کردن یوسف پیروز شد؟ مگر وقتى امام حسین علیه السلام به شیطان آن زمان نه، گفت و شهید شد، شکست خورد؟ گفت: نهایت این است که شیطان یا مرا زندان کند و یا بکشد و خیلى وقت‏ها هم نه به زندان مى‏کشد و نه به کشتن.

 فرض کنید شما را دعوت به دیدن فیلم مبتذل مى‏کنند، شما قبول نکنید، شیطان چه تسلطى به شما دارد؟ چه زورى به شما دارد؟ چه کسى مى‏گوید: من محکوم شیطانم. چه کسى مى‏تواند در قیامت بگوید: خدایا هر گناهى که ما کردیم، گردن شیطان است.

 در قرآن آمده است که شیطان هیچ گونه گناهى را از انسان به گردن نمى‏گیرد و خدا هم قبول مى‏کند که شیطان گردن نگرفته‏است. مى‏گوید: به من چه ارتباطى دارد؟ مگر خودت در سه آیه قرآن نگفتى که من سلطه و قدرت و حاکمیت ندارم. کار من فقط وسوسه بود. مى‏خواست به وسوسه من گوش نکند. کار من یک دعوت بود، انسان مى‏توانست نپذیرد.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( دوشنبه 91/7/24 :: ساعت 1:54 عصر )
»» حکایتی از یاران امام زمان عج

در آثار اسلامى آمده که:

مردى مؤدب به آداب، در بازار بغداد بر سقط فروشى وارد شد و از او طلب کافور کرد.

سقط فروش پاسخ داد: کافور ندارم. آن مرد الهى گفت: دارى ولى فراموش کرده‏اى، در فلان بسته و در کنار فلان قفسه است.

مرد سقط فروش برابر با گفتار آن چهره پاک به سراغ کافور رفت و آن را به همان صورتى که آن رجل نورانى فرموده بود یافت.

از این معنى تعجب کرد پرسید: شما از کجا دانستید در مغازه من کافور هست، در صورتى که من مدت‏هاست به خیال این‏که این جنس را ندارم، مشتریان خود را جواب مى‏کنم!

آن مرد الهى فرمود: یکى از دوستان وجود مبارک حضرت ولى عصر علیه السلام از دنیا رفته و حضرت اراده دارند خود متکفل غسل و دفن باشند، مرا به حضور خواستند و فرمودند که در تمام بازار بغداد به یک نفر اطمینان هست و او کافور دارد، ولى داشتن کافور را فراموش کرده، شما براى خرید کافور به نزد او برو و آدرس کافور فراموش شده را در اختیار او بگذار، من هم به نشانى‏هاى ولى امر به مغازه تو آمدم!!

سقط فروش بناى گریه و زارى گذاشت و از آن مرد الهى به التماس درخواست کرد که مرا براى دیدار مولایم، گرچه یک لحظه باشد با خود ببر!!

آن مرد الهى درخواست او را پذیرفت و وى را همراه خود برد، به بیابانى رسیدند که خیمه یوسف عدالت در آنجا برپا بود. قبل از رسیدن به خیمه، هوا ابرى شد و نم‏نم باران شروع به فرو ریختن کرد، ناگهان سقط فروش به یاد این معنى‏ افتاد که مقدارى صابون ساخته و براى خشک شدن بر بام خانه ریخته اگر این باران ببارد، وضع صابون چه خواهد شد؟ در این حال بود که ناگهان صداى حضرت حجت حق برخاست که صابونى را برگردانید که با این حال، لایق دیدار ما نیست!!

اینجا که پیشگاه عبدى از عباد صالح خدا بود، زائر را به خاطر داشتن دو حال نپذیرفتند، آه و حسرت اگر انسان براى نماز در محضر حق حاضر شود و رو به قبله‏آرد ولى دلش از قبله حقیقى غافل و به هزار جا غیر از پیشگاه حضرت محبوب مایل باشد.

آرى، چون به طرف قبله ایستادى، توجه داشته باش که در دریاى بى‏نهایت در بى‏نهایت کرم، لطف، عنایت، محبت، وفا و غفران غرق هستى و معنا ندارد با رسیدن به غناى محض و رحمت صرف، باز قلبت رو به دنیا و اهل دنیا داشته باشد!

برخیز تا نهیم سر خود را به پاى دوست‏

 

جان را فدا کنیم که صد جان فداى دوست‏

در دوستى ملاحظه مرگ و زیست نیست‏

 

دشمن را به از کسى که نمیرد براى دوست‏

حاشا که غیر دوست کند جا به چشم من‏

 

دیدن نمى‏توان دگرى را به جاى دوست‏

از دوست هر جفا که رسد جاى منت است‏

 

زیرا که نیست هیچ وفا چون جفاى دوست‏

     

 

با دوست آشنا شده بیگانه‏ام زخلق‏

 

تا آشناى من نشود آشناى دوست‏

     

دست دعا گشاد هلالى به درگهت‏

 

یعنى به دست نیست مرا جز دعاى دوست‏ «1»



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( دوشنبه 91/7/24 :: ساعت 1:51 عصر )
»» حکایاتى در خوف‏

در روایت آمده:

جوانى از انصار خوف و خشیت خدا بر او غالب شد، به گونه‏اى که این ترس‏ وى را در خانه محبوس کرد. رسول خدا صلى الله علیه و آله نزد او آمد و بر او وارد شد در حالى که او مى‏گریست. پیامبر او را در آغوش گرفت و او در آغوش پیامبر جان به جان آفرین تسلیم کرد.

از حالات یکى از خائفان نقل شده:

چهل سال سر به جانب آسمان برنداشت، تا روزى روى به آن جانب کرد، چنان منقلب شد که از پاى افتاد و جراحتى بر شکمش رسید، شب‏ها دست به بدن خود مى‏کشید از ترس این‏که مبادا مسخ شده باشد و اگر مردم به بلایى دچار مى‏شدند و بادى یا رعد و برقى به آنان مى‏رسید؛ مى‏گفت: این به خاطر من است، اگر مى‏مُردم، این مردم از این همه مصیبت خلاص مى‏شدند.

در احوالات اویس آمده:

در مجلس وعظ حاضر مى‏شد و از سخنان گوینده مى‏گریست، چون نام آتش مى‏شنید فریادى مى‏زد و برمى‏خاست و شروع به دویدن مى‏کرد و مردم از پى او روان مى‏شدند و فریاد مى‏زدند: دیوانه، دیوانه.

روایت مهمى از رسول خدا صلى الله علیه و آله به این مضمون رسیده:

آن گاه که خداوند عزیز، خلق اولین و آخرین را در وعده‏گاه روز معلوم جمع کند، ناگهان صدایى برخیزد که دورترین مردم، هم‏چون نزدیک‏ترین آنان بشنود و آن صدا این است:

اى مردم! من زمانى که شما را آفریدم ساکت بودم، پس امروز شما ساکت شوید و به من گوش فرا دهید؛ این است و جز این نیست که، اینک اعمال شماست که به شما باز مى‏گردد؛ ایها الناس! من نسبى قرار دادم و شما هم براى خود نسبى قرار دادید، پس نسب مرا پست داشتید و نسبت خود را بالا بردید؛ من گفتم:

گرامى‏ترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شما است و شما از پذیرفتن این حقیقت‏ سرباز زدید و گفتید: فلان، پسر فلان و فلانى از فلانى ثروتمندتر است!

پس امروز من هم نسب شما را پست گردانم و نسب خود را بالا برم، کجایند پروا پیشگان؟ پس براى آن‏ها پرچمى برافراشته شود و آنان به دنبال آن به سوى منازل خود براه افتند و بدون حساب داخل بهشت شوند .

آرى، پروا پیشگان که متقیان هستند، خوف و رجا و دورى از حرام و اجراى واجبات از لوازم تقواى آنان است و حق است که بى‏حساب وارد بهشت شوند، بهشت جزاى عشق آنان به حضرت حق و خوف ایشان از مقام خداست و براى عاشق جایى جز بهشت و حالى جز حال رضایت حضرت یار نیست.

به قول عاشق وارسته، الهى قمشه‏اى:

من نه آن دیوانه عشقم که زنجیرم کنند

 

یا به جز در دام زلف یار تسخیرم کنند

من نه آن مرغم که صیادان عالم بافسون‏

 

دانه افشانند و در دامى به تزویرم کنند

من نه آن رندم که این رندان پر شید و ریا

 

خوش خوشم سر در کمند آرند و نخجیرم کنند

من نه آن بالانشین عرشیم تا آسمان‏

 

یا نظام اختران با گردشى زیرم کنند

در جهان با هر چه پیش آید خوشم کز لطف یار

 

روزى آخر دولت دیدار تقدیرم کنند

     

طایر عشقم من آن عنقاى قدس لا مکان‏

 

برترم از هر چه در اندیشه تصویرم کنند



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( دوشنبه 91/7/24 :: ساعت 1:50 عصر )
»» حکایت امام صادق علیه السلام با یک حاجى

 

حاجى از مکه آمده بود، چند شب براى زیارت حرم پیغمبر در مدینه ماند و خوابید و یک کیسه پول همراهش بود.

 سحر امام صادق علیه السلام آمد، سلام نمازش که تمام شد، حاجى متوجه شد، بلند شد وضو بگیرد. فهمید کیسه پولش نیست، گریبان حضرت را گرفت و گفت: پولم را بده، امام فرمود: کدام پول؟ گفت: فریاد مى‏زنم و آبروى تو را مى‏برم.

 امام فرمود: بیا خانه تا پولت را بدهم. آمد دم خانه، یک کیسه پول به او داد و امام صادق علیه السلام برگشت مسجد، این بنده خدا نمازش را خواند و خورجینش را تکان داد و دید هرکس مى‏آید طرف این آقا، یک سلام مخصوصى مى‏کند، پرسید: این آقا کیست؟ گفتند: این پسر باقرالعلوم، جگر گوشه فاطمه زهرا علیها السلام، گفت: اى داد و بیداد، ما رفتیم به او گفتیم کیسه پول ما را تو بلند کردى، ما کیسه خودمان را هم پیدا کردیم، کیسه امام صادق علیه السلام را برداشت آورد و گفت: آقا جان فرمود: بفرما، به جان پیغمبر عذر مى‏خواهم، فرمود: حالا مى‏خواهى چه کار کنى، گفت: مى‏خواهم این کیسه پول را پس بدهم، فرمود: نمى‏گیرم، مال خودت باشد ما چیزى که به مردم مى‏دهیم، پس نمى‏گیریم.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( دوشنبه 91/7/24 :: ساعت 1:49 عصر )
»» تلاش اهل کتاب براى باز گرداندن مسلمانان به کفر

تابناکى و درخشش اسلام، و حقایق استوار و حکیمانه‏اش قوانین فطرى و واقعیات عقلى‏اش، هدایت‏گرى همه جانبه قرآنش، سخنان سازنده و دستورات روح پرور و تربیت کننده پیامبرش، موعظه‏ها و نصیحت‏هاى سودمندش، دعوتش به خیر دنیا و آخرت، و مایه‏هاى سعادت بخش و نوارانى‏اش، سبب شد که اهل‏خرد و انصاف با همه وجود و از عمق قلب و جان آن را بپذیرند، و در همه جهات زندگى بکار گیرند و قدمى ثابت و محکم و غیر قابل لغزش نسبت به این فرهنگ الهى و مقدس پیدا کنند چنان که از اضافه ایمان به ضمیر جمع کم استفاده مى‏شود مِنْ بَعْدِ إِیمانِکُمْ‏ و از برکت این ایمان استوار به حقایق الهیه و معارف ملکوتیه از چاه ضلالت و گمراهى درآیند، و به منطقه نور باطن و علم و آگاهى و معرفت و کرامت وارد شوند و ذلت شرک‏گرائى را به عزت توحید و یکتا پرستى تبدیل کنند، و سلطه خطرناک فرهنگ جاهلیت را که محصولى جز اسارت عقل و جان و نابود کردن فطرت ندارد، به آزادى عقل از خرافات، و نجات نفس از هوا و هوس و تقویت فطرت، و ایجاد زمینه براى رشد و کمال و تربیت صحیح تغییر دهند، و از سرمایه پر مایه وحى، و هدایت‏گرى عقل کل، خاتم رسل براى رسیدن به اوج انسانیت و قله کرامت بهره‏مند گردند.

این عاقلان منصف در سایه نور ایمان و پذیرش اسلام و اعتقاد به حقایق، و دلدادگى به نبوت پیامبر عظیم‏الشأن درهائى از علوم و معارف را به روى خود گشوده دیدند، و راه رسیدن به ملکوت را مفتوح مشاهده کردند، و دل را از زنگ شرک و بت‏پرستى پاک یافته و آن را آئینه تجلى توحید و معرفت به قیامت ملاحظه نمودند، و دانستند و یقین کردند که با کمک اسلام و یارى ایمان مى‏توانند از همه موانع راه انسانیت عبور کرده و به فلاح و رستگارى برسند و درآینده نزدیک به پیروزى‏هاى چشم‏گیر ظاهرى و باطنى و مادى و معنوى دست یابند، از این جهت هر چه بیشتر روى دل متوجه این فرهنگ ناب نمودند، و با قلب و جان به حفظ آن برخاستند، و در عرصه‏گاه عبادت حق و خدمت به خلق اقامت کردند، و تنها نه خود را به حقایق آن آراستند بلکه به تبلیغ این آئین الهى‏اقدام نموده و براى اضافه کردن نیرو به فرهنگ حضرت حق به کوششى زایدالوصف برخاستند، تا جائى که بسیارى از یهود و نصارى و به تعبیر قرآن اهل کتاب از پدید آمدن نیروئى استوار و پایدار و مردان و زنانى خود ساخته و تربیت شده، و مؤمن و نیکوکار و معتقد و درست‏کار نسبت به وضع خود و هوا و هوسشان و فرهنگ منحط و تحریف شدشان، و ریاست مادى و سلطه شیطانى‏شان بر توده عوام خود، که تکیه‏گاه و نیروى ظلم و جنایاتشان بودند، و در اسارت آنان به سر مى‏بردند ترسیدند، و براى حفظ میدان آمال و آرزوها و شهواتشان، با شور و نشاط و میل و رغبت و حرص شدید در مقام برآمدند که با وسوسه اندازى و فتنه‏گرى و ایجاد زمینه و تبلیغات سوء و مکر و حیله اهل ایمان را قدم به قدم از نظر روحى و عملى به وضعى برسانند که نهایتاً سر از کفر درآورده و از توحید و ایمان به قیامت و اعتقاد به پیامبر تهى گردند و همانند خودشان به ذلت ضلالت دچار آیند، و به خسارت بنشینند، و از فیوضات الهیه محروم گردند و این همه نبود مگر از آتش حسادتى که چون اخلاقى ذاتى از درونشان شعله مى‏کشید و عزت و کرامت اسلامیان را بخاطر این حسد برنمى‏تافتند و چشم دیدن این همه ارزش‏ها را بر مسلمانان مؤمن نداشتند، غافل از این که مؤمنان واقعى که با چشم دل حقیقت را دیده‏اند، و به بارگاه ربوبى راه یافته‏اند، و عزت انسانى را لمس کرده، و مزه حقیقت را چشیده‏اند گول فتنه‏گرى دشمنان و وسوسه‏هاى شیطانى آنان را نمى‏خورند و دست از اسلام برنمى‏دارند، و قرآن و نبوت و حقایق الهیه را با چیزى معامله نمى‏کنند که حرف «لَوْ» که امتناع را مى‏رساند این واقعیات است‏ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إِیمانِکُمْ،

اهل کتاب با خیال باطل خود، و اندیشه منحرفشان در این نقشه شوم بودند مؤمنان را گرچه یهودى و نصرانى نشوند تابع خود سازند و ایمان آنان را که‏موجب عزت و استقلالشان بود از آنان بگیرند و آن قدرتمندان با کرامت را به ذلت و ناتوانى بنشانند، آن سبک مغزان دون پایه این رغبت و علاقه‏اى که براى باز گرداندن اهل ایمان به کفرنشان مى‏دادند نه بخاطر این بود که به برترى آئین خود عقیده داشتند و نه به سبب این که فرهنگ خود را حق مى‏دانستند، بلکه عامل این جنایت هولناک و عمل خطرناک و تبلیغ سوء براى برگرداندن اهل ایمان به کفر که بدترین نوع تبلیغ است خودپرستى و خودخواهى و به انگیزه حسدى بود که از بدترین حالات روانى است که از درونشان شعله مى‏کشید و مى‏خواستند با این آتش خرمن ایمان اهل خدا را بسوزانند و از وجودشان خاکسترى متعفن چون وجود خود به وجود آورند.

در شأن نزول این آیه در تفاسیر آمده: گروهى از متعصبان اهل کتاب، پس از واقعه احد که به ظاهر شکستى به مسلمانان رسید به عمار یاسر و حذیفه یمانى گفتند اگر پیامبر شما حق بود نباید این شکست به شما برسد، شما روى از او بگردانید و اعتقاد به وى را رها کنید که براى شما جدا شدن از پیامبر بهتر است، عمار به آنان گفت شما درباره شکستن عهد و نقض پیمان چه نظرى دارید؟ گفتند شکستن عهد کارى بس سنگین و گناهى بزرگ است، عمار گفت: ما با خداى متعال عهد کرده‏ایم که هرگز به محمد کافر نشویم دشمنان گفتند این مرد صابى شد یعنى آئین پدران و گذشتگانش را رها کرد و به آئین جدید گروید، عمار در پاسخ آن یاوه‏گویان سبک مغز گفت:

«اما انا فقد رضیت بالله ربا و بالاسلام دینا و بمحمد نبیا و بعلى اماما و بالقرآن کتابا و بالکعبة قبله و بالمؤمنین اخوانا:»

بدانید که من به حضرت الله به عنوان پروردگارم و به اسلام در جهت دینم و به محمد از نظر پیامبرم و به على براى امام بودنم و به قرآن محض کتابم و به کعبه به عنوان قبله‏ام و به اهل ایمان به عنوان برادرانم راضى و خوشنودم.

سپس نزد پیامبر آمدند و آن حضرت را از این جریان خبر دادند، پیامبر بر آنان ثنا گفت و فرمود:

«اصبتما الخیر و افلحتما:»

به خیر رسیدید و رستگارى و فلاح یافتید. «1»

 

حسد عامل تلاش منفى‏

حسد به معناى درخواست زوال و از بین رفتن نعمت از صاحب نعمت است، یا نفرت داشتن از این که نعمت در اختیار دیگران باشد، و شدیدترین حالت حسد، اندوه و غصه به خاطر این است که براى کسى خیر و خوشى وجود داشته باشد. «2»

حسد بدون تردید درجه‏اى از کفر است، زیرا حسود در حقیقت از این که حضرت حق به کسى نعمت عنایت فرموده، و او را مورد لطف و احسانش قرار داده ناخشنود و متنفر است، و یقیناً ناخوشنودى از حق و نفرت از فعل حق مرتبه‏اى از کفر است.

مگر نه این است که حضرت حق رحمت و حکمت و لطف بى‏نهایت است، و هر کسى که لیاقت و شایستگى نشان دهد و از خود گنجایش لازم را بنمایاند مستعد گرفتن الطاف و نعمت‏هاى او مى‏گردد، چه نعمت مادى و چه نعمت معنوى.

و یا بر اساس مصلحت عبد، و حفظ خیر دنیا و آخرت او به وى نعمت ظاهرى و باطنى عنایت مى‏شود، به راستى چه معنا دارد که انسان از خداى رحیم‏و پروردگار مهربان بخاطر این که به عبدى از عبادش نعمت داده ناراضى باشد، و از فعل حکیمانه حق دلش غرق نفرت گردد، و نسبت به دارنده نعمت آلوده به ناراحتى و رنج درونى و کینه و دشمنى باشد، تا جائى که براى زوال و نابودى از او به نقشه‏هاى شوم و ترفندهاى شیطانى روى آورد، و به ضربه زدن به صاحبت نعمت دست زند و خود و دیگران را در مخمصه و مشکل قرار دهد.

متاسفانه گروهى از مردان و زنان در طول تاریخ دچار این حالت شیطانى بوده و چشم دیدن نعمت‏هاى مادى و معنوى را بر صاحب نعمت نداشته و حریصانه خواسته نامشروع و نامعقولشان این بود که به هر صورت ممکن نعمت از آنان زوال یابد، و با زوال نعمت به خاک سیاه نشسته و به دنیا یا به آخرتشان لطمه وارد شود.

اهل کتاب نسبت به اهل ایمان به خاطر کرامت و استقلال و آزادگى و عظمتشان و به ویژه جامعیت دینشان و کمال آئینشان به شدت حسد مى‏ورزیدند و در مقام باز گردانیدن مؤمنان به کفر بودند.

آرى هنگامى که آتش حسد در تنور باطن شعله‏ور شود، همه ارزش‏ها خوبى‏هاى حسود را مى‏سوزاند و او را از چهارچوب انسانیت خارج و تبدیل به حیوانى وحشى و درنده مى‏کند و او را منتظر فرصت مى‏نماید تا علیه صاحب نعمت به کارهاى زشت و منفى دست یازد، و اگر بتواند نعمت را از وى سلب و براى خود از این طریق باطل و فعل فاسد اندکى امنیت درونى ایجاد کند.

حسود باید بداند که وقتى آتش حسد ارزش‏ها و حسنات و خوبى‏هاى او را سوزانید، و به توبه و انابه هم موفق نشد تمام درهاى نجات و رحمت به روى بسته، و درهاى عذاب و کیفر به روى او باز مى‏شود، و در هر حال حسود نه این که از حسادتش هیچ سودى نمیبرد، بلکه به زیان و خسارت دچار مى‏گردد وآخرتش را از دست مى‏دهد و در پیشگاه حق به عنوان ظالم و ستمگر قلمداد مى‏شود، و به خاطر ستم و ظلمش ملعون گشته و از رحمت حضرت حق محروم مى‏گردد.

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- تفسیر ابوالفتوح، ج 1، ص 290.

(2)- مجمع‏البیان، ج 1، ص 345



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( دوشنبه 91/7/24 :: ساعت 1:48 عصر )
»» شگفتى‏هاى عالم انسان (1)

در مقدمه این فصل، لازم است به جملاتى از پروفسور کارل که در این زمینه و مسائل دیگر عالى‏ترین تحقیقات را دارد اشاره کنم، سپس مطالب لازم را یادآورى‏نمایم.

 او مى‏گوید:

«علومى که از موجودات زنده به طور عموم و از فرد آدمى به خصوص، بحث مى‏کنند این قدر پیشرفت نکرده و هنوز در مرحله توصیفى باقى مانده‏اند. حقیقت این که انسان یک مجموعه پیچیده و مبهم و غیر قابل تفکیکى است که نمى‏توان او را به آسانى شناخت و هنوز روش‏هایى که بتوان او را در اجزا و در مجموعه و در عین روابطش با محیط خارج بشناسد، در دست نیست، چه براى چنین مطالعه‏اى دخالت تکنیک‏هاى فراوان و علوم مشخصى ضرورى است، و هر یک از این علوم نیز که یک جنبه و یک جزء از این مجموعه پیچیده را مطالعه مى‏کند نتیجه‏اى خاص به دست مى‏آورد، و تا آن جا که تکامل تکنیکیش اجازه مى‏دهد در این راه به جلو مى‏رود، ولى مجموعه این مفاهیم انتزاعى از درک واقعیّت در مورد آدمى ناتوان است، زیرا هنوز نکات پرارزش و مهمّى در تاریکى باقى مى‏ماند و کالبدشناسى و شیمى و فیزیولوژى و روان‏شناسى و علم تربیت و تاریخ علم الاجتماع و اقتصاد و رشته‏هاى آنان به کنه وجود آدمى نمى‏رسند. بنابراین انسانى که متخصصین هر رشته از این علوم مى‏شناسند نیز واقعى نیست و بلکه شبحى ساخته و پرداخته تکنیک‏هاى همان علم است.

از دریچه چشم علوم مختلف، انسان در عین حال بدنى است که کالبدشناسان آن را مى‏شکافند، نفسى است که روانشناسان و روحانیون آن را توصیف مى‏کنند، و شخصیتى است که هر یک از ما با درون بینى به آن بر مى‏خوریم.

ذخیره سرشارى از مواد شیمیایى گوناگون است که بافت‏ها و مایعات بدن را مى‏سازد. اجتماع شگفت‏انگیز سلول‏ها و مایعات تغذیه است که قوانین همبستگى آنها را فیزیولوژیست‏ها مطالعه مى‏کنند. او ترکیبى از اعضا و نفس عاقله است که در بستر زمان کشانده مى‏شود و متخصصین بهداشت و تعلیم و تربیت مى‏کوشند آن را در این سیر به سوى تکامل غایى آن رهبرى کنند.

انسان، ماشینى است که باید دائماً مصرف کند تا ماشین‏هایى که خود برده آنها گشته به کار خود ادامه دهند. او شاعر و قهرمان و مقدّس است و بالاخره نه تنها وجود بسیار پیچیده‏اى است که دانشمندان آن را با تکنیک‏هاى خاصى تجزیه مى‏کنند بلکه در عین حال مجموعه‏اى از آرزوها و تصوّرات و امیال انسانیّت نیز هست.

اطلاعاتى که از او داریم آمیخته با عوامل ماوراى طبیعى نیز هستند و در این باره ابهام به حدّى است که ما نه تنها به انتخاب آنچه خوشایند ماست تمایل نشان مى‏دهیم، بلکه در ایده‏اى که نسبت به انسان داریم معتقدات و احساسات ما نیز بى‏اثر نیست. یک عالم مادى و یک دانشمند روحانى هر دو یک تعریف را درباره کریستال‏هاى نمک طعام مى‏پذیرند ولى در مورد وجود آدمى هم‏عقیده نمى‏شوند.

محقّقاً بشریّت تلاش زیادى براى شناسایى خود کرده است، ولى با آن که ما امروز وارث گنجینه‏هایى از مطالعات دانشمندان و فلاسفه و عرفا و شعرا هستیم، هنوز جز به اطلاعات ناقص در مورد انسان دسترسى نداریم که آنها نیز زاییده روش‏هاى تحقیقى ماست و حقیقت وجود ما در میان جمع اشباحى که از خود ساخته‏ایم مجهول مانده است.

در حقیقت جهل ما از خود زیاد، و نواحى وسیعى از دنیاى درونى ما هنوز ناشناخته مانده است و بیشتر پرسش‏هایى که مطالعه کنندگان زندگى انسان مطرح مى‏کنند بدون پاسخ مى‏ماند.

چگونه مولکول‏هاى اجسام شیمیایى در ساختمان پیچیده و موقّتى سلول‏ها سهم مى‏گیرند و زندگى را در خود نگه مى‏دارند؟ چگونه ژن‏هاى موجوده در هسته سلول‏هاى جنسى خصائص ارثى را مشخص و نمودار مى‏کنند؟ سلول‏ها با اجتماعات خود چگونه اشکال بافتى و اندامى را به وجود مى‏آورند؟ گویى اینها نیز مانند زنبور عسل و مورچه وظیفه‏اى را که در اجتماع به عهده دارند از پیش مى‏دانندولى طرقى را که آنها براى ایجاد یک بدن پیچیده و در عین حال ساده به کار مى‏برند نمى‏شناسیم.

ماهیّت حقیقى عمر انسانى یعنى زمان روانى و زمان فیزیولوژیکى چیست؟ اگر چه مى‏دانیم که ترکیبى از بافت‏ها و اندام‏ها و هورمون‏ها و نفس عاقله هستیم ولى چگونگى روابط اعمال روانى با سلول‏هاى مغزى بر ما پوشیده است و ما حتى به فیزیولوژى سلول‏هاى مغزى آشنایى نداریم!

در چه حدودى اراده مى‏تواند در تغییر وضع موجود موثر باشد؟ چگونه حالت اعضا بر روحیه تأثیر مى‏نماید؟ خصائص عضوى و روانى که هر کس از پدر و مادر خود به ارث مى‏برد چطور با شرایط خاص زندگى محیط و تحت تأثیر مواد شیمیایى اغذیه و آب و هوا و اصول فیزیولوژیکى و اخلاقى تغییر مى‏کند؟

ما هنوز براى شناسایى روابطى که بین رشد استخوان‏ها و عضلات و اندام‏ها با فعالیت روانى و معنوى ما در کار است ناتوانیم، و همچنین عامل تأمین کننده تعادل دستگاه عصبى و مقاومت در برابر بیمارى‏ها و خستگى را نمى‏شناسیم!

اهمیت نسبى فعالیت‏هاى فکرى و اخلاقى و جمالى و عرفانى تا چه اندازه است! شکل خاصى از انرژى که موجد تلپاتى‏ «1» مى‏گردد کدام است؟ بلاشک بعضى عوامل بدنى و روانى وجود دارند که بدبختى و نیکبختى هر کس وابسته به آنهاست ولى اینها بر ما مجهولند، ما نمى‏توانیم با وسایل تصنّعى خود را قرین خوشبختى سازیم. به خوبى واضح است که مساعى تمام علومى که انسان را مورد مطالعه قرار داده‏اند به جایى نرسیده است و شناسایى ما از خود هنوز نواقص زیادى دربردارد.» «2»

 

جهل انسان به واقعیّت خویش‏

قرآن مجید در زمینه جهل انسان به یک رشته از واقعیّت خودش مى‏فرماید:

وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا» «3»

و از تو درباره روح مى‏پرسند، بگو: روح از امر پروردگار من است، و از دانش و علم جز اندکى به شما نداده‏اند.

این جهل شامل رشته‏هاى دیگرى از نواحى وجود او نیز مى‏گردد به صورتى که کارل در مقاله بالا اشاره کرده است. انسان در عین جهلى که به بسیارى از نواحى وجود خود دارد، به کشف واقعیّت‏هایى از دستگاه آفرینش خود موفق شده که مطالعه آن کشفیات، اولًا: انسان را در دریایى از حیرت و تعجّب فرو مى‏برد، و ثانیاً، به گوشه‏اى از عظمت آفریدگار جهان واقف مى‏سازد.

 

مطالبى درباره خون بدن‏

درباره خون بدن آورده‏اند:

خون مایه زندگى است و آن در انسان و مهره داران سرخ رنگ، و مرکّب از دو قسمت است: سلول‏هاى خون و پلاسما. سلول‏هاى خون از سه گروه تشکیل یافته‏اند: گلبول‏هاى قرمز و گلبول‏هاى سفید و پلاکت‏ها.

گلبول‏هاى قرمز مأمور رسانیدن اکسیژن به بافت‏ها هستند؛ گلبول‏هاى سفید مدافع تن در برابر هجوم میکرب‏ها و ذرّات خارجى‏اند و پلاکت‏ها مانع خونریزى مى‏شوند. پلاسما غذاى بافت‏ها را تأمین مى‏نماید و مواد اضافى را از بافت‏ها گرفته‏

از راه کلیه به نام ادرار خارج مى‏سازد.

خون در ضمن گردش از غده‏هاى مترشح داخلى موادى مى‏گیرد و براى انتظام تن، آنها را به همه جا مى‏برد. مسلّم است در این گیرودار دسته‏اى از گلبول‏هاى خون پیر و فرسوده شده از دایره فعالیت خارج مى‏شوند و گلبول‏هاى تازه نفس جانشین آنها مى‏گردند.

عمر گلبول‏هاى قرمز در حدود چهار ماه، امّا عمر گلبول‏هاى سفید و پلاکت‏ها کوتاه‏تر است. پس کمبود خون از کجا تأمین مى‏شود؟ در بدن دستگاه‏هایى وجود دارد به نام دستگاه‏هاى خون ساز و آنها شامل مغز استخوان‏هاى گِرد و پهن و طحال و عقده‏هاى لنفاوى‏اند.

مغز استخوان‏ها مأمور ساختن گلبول‏هاى سفید هسته‏اى و پلاکت‏ها مى‏باشند، طحال و عقده‏هاى لنفاوى سازنده گلبول‏هاى سفید یک هسته‏اى‏اند و این دو دستگاه در دوران زندگى دائم در کارند. در بدن هم قرنطینه‏اى وجود دارد و آن مأمور است عناصر فرسوده خونى را بازداشته و متلاشى سازد، در عوض دستگاه‏هاى خون ساز سلول‏هاى تازه نفس را وارد گردش خون مى‏نماید. در مدّت زندگى انسان سالم این روش برقرار است. این است سرّ زندگى که آثار آن در هر جا به شکلى نمودار است!

اگر بقا طلبى روفناى جانان باش‏

 

چو قطره راه به دریا بجوى و عمّان باش‏

اگر که از لب دلدار کام دل خواهى‏

 

چو جام با دل پر خون مدام خندان باش‏

دهند جاى تو را تا به چشم خود مردم‏

 

بر آز خوى بهایم، به طبع انسان باش‏

     

به رغم غیر چو در بزم قرب جستى یار

 

به روى یار چو آیینه مات و حیران باش‏

     

(شکیب)

 

خون و محیط داخلى آن در کلام کارل‏

کارل که از اساتید بزرگ قرن معاصر است، درباره خون و محیط داخلى آن مى‏گوید:

محیط داخلى، جزئى از بافت‏ها و از آن غیر قابل تفکیک است و ادامه زندگى براى اندام‏هاى بدن بدون آن ممکن نیست. تمام تظاهرات حیات عضوى و حالت سلسله عصبى و افکار و امیال ومحبّت‏ها و خشونت‏هاى ما و زشتى و زیبایى جهان در دیده ما با حالت فیزیکو شیمیایى این محیط بستگى دارد.

این محیط از خون که در شریان‏ها و وریدها گردش مى‏کند، و مایعى که از جدار مویرگ‏ها مى‏گذرد و در ما بین اندام‏ها و بافت‏ها نفوذ مى‏کند تشکیل شده است و به این ترتیب مى‏توان یک محیط عمومى شامل خون و محیطهاى موضعى که به وسیله لنف بین بافتى ایجاد مى‏شود تمیز داد.

هر عضوى به استخرى مملوّ از نباتات آبى شبیه است که به وسیله نهر کوچکى سیراب مى‏شود. آب را کد استخر نظیر با لنفى است که سلول‏ها در آن شناورند و مازاد تغذیه گیاهان و مواد شیمیایى دیگرى که آزاد مى‏کنند در آن ریخته مى‏شود.

میزان رکود یا آلودگى این به سرعت حجم جویبارى که در آن مى‏ریزد بستگى دارد، همچنین ترکیب لنف بین بافتى نیز به وسیله مقدار خون شریان مغذّى عضو تنظیم مى‏شود. در هر حال خون است که به طور مستقیم یا غیر مستقیم ترکیب محیطى را که در آن تمام سلول‏هاى بدن زندگى مى‏کنند مى‏سازد.

خون نیز بافتى مانند همه بافت‏هاى دیگر بدن است و تقریباً شامل 30000میلیارد گلبول قرمز و 50 میلیارد گلبول سفید است.

این گلبول‏ها مانند سایر سلول‏هاى بدن در میان تار و پودى ثابت نشده‏اند، بلکه در مایعى به نام پلاسما شناورند و به این ترتیب خون، بافت سیّالى است که تمام قسمت‏هاى بدن را فرا مى‏گیرد و به هر سلول غذایى را که نیازمند است مى‏رساند، در عین حال محصولات زاید زندگى بافتى را نیز جمع آورى مى‏کند، به علاوه مواد شیمیایى لازم و سلول‏هایى که بتوانند نواحى آسیب دیده بدن را از نو ترمیم کنند نیز با خود دارد و با این عمل شگفت انگیزش بمانند سیلابى است که به کمک گل و لاى و تنه‏هاى درختى که با خود کنده و آورده است خانه‏هاى خراب شده مسیرش را از نو ترمیم مى‏کند.

ساختمان پلاسماى خون در حقیقت آن چیزى نیست که شیمیست‏ها تصور مى‏کنند و علاوه بر موادى که آزمایش‏هاى ایشان نشان داده است عناصر فراوان دیگر نیز در خود دارد. از یک طرف محقّقاً محلولى از بازها و اسیدها و املاح و پروتیین‏هایى است که وان اسلیک و هندرسون قوانین تعادل فیزیکو شیمیایى آنها را کشف کرده‏اند و به علت این ترکیب خاص، خون مى‏تواند با وجود ترشحات دائمى مواد اسیدى بافت‏ها، حالت یونى خود را که خیلى نزدیک به خنثى است حفظ کند و براى تمام سلول‏هاى بدن محیط تغییرناپذیرى که نه زیاد قلیایى ونه اسید است بسازد، ولى از طرف دیگر شامل پروتیین‏ها و پلى پیتیدها و اسیدهاى آمینه و قندها و چربى‏ها و مایه‏ها و مقادیر ناچیزى از فلزات مختلف و محصول ترشحات غدد داخلى و بافت‏ها نیز هست و ما هنوز به خوبى ماهیت بسیارى از این مواد را نمى‏شناسیم و به زحمت مى‏توانیم اعمال پیچیده و متعدد آنها را توجیه کنیم.

در پلاسماى خون براى هر بافتى غذاى مخصوص همان بافت و موادى که اعمال آن را تند یا برعکس آهسته مى‏کند وجود دارد و به این جهت مثلًا بعضى چربى‏ها توام با پروتیین‏هاى سرم مى‏توانند از قدرت تقسیم سلولى بکاهند و حتى‏آن را یکباره متوقف سازند. همچنین در سرم خون عناصرى یافت مى‏شود که مى‏توانند مانع از رشد باکترى‏ها گردند. این مواد در نسوجى که مورد حمله میکرب‏ها قرار گرفته است تهیه مى‏شود و براى دفاع به کار مى‏رود، به علاوه در پلاسما ماده‏اى به نام فیبرینوژن موجود است که به شکل فیبرین در مى‏آید و با چسبندگى خاص خود به زودى روى عروق زخمى شده را مى‏پوشاند و از خونروى جلوگیرى مى‏کند.

سلول‏هاى خونى یعنى گلبول‏هاى سفید و قرمز وظیفه بزرگى را در تشکیلات محیط داخلى دارند. در حقیقت پلاسما نمى‏تواند جز مقدار کمى از اکسیژن هوا را در خود حل و ذخیره کند و اگر گلبول‏هاى قرمز مقدار کافى اکسیژن با خود حمل نمى‏کردند، تهیه این ماده حیاتى براى توده عجیب سلول‏هاى بدن که دائماً طلب اکسیژن مى‏کنند به وسیله پلاسما غیر ممکن بود. گلبول قرمز سلول زنده‏اى نیست، بلکه کیسه کوچکى پر از هموگلوبین است که هنگام عبور از ریه، اکسیژن هوا را در خود مى‏گیرد و چند لحظه بعد آن را به سلول‏هاى گرسنه بافت‏ها پس مى‏دهد. در همین حال سلول‏ها اسید کربونیک و دیگر مواد زاید را نیز در خون مى‏ریزند.

گلبول‏هاى سفید برعکس، سلول‏هاى زنده‏اى هستند که گاهى در میان پلاسماى خون شناورند و گاهى نیز از جدار مویرگ‏ها مى‏گذرند و تا سطح سلول‏هاى مخاط روده و اندام‏هاى دیگر مى‏خزند.

به وسیله این عوامل است که خون از عهده انجام وظایف خود مانند یک نسج سیّال و عامل ترمیم نسوج فرسوده و در عین حال محیطى مایع و جامد بر مى‏آید و به هر جا که وجودش لازم باشد خود را مى‏رساند.

به وسیله خون در پیرامون میکرب‏هایى که به یک ناحیه بدن هجوم آورده‏اند به زودى توده بزرگى از گلبول‏هاى سفید حاضر مى‏شوند و به مبارزه مى‏پردازند.

همچنین خون براى ترمیم زخم‏هاى پوستى و اندام‏ها مواد ضرورى را با خود همراه‏مى‏آورد. گلبول‏ها در این جا به شکل سلول‏هاى ثابت در مى‏آیند و به دور خود رشته‏هاى هم بندى ایجاد و نسوج مجروح را مرمّت مى‏کنند.

مایعات و سلول‏هایى که از مویرگ‏ها خارج مى‏شود، محیط موضعى بافت‏ها و اندام‏ها را مى‏سازد. مطالعه این محیط تقریباً غیر ممکن است، چنانکه «رو» آزمایش کرده است اگر در بدن موجود مواد خاصى که رنگ آنها برحسب حالت اسیدى بافت‏ها تغییر مى‏کند تزریق نمایند اندام‏ها به رنگ‏هاى گوناگونى در مى‏آیند و به این ترتیب مشاهده اختلاف محیطهاى داخلى موضعى ممکن مى‏گردد. در حقیقت این تغییرات عمیق‏تر از آن است که به نظر مى‏آید ولى ما قادر به شناسایى تمام خصایص آن نیستیم.

در دنیاى وسیع بدن آدمى، کشورهاى مختلفى مى‏توان یافت و با این که کشورها همه از انشعابات یک رودخانه سیراب مى‏شود معهذا خواص آب دریاچه‏ها و استخرهاى آنها با ساختمان زمین و نوع نباتات هر کشورى فرق مى‏کند. هر بافتى و هر اندامى به کمک پلاسماى خون، محیط خاص خود را مى‏سازد و سلامت یا بیمارى و قدرت یا ضعف و سعادت و تیره روزى هر یک از ما با همکارى متقابل سلول‏ها و این محیط بستگى دارد.»

آرى، به قول حضرت زین العابدین علیه السلام:

«یا مَنْ لا تَنْقَضى عَجائِبُ عَظَمَتِهِ»

اى یار ناگزیر که دل در هواى توست‏

 

جان نیز اگر قبول کنى هم فداى توست‏

غوغاى عارفان و تمنّاى عاشقان‏

 

حرص بهشت نیست که شوق لقاى توست‏

     

گر تاج مى‏دهى غرض ما قبول تو

 

ور تیغ مى‏زنى طلب ما رضاى توست‏

     

گر بنده مى‏نوازى و گر بند مى‏کشى‏

 

زجر و نواخت هر چه کنى راىْ راى توست‏

قومى هواى نعمت دنیا همى زنند

 

قومى هواى عقبى و ما را هواى توست‏

هر جا که پادشاهى و صدرىّ و سرورى است‏

 

موقوف آستان درِ کبریاى توست‏

سعدى‏ثناى تو نَتَواند به شرح گفت‏

 

خاموشى از ثناى تو حدّ ثناى توست‏

     

(سعدى شیرازى)

 

 

پی نوشت ها:

 

______________________________
<!--[if !supportLineBreakNewLine]-->
<!--[endif]-->

(1)- تلپاتى: ارتباط فکرى میان دو تن از مسافت دور، انتقال فکر.

(2)- انسان موجود ناشناخته: 14.

(3)- اسراء (17): 85.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( دوشنبه 91/7/24 :: ساعت 1:46 عصر )
»» حقیقت تکبیرة الاحرام و شرح آن2

 

تفسیر تکبیرة الاحرام‏

در تفسیر از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام دو روایت وارد است یکى آن که:

اللّهُ اکْبَرُ مِنْ کُلِّ شَى‏ءٍ «11».

خداوند بزرگتر از هر چیزى است.

و این معنى مقتضى آن است که: انسان چون مشاهده عظمت و کبریایى الهى نماید، خود را بسیار صغیر و حقیر شمارد و هستى خود را هیچ نداند و خویش را کان لم یکن انگارد.

و دیگر این‏که:

اللّهُ اکْبَرُ مِنْ انْ یُوصَفَ‏ «12».

خداوند بزرگتر از آن است که وصف شود.

و این تفسیر بلندتر از تفسیر اول است، چه آن که در تفسیر اول رایحه یک نوع تحدید است که از ساحت حضرت کبریایى بعید است، به خلاف تفسیر دوم که غایت تنزیه و تمجید است و کمال معرفت توحید.

اى لال ز وصف تو زبان‏ها

 

کوته زثناى تو بیان‏ها

     

با آن‏که تو در میان جانى‏

 

جویاى توایم در کران‏ها

هر گوشه فکنده تیر فکرت‏

 

ره کرده به هر گمان کمان‏ها

گاهى به بتى شویم مفتون‏

 

جوییم جمالت از نشان‏ها

گاهى از چشم و گاه ابرو

 

گاهى از لب گهى دهان‏ها

گاهى از لطف و گاه از قهر

 

گاهى پیدا گهى نهان‏ها

گه سیر کنیم در خط و خال‏

 

جوییم تو را در آن میان‏ها «13»

     

در تصحیح معناى اول مى‏توان گفت از این‏که قاطبه عالم اکوان به محض اراده خالق موجود شده و وجود رشحه‏اى از فیض حق و فیاض مطلق است و هیچ نسبت‏ما بین طرفین نیست مگر نسبت خالقیه که منتهاى مرتبه اعلا درجه جلال و اعلا درجه کمال است و مخلوقیه که غایت مرتبه دنائت و منتها درجه ذلّت است، پس با وجود این، در مقام تعظیم سزاوار است که گویند حق‏تعالى بزرگ‏تر از مخلوقات خود است، اگر چه این معنى به حسب وضع لغوى انسب است و التفات به هر یک از دو معنى مقتضى این است که بنده، مشاهده جبروت پروردگار کند و جان خود را در راه بندگى نثار نماید.

چنانچه حضرت صادق علیه السلام در متن روایت فرموده:

هرگاه تکبیر گفتى خود را در جنب عظمت او حقیر و خرد شمار و در برابر کبریایى او هر چه در آسمان و زمین است، کوچک انگار که حق چون بر دل تکبیرگوى نظر کند و ببیند که عبد چیز دیگرى در جنب حق بزرگ مى‏بیند به او فرماید:

اى دروغگو! آیا تو مرا فریب مى‏دهى؟ قسم به عزت و جلالم که تو را از شیرینى ذکرم محروم و از بساط قربم ممنوع و از شادى در مناجاتم مردود مى‏کنم.

واى بر ما که اکثر ما روى ظاهر در نماز و دل در لهو و لعب داریم و این گونه عبادت بدون شک اطاعت از شیطان است، نه عبادت خالق عالمیان.

 

لطایف توحیدیه در تکبیرة الاحرام‏

شیخ صدوق قدس اللّه روحه روایت نموده:

مردى از سید العارفین امیرالمؤمنین على علیه السلام پرسید: معناى دست بلند کردن در حالت تکبیرة الاحرام به وقت نماز چیست؟

حضرت فرمود: معنایش این است:

خداوند، اکبر و واحد و احد است، همانند ندارد، با دست لمس نمى‏شود و باحواس درک نمى‏گردد «14».

عارف معارف الهیه مرحوم حاج میرزا عبدالحسین تهرانى، در توضیح این روایت گفتارى دقیق و لطایفى رقیق دارد؛ آن جناب مى‏گوید:

مخفى نماند که این بیان دقیق انیق که صادر شده از مورد تحقیق، یعنى آفتاب عالمتاب حضرت ولایت مآب حضرت امیر علیه السلام در سرّ رفع یدین در حال تکبیرة الاحرام اشاره است به پنج مطلب از مطالب غامضه توحید که خواهد آمد.

دست برداشتن تا محاذى گوش، یعنى بنده حقیر فقیر سراپا تقصیر در حال تکبیر باید به دو زبان سخن گوید: یکى به زبان حال و دیگرى به لسان مقال که هر یک با دیگرى موافق باشد، تا صدق دعوى عبد در توحید صادق آید.

پس تکبیر گفتن، مقال است و دست بلند کردن، زبان حال و هر یک از این دو عبارت اخراى یکدیگرند.

چون عبد تکبیر گوید، پروردگار خود را به عظمت و کبریایى یاد نماید و ذات علیا را به الوهیت که صفت خاصه است بستاید و اعتراف نماید که او را کس نتواند توصیف نماید و بر دامن کبریایى او که از هر چیز بلندتر است، گرد توصیف و غبار تشبیه ننشیند، چه جاى این‏که قلوب و ابصار او را مشاهده نماید.

و مقارن این تعبیر- که مدلول علیه تکبیر است- همین مضمون را نیز به لسان حال ادا سازد، فکَأَنَّه بر طبق مدعاى خود ببیند و برهان اقامه نماید، پس دست راست بلند کند.

و اشاره به واحدیت وبساطت ذات غیب الغیوبى، نه اسمى است نه رسمى و نه نسبتى است و نه حدى و نه اضافه و نه تشبیهى، چه آن‏که او اجلّ از این است که اورا بتوان وصف نمود که:

کَمالُ التَّوْحیدِ نَفْىُ الصِّفاتِ عَنْهُ‏ «15».

حد اعلاى توحید نفى صفات (زائد بر ذات) از اوست.

و این مرتبه معرفت مقربان است که هر چه مشاهده جبروت الهیه بیشتر نمایند، عجز و حیرت بیشتر مى‏افزایند، چنانچه مضمون: «أللّهُمَّ زِدْنى فیکَ تَحَیُّراً».

بر این معنا ناطق و شاهدى صادق است، پس از براى ذات هیچ صفتى را نفى و اثبات نتوانند و علاوه چون معرفت کنه ذات ذوالجلال ممتنع و محال است و از طرفى بندگان مکلف به تحصیل معرف اللّه‏اند، پس معرفت به وجه باید به هم رسانند و معرفت به وجه از معرفت افعال و صفات و اسما و تفسیر آیات حاصل شود، این است که به لسان حال، پنج صفت از صفات جمالیه و جلالیه حضرت ذوالجلال را بیان مى‏نماید.

1- واحدیت‏ که اشاره به وحدت ذات است که در آن مرتبه شائبه هیچ نحو تعدد و تکثر و ترکیب متصور نیست؛ پس به رفع ید یمنى اشاره به این مطلب مى‏کند، چون واحد اسم فاعل است و به معناى ثبوت مى‏باشد: «ذاتٌ ثَبَتَ لَهُ الْوَحْدَة».

و بر این اساس واحد اشاره به وحدت ذات مقدس حضرت ربوبیت است.

سحرگاهى شدم سوى خرابات‏

 

که رندان را کنم دعوت به طامات‏

عصا اندر کف وسجاده بردوش‏

 

که هستم زاهدى صاحب کرامات‏

خراباتى مرا گفتا که اى شیخ‏

 

بگو تا خود چه کار است از مهمات‏

بدو گفتم که کارم توبه توست‏

 

اگر توبه کنى یابى مکافات‏

مرا گفتا برو اى زاهد خشک‏

 

که‏تر گردى زدردى خرابات‏

     

اگر یک قطره دردى بر تو ریزند

 

زمسجد باز مانى وزمناجات‏

برو مفروش زهد و خودنمایى‏

 

که نه زرقت خرند اینجا نه طاعات‏

کسى را کى فتد بر روى این رنگ‏

 

که در کعبه کند بت را مراعات‏ «16»

     

2- احدیت‏ است و این نام یعنى احد، چون افعال صفتى است، پس مراد از آن وحدت در صفات است و به برداشتن دست چپ اشاره به این مطالب مى‏نماید که پروردگار من چنانچه در مرتبه ذات شریک و شبیه ندارد؛ هم چنین در مرتبه فعل و صفات نیز شریک ندارد، بلکه صفاتى که از براى ذات اثبات مى‏نماید همه آن‏ها از خصایص ذاتند و در آن هیچ اشتراکى ندارد.

و اطلاق بعضى صفات چون، حى و سمیع و بصیر بر ممکنات از باب اطلاق لفظ مشترک است که لفظ متحد و معنى متعدد است، چه حیات ممکن متعلق روح حیوانى است به قالب عنصرى و سمع و بصر و سایر قواى ممکنات هر یک به آلت خاصه‏اى است که بدون آن‏ها نتواند تحقق پذیرد و ذات اقدس علیا، اجل از این است که تعلقى به ماده و آلتى داشته باشد و سمع و بصر بارى جل مجده از این باب نیست بلکه:

بِالَّذى یَسْمَعُ بِهِ یَرى‏ وَبِهِ یَتَکَلَّمُ فَیَأمُرُ وَیَنْهى‏.

به آن واقعیتى که مى‏شنود، به همان مى‏بیند و به همان سخن گفته امر و نهى مى‏نماید.

خلاصه ذات مقدسش قائم مقام همه صفات خاصه اوست و هیچ چیز نه به حسب ذات و نه به حسب صفات به او شباهت ندارد.

واحد یکتایى است به حسب ذات و واحد یگانگى به حسب صفات و این دو صفت از صفات جمالیه‏اند، چنانچه سه صفت دیگر از صفات جلالیه‏اند و مراد ازصفات جمالیه صفات ثبوتیه و مراد از صفات جلالیه صفات سلبیه است که از ساحت قدس حضرت او دور است.

3- نفى مثل‏ است و آن از صفات جلالیه است و برداشتن دو دست با هم اشاره به این مطلب است که دو دست با هم در تباین هستند.

پس بلند کردن آن‏ها اشاره به نفى مثل از جناب احدیت است، چون این صفت در مخلوق موجود باشد، دلالت کند که این صفت در خالق نباشد؛ زیرا مبرهن است که خالق از جنس مخلوق نباشد.

به همین خاطر است که آن حضرت بر منبر مسجد کوفه فرمودند:

بِتَشْعیرِهِ الْمَشاعِرَ عُرِفَ أنْ لامَشْعَرَ لَهُ وَبِتَجْهیرِهِ الجَواهِرَ عُرِفَ أنْ لاجَوْهَرَ لَهُ وَبِمُضادَّتِهِ بَیْنَ الْأشْیاءِ عُرِفَ أنْ لاضِدَّ لَهُ وَبِمُقارِنَتِهِ بَیْنَ الأَشیاءِ عُرِفَ أنْ لا قَرینَ لَهُ‏ «17».

با به وجود آوردن حواس معلوم است که منزّه از حواس است و از آفریدن اشیاى متضاد پیداست که ضدّى ندارد و با ایجاد مقارنت بین اشیا واضح است که او را قرینى نیست.

که اثبات این صفات در ممکنات، دلیل انتفاى آن در علت موجودات است، چه نقصان خلایق دلیل کمال خالق و کثرت آن‏ها شاهد وحدانیت اوست.

پس هر دو دست برمى‏دارد و اشاره مى‏کند به این‏که پروردگار من اکبر و اجلّ از این است که او را در مخلوق مثلى و شبهى بوده باشد.

بعضى گویند: دست برداشتن در تکبیر اشاره است به این‏که در دریاى معصیت‏غرق شدم، براى نجات من دستم را بگیر.

و این وجه اگر چه خالى از مناسبت نیست، ولیک خلاف مدلول روایت است و اگر در روایت دیگر این مضمون آمده باشد، مضایقه نیست که:

إنَّ لِلصَّلاةِ أرْبَعَةَ آلافَ بابٍ‏ «18».

بدرستى که براى نماز چهار هزار در است.

براى ما افراد عادى این مضمون بسیار عالى است، راستى همه ما غرق در گناه و معصیت هستیم و براى نجات خویش چاره‏اى جز دستگیرى حضرت دوست نداریم.

4- نفى جسمیت‏ است و آن نیز از صفات جلالیه است و به بلند کردن دست راست اشاره مى‏کند، به این‏که پروردگار من بلندمرتبه‏تر از این است که قوه لامسه او را ادراک نماید و چون حواس ظاهره پنج است:

اول: قوه لامسه که مدرک برودت و رطوبت و حرارت و یبوست ولینت و خشونت اجسام است.

دوّم: قوه باصره که مدرک الوان اجسام است.

سوّم: قوه سامعه که مدرک اصوات اجسام است.

چهارم: قوه ذائقه که مدرک مزه اجسام است.

پنجم: قوه شامه که مدرک روایح اجسام است.

پس به هر انگشتى اشاره به نفى ادراک یکى از این حواس ظاهره مى‏کند و به لسان حال بیان مى‏نماید که پروردگار من از قبیل هیچ قسم از اقسام اجسام و لوازم‏آن نیست که بتوان او را به چیزى از این قوا ادراک نمود.

آن‏ها که در هواى تو جان‏ها بداده‏اند

 

از بى‏نشانى تو نشان‏ها بداده‏اند

من در میانه هیچ کسم وز زبان من‏

 

این شرح‏ها که مى‏رود آن‏ها بداده‏اند

آن عاشقان که راست چو پروانه ضعیف‏

 

از شوق شمع روى تو جان‏ها بداده‏اند

با من بگفته‏اند که فانى شو از وجود

 

کاندر فناى نفس روان‏ها بداده‏اند

عطار را که عین عیان شد کمال عشق‏

 

اندر حضور عقل عیان‏ها بداده‏اند «19»

     

5- نفى ادراک‏ حواس است، چنانچه مراد از:

لا یُدْرَکُ بِالْحَواسِ‏ «20».

با حواس درک نمى‏شود.

در حدیث همین معنى است، چون حواس باطنیه نیز پنج است:

1- قوه متصرفه‏

2- حس مشترک‏

3- وهم‏

4- خیال‏

5- حافظه‏

و هر یک از این‏ها آلات و ادوات و ادراکات نفسند، چون انگشتان که آلات افاعیل وجود اشیائند.

چون دست چپ خود بردارد، اشاره به این است که نفس و قواى نفسانیه ادراک ذات و صفات جلالیه نکنند.

چون تکبیر گفت و اعتراف نمود که اللّه جل جلاله اجل از این است که او رابتوان وصف نمود، مقارن آن نیز رفع دو دست کند، در حقیقت به لسان حال اقامه بینه نماید و بر طبق مدعاى خود شاهد و برهان آورد که نفوس و حواس از درک او عاجزند، چون از درک عاجزند، پس تشبیه او به چیزى نتوانند کنند که تشبیه و توصیف فرع ادراک است.

و این همه براى این است که خداى خود را با معرفت عبادت کرده و روى از غیر او برتابى که بهترین مقام براى عبد مقام عبودیت و شیرین‏ترین حال براى انسان حال عبادت است.

عبادت، در رحمت و نقطه جلب رأفت و معیار حق و باطل و نردبان ترقى و زمینه شکوفایى قواى درون و جاى بروز استعدادهاى روح و نفس و مایه خیر دنیا و آخرت و سعادت دارین و روشن کننده شمع عشق محبوب در خانه دل است.

 

پی نوشت ها:

 

______________________________
<!--[if !supportLineBreakNewLine]-->
<!--[endif]-->

(1)- فیض الغدیر: 2/ 178.

(2)- آثار طبسى: 110، فصل 28.

(3)- قصص (28): 88.

(4)- اعراف (7): 29.

(5)- الرحمن (55): 26- 27.

(6)- هود (11): 123.

(7)- خسرو نامه، عطار نیشابورى.

(8)- الکافى: 3/ 265، باب فضل الصلاة، حدیث 6؛ وسائل الشیعة: 4/ 43، باب 12، حدیث 4469.

(9)- انعام (6): 79.

(10)- قصص (28): 88.

(11)- الکافى: 1/ 118، باب معانى الاسماء واشتقاقها، حدیث 9.

(12)- الکافى: 1/ 118، باب معانى الأسماء واشتقاقها، حدیث 9؛ التوحید: 313، باب 46، حدیث 2؛ بحار الأنوار: 90/ 218، باب 9، حدیث 1.

(13)- فیض کاشانى.

(14)- من لا یحضره الفقیه: 1/ 306، باب وصف الصلاة، حدیث 921؛ علل الشرایع: 2/ 333، باب 30، حدیث 5؛ وسائل الشیعة: 6/ 28، باب 9، حدیبث 7259.

(15)- التوحید: 56، باب 2، حدیث 14؛ بحار الأنوار: 4/ 284، باب 4، حدیث 17. (16)- عطار نیشابورى.

(17)- الکافى: 1/ 138، باب جوامع التوحید، حدیث 4؛ التوحید: 34، باب 2، حدیث 2؛ بحار الأنوار: 4/ 304، باب 4، حدیث 34.

(18)- بحار الأنوار: 80/ 163، باب 13، حدیث 3؛ مستدرک الوسائل: 4/ 84، باب 1، حدیث 4204.

(19)- عطار نیشابورى.

(20)- التوحید: 59، باب 2، حدیث 7.

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( دوشنبه 91/7/24 :: ساعت 1:45 عصر )
»» حقیقت تکبیرة الاحرام و شرح آن‏1

 

وجود مقدس حضرت صادق علیه السلام در این جملات، حالت نمازگزار را به وقت گفتن تکبیرة الاحرام بر دو صورت تصویر کرده:

1- حال توجه به این‏که در تمام عالم وجود، بزرگى جز حضرت حق وجود ندارد و عبد بر این مبنا دل به غیر خدا ندارد و تمام کشش‏ها و جذبه‏ها در برابر جذبه عشق او نسبت به عبد صفر و بى‏قدرت و ناتوان است و عبد در این حوزه جاذبه از آلودگى‏ها دور و به حسنات الهیه با تمام وجود آراسته است.

2- حال غفلت و بى‏خبرى و نسیان نسبت به حقیقت موضوع؛ در این حال، عبد و مکلف هنوز غرق در اوهام و خیالات و گرفتار تصویرهایى از امور مادى و شهوانى است و به درک عظمت و جلال و جبروت حضرت دوست نایل نشده و در کمال درماندگى و بیچارگى و کوچکى است و راهى به سوى قرب براى خود باز نکرده و گفتن او با نگفتنش یکى است!! 

امام صادق علیه السلام در این جملات زیبا و نورانى به هدایت بندگان برخاسته و آنان را در راهى قرار مى‏دهد که از عمل خود بهره ببرند و به حقایق وقایع دست یابند لذا نمازگزاران را به سوى تکبیرةالاحرام واقعى و دور ماندن از تکبیر قلابى و بى‏فایده دعوت کرده، مى‏فرماید:

به وقت تکبیرةالاحرام ما بین آسمان‏ها و زمین آنچه موجود وجود دارد و خود آسمان‏ها و زمین را، بسیار کوچک بدان و جز به عظمت و بزرگى حضرت دوست که جز عظمت او عظمتى اصلًا وجود ندارد توجه نداشته باش.

به حقیقت بدان که خداوند بزرگ که احاطه به تمام موجودات و وضع ظاهر و باطن آنان دارد، چون به وقت تکبیر به ذات قلبت بنگرد و ببیند روى دلت از مفهوم و حقیقت تکبیر به جاى دیگر است و گرفتار عارضه غفلت و نسیان و سهو از واقعیت هستى فریاد مى‏زند:

اى دروغگو! با من مکر و حیله مى‏کنى؟ به عزت و جلالم تو را از سه واقعیت عالى، به خاطر زنده نبودن تکبیرت محروم مى‏کنم:

1- شیرینى یادم را بر تو حرام مى‏کنم؛

2- از رسیدنت به مقام قرب جلوگیرى مى‏نمایم.

3- از این‏که به مناجات با من مسرور شوى تو را منع مى‏کنم!

اى عباد خدا! اى بندگان حضرت حق! اى دوستداران واقعیت! اى نمازگزاران! اى مسافران کوى محبوب! اى سالکان راه! شما را به خدا قسم عذابى براى عاشق از این سه عذاب بالاتر مى‏شود؟!!

الهى قمشه‏اى آن پروانه شمع جمال به پیشگاه مقدسش عرضه داشته:

اى دلبر با شکوه پرناز

 

از دیده خود مرا مینداز

     

ما بر کرم توایم مغرور

 

وز لطف تو غرق نعمت و ناز

     

با نام تو مى‏کنم همه شب‏

 

بر کاخ فلک زشوق پرواز

بر خاک در تو سر نهادیم‏

 

گشتیم به عالمى سرافراز

یک در به جفا رقیب اگر بست‏

 

صد در به رخ از حبیب شد باز

جز حق همه باطلند و فانى‏

 

بر خوان زکتاب عشق این راز

در بازى طاق و جفت گیتى‏

 

خواهى ببرى تو عشق مى‏باز

گر بست الهیا در وصل‏

 

از درگه یار کى شوم باز

     

در احادیث قدسیه آمده که خداوند به موسى بن عمران فرمود:

به فلان کس بگو: تو را دچار چنان بلایى کرده‏ام که ما فوق آن نیست. عرضه داشت: خداوندا! من او را بر بلایى ندیدم، خطاب رسید: لذت مناجاتم را از او گرفته‏ام! «1»!

آه و دریغ اگر حضرت مولا ما را از پیشگاه قدسش براند، واى اگر جناب او ما را از نظر بیندازد، وا اسفا اگر حضرت یار به هنگام تکبیر، قلب ما را در شغل دیگر ببیند!

خلاصه سخن حضرت صادق علیه السلام و توضیحى که اهل حال به این سخن داده‏اند، این است که به وقت تکبیر باید همه عالم و خود را فراموش کرده و موجودیت و هویت و شؤون خویش را در عظمت و جبروت حضرت او فنا نموده و حتى براى یک لحظه هم در پیشگاه او خود و همه عالم و عالمیان را ننگرى که این نگریستن عین گناه و محض توهین به حضرت یار است.

و این حال نه تنها در نماز باید رعایت شود که رعایت و تمرین آن در نماز به خاطر این است که در همه حال و در همه وقت و در هر شأنى رعایت گردد که این مقام، بالاترین مقام و نقطه عروج واصلان متقیان است.

در این مقام سخنى جز سخن خدا نیست و کارى جز محض خدا صورت نمى‏گیرد و هر لحظه عمر انسان پرارزش‏تر از تمام این جهان است و مقام حقیقى وحدت همین مقام است.

 

مقام وحدت در کلام طبسى‏

عارف نامدار مرحوم محمد طبسى که در قرن هشتم مى‏زیسته و از شیعیان خالص مولى الموحدین حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بوده در این زمینه مى‏گوید «2»:

قالَ اللّهُ تَعالى‏:

[کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ‏] «3».

هر چیزى مگر ذات او هلاک شدنى است.

در وحدت، سالک و سلوک و سیر و مقصد و طلب و طالب و مطلوب نباشد؛ کل شى‏ء هالک.

و اثبات این سخن و بیان هم نباشد و نفى این سخن و بیان هم نباشد، نفى و اثبات متقابلانند و دویى مبدأ کثرت است.

آنجا نفى و اثبات نباشد و نفى نفى و اثبات اثبات هم نباشد و آن را فنا خوانند که معاد خلق با فنا باشد، هم چنان که مبدأ از عدم بود:

[کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ‏] «4».

همان گونه که شما را آفرید، [پس از مرگ به او] بازمى‏گردید.

و معنى فنا را حدى با کثرت است.

[کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ* وَ یَبْقى‏ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ‏] «5».

همه آنان که روى این زمین هستند، فانى مى‏شوند.* و تنها ذات باشکوه و ارجمند پروردگارت باقى مى‏ماند.

فنا به این معنى هم نباشد، هر چه در نطق آید و هر چه در وهم آید و هر چه عقل به آن رسد جمله منتفى باشد.

[إِلَیْهِ یُرْجَعُ الْأَمْرُ کُلُّهُ‏] «6».

همه کارها به او باز گردانده مى‏شود.

بدان که فنا، فناى بنده باشد در حضور الهى که چون بنده از خود فانى شود، به حق باقى شود.

و فنا آن است که نفس خود را در بوته فنا بگذارى و از هر چه مادون اوست فانى شوى و سرت به حضرت حق باشد، چنانچه به هر طرف که نگرى او را بینى.

به قول فیض کاشانى:

در چهره مه رویان انوار تو مى‏بینم‏

 

در لعل گهر باران گفتار تو مى‏بینم‏

در مسجد و میخانه جویاى تو مى‏باشم‏

 

در کعبه و بتخانه انوار تو مى‏بینم‏

بتخانه روم گر من تا جلوه بت بینم‏

 

چون نیک نظر کردم دیدار تو مى‏بینم‏

هر کو زتو پیدا شد هم در تو شود پنهان‏

 

پیدا و نهان گشتن هم کار تو مى‏بینم‏

از کوى تو مى‏آیم هم سوى تو مى‏آیم‏

 

در سیر و سلوک خود انوار تو مى‏بینم‏

     

و چون بنده از صفات خود فانى گشت و به کلیت حق را گشت، محال باشد که‏حق او را معیوب گرداند به مخالفات و عصمت آن باشد که بنده را از بنده بستاند تا در او قدرت خلاف کردن نماند.

و چون بنده فانى گشت از آنچه او راست باقى گردد به آنچه حق راست، چون این بقا از پس فنا پدید آید درست گردد که آن فنا حق بوده و بنده در آن فنا محمود بوده و آن فنا از غلبات حق بوده است و چون صفت فنا پدید آید از صفات خویش و فنا پدید نیاید به صفات حق، آن هواجس نفس باشد یا وساوس شیطان.

و برترین مقام آن باشد که بنده را نه بلا و نه نعمت از حق مشغول نگرداند و به هیچ وقت خدا را فراموش نکند و چون یاد او کند در وقت یاد کردن او، همه هستى را مقدار نماند، خلاف کردن را راه کجا ماند.

کسى کو غایب از تو یک زمان است‏

 

در آن دم کافه است اما نهان است‏

اگر خود غایبى پیوسته باشد

 

در اسلام بر وى بسته باشد

حضورى بخش اى پروردگارم‏

 

که من غایب شدن طاقت ندارم‏ «7»

     

و باید که در عبادات مراد خویش نطلبى تا از حظ خویش فانى باشى، لکن بزرگداشت امر حق نگرى تا به حق باقى باشى.

و در معاملات به آمد خویش نجویى، تا از حظ خویش فانى باشى، لکن به آمد خلق نگرى تا به حظ غیر باقى باشى و باید که در سر بنده چندان بزرگداشت حق پدید آید که او را فراغت شغل غیر حق نماند.

و چون بنده فانى گردد از حظوظ خویش و فانى گردد از دیدن ذهاب حظوظ و فانى گردد از دیدن و نادیدن ذهاب حظوظ، باقى گردد به دیدن آنچه از حق است و آنچه حق راست، داند که من او را ام و همه کون او راست و مالک در ملک خویش هر چه خواهد کند، چون این بدید همه خصومت و منازعت از میانه برخیزد.

و بداند هر چه از حق آید همه حق است و جز موافقت، روى ندارد و خلاف ازمیانه برخیزد، همه تسلیم ماند بى‏خصومت و همه موافقت ماند بى‏خلاف. بقاى او به حق به این معنى باشد که حق را باشد، چنان که حق خواهد و چون بنده را نه مراد ماند نه اختیار، هر چه در او پدید آید مراد و اختیار حق باشد.

باید که از نظاره خویش و نظاره افعال خویش فانى گردى و صفت تو که موجودست هم چنان گردد که آن وقت که معدوم بود، از صفات بشریت کلى فانى باید شد تا به حق باقى گردى.

و فانى گشتن از صفات بشریت این باشد که معانى مذموم از تو برود.

و باقى گشتن به صفات الهى این باشد که صفات محمود در تو قائم شود و به توفیق و عنایت الهى این معنى میسر شود.

و بدان که: تا سر بنده به حق مشغول است غیر حق به آن سر راه نیابد و چون سر خویش به غیر حق مشغول کرد، سر او آلوده گشت و آلوده حق را نشاید.

 

ظاهر و باطن تکبیرةالاحرام‏

گفته شده به وقت گفتن تکبیرةالاحرام دست‏ها را به صورتى که روى دست به طرف قبله و پشت دست به سوى پشت سر باشد تا محاذى دو گوش بردارید.

اهل دل در معناى این عمل گفته‏اند:

تمام ما سوى اللّه را بر پشت دست بگذار و به قدرت و حول و قوه الهى از جاى بردار و از دل برکن و از جان ریشه‏کن نما، سپس تمام آن‏ها را به پشت سر بریز؛ به نحوى که در مقابلت چیزى از ماسوا نماند و به خصوص با کمک گرفتن از حضرت دوست شیطان را در پشت سر با زنجیر نفى ابد به بند آر که نه در نماز و نه در غیر آن به تو دست پیدا نکند و روى دست را به عنوان نمونه‏اى از روى هستى و وجود خویش که به تمام معنى خالى و تهى است، براى گدایى از محضر حضرت او به‏طرف او نگاهدار و با توجه جامع و کامل و با قلبى مملو از عشق و نشاط و با دلى پر از اخلاص و صفا و با حالى متصل به ملکوت و با چشمى گریان و دلى بریان و خضوع و خشوع و در کمال وقار و ادب و طمأنینه بگو: «اللَّه أکبر».

آرى، در حال گفتن تکبیر از تمام گذشته‏ات نادم و شرمسار و نسبت به آینده‏ات غرق امید باش و با اعتراف قلبى به گناه و پاک کردن آیینه قلب از وساوس شیطانى وارد حرم قدس و پیشگاه با عظمت حضرت او شو که تکبیرةالاحرام مقدمه ورود و علت رسیدن به درگاه و کلید بازکننده در رحمت دوست است.

«اللّه اکبر»، یعنى این‏که از علایق رَستم و دل به درگاه تو بستم و از بند تمام معاصى جستم و قلب شیطان پلید براى همیشه خستم؛ در حقیقت نیت مُکبّر باید این باشد که اکنون مى‏خواهم این حیثیت ناقابل و هویت ناچیز خود را نثار راه دوست کنم و آنچه خاطرخواه آن جناب است آن نمایم و توسن بندگى را در میدان خضوع و خشوع بتازانم و در ساحت کبریایى و عشق او جان بازم که:

ألصَّلوةُ قُرْبانُ کُلٍّ تَقىٍ‏ «8».

نماز مایه تقرب هر انسان پرهیزکارى است.

معنى تکبیر این است اى امام‏

 

که خدا پیش تو ما قربان شویم‏

     

و به خاطر همین است که قبل از تکبیرةالاحرام، دعاى قربانى خوانند و آن این آیه شریفه است:

[وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ ما أَنَا مِنَ‏الْمُشْرِکِینَ‏] «9».

من به دور از انحراف و با قلبى حق‏گرا همه وجودم را به سوى کسى که آسمان‏ها و زمین را آفرید، متوجه کردم و از مشرکان نیستم.

یعنى چون با معرفت و شوق در عالم ملکوت در آید و مشاهده عظمت و جبروت حى لا یموت نماید و همهمه ملائکه گوش کند، خود را نیست و هستى خود را فراموش کند که خود را دیگر موجود نداند، بلکه معدوم و نابود خواند که:

[کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ‏] «10».

هر چیزى مگر ذات او هلاک شدنى است.

آرى، به هنگام تکبیر اگر قدم معرفت و شوق و بال حال و ذوق نباشد، این همه حقیقت از آیه قربانى و تکبیر نصیب انسان نشود.

شوق، شهباز محبت را پر است‏

 

در حریم انس جان را رهبر است‏

شوق داروخانه اهل بلاست‏

 

کلبه او نور مشتاق خداست‏

از مى شوق آن که پر شد جام او

 

در جهان با حق بود آرام او



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( دوشنبه 91/7/24 :: ساعت 1:44 عصر )
»» حکایتی از ذلت و مسکنت، پادشاهى و مکنت‏

در حکایات الصالحین آمده:

مردى بود بنام عیسى بن زادان، مجلس وعظ و نصیحت و موعظه و ارشاد داشت، و پیره زنى بود بنام مسکینة الطفاوّیه که پیوسته ملازم مجلس او بود، و شرکت در آن را رها نمى‏کرد، یک دو نوبت از حضور پیره‏زن خبرى نشد، واعظ گفت: آن پیره زن کجاست؟ گفتند: بیمار است، چون از کرسى وعظ به زیر آمد گفت: به عیادتش برویم، با جماعتى به عیادت او حاضر شد، چون ببالینش نشست او را در حال جان کندن دید، به حالش گریست در حالى که پیره زن لب مى‏جنبانید و چیزى مى‏گفت، گوش به نزدیک لبش برد، شنید مى‏گوید: کار کردم عمر به سر آمد، رنج بردم به میوه نشست، دوست جستم خبر آمد واعظ گفت پیره زن آگاه است و مى‏داند که کجا مى‏رود آنگاه نفسى چند برآورد و جان بداد، عیسى بن زادان به کارش قیام کرد و او را دفن نمود.

 

چون شب درآمد و بخفت او را در عالم رؤیا دید که تاج کرامت بر سر نهاده و حلّه‏هاى بهشت پوشیده تبختر کنان به او گفت: اى مسکینه این توئى؟ گفت: آرى ولى دقت کن تا مرا از این پس مسکینه نخوانى که:

«ذهبت المسکنة و جاءت الممکلة:»

درویشى و مسکنت به پایان رسید و از خیمه حیاتم رخت بر بست و پادشاهى و سرافرازى آمد.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( شنبه 91/7/22 :: ساعت 1:28 عصر )
»» حکایت هارون و دو قاضى

هارون به مکه رفته بود. یک شیطان. شیطان مکار و حیله گر با ابزارهاى مختلف. گفت: نمایندگان شهر مکه را بگویید بیایند و با من ملاقات کنند. تعدادى از ریش‏سفیدهاى مکّه پیش هارون آمدند.

 گفت: شهر شما چه مى‏خواهد؟ گفتند: یک قاضى خوب مى‏خواهیم که ما دعواها و اختلاف‏هایمان را پیش او ببریم. گفت: خودتان کسى را که مى‏شناسید معرفى کنید تا من حکم بدهم؟

 گفتند: دو نفر را مى‏شناسیم. عالم، عامل، متعهد، گفت: بگویید هردو بیایند.

 هارون به نخست وزیر خود گفت: بیا من و تو یک جنگ زرگرى درست کنیم، تک‏تک این دو نفر را بخواهیم و دعواى خود را در مقابل آنها حق جلوه دهیم، ببینیم که کدام یک بهتر قضاوت مى‏کنند.

 کسى که مسن‏تر بود و پیرمرد بود خواستند تا به داخل بیاید. هارون گفت: من با نخست‏وزیرم دعوایى داریم. برایت تعریف مى‏کنیم. بین ما دو نفر حکم کن.

 پیرمرد گفت: بگویید. او به نفع هارون حکم داد.

 هارون گفت: بفرمایید بیرون.

 شخص جوان‏تر را صدا زدند. و گفت: ما دو نفر با هم دعوا داریم. بین ما دونفر حکم کن. شخص جوان گفت: من حکم نمى‏کنم. هارون گفت: چرا؟ جوان گفت: چون شما لباس اعلیحضرتى به تن کرده‏اید. و نخست وزیر نه. من نمى‏توانم با لباس اعلیحضرتى بین شما قضاوت کنم. شما یک لباس عادى بپوشید و نخست وزیر هم یک لباس عادى بپوشد، هردو لباس معمولى بپوشید و کنار همدیگر بنشینید.

 قبول کردند. جوان گفت: حال موضوع دعوا را مطرح کنید و آنها مطرح کردند. به هارون گفت: تو آدم ظالم و ستمگرى هستى و به این بنده خدا ظلم کرده‏اى. حق با این است.

 هارون گفت: برو بیرون.

 به نخست وزیرش گفت: این شخص را بردارید وبه بغداد ببرید و رئیس قوه قضائیه کنید. او خیلى آدم فهمیده و زرنگ و مؤمنى است. گفت: شما بارت را ببند و فردا با ما به بغداد بیا برویم. گفت: چرا بغداد؟ گفتند: شما به درد ریاست قوه قضائیه مملکت مى‏خورى. گفت: نمى‏آیم؛ حاکمان مملکت، حاکمانى ظالم و ستمگر و بى‏دین‏اند. مى‏خواهند از قدرت قوه قضائیه به نفع خود استفاده کنند. قوه قضائیه با بودن هارون، استقلال نمى‏تواند داشته باشد و مظلوم کش و ظالم پرور. مى‏شود مى‏دانم اگر این قدرت را به دست بگیرم، نه تنها نمى‏توانم ظالم را اره کنم، بلکه بعد از مدتى شاخه درخت ظلم مى‏شوم. به همین دلیل گفتم: نه.

 شیطان زورى ندارد که بتواند دست و پایت را ببندد و تو را به ریاست قوه قضائیه بنشاند. مى‏توانى بگویى: نمى‏خواهم.

 شخص گفت: نمى‏خواهم. هارون گفت: باید بخواهى. مى‏گویم تو را به بغداد بیاورند. گفت: بگو بیاورند.

 وقتى که جابه جا شدند، یک حکم نوشت که این آقا از فردا رئیس قوه قضائیه کشور است. مهر خودش را به این جوان زد و جوان هم گرفت و تا کرد و در جیب گذاشت و گفت: من فردا باید سر کار بیایم و بیرون آمد.

 هارون به یک مأمور مخفى گفت که او را تعقیب کن و ببین که به کجا مى‏رود. و مأمور این جوان را تعقیب کرد.

 جوان به کنار رود دجله در بغداد رفت. و کاغذ را درآورد و ریز ریز کرد و در رود دجله ریخت و به ماهى‏ها مى‏گفت: این کاغذ خط هارون است. نجس است، اگر خوردید و در قیامت به عذاب الهى دچار شدید گردن خودتان است. بگذارید آب این کاغذهاى نجس را ببرد.

 و فردا هم سر کار نرفت. یک هفته سرکار نیامد. هارون گفت: او را بیاورید. دیدند که نیمه شب از دنیا رفته است. مى‏توانید به شیطان، نه بگویید. بگویید: نمى‏آیم و نمى‏خواهم.

 شیطان به امام حسین علیه السلام گفت: که با من بیعت کن تا تو را نکشم. امام حسین علیه السلام‏گفتند: نه. به خدا قسم، نه. شیطان‏ها به خیلى‏ها گفتند: بیایید، گفتند: نمى‏آییم. و هیچ کارى نتوانستند بکنند. نهایت درگیرى با شیطان این است که شیطان انسان را به زندان بیاندازد و سر انسان را ببرد. مگر شیطان در زندانى کردن یوسف پیروز شد؟ مگر وقتى امام حسین علیه السلام به شیطان آن زمان نه، گفت و شهید شد، شکست خورد؟ گفت: نهایت این است که شیطان یا مرا زندان کند و یا بکشد و خیلى وقت‏ها هم نه به زندان مى‏کشد و نه به کشتن.

 فرض کنید شما را دعوت به دیدن فیلم مبتذل مى‏کنند، شما قبول نکنید، شیطان چه تسلطى به شما دارد؟ چه زورى به شما دارد؟ چه کسى مى‏گوید: من محکوم شیطانم. چه کسى مى‏تواند در قیامت بگوید: خدایا هر گناهى که ما کردیم، گردن شیطان است.

 در قرآن آمده است که شیطان هیچ گونه گناهى را از انسان به گردن نمى‏گیرد و خدا هم قبول مى‏کند که شیطان گردن نگرفته‏است. مى‏گوید: به من چه ارتباطى دارد؟ مگر خودت در سه آیه قرآن نگفتى که من سلطه و قدرت و حاکمیت ندارم. کار من فقط وسوسه بود. مى‏خواست به وسوسه من گوش نکند. کار من یک دعوت بود، انسان مى‏توانست نپذیرد.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( شنبه 91/7/22 :: ساعت 1:27 عصر )
   1   2   3   4   5      >
»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

عزاداری از سنت های پیامبر اکرم (ص) است
سعادت ابدی در گرو اشک و عزاداری بر سیدالشهدا علیه السلام
سبک زندگی قرآنی امام حسین (علیه السلام)
یاران امام حسین (ع) الگوی یاران امام مهدی (عج)
آیا شیطان به دست حضرت مهدی علیه السلام کشته خواهد شد؟
ارزش اشک و عزا بر مصائب اهل بیت علیهم السلام
پیوستگان و رهاکنندگان امام حسین علیه السلام
امام حسین علیه السلام در آیینه زیارت
پیروان مسیح بر قوم یهود تا روز قیامت برترند!
نگاهی به شخصیت جهانی امام حسین «علیه السلام»
[عناوین آرشیوشده]

>> بازدید امروز: 221
>> بازدید دیروز: 261
>> مجموع بازدیدها: 945081
» درباره من

بشنو این نی چون حکایت می کند

» فهرست موضوعی یادداشت ها
دینی و مذهبی[871] . عشق[360] . آشنایی با عرفا[116] . جدایی از فرهنگ[114] . موسیقی[66] . داستانک[2] . موعود . واژگان کلیدی: بیت المال . صحابی . عدالت . جزیه . جنایات جنگ . حقوق بشردوستانه . حکومت . خراج . علی علیه‏السلام . لبنان . مالیات . مصرف . مقاله . منّ و فداء . ادیان . اسرای جنگی . اعلان جنگ . انصاری . ایران . تقریب مذاهب . جابر .
» آرشیو مطالب
نوشته های شهریور85
نوشته های مهر 85
نوشته زمستان85
نوشته های بهار 86
نوشته های تابستان 86
نوشته های پاییز 86
نوشته های زمستان 86
نوشته های بهار87
نوشته های تابستان 87
نوشته های پاییز 87
نوشته های زمستان87
نوشته های بهار88
نوشته های پاییز88
متفرقه
نوشته های بهار89
نوشته های تابستان 89
مرداد 1389
نوشته های شهریور 89
نوشته های مهر 89
آبان 89
آذر 89
نوشته های دی 89
نوشته های بهمن 89
نوشته های اسفند 89
نوشته های اردیبهشت 90
نوشته های خرداد90
نوشته های تیر 90
نوشته های مرداد90
نوشته های شهریور90
نوشته های مهر 90
نوشته های تیر 90
نوشته های مرداد 90
نوشته های مهر 90
نوشته های آبان 90
نوشته های آذر 90
نوشته های دی 90
نوشته های بهمن 90
نوشته های اسفند90
نوشته های فروردین 91
نوشته های اردیبهشت91
نوشته های خرداد91
نوشته های تیرماه 91
نوشته های مرداد ماه 91
نوشته های شهریور ماه91
نوشته های مهر91
نوشته های آبان 91
نوشته های آذرماه91
نوشته های دی ماه 91
نوشته های بهمن ماه91
نوشته های بهار92
نوشته های تیر92
نوشته های مرداد92
نوشته های شهریور92
نوشته های مهر92
نوشته های آبان92
نوشته های آذر92
نوشته های دی ماه92
نوشته های بهمن ماه92
نوشته های فروردین ماه 93
نوشته های اردیبهشت ماه 93
نوشته های خردادماه 93
نوشته های تیر ماه 93
نوشته های مرداد ماه 93
نوشته های شهریورماه93
نوشته های مهرماه 93
نوشته های آبان ماه 93
نوشته های آذرماه 93
نوشته های دیماه 93
نوشته های بهمن ماه 93
نوشته های اسفند ماه 93
نوشته های فروردین ماه 94
نوشته های اردیبهشت ماه94
نوشته های خرداد ماه 94
نوشته های تیرماه 94
نوشته های مرداد ماه 94
نوشته های شهریورماه94
نوشته های مهرماه94
نوشته های آبان ماه94

» لوگوی وبلاگ


» لینک دوستان
قعله
دانشجو
کشکول
پیام شهید -وبگاه شهید سید علی سعادت میرقدیم
اقلیم شناسی دربرنامه ریزی محیطی
جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی
بر بلندای کوه بیل
گل باغ آشنایی
سرباز ولایت
پلاک آسمانی،دل نوشته شهدا،اهل بیت ،و ...
اسیرعشق
(( همیشه با تو ))
سرچشمـــه فضیـلـــت ها ؛ امـــام مهــدی علیــه السلام
بوستــــــان ادب و عرفــان قـــــــرآن
چشمـــه ســـار رحمــت
||*^ــــ^*|| diafeh ||*^ــــ^ *||
همراه با چهارده معصوم (علیهم السلام )ویاران-پارسی بلاگ
سه ثانیه سکوت
Mystery
کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب
جلال حاتمی - حسابداری و حسابرسی
اکبر پایندان
مهندس محی الدین اله دادی
بهانه
بهارانه
صراط مستقیم
تــپــش ِ یکــ رویا
وبلاگ عقل وعاقل شمارادعوت میکند(بخوانیدوبحث کنیدانگاه قبول کنید)
ماییم ونوای بینوایی.....بسم الله اگرحریف مایی
نگارستان خیال
سلحشوران
گیاه پزشکی 92
*تنهایی من*
ermia............
مقبلی جیرفتی
تنهایی افتاب
طراوت باران
تنهایی......!!!!!!
تنهای93
نگاهی نو به مشاوره
سارا احمدی
فروشگاه جهیزیه و لوازم آشپزخانه فدک1
طب سنتی@
.: شهر عشق :.
تا شقایق هست زندگی اجبار است .
ماتاآخرایستاده ایم
ir-software
هدهد
گیسو کمند
.-~·*’?¨¯`·¸ دوازده امام طزرجان¸·`¯¨?’*·~-.
صحبت دل ودیده
دانلود فایل های فارسی
محقق دانشگاه
ارمغان تنهایی
* مالک *
******ali pishtaz******
فرشته پاک دل
نقاشخونه
شهیدباکری میاندوآب
محمدمبین احسانی نیا
کوثر ولایت
آشفته حال
سرزمین رویا
دل نوشته
فرمانده آسمانی من
ایران
یاس دانلود
گل رازقی
من.تو.خدا
بلوچستان
محمدرضا جعفربگلو
سه قدم مانده به....
راز نوشته بی نشانه
یامهدی
#*ReZa GhOcCh AnN eJhAd*#(گوچـی جـــون )
امام خمینی(ره)وجوان امروز
فیلم و مردم
...عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
پیکو پیکس | منبع عکس
پلاک صفر
قـــ❤ــلـــــب هـــــای آبـــــی انــ❤ـــاری
اسیرعشق
دل پرخاطره
* عاشقانه ای برای تو *
farajbabaii
ارواحنا فداک یا زینب
مشکات نور الله
دار funny....
mystery
انجام پروژه های دانشجویی برای دانشجویان کنترل
گل یا پوچ؟2
پسران علوی - دختران فاطمی
تلخی روزگار....
اصلاحات
گل خشک
نت سرای الماس
دنیا
دل پر خاطره
عمو همه چی دان
هرکس منتظر است...
سلام محب برمحبان حسین (ع)
ادامس خسته من elahe
دهکده کوچک ما
love
تقدیم به کسی که باور نکرد دوستش دارم
گروه اینترنتی جرقه داتکو
مدوزیبایی
من،منم.من مثل هیچکس نیستم
Tarranome Ziba
پاتوق دختر و پسرای ایرونی
اسرا
راه زنده،راه عشق
وبلاگ رسمی محسن نصیری(هامون)(شاعر و نویسنده)
وب سایت شخصی یاسین گمرکی
حسام الدین شفیعیان
عکسهای سریال افسانه دونگ یی
ܓ✿ دنـیــــاﮮ مـــــــن
Hunter
حسام الدین شفیعیان
hamidsportcars
دهکده علم و فناوری
اسیرعشق
دختر باحال
*دلم برای چمران تنگ شده.*
♥تاریکی♡
به یادتم
باز باران با محرم
تنهایی ..............
دوستانه
هرچه می خواهد دل تنگم میذارم
زندگی
نیلوفر مرداب
فقط طنزوخنده
تینا!!!!
شیاطین سرخ
my love#me
سرزمین خنگا
احکام تقلید
•.ღ♥ فرشتــ ـــ ـه تنهــ ــ ــایی ♥ღ.•
فوتسال بخش جنت (جنت شهر )
حقیقت صراط
...دیگه حسی نمونده
زیر اسمان غربت
شهید علی محسنی وطن
سکوت(فریاد)
عاشقانه ها
خودمو خدا تنها
دانستنی های جالب
ermia............
حجاب ایرانی
عرفان وادب
دل خسته
عاشقانه های من ومحمد
هر چه میخواهد دله تنگت بگو . . .
sharareh atashin
mehrabani
khoshbakhti
______>>>>_____همیشگی هااا____»»»»»_____>>>>
دخترونه
قلبی خسته ازتپیدن
عشـ۩ـق یـ۩ـعنی یـ۩ـه پــ۩ـلاک......
تینا
مذهب عشق
مناجات با عشق
داستان زندگی من
دهاتی
دکتر علی حاجی ستوده
عاشق فوتبال
کشکول
حاج آقا مسئلةٌ
صدا آشنا
کد بانوی ایرانی
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
« یا مهدی ادرکنی »
وبلاگ تخصصی کامپیوتر - شبکه - نرم افزار
::::: نـو ر و ز :::::
توکای شهر خاموش

.: اخـبـار فـنـاوری .:
Biology Home
شــــــــــــــهــــدای هــــــــــــــســـتــه ایـــــــــــــ
مثبت گرا
تک آندروید
امروز
دانستنی / سرگرمی / دانلود
°°FoReVEr••
مطلع الفجر
سنگر بندگی
تعصبی ام به نام علی .ع.
تنهایی.......
دلـــــــشــــــــکســـــته
عاشقانه
nilo
هر چی هر چی
vida
دلمه پیچ, دستگاه دلمه پیچ Dolmer
هسته گیر آلبالو
آرایشگری و زیبایی و بهداشت پوست
عکس های جالب و متحرک
گنجدونی
مرکز استثنایی متوسطه حرفه ای تلاشگران بیرجند
دیجی بازار
نمونه سوالات متوسطه و پیش دانشگاهی و کارشناسی ارشد
bakhtiyari20
زنگ تفریح
گلچین اینترنتی
تیشرت و شلوارک لاغری
روستای اصفهانکلاته
پایه عکاسی مونوپاد و ریموت شاتر بلوتوث
بهارانه
قدم بر چشم
سرور
عاطفانه

» صفحات اختصاصی

» لوگوی لینک دوستان


























































































» وضعیت من در یاهو
یــــاهـو
» طراح قالب