جان به فداي تو و آن کوکبه کوکب تو
اي که خدا عشق کند با تو و خال لب تو
من که گرفتار توام، عاشق ديدار توام
تو گل زهرايي و من خار تو ام خار تو ام
اي پسر پاک نبي سر گل اولاد علي
بحر ظهور تو بود بر لب ما ناد علي
عطر دل آراي علي تو قمر فاطمه اي
هم همه دلخوشي و هم پس فاطمه اي
مهر و مه قلب من از شعله تاب و تب توست
اين دل غم ديده بود عاشق خال لب تو
اي همه هستي من، کنز خفي و عزلي
اي به سرت تاج رسول اي به کفت تيغ علي
خلق خدا منتظرند اي به همه نور دو عين
زود بيا زود بيا منتقم خون حسين
امشب و فردا همه جا بر لب ما زمزمه اي
يوسف زهرا تو مه مصر وجود همه اي
رشته مهر دل ما بسته به گيسوي شما
عرش خدا معتکف طاق دو ابروي شما
رشته مهر دل ما بسته به گيسوي شما
مرغ دلم خانه زده در خم ابروي شما
اي گل زيباي علي ما همه حيران تو ايم
در شب ميلاد شما مست و غزل خوان تو ايم
اي پسر خون خدا زاده سلطان نجف
منتظر منتظران اي دُن درياي شرف
من که گرفتار توام، عاشق ديدار توام
تو گل زهرايي و من خار تو ام خار تو ام
يا اباصالح مددي يا اباصالح مددي
يا اباصالح مددي يا اباصالح مددي
|
قالَ الاِْمامُ الْمَهْدِىُّ(عليه السلام): |
بسم الله الرحمن الرحيم
حاج اقا مي گفت پدرم اصرار داشت من برم آخوند شم !اما خودم مي گفتم نه فقط و فقط دبيرستان
، خلاصه پدرم کوتاه امد.... اما روز اول دبيرستان با چند تا از همکلاسي ها دعوام شد و يک کتک حسابي خوردم
از انجا گريه کنان امدم و گفتم: حوزه کجاست مي خوام برم حوزه !!
روز اول منبر رفتم اما ديدم مردم بجاي اينکه گريه کنند مي خندند از منبر که اومدم پايين يکي گفت جون هرکي دوست داري دوباره روضه نخون!!!
اوايل پيروزي انقلاب رفتم صدا وسيما گفتم اومدم برنامه اجرا کنم گفتن : صدا و سيما جاي اخوندا نيست !! جاي هنر منداس گفتم شما هنرمند به کي ميگين ؟ مگرنه اينه که بتونه مردم رو بخندونه؟ گفتند خوب اره !! گفتم منم ميتونم 2 ساعت مردم رو بخندونم اما فقط از قران و ايه و حديث بگم! بگين همه هنر مندا تون تو يه اتاق جمع بشن من يک برنامه داشته باشم گفتند باشه. بفرمايين ! 2 ساعت قران وحديث گفتم و اينها خنديدن ! گفتن نه مثل اينکه بلدي ! فقط خواهشا اون لباسو در بيار ! ما اينجا فقط از دو روحاني برنامه پخش مي کنيم يک اقاي طالقاني يکي هم امام ( با خودم گفتم بابا اينا عجب ضد اخوندايي هستن !)گفتم باشه منم ميرم به امام ميگم چي گفتين گفتن باشه حالا ببينيم چي ميشه ؟!و حالا حاج اقا قرائتي سالهاست که هنرمندانه از قران و حديث ميگه : خدا خيرش بده و بقول خودش هم طول عمر و هم عرض عمر بهش بده ! يعني عمر با برکت داشته باشه ...
او در دل مي نشيند چون تنها عضو بدن است که نشان از خدا دارد.
او هنوز هم سالهاست به دنبال بهانه اي براي ديدن خدا مي گردد.
اما رويش نمي شود با او رودررو شود. به همين دليل از دريچه قلبت يواشکي به او مي نگرد.او نيک مي داند دل جاي اوست.
خدايي که آدما رو همه ز يک گل آفريد جايي مي خواست واسه خودش تو سينه ها دل آفريد
او قسم خورده است دلها را تسخير کند.
سفرهاي مشهد مقدسي که من براي بچه هاي دانشگاه تدارک مي ديدم غالبا با استقبال پسران و دختران مذهبي روبرو مي شد ولي اين بار نمي دانم چرا اينگونه امام رضا بين اين همه بچه ها صف اول نماز جماعتي ،اين افراد به ظاهر غير مذهبي و مثلا بي حجاب را طلب کرده بود!
بگذاريد از اول سفر برايتان بگويم سفري که با خواهران دانشجو جهت زيارت مشهد مقدس برگزار شده بود از ميان اتوبوسي که ما با آنها همسفر بوديم حداکثر چند نفر انگشت شمار با چادر الفت داشتند .
لذا وقتي وارد اتوبوس شدم کمي ترسيدم

از اينکه عجب سفر سختي در پيش دارم.نمي دانستم با اين همه بي حجاب و ... چگونه بايد برخورد کنم مخصوص چند نفر از آنها که خيلي شيطنت داشتند ناچار مثل هميشه به ناتواني خود در محضر حضرت وجدان عزيز اعتراف کرده و دست به دامن صاحب کرامت امام ثامن حضرت رضا (ع) شدم.
يکي از اتفاقاتي که باعث شد خستگي سفر را به طور کلي فراموش کنم لطف خدا در اجراي امر به معروف و نهي از منکر بدون چماق بود 
داستان از اينجا شروع شد
روز اول تصميم گرفتم براي چادر سخت گيري شديد نکنم لذا چند نفر از دختران دانشجو که سوئيت انها معروف به سوئيت ارذل و اوباش بود(اسمي که بچه ها بخاطر شيطنت بيش از اندازه برايشان انتخاب کرده بودندو خودشان هم خوششان مي آمد) و بقول همه همسفران دردسر سازهاي سفر بودند تصميم گرفتند به صورت دسته جمعي براي خريد به بازار بروند اما چون تا به حال به مشهدمقدس نيامده بودند
وبه وقول يکي از آنها فقط به خاطر تفريح سفر مشهد
امدم
لذا از من خواستند که به عنوان راهنما با انها بروم من هم با ترديد
قبول کردم وقتي که به راهروخروجي هتل آمدند متوجه وضعيت و پوشش بسيار نامناسب آنها شدم لذا سرم را پايين انداختم 

و کمي خودم را ناراحت و خجالت زده نشان دادم
سرگروه بچه هاکه متوجه قضيه شده بود با تعجب گفت: ((حاج اقا مگر چادر براي بازار رفتن هم الزامي است؟
))
گفتم:(( از نظر من نه! ولي به نظر شما اگر مردم يک روحاني را با چند نفر دختر بدون چادر ببينند چه فکري مي کنند؟
))
يکي از بچه ها بلند گفت : ((حق با حاج اقا است خيلي وضعيت ما نا مناسب است هرکس ما را با اين پوشش با حاج اقا بينند يا گريه مي کند
يا مي خندد
و يا از تعجب اشتباهي با تير چراغ برق تصادف مي کند
))
بقيه غير از دو نفر حرف او را تاييد کردند
ولي يکي از مخالفان گفت: ((حاج اقا من و مادرم و تمام خانواده ما در عمرمان يکبار هم چادر نپوشيده ايم
لذا نه تنها بلد نيستم ! بلکه از چادر متنفرم
! من دوست ندارم با چادر خودم را زندان کنم !حيف من نيست که زير چادر باشم اصلا وقتي چادري ها را مي بينم حالم به هم مي خورد.ودلم مي خواهد دختران چادري را خفه کنم 
))
گفتم :(( به فرض که حق با شما است ولي خود شما هم اگر يک روحاني را با دختران مانتويي بيني در بازار تعجب نمي کني؟ اصلا براي تو قابل تصور است يک روحاني مسئول دختران بي چادري باشد؟ گفت : قبول دارم ولي سخت است چادر پوشيدن!))
گفتم :((حالا شما يکبار امتحان کنيد يکبار که ضرر ندارد تا بعد از آن که مي خواهيد وارد حرم امام رضا بشويد و چادر الزامي است حداقل ياد گرفته باشيد که چگونه چادر سر کنيد .))
بالاخره با بي ميلي تمام چادر بر سر کرد و گروه ۷ نفره اراذل اوباش که ۴ نفر آنها شايد اولين بارشان بود چادر بر سر مي کردند مثل بچه هاي خوب و مثبت همراه من به راه افتادند .
اگر کسي اولين بار آنها را مي ديد مي گفت گروه امر به معروف خواهران هستند!
اما اصل قضيه از وقتي شروع شد که يک دزد کيف قاپ به کيف همان دختر مخالف چادرکه مي خواست دختراني چادري را با دست خود خفه کند!
حمله کرد.
ولي وقتي آن اقا دزده مي خواست کيف دستي آن خانم را که پر پول بود و نمي دانم دزدها از کجا متوجه شده بود او اينقدر پول دارد
را به سرقت ببرند به علت اينکه آن دخترخانم چادر بر سر داشت و بخاطر همراهي با من و مثلا حفظ آبروي حاج اقا پوشش خود را کامل کرده بود موفق به گرفت کيف او که قسمتي از آن زير چادر بود نشد .و قضيه به خوبي تمام شد.
همين که اين اتفاق افتاد همان خانم پيش من آمد
و گفت :
((حاج اقا چادر هم عجب چيز خوبي است و من نمي دانستم. 
فکر نمي کردم چادر اينهمه بتواند از من محافظت کند.
حاجاقا بخدا هيچ وقت در عمرم به اندازه اي امروز که با چادر به بازار آمدم احساس امنيت نکرده بودم))
وقتي اين حرفها را به من مي گفت من در روياي خودم غرق شده بودم و پيش خودم مي گفتم :
((خدايا اي کاش همه بچه مذهبي ها که خاک پاي همه آنها طوطياي چشم من است مي دانستند که لذت و اثر امر به معروف و نهي از منکر بدون چوب و چماق چقدر زياد است و برعکس اثر معکوس تذکر دادن با تندي و خشونت و چوب و چماق چقدر زياد است.))
و تعجب و لذت زيارت امام رضا براي من آن زمان زياد شد که ديدم تا آخر سفر آن خانمي که حاضر نبود به هيچ وجه چادر بپوشد هيچ چيزي حتي خنده ديگران به و خانواده مخالف چادر نتوانستند چادر را از سر اين دختر خانم که از مديران محترم ارذل و اوباش دانشگاه بود
بردارد!
و من معتقدم اين نمونه اي از معجره امام رضا (ع)بود که من خود به چشم خويشتن ديدم .
خاطرات يک روحاني
قبل از نقل خاطره بگويم که بعضي از کلاسهاي دانشگاه ما تا ساعت 10 شب ادامه دارد! و اين باعث مشکل براي خيلي از دختران شده است!
ساعت حدود 5 عصر بود و من مشغول نوشتن يک طرح براي باشگاه پژوهشي در کميته ي فرهنگي بودم کاملا تمرکز گرفته بودم که ناگهان يک دختر خانمي مانتويي با ظاهري بسيار نامناسب وارد اتاق من شد و سلام کرد!
جواب سلامش که دادم بدون مقدمه گفت :
(( حاج اقا ببخشيد مي توانم به شما اعتماد کنم؟ بچه مي گويند راز کسي را فاش نمي کنيد ! ))
من هم بگونه اي که خيالش را راحت کنم محکم گفتم :
(( هرچه دوست داري بگو مطمئن باش من در موضع مشورت به هيچ کس خيانت نمي کنم.))
همين که خيالش راحت شد چند لحظه اي سکوت کرد و بعد با احتياط گفت :
((حاج اقا من يک سؤال شرعي دارم آيا دختران مي توانند براي امنيت خود اسلحه همراه خودشان داشته باشند؟))
شما بودي چي مي گفتي؟
من که از تعجب نمي دانستم چه بگويم تمرکز گرفتم و با تامل گفتم :
(( منظورت را واضح تر بگو ))
آن دختر خانم که يک ديگر جرات حرف زدن پيدا کرد بود گفت:
((حاج اقا راستش را بخواهيد من هر روز يک اسلحه رزمي امثال چاقو و ... با خودم دارم ولي مي خواهم يک کلت کمري تهيه کنم!))
توي اين دانشگاه ما چيزهايي آدم مي بيند که در هيچ جاي دنيا نمونه ندارد!
گفتم :(( آخه چرا؟))
گفت :
((حاج اقا من بعضي وقتها که تا ساعت 9 يا 10 شب کلاس دارم وقتي به منزل برگردم نزديک ساعت 11 شب مي شود براي همين وقتي از دانشگاه به طرف خانه مي روم در پياده رو که پسرها اذيت مي کنند و متلک مي گويند وقتي منتظر تاکسي مي شوم ماشين ها مدل بالابوق مي زنند و اذيت مي کنند ! حاج اقا بخدا شايد وضع ظاهريم به نظر شما بدباشد ولي من اهل خلاف و رابطه هاي نامشروع نيستم من فقط دلم مي خواهد خوش تيپ باشم !))
من هم بدون مکث گفتم :
(( خوب از نظر دين هيچ طوري نيست شما اسلحه دفاعي داشته باشيد اصلا همه دختران براي دفاع از خود بايد نوعي اسلحه حمل نمايند ولي نه هر سلاحي يک نوع سلاح است که خيلي هم قدرت تخريب و دفاعي بالايي دارد))
بنده ي خدا که منتظر موضع مخالف من بود با اين حرفهاي من داشت شاخ در مي اورد براي همين خيلي زود گفت :(( چي ؟ چه ؟ چه اسلحه ايي مجاز است ؟ اسمش چيه ؟))
من که ديدم بدجوري عجله دارد گفتم :
(( اگر بگويم قول مي دهي يک هفته استفاده کني اگر جواب نداد ديگر استفاده نکني))
بنده خدا خيلي جو زده شده بود گفت:
(( قول مي دهم قول مي دهم وقول مردونه ! ))
گفتم :
(( اسم آن سلاح بي خطر و بسيار کار آمد چادر است! شما يک هفته استفاده کنيد ببينيد اگر کسي مزاحم شما شد ديگر هيچ وقت به طرفش نرويد!))
با تعجب مثل کسي که ناگهان همه انرژي او کاهش پيدا کرده باشد گفت:
((چادر! اخه چادر ...))
گفتم :
(( ديگه اخه ندارد يک هفته هم هيچ اتفاقي نمي افتد))
با حالت نيمه نااميدي تشکر کرد و رفت.
و من ماندم و فکر مشغول که اي بابا عجب کاري کردم نکند بنده خدا ديگر هيچ وقت سراغ چادر نرود نکند از مشورت کردن با روحاني بيزار شود. حضرت وجدان من را سرگرم اين فکرها کرده بود که يادم افتاد به حرف امام خميني عزيزکه فرمودند:((ما مامور به وظيفه هستيم نه مامور به نتيجه !))
لذا با خداي خودم خيلي خودمامي گفتم :
(( خدايا من سعي کردم وظيفه ام را انجام دهم انشالله مورد رضايت تو قرار گرفته باشد بقيه اش هم ،هر چه تو صلاح بداني که از قديم گفته اند صلاح مملکت خويش خسروان دانند اينجا ملک تو است و ما هم مخلوق و عبد تو ))
خيالم راحت شد و به کار خودم مشغول شدم.
مدت حدود يکي دو ماه از جريان گذشت و من به کلي فراموش کرده بودم تا اينکه روزي يک خانم محجبه به اتاق من آمد سلام کرد گفت :
(( حاج اقا مي شناسي؟))
من هم هرچه فکر کردم به ياد نياوردم براي همين گفتم :
(( بخشيد شما را نمي شناسم))
گفت :
(( من همان دختري هستم که اسلحه به من دادي تا همراه خودم حمل کنم حالا هم که مي بينيد مثل يک بچه ي خوب، سلاح چادر حمل مي کنم هرچند هنوز درست و حسابي چادري نشده ام! ولي مادرم خيلي دعاتون کرده چونکه هر روز بخاطر چادر نپوشيدن من در خانه دعوا داشتيم .راستش حاج اقا خانواده ما مخصوصا مادرم چادري هست و اهل مجالس مذهبي ولي من فرزند ناخلف شده بودم که حالا به قول مادرم سر به راه شدم))
من هم که حيرت زده شده بودم گفتم :
(( خوب برايم تعريف کنيدچه شد که چادري بودن را ادامه دادي؟))
مکثي کرد وبا هيجان شروع به گفتن جريان کرد
(( راستش حاج آقا وقتي از اتاق شما رفتم خيلي درباره حرفهاي شما با ترديد فکر کردم ولي تصميم گرفتم امتحان کنم براي همين چند روزي وقت برگشتن از دانشگاه بطوري که همکلاسي ها متوجه نشوند مخفيانه چادر مي پوشيدم ولي از وقتي که چادر بر سر مي کنم ساعت 10 و يا 11 شب هم که از دانشگاه بر مي گردم نه پسري به من متلک مي گويد نه ماشين مزاحم بوق مي زند اصلا کسي تصور نمي کند که من چادري اهل خلاف باشم راستش را بخواهيد بدانيد هيچ وقت فکر نمي کردم دخترهاي چادري اين همه امنيت دارند!و اين همه خيالشان از بابت مزاحم هاي خياباني راحت است. کم کم جريان چادري پوشيدن من را بچه هاي کلاس متوجه شدند الان هم مدتها است که دائم با چادر رفت و امد مي کنم و از کسي هم خجالت نمي کشم البته فکر نکنيد حالا ديگر بسيجي شده ام ولي قصد ندارم اسلحه ايي که تازه کشفش کرده ام را به اين راحتي از دست بدهم. بعضي از دختراي کلاس متلک مي گويند ولي بيچاره هاخبر ندارند من چه گنجي يافته ام. البته جريان را براي يکي از بچه ها که نقل کردم تمايل پيدا کرده براي فرار از دست مزاحم ها چادر بپوشد ولي خودش مي گويد خانواده اش اصلا اهل چادر و امثال چادرنيستند ولي فکر کنم تصميم دارد چادر بخرد))
راستش را بخواهيد من ديگر حرفي براي گفتن نداشتم براي همين فقط به حرفهاي او توجه مي کردم دلم مي خواست زود از اتاق برود تا اشکهاي که منتظر پايين آمدن از چشمهايم بود سريعتر بودن خجالت بر روي گونه ايم سرسره بازي کنند.
وقتي از اتاق رفت تنها کاري که توانستم انجام بدهم سجده شکر بود.
خاطرات يک روحاني
| برو اين قليان را چاق کن و بياور! |
نوکرى دنبال سرش بود و پوستينى قيمتى روى دوشش مىانداخت و لباسهاى فاخرى مىپوشيد؛ چون از خانوادۀ اعيان و اشراف بود و پدرش در تبريز ملکالتجار بوده يا از خانوادۀ ملکالتجار بودند. ايشان طلبه و اهل معنا بود و بعد از آنکه توفيق شامل حال اين جوان صالح و مؤمن شد، به درِ خانۀ عارف معروف آن روزگار، استاد علم اخلاق و معرفت و توحيد، مرحوم آخوند ملاحسينقلى همدانى - که در زمان خودش در نجف، مرجع و ملجأ و قبلۀ اهل معنا و اهل دل بوده است و حتى بزرگان مىرفتند در محضر ايشان مىنشستند و استفاده ميکردند - راهنمايى شد. روز اولى که مرحوم حاج ميرزا جواد آقا با آن هيئت يک طلبۀ اعيان و اشراف متعين، به درس آخوند ملاحسينقلى همدانى مىرود، وقتى که مىخواهد وارد مجلس درس بشود، آخوند ملاحسينقلى همدانى از آنجا صدا مىزند که همانجا - يعنى همان دم در روى کفشها - بنشين؛ حاج ميرزا جواد آقا هم همانجا مىنشيند! البته به او برمىخورد و احساس اهانت ميکند؛ اما خود اين و تحمل اين تربيت و رياضت الهى، او را پيش مىبرد. جلسات درس را ادامه مىدهد. استاد را - آنچنان که حق آن استاد بوده - گرامى مىدارد و به مجلس درس او مىرود. يک روز در مجلس درس، او که در اواخر مجلس هم نشسته بود، هنگامى که درس تمام مىشود، مرحوم آخوند ملاحسينقلى همدانى به حاج ميرزا جواد آقا رو ميکند و مىگويد: برو اين قليان را براى من چاق کن و بياور! بلند مىشود، قليان را بيرون مىبرد؛ اما چهطور چنين کارى بکند؟! اعيانى، اعيانزاده، جلوى جمعيت، با آن لباسهاى فاخر! ببينيد، انسانهاى صالح و بزرگ را اينطور تربيت ميکردند. قليان را مىبرد، به نوکرش که بيرون در ايستاده بود، مىدهد و مىگويد: اين قليان را چاق کن و بياور. او مىرود قليان را درست ميکند و مىآورد به ميرزا جواد آقا مىدهد و ايشان قليان را وارد مجلس ميکند. البته اين هم که قليان را به دست بگيرد و داخل مجلس بياورد، کار مهم و سنگينى بوده است؛ اما مرحوم آخوند ملاحسينقلى مىگويد که خواستم خودت قليان را درست کنى، نه اينکه بدهى نوکرت درست کند! اين، شکستن آن منِ متعرضِ فضولِ موجبِ شرک انسانى در وجود انسان است. اين، آن منيت و خودبزرگبينى و خودشگفتى و براى خود ارزش و مقامى در مقابل حق قائل شدن را از بين مىبرد و او را وارد جادهايى ميکند و به مدارج کمالى مىرساند که مرحوم ميرزا جواد آقاى ملکى تبريزى به آن مقامات رسيد. او در زمان حيات خود قبلۀ اهل معنا بود و امروز قبر آن بزرگوار محل توجه اهل باطن و اهل معناست. (نقل شده در ديدار با اقشار مختلف مردم در سي ام فروردين 1369) خاطرات مقام معظم رهبري |
(فقط آخوندها بخوانند!- دانشجويان نخوانند!)
روزهاي اولي که وارد دانشگاه شدم يکي از مهمترين دغدغه هاي من مشکل نماز جماعت بود. راستش را بخواهيد روزي که من به آن دانشکده رفتم، با 3 الي 4 نفر آقا بدون هيچ خانمي نماز جماعت برگزار مي شد، هر طرح تبليغي و برنامه اي که به نظرم مي رسيد براي جذب به نماز جماعت اجرا کردم ولي اثرات چنداني نداشت حداکثرشرکت کنندگان در بيشترين آمار به عدد انگشتان دست هم نمي رسيد.
ساعتها براي اين موضوع فکر کردم و پژوهشي براي ريشه يابي عدم استقبال دانشجويان دانشکده ازنماز جماعت شروع کرده بودم. که به نتيجه بسيار جالب رسيدم.
قابل توجه آخوند هاي دبيرستان و دانشگاهها!
اما نتيجه پژوهش هاي من :
در دانشگاه ما و خيلي از دانشگاهها دوتا فعاليت گروهي انجام مي شود يکي فعاليت رسمي فرهنگي و يکي فعاليتهاي زيرزميني!
در فعاليت زير زميني که غالب مسئولين فرهنگي دانشگاه هم از آن بي خبرند رئيس ناخودآگاه انتخاب مي شود! واضح تر بگويم: آن کسي که خوشکل تر ، خوش تيپ تر ، پولدارتر ، وقلدرترودرسخوان تر باشد و روابط عمومي خوبي با دخترها و پسرها دانشگاه داشته باشد رئيس و سردسته است. البته درسخواني جز شرايط اصلي نيست ولي بسيار در صاحب نفوذ بودن موثر است.
آيا مي دانيد فعاليت اين گروه چه چيزي است؟
1- به هيچ وجه حتي بين خودشان هم بصورت يک گروه رسمي نيستند! اصلا نمي دانند گروه هستند بلکه ناخوداگاه از يک ديدگاه پيروي مي کنند!
2- خيلي از دانشجويان به خاطر اينکه جلو رئيس کم نياورند بايد و نبايد ها ي خودشان براساس کم نياوردن جلو اين افراد تنظيم مي کنند.
خودماني براتون بگويم: آقا پسري که به خاطر موقعيت هايي که دارد دختر و پسرهاي کلاس و دانشکده خيلي تحويلش مي گيرند همان رئيس گروه است. شايد خودش هم نداند که رئيس يک گروه شده ولي در رفتار اينگونه است!
بطوري که بعضي دخترها آرزو دارند اين رئيس يکبار نگاهشان کند و اگر چنين اتفاقي بيفتداز خوشحالي پروازمي کنند و براي همه تعريف مي کنند و که مثلا آقا نويد من را تحويل گرفت و 000
بله! مشکل نمازدانشکده ما اين بود که بعضي ها که اهل نماز بودندولي خيلي مذهبي نبودند براي اينکه جلو آقا نويد دانشگاه کم نياورند و ضايع نشوند نمازجماعت شرکت نمي کردند!
بگذاريد از اين آقا نويد برايتان بگويم ( البته با اجازه خودش که مي دانم از خواننده هاي وبلاگ است)
آقا نويد دانشگاه ما ، يک آقا پسر خوش تيپ، نسبتا پولدار، روابط عمومي بسيار عالي براي مخ زدن دخترها و الگو بودن براي پسرهاي دانشگاه در رشته فوق تخصصي مخ زني ، کمي تا قسمتي شيطون ، سوسول مدل 2006 نه يک مدل بالاتر از روز (اخه اينقدر آقا نويد ما در زمينه مد روز ادعايش مي شد که خودش مدل ريش و لباس براي پسرهاي ديگر دانشگاه اختراع مي کرد)
خيالتون را راحت کنم دختر و پسرهاي زيادي برايش لنگ مي انداختن!!!
اما يک مشکل اساسي که داشت اين بود آقا نويد و مسئولين دانشگاه نه تنها چشم ديدن همديگر را نداشتند بلکه حتي اگر سايه همديگر را مي ديدند ، تير و خمپاره انواع موشکهاي هسته اي به طرف همديگر شليک مي کردند.
علت اين مشکل هم علاوه بر شخصيت محبوب آقا نويد در دانشگاه، انتقادهاي بسيارزياد او به دانشگاه بود. ضمن اينکه رئيس اپوزيسيوني بود که عليه مسئولين دانشگاه بصورت خودجوش تشکيل شده بود.
طبيعي است که حاج آقا دانشگاه ازنظر آقا نويدها از مسئولين دانشگاه (يعني از دشمنان او) به حساب مي آمد. ضمن اينکه حاج آقا يعني من، از نظر آنها دشمن سرسخت آزادي انديشه وآزادي غير انديشه بود. (به علت جلوگيري از بد آموزي ،بجاي واژه اصلي......... که همتون بلد هستيد از واژه وزين غير انديشه استفاده نمودم)
لذا از جمله حکم هاي که براي مجازات حاج اقا صادر شده بود : اعمالي همچون : متلک گفتن ، مسخره کردن ، مارمولک گفتن با اعمال شاقه ، که توسط دانشجويان اجرا مي گرديد.
اما برويم سر نماز خودمان .
هرچي بررسي کردم ديدم اگر آقا نويد نمازجماعت بيايد خيلي ها جذب مي شوند.
براي همين تمام برنامه هاي حاج آقا بر روي مخ زدن رئيس مخ زنهاي دانشگاه متمرکز شد.حتي حاضر شدم در اين راه چندين بار ضايع شوم!
يک روز به يکي از بچه گفتم:((هر جوري شده نويد را پيداش کن !بفرستش پيش من کار واجب باهاش دارم!))
وقتي پيام من به اقا نويد رسيد به تنها چيزي که فکر نمي کرد پيشنهاد رفاقت با يک آخوند بود.
وقتي اولين بار پيش من آمد، نگاهش که کردم معصوميتي که در چهره ي تمام جوانان ايراني است را در چهره ي او ديدم. بهترين راه براي دوستي با او را انتخاب کردم، يعني پيشنهاد مسئوليتي در کميته فرهنگي ! چون مي دانستم افرادي با اين روحيات علاقه شديدي به انجام فعاليت مديريتي در دانشگاه دارند جالب اينکه براي جذب دانشجويان به کميته ي فرهنگي بسيار موثر بود.
کم کم دوستي و ارتباط هاي من و آقا نويد در حوزه کارهاي فرهنگي بالا گرفت بعضي وقت ها بصورت عمد براي اينکه دانشجويان ديگر ببينند در راهرو نزديک به نيم ساعت با او در مورد کارها صحبت مي کردم.
راستش بخواهيد حتي يکبار هم در مورد رفتارش و تيپش و دوستهاي جنس مخالفش، موضع گيري نکردم(فقط به دوستي بسيار صميمي با او براي برنامه نمازجماعت فکر مي کردم)
بعضي از دانشجويان وقتي صحنه خودماني شدن حاج آقا با آقا نويد را مي ديدند اشتباهي به ديوار برخورد مي کردند و يا پس از شاخ در آوردن يکي يکي از کنار ما عبور مي کردن بعضي ترم هشتمي ها هم اشتباهي به کلاس ترم دومي مي رفتند و بعد از کلاس متوجه مي شدند چه اشتباهي کرده اند ( اين آخري را جدي نگيريد شوخي کردم)
از شوخي که بگذريم براي خيلي ها جالب و تعجب برانگيز بود که نويد وسط راهرو دانشگاه با حاج آقا نيم ساعتي درددل مي کنند.
کم کم بچه هاي ديگر که از رفقاي درجه يک آقا نويد بودند با حاج اقا رفيق شدند.
ولي همه برنامه هاي من نماز جماعت بود و کشاندن آقا نويد به نماز جماعت ! تا اينکه آن روز موعد فرا رسيد! تمام برنامه من اين بود که وقت اذان اقا نويد را پيدايش کنم و به بهانه حرف زدن به طرف نماز جماعت ببرمش. همين طور هم شد ضمن اينکه همان روز چند نفر از کساني که براي آقا نويد لنگ مي انداختند، همراهش آمدند و نماز جماعتي که جمعيت شرکت کننده در آن به اندازه ي انگشت دست هم نمی رسید، حالا داشت انگشت پا را هم تسخیر می کرد!
خبرداغش بین بچه های دانشگاه ،دخترها و پسرها،پیچید که فلانی ها با هم نمازجماعت شرکت کردند! کم کم نماز جماعت و نمازخانه محل رفاقت ها و تجمع و ارتباط های بچه ها دانشگاه ما شد. لذا من خیلی وقتها بصورت عمد قرار ها خودم را در نمازخانه با بچه ها می گذاشتند تا به اذان می خورد دیگر مجبور بود نماز شرکت کند بعد از مدنی بعضی ها که به اقرار خودشان سالها با نماز قهر کرده بودند و بعضی ها که اصلا نمازهم بلد نبودند در جمع ما شرکت کردند. آقا نوید الان یکی از بهترین دوستان صمیمی من است دوستی که ارتباط دائم با من دارد.خاطرات زیادی با هم داریم که سعی می کنم در آینده برایتان تعریف کنم.
دختران دانشگاه هم با برنامه ای دیگر که قول می دهم سر فرصت خاطره اش را برایتان بگویم به صورت چشمگیری جذب نماز شدند. جالب اینکه اکثر این افراد جذب شده چادری نبودند. لذا خودشان برای نمازخانه درخواست تعدادی زیادی چادر نمازی کردند .( البته حکایت نماز خواهران خیلی شنيدنی است)
لطف خداوند متعال و عنایت و توجه حضرت صاحب الامر(عج) باعث شد که روزهای آخر سال تحصیلی، بیشتر اوقات ما ، برای نمازگزاران دختر و پسري که با تیپ های فوکلی وموکلی (البته از قول خودشون) در نماز شرکت مي کردند،مشکل کمبود مکان داشته باشیم !
خاطرات روحاني دانشگاه
| |||||||||||
| |||||||||||
| |||||||||||
السلام عليک يا بقيه الله
اي شب قدر نهان فاطمه مهدي صاحب زمان فاطمه
اي که خورشيد از تو باشد آيه اي يوسف از زيبايي تو سايه اي
اي که مور تو سليماني کند خار تو تفسير قرآني کند
اي که عزت از تو مي گردد تمام اي که هستي بهترين حسن ختام
انبيا پروانه اي و شمع تو چهارده معصوم را يک جمع تو
اي قدم هايت صراط المستقيم خاک بوست بوده جبريل از قديم
خوي تو خلق عظيم مصطفي است خون تو از چشمه خون خداست
پلک چشمان تو ستار العيوب اشک شبهاي تو غفار الذنوب
خان تو بهر دل آرايي بس است هجر تو از بهر شيدايي بس است
با دمت اموات احيا مي کني استجابت را تو امضا مي کني
سفره احسان تو بي منتهي ميزبان سفره ات ذکر و دعا
اي نفسهاي تو سلمان آفرين اي سخنهاي تو قرآن آفرين
نور خود بر تو تفکر مي کند سوره حمدت تشکر مي کند
آية الکرسي ز تو زينت گرفت آل عمران هم ز تو قيمت گرفت
سوره انعام شد يک نعمتت مائده يک لقمه پربرکتت
سوره توبه ز هجرت ندبه کرد تا که خود را باب شهر توبه کرد
سوره اسرا ز تو شد تاج عشق ديدن رخسار تو معراج عشق
سوره کهف آمده با سوز و آه تا مگر او را دهي بر خود پناه
السلام اي سوره نور نخست سوره يس سلام حق به توست
سوره سجده به پايت سجده کرد آمدي خلقت برايت سجده کرد
سوره يوسف بود شرح فراق آيه هايش بر تو دارد اشتياق
سوره مريم به وصف مادرت سوره طه حديث ديگرت
سوره جمعه بود مشتاق تو گشته اي آرام دل عشاق تو
سوره والعصر نامي از شماست نام زيباي تو سوگند خداست
شد نمازم سوره المومنون خط مشي ات سوره الکافرون
سوره صف، صف نشين کوي تو سوره حشر آمده هم خوي تو
سوره زيباي، تبت مو به مو لعن و نفرين تو باشد بر عدو
مهديا سرپوش خشم حق تويي صاحب الامر خدا مطلق تويي
اي اميد زندگي عالمين اي صفاي روضه عشق حسين
اي بهار زندگي ميلاد تو عشق بازي مي کنم با ياد تو
آرزو دارم من ماتم زده تا بميرم در ميان مي کده
اسم تو باشد کنار اسم من غسل ميت خود دهي بر جسم من
جاي هر چيزي به من ايمان بده عشق قرآن را به من ارزان بده
اي گل پنهان شده مهدي بيا نيمه شعبان شده مهدي بيا
|
قالَ الاِْمامُ الْمَهْدِىُّ(عليه السلام): |
عرفان معجوني شگفت انگيز از مکتب هاي مختلف فلسفي جهان است. در عرفان عقايد برهمن ها، بودائي ها، رواقيان، نسطوريان، مهريان، عقايد مسلمانان زاهد، عقايد افلاطونيان جديد و حتي نکاتي از آئين زرتشت مي توان يافت.
از کلمه عرفان "ميستيک" يا "ميستيسيزم" يا "گنوسيسم" که با معني "مرموز، پنهاني، مخفي" است و به فارسي آن را "عرفان" ترجمه شده، بطور متداول و معمول جهان بيني ديني خاصي مفهوم مي گردد، که امکان ارتباط مستقيم و شخصي و نزديک (و حتي پيوستن) و وصل آدمي را با خداوند، از طريق آنچه به اصطلاح: "شهود" و "تجربه باطن" و "حال" ناميده ميشود جايز و ممکن الحصول ميشمارد.
انديشه مندان نوع انسان به دو دسته منقسم ميشوند. دسته اي معتقد به حقيقت اين عالمند و مي گويند آنچه به وسيله حواس ما درک ميشود به ذات خود قائم است، و با زوال ما زوال نمي پذيرد. گروه ديگر به حقيقت اين عالم معتقد نيستند و مي گويند: جهان خارج، مجموعه ايست از تصورات ما؛ به عبارت ديگر: مجموعه اي از معاني ذهني است که بذات خود حقيقت ندارد و اگر وجودي دارد در ذهن است.
مناقشه طرفداران اين دو نظريه که يکي را پيروان مکتب اصالت ماده و ديگري را پيروان مکتب اصالت تصور ناميده اند، سرتاسر تاريخ فکر بشري را اشغال کرده است. براي تلفيق و جمع ميان اين دو نظريه، کوششهاي فراواني صورت گرفته است که از بحث ما خارج است.
عارفان از بين دو نظريه بالا راه ميانين را گزيده اند. بدين معني که به ادراکات حواس که جهان آگاهي عملي از آن تکوين مي يابد اقرار مي کنند، و آن را قوه تصويرگر فکر مي دانند، ولي به وجود جهاني از علل که در ماوراء مدرکات حواس قرار دارد نيز قائلند، و مي گويند آن را حقيقتي است برتر از حقيقت عالم حسي.
بنابراين عارفان بدين طريق راه حل ميانه اي را پيش مي نهند که بيشتر مورد توجه دينداراني است که مي خواهند ميان دين و لوازم اخلاقي آن از يکسو، و موهبتهاي علم که از تجربه حسي حاصل شده است از ديگر سو، تلفيق کنند.
البته اين بدان معني نيست که صوفيه پيرو مکتب اصالت ماده ساده اي هستند و به عالم حس ،وجودي مطلق ارزاني مي دارند. بلکه اذعان دارند که اقرار به وجود عالم حس از جهت سلوک آدم ضروري است، زيرا آدمي تا در قيد حيات است در اين جهان محسوس زندگي مي کند و سلوک خود را نسبت به آن بنا مي نهد. از سوي ديگر صوفيه پيروان خود را از اقامه برهان عقلي بر وجود خداي تعالي برحذر مي دارند و بطوري که "کانت" در "متناقضات" خود ميگويد، اين کوششي است بي نتيجه. با اين وضع آنها ميخواهند پيروانشان از راه مشاهدهً باطن، به وجود آگاه شوند و با حقيقت ازلي رو به رو گردند. وقتي صوفي در اين راه قدم نهد مي تواند تجربه اي مافوق اين تجربه هاي معمولي حاصل کند، و بدرک آن حقايق متعالي نائل آيد.
بهر صورت عرفان دين نيست و اگر غايت دين، ميسر ساختن رويت خداست در آخرت، عارف براي حصول اين رويت منتظر نمي ماند؛ بلکه به اعمالي متوسل ميشود که آنها را فوق فرائض ديني ميشمارد. او به سعادت اين جهان رغبتي ندارد، بلکه مي کوشد تا به سعادتي متعالي تر از آن دست يابد. همه توجه او به حقايق و ارزشهاي روحي است و هر چه را جز آن باشد بي ارج مي شمارد، و به لذتي دل بسته است که از هر لذت ديگر فراتر است.
اين نکته نيز قابل اشاره است که اين لذت نتيجه ايست که عارف بدون آنکه براي نيل به آن سعي کرده باشد فراچنگ مي آورد، و او هرگز اين لذت را مقصود غايي خود قرار نداده است، زيرا هدف غايي عارف جز اتحاد با خدا نبوده است. اتحادي که همه هدفها و غايات محدود و شخصي در آن معدوم گرديده است، بديهي است اين اتحاد، در عرفان اقوام مختلف جهان بصورتهاي متفاوت بيان شده است که مستلزم بحث جداگانه اي مي باشد
طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فنا.
گـفـت مــا را هـفـت وادي در ره اسـت چون گـذشـتـي هـفت وادي، درگه است
وا نـيـامـد در جـهـان زيــن راه کــــس نـيـسـت از فـرسـنـگ آن آگــــاه کــــس
چون نـيـامــد بــاز کــس زيــن راه دور چـون دهـنـدت آگـــهـــي اي نــــاصــبــور
چـون شدنـد آنـجـايـگـه گـم سـر بسر کــي خــبــر بــازت دهــد از بــي خــــبــر
هـسـت وادي طــلــب آغــــاز کــــــار وادي عـشق اسـت از آن پـس، بي کنار
پـس سـيـم واديـسـت آن مـعــرفـت پـس چـهـارم وادي اسـتـغـنـي صــفــت
هـسـت پـنـجـم وادي تـوحـيـد پــاک پـس شـشـم وادي حـيــرت صـعـب نـاک
هـفـتـمـيـن، وادي فـقـرست و فـنـا بــعــد از ايــن روي روش نــــبـــود تـــــرا
در کشش افـتـي، روش گـم گرددت گـــر بــود يــک قــطــره قــلــزم گــــرددت
« شيخ فريدالدين محمد عطار نيشابوري»
علت اساسي ظهور و رواج تصوف در ايران اينست که ايرانيان در نتيجه قرنها زندگي در تمدن مادي و معنوي بالاترين پيشرفت ها را کرده و به عاليترين درجه رسيده بودند. در زيبا شناسي بر همه ملل آسيا برتري داشتند و هنرهاي زيبا مانند نقاشي، پيکر تراشي و موسيقي و هنرهاي دستي در فلز سازي و بافندگي و صنايع ديگر به حد کمال رسيده بودند. تضييقات و محدوديت هايي که پي از دوران ساساني در ايران پيش آمد با طبع زيبايي پسند ايراني که ذوقيات را در چند قرن از نياکان خود ارث برده بود و يادگار گرانبهايي مي دانست سازگار نبود، در پـي مـسـلـک و طريقه اي مي گشت که اين قيدها را درهم نوردد و آن آزادي ديرين را دوباره بدست آورد. تصوف بهترين راه گريز براي رسيدن به اين آزادي فکري بود، بهمين جهت از آغاز متصوفه ايران سماع و موسيقي و رقص را که ايرانيان به آن خو گرفته بودند نه تنها مجاز و مباح ميدانستند، بلکه در برخي از فرق تصوف آنها را نوعي از عبادت و وسيله تقرب به مبدأ و تهذيب نفس و تصفيه باطن شمردند و از آغاز کتابها و رسايل درباره مباح بودن سماع پرداختند.
حتي متشرعان بزرگ ايران مانند غزالي در (احياء علوم الدين) و (کيمياي سعادت) در اباحت آن بحث کرده اند.
يکي از نخستين وسائلي که صوفيه براي استرضاي اين نگراني ايرانيان اختيار کردند از راه شعر و شاعري بود که موضوع بحث يکي از فصول تاريخ نهضتهاي فکري ايرانيان است.
نخستين شخص از پيشروان تصوف ايران که شعر فارسي را براي تعليمات خود پذيرفتند، ابوسعيد ابوالخير بود. متشرعاني که شعر را اغواي اجنه و مخالفت با شرع مي دانسته اند و شاعران را گمراه مي شمرده اند وي را مورد طعن و لعن قرار داده اند و حتي به دربار پادشاهي از او ناليده اند.
توجه خاصي که بزرگان تصوف ايران به زبان فارسي داشتند و مخصوصا مقيد بودند که تعليمات خود را به نظم و نثر فارسي ادا کنند مي رساند که خواست اکثريت مردم ايران و کساني که به زبان تازي کاملا آشنا نبوده اند چه بوده است. وانگهي ايشان به مراتب به توجه عوام بيش از خواص اهميت مي داده اند و ترجيح مي دادند که به زبان عوام مقصود خود را ادا کنند.
يا صاحب الزمان ! داستان يوسف را گفتن وشنيدن به بهانه ي توست .
شرمنده ايم .
مي دانيم گناهان ما همان چاه غيبت توست .
مي دانيم کوتاهيها ، نادانيها و سستيهاي ما ، ستمهايي است که در حق تو کرده ايم .
يعقوب به پسران گفت : به جستجوي يوسف برخيزيد ،
و ما با روسياهي و شرمندگي ، آمده ايم تا از تو نشاني بگيريم .
به ما گفته اند اگر به جستجوي تو برخيزيم ، نشاني از تو مي يابيم .
اما اي فرزند احمد ! آيا راهي به سوي تو هست تا به ديدارت آييم .
اگر بگويند براي يافتن تو بايد بيابانها را در نورديم ، در مي نورديم .
اگر بگويند براي ديدار تو بايد سر به کوه و صحرا گذاريم ، مي گذاريم .
اي يوسف زهرا !
خاندان يعقوب پريشان و گرفتار بودند ،
ما و خاندانمان نيز گرفتاريم ،
روي پريشان ما را بنگر . چهره زردمان را ببين .
به ما ترحم کن که بيچاره ايم و مضطر
اي عزيزِ مصرِ وجود !
سراسر جهان را تيره روزي فرا گرفته است .
نيازمنديم ! محتاجيم و در عين حال گناهکار
از ما بگذر و پيمانه جانمان را از محبت پر کن .
يابن الحسن !
برادران يوسف وقتي به نزد او آمدند کالايي – هر چند اندک – آورده بودند ،
سفارش نامه اي هم از يعقوب داشتند .
اما ...
اي آقا ! اي کريم ! اي سرور !
ما درماندگان ، دستمان خالي و رويمان سياه است .
آن کالاي اندک را هم نداريم .
اما... نه ،
کالايي هر چند ناقابل و کم بها آورده ايم .
دل شکسته داريم
و مقدورمان هم سري است که در پايت افکنيم .
نااميديم و به اميد آمده ايم .
افسرده ايم و چشم به لطف و احسان تو دوخته ايم .
سفارش نامه اي هم داريم .
<
