هان ! دشمني با يکديگر، زداينده است .مقصودم زداينده مو نيست، که زداينده دين است . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]
بشنو اين ني چون حکايت مي کند
   1   2   3   4   5   >>   >

شايد بد نباشد هميشه قبل از اينکه بت پرستيدني شما را از دست تان بگيرند، اول آن را بشکنند و بعد خرده هاش را از ميان مشت هاي تان بيرون کشند. نه؟ در اين صورت شايد به درجه کمتري از دپريشن  مبتلا شويد.


  اوريانا فالاچي را با کتاب " کودکي که هرگز به دنيا نيامد" شناختم و با "اگر خورشيد بميرد" همراه او  روي چمن هاي پلاستيکي راه رفتم و قد کشيدم. کاکتوس مصنوعي لمس کردم و افسوس خوردم چرا نيش تيغ هاي کاکتوس قلب انگشتانم را سوراخ نمي کند. اوريانا فالاچي زماني جزء کامل ترين زناني بود که مي شناختم. نکته سنج، دقيق، با شهامت، دموکرات، ضد فاشيسم. يکي از آن معدود کساني که به اعتقاد من معنا را يافته بود...


      فالاچي با حمايت از مردم ويتنام برايم بت شد و با توهين به مسلمانان در هم ريخت. تعصب خاصي نسبت به هيچ ديني ندارم اما هميشه برايم پيروان تمام اديان، تمام مکاتب قابل احترام بوده اند. نمي شود به سبب يک دين براي افراد نظريه اسنادي صادر کرد. مي شود؟! 


  سال ها پيش، وقتي سير تکويني انقلاب فرانسه را خواندم و متوجه شدم که در قرن نوزدهم، در اروپا،  چه خون هايي بابت نوشتن اعلاميه جهاني حقوق بشرريخته شد، . و چطور مادران داغدار بوسه بر کاغذ اعلاميه زدند؛ وقتي گشتم و بالاخره متن اعلاميه را پيدا کردم و به جاي حفظ کردن اتحادها نشستم وبند بند اعلاميه را حفظ کردم، به نظرم آمد که تک تک ساکنين زمين مکلفند به مفاد آن عمل کنند:


  ماده 1: ابناي بشر همه آزاد به دنيا مي آيند و در حقوق و کرامت انساني با هم برابرند. همه از موهبت خرد و وجدان برخوردارند و بايد با يکديگر با روحيه برادري رفتار کنند.


   ماده 2: هرکس از حقوق و آزادي هاي اعلام شده در اين بيانيه، بي هيچ تبعيضی از هر حیث، مانند نژاد، رنگ، جنسیت، زبان، دین، عقاید سیاسی یا غیر آن، اصل ومنشا ملی یا اجتماعی یا هر موقعیت دیگر برخوردار خواهد بود. علاوه بر آن هیچ تبعیضی مبنی بر وضعیت سیاسی، قضایی یا بین المللی کشور یا سرزمینی که شخص وابسته به آن است، مجاز نخواهد بود.


     ماده 3: هرکس حق دارد که از زندگی، آزادی و امنیت شخصی برخوردار باشد.


        


ماده 18: هر کسی از حق آزادی اندیشه، وجدان ودین برخوردار است. این حق شامل آزادی تغییر دین و عقیده و نیز آزادی اظهار دین وعقیده، در تلیم آن، عمل به آن، عبادت واجرای مراسم در جهت آن، در تنهایی و در جمع با دیگران، در خلوت یا حوزه عمومی، می باشد.


      


آن وقت حالا، در قرن بیست و یکم، از قلب همان اروپا، زنی - آن هم نه یک زن معمولی، زنی که به آزادی اندیشه در جهان زبانزد است- پیدا می شود که در سن پختگی چنین خردمندانه درافشانی کند:


   " من از مکزيکي‌ها متنفرم اما  اگر هفت تيري در دست داشته باشم و از من سوال شود از ميان يک مسلمان و يک مکزيکي کدام يک بدتراست؟ کمي مکث خواهم کرد ، اما قطعا مسلمان را خواهم کشت."


    


او همچنین اعلام کرده بود که " در صورت مشاهده مناره يک مسجد درشهر محل اقامتم، آنرا به کمک دوستان آنارشیستم با بمب منفجر خواهم کرد."


    چندي پيش يک روزنامه ايتاليايي درباره فالاچي نوشته بود: «فالاچي در کتاب‌هاي خود جهان اسلام را منشأ شر مطلق دانسته و از اين عقيده دفاع مي‌کند که در درون هر مسلمان يک تروريست نهفته است.»


  


شاید اگر اوریانا فالاچی سالها پیش تا آن حد محبوبم نبود، الان عمق یاس و انزجارم این قدر نبود که حتی از مرگش نیز متاثر نشوم. زنی که روزی برایم چون بت بود.  بتی که اول شکست بعد گرفته شد!


     این نوشته را دقیقا از اول یکی از پست های آرشیوم کپی می کنم:


   "جایی، وقتی، کسی به من گفت: شعار نده! این قدر درباب طرز تفکر واهدافت نگو.فقط به امروزت بیندیش.در مورد برنامه های فردایت لاف گزاف مزن! این شعارها، این ادعاها، همه طناب می شود و بر دست وپای خودت می پیچد. یک روز می بینی که به کلی از زندگی افتاده یی، کلافه ای تمام عیار شده ای، به هر طرف که می خواهی بروی، می بینی که راه بسته است. تو با این همه ادعا، حتی اگر یک روز مطمئن شوی که شعارهایت مثل تارهای چسبناک عنکبوت،دست وپای زندگیت را بسته وبخواهی که آنها را پاره کنی و خودت را خلاص، هرگز قادر به این کار نخواهی شد. شرمساری اجازه نخواهد داد.تظاهر، تفاخر... تظاهر، تفاخر... حرف های تو خالی و بی عمل...!"


 



سعيد عبدلي ::: پنجشنبه 20/7/1385::: ساعت 1:42 عصر

باري ديگر کميل علي را باز مي کنم. مي خوانمش... بسم الله...


اينبار با قلبي عاشق، عاشق تو .... گونه هايم تر مي شوند . مثل گونه هاي تو ....توئي که در غربت برايم گر يستي و مني که هرگز نتوانستم به تو بگويم که بي نهايت .... بي نهايت.... دوستت مي دارم ..... مني که هر لحظه را با ياد تو آغاز مي کنم.... شوق رسيدن زمزمه ي شکست فاصله ها.... خرد شدن ناتواني ها،ديوانه کردن تقدير، تقدير من و تو .....


صدايي مي آيد اکنون .... سکوتي دلگير..... پسرکي دلتنگ..... اين اشک ها هستند که دامان مرا غرق در نياز کرده اند ...... نياز به تو ..... در باز مي شود ..... دخترکي از جنس نور..... نگاهي مي اندازد ..... چشمانم خيره به در مانده ..... و درمانده از عظمت چشمان تو ..... نگاه آسمانيت .... هنوز کميل مي خوانم ..... کنارم مي نشيني ..... سجاده اي آورده اي..... باز مي کنم،عطر رازقي مي دهد.... دست به صورتم مي کشي. اشک هايم را با دستان مهربانت پاک مي کني.... دوباره سکوت.....آرام..... آرام..... نامت را لرزان صدا مي زنم....


                                                                 ............


                                                                               دوستت دارم 



سعيد عبدلي ::: پنجشنبه 20/7/1385::: ساعت 1:28 عصر




سعيد عبدلي ::: پنجشنبه 20/7/1385::: ساعت 1:26 عصر

به بهاي عشق همه را دادم بر باد


و ميدهم اکنون زندگي را براي تو به باد


امروز زندگي درسي داد ........


 


بي نهايت= عشق lim


        X0 ...... عشق


 


يعني از عشق نميتوان حد گرفت .......


اين را ديگر استاد رياضي نگفته بود !


زندگي برايم پاي تخته نوشت :


عشق هميشه بي نهايت است


و فردا ديگر درس نخواهند داد !


گويا تعطيل است .......


 


اين حد رو ما بچه هاي رياضي هم حيرونش مونديم !


بلد نيستيم ! شما هم نپرس !


لعنت به بعضي از اين درسها که ما ميخونيم !


خيلي دلم گرفته ......


قربون صفاي همتون

safarkarde

سعيد عبدلي ::: پنجشنبه 20/7/1385::: ساعت 1:24 عصر

مهتاب مي گويد:
ديگر بهانه اي براي ماندن نمانده
بهانه اي حتي براي يک لحظه ايستادن
غريبه ام و از تباري ديگر
و مي دانم درون قلب مهربان او
جايي براي من نخواهد بود
!صاعقه اي بايد
که تنم از اين ديار برکند
ودلم از او...


ستاره مي گويد:
پس چيست راز اين همه روشنايي؟
 بگذار تا سحر شود
خورشيد پر و بال خيال بگشايد
آنگاه حقارت افکار مرا
با چشم خويشتن ببين!



سعيد عبدلي ::: پنجشنبه 20/7/1385::: ساعت 1:17 عصر

بعضي از عرفا ابليس را امام العارفين ناميده اند. نمي دانم تا چه حد درباره اين واژه دوست داريد به تفکر مشغول شويد.

اگر روزي کسي به شما بگويد ابليس و ياشيطان به مراتب بيش از شما عاشق خدا بود و هست چه مي گوييد.



راستي من هنوز ابليس را عاشق خدا مي دانم.



شما هم نظرات خود را براي من بنويسيد.من هم دل مويه هاي خود را برايتان خواهم نوشت. اما گمان مي کنم بعد از حرفهاي من نظرتتان راجع به شيطان مثبت شود.



اگر مي گوئيد نه همراه من باشيد.



ادامه دارد.........



سعيد عبدلي ::: پنجشنبه 20/7/1385::: ساعت 1:14 عصر

ــ سايه ام هنگام غروب براي اينکه همراه خورشيد نرود ، پشت سرم قايم مي شود .
ــ اگر باران دريا را قطره قطره به زمين منتقل نکند ، کره زمين را سيل مي برد .
ــ آنقدر آرزو به گور بردم که محلي براي جسدم باقي نمانده .
ــ شيرين ترين خاطرة زندگي ام خداحافظي آدم پرچانه است .

ــ پا ظريفترين وسيله نقليه است

ــ قوه جاذبه زمين ، ابرها را مي دوشد .
ــ در بازار بورس ، اخلاق رو به تنزل است .
ــ سايه ام تا گور بدرقه ام کرد .
ــ تنها پناهگاه موش سوراخ است .
ــ کارت شناسائي بهار گل است

ــ اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم قفسي به بزرگي آسمان مي سازم .
ــ فردي که فکرش سياه است مويش زودتر سپيد مي شود .
ــ تاريخ مصرف موش و ماهي را گربه تعين مي کند .
ــ عشق جنين آسا در قلبم نمو پيدا مي کند .
ــ قلبم يک در ميان براي خودم ميزند .
ــ دنيا قفس بزرگي است


سعيد عبدلي ::: پنجشنبه 20/7/1385::: ساعت 12:54 عصر

 


با اصلاحات عباس ميرزا نايب‌السلطنه و ميرزا ابوالقاسم خان قائم‌مقام فرهاني (صدراعظم) جهت ترويج فنون و صنايع جديد و همچنين تأسيس مدرسه درالفنون به وسيله ميرزاتقي خان اميرکبير، کشور به مرحله جديدي گام نهاد و موجب آشنايي عده‌اي با پيشرفتهاي علمي و فرهنگي و شيوه زندگي مردم در غرب شد. از سوي ديگر بازگشت دانشجويان و تحصيل‌کرده‌هاي ايراني از اروپا و روشنگري آزاديخواهان، اصلاح‌طلبان و روشنفکران که از عقب‌ماندگي همه جانبه ايران آگاه بودند در ايجاد افکار اصلاح‌طلبي ومشروطه‌ خواهي در کشور تأثير بسزايي داشته است. 




    با به سلطنت رسيدن مظفرالدين شاه قاجار (1313-1324) که شخصي بيمار و ناآگاه از وضع دنيا بود و روي کار آمدن نخست‌وزيران مستبد و ضد اصلاحات همچون علي‌اصغر امين‌السلطان (اتابک) و عبدالمجيد ميرزا عين‌الدوله و استقراض از کشورهاي انگليس و روسيه و گرو گذاردن منابع طبيعي و درآمدهاي مالياتي کشور نزد آنها، باعث نابودي اقتصاد کشور و فقر و فلاکت مردم و نفوذ بيشتر دولتهاي مزبور در ايران گرديد. همچنين در پي انتشار عکس مسيو ژوزف نوز بلژيکي (رئيس گمرک ايران) با لباس روحانيت در يک محفل بالماسکه، تجار و بازرگانان که وضعيت کشور و سياستهاي نوز را مانع رشد و فعاليتهاي خود مي‌ديدند دست به مخالفت با وي زدند و اخراج او از کشور، عزل احمد علاءالدوله از حکومت تهران و ايجاد عدالتخانه را درخواست نمودند. بي اعتنايي عبدالمجيد ميرزا عين‌الدوله (صدراعظم) به اين موضوع؛ مخالفت مردم، روحانيون و تجار تهران به رهبري آيات عظام طباطبايي و بهبهاني را بيشتر نمود و خواهان تدوين قانون اساسي و تشکيل مجلس قانونگذاري شدند.



     اين کشمکش منجر به تحصن در مسجد شاه و سپس در حضرت عبدالعظيم گرديد. خشونت بي حد عين‌الدوله و دستگيري روشنفکران و آزاديخواهان سبب مهاجرت علما به قم و تحصن تجار و طلاب در سفارت انگليس در تهران گرديد. نهايتاً مظفرالدين شاه به نظر مردم و اصلاح‌طلبان گردن نهاد، عين‌الدوله را عزل و ميرزا نصرالله خان مشيرالدوله را به جاي وي به صدارت برگزيد و فرمان تأسيس مجلس شوراي ملي در 14 جمادي‌الثاني 1324 را صادر و در 14 ذي‌القعده همان سال قانون اساسي مشروطه ايران به امضاي شاه و محمدعلي ميرزا وليعهد رسيد.



      مظفرالدين شاه پس از چند روز درگذشت و فرزندش محمدعلي شاه به سلطنت رسيد (1327-1324) وي مخالفت خود با مشروطه را علني کرد و اصابت نارنجک دستي به اتومبيل خود در 25 محرم 1326 را از ناحيه مجلس دانست و در 23 جمادي‌الاولي 1326 مجلس را به توپ بست و دست به توقيف آزاديخواهان و وکلاي مجلس زد. به اين ترتيب دوران مشروطيت اول به پايان رسيد و استبداد صغير شروع شد. سيدمحمد طباطبايي و سيدعبدالله بهبهاني از علماي طرفدار مشروطه تبعيد شدند و عده‌اي از ناطقين، وعاظ و روزنامه‌نويسان از جمله سيدجمال‌الدين واعظ اصفهاني، ميرزانصرالله ملک‌المتکلمين و ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل و ...به قتل رسيدند و گروهي نيز ناچار به مهاجرت شدند. در اين هنگام قيام تبريز به رهبري ستارخان و باقرخان در حمايت از مشروطه شروع شد. محمدعلي شاه براي سرکوبي قيام سپاهي به فرماندهي عين‌الدوله به تبريز فرستاد و جنگ ده ماه طول کشيد. عين‌الدوله به کمک خوانين محلي طرفدار دولت شهر را محاصره کرد و باعث قحطي شديد در شهر شد. با طولاني شدن جنگ در تبريز، قيام به اصفهان، رشت و مشهد کشيده شد. در گيلان آزاديخواهان رشت را تصرف کردند و خانهاي بختياري حکومت اصفهان را به دست گرفتند و در نقاط ديگر نيز بسياري از شهرها به دست مشروطه‌خواهان افتاد. در نهايت قواي مجاهدين و مشروطه‌خواه از گيلان و مازندران به رهبري عبدالحسين سردار محي و محمدولي خان تنکابني ، و از اصفهان نيروهاي بختياري به فرماندهي عليقلي خان سردار اسعد بختياري به تهران حمله کردند. پس از سقوط پايتخت محمدشاه از سلطنت خلع و به سفارت روسيه پناهنده شد و سپس از آنجا به خارج از کشور تبعيد گرديد و فرزند وي احمدشاه در سن 12 سالگي به سلطنت رسيد.



     بدين ترتيب مجدداً حکومت مشروطه روي کار آمد و مجلس شوراي ملي برقرار گرديد.



 ابراهيم حديدي



منابع و مآخذ:



1. دايره‌المعارف دانش بشر. مترجمان عبدالحسين آذرنگ... [ديگران]. تهران، فرهنگ نشر نو، 1380.



2. بامداد، مهدي. شرح حال رجال ايران. تهران، زوار، 1350. ج 2













































 مظفرالدين شاه و عبدالمجيد ميرزا عين‌الدوله (صدراعظم)


 ژوزف نوز بلژيکي (رئيس گمرکات ايران) و همکارش پريم



سعيد عبدلي ::: پنجشنبه 20/7/1385::: ساعت 12:51 عصر

1. با سلام خدمت حضرت عالي، آيا ممکن است خودتان را معرفي کرده و بفرماييد چندمين پسر آقاي قاضي هستيد؟
بسم الله الرحمن الرحيم، بنده سيد محمد حسن قاضي هستم، و پنجمين يا ششمين پسر ايشان مي باشم.

2. شما چند سال مرحوم قاضي را درک کرديد؟
وقتي ايشان مرحوم شدند سنم در حدود 20 سال بود.

3. بزرگترين پسر آقاي قاضي که در قيد حيات است شما هستيد؟
بله، بنده هستم.

4. آيا تاريخ تولد آقا سيد علي قاضي مشخص است؟
در تبريز، 13 ذي الحجه 1285 متولد شدند.

5. پدر ايشان، آسيد حسين قاضي در علوم معنوي چه کساني را درک کرده اند؟
بله، ايشان از شاگردان آميرزا حسن شيرازي بزرگند و در عرفان و سلوک از شاگردان ملاحسينقلي همداني بودند.

6. آيا ايشان (آسيد حسين قاضي) مرحوم امامقلي نخجواني را هم درک کرده اند؟
بله، ايشان ابتدا محضر ملاحسينقلي را درک کرده و پس از رحلتشان در سنه 1312ه.ق، مريد حاج شيخ امامقلي نخجواني شدند، ايشان در تبريز برنج فروش بود و سلوک آسيد حسين از آن جا شروع شده است.

7. آقاي سيد علي قاضي تحصيلاتشان را از چه سني شروع کردند؟
از همان سنين جواني و سلوکشان را از خود مرحوم پدر گرفتند.

8. آيا مرحوم آسيد حسين قاضي شاگردان ديگري هم داشته اند؟
من نشنيدم.

9. مقبره ايشان کجاست؟
جد ما را در تبريز دفن کردند اما يکي، دو سال بعد آوردند نجف و الان قبر آسيد حسين در نجف است.

10. حاج آقا، آيا از اساتيد تبريزشان، نام کس ديگري را به خاطر مي آوريد؟
استاد ادبياتشان حجت الاسلام نير بود، صاحب ديوان آتشکده، و ايشان در جنبه ادبيات خيلي مشخص و مبرز بودند.

11. در چه سالی و چگونه به نجف اشرف سفر کردند؟
بله، آمدن آسید علی به عتبات داستان دارد. مثل این که ایشان خیلی دلشان می خواست به عتبات بیاد و در این قضیه هم شعرهایی از ایشان باقی مانده، ولی خوب جرأت نمی کرد که به پدر بگوید من می خواهم بروم عتبات و پدر هم مریض بود و در منزل خوابیده بود و ایشان وظایف پدر را در مسجد ادا می کرد، البته نماز جماعت نمی خواند ولی منبر می رفت. در همان مسجد مقبره که معروف است.

ایشان یک برنامه و ذکری داشت که به آن خیلی مقید بود، دو رکعت نماز بود با شرایط خاص خودش و می گفت:
هر جایی که فرصت می کردم این نماز را می خواندم و متوسل می شدم که اسبابی فراهم بیاید و من بتوانم به نجف بروم.
خلاصه می گویند: روزی پدرم پیغام فرستاد که بروم نزدشان و من هم رفتم، ایشان گفتند که قافله ای می خواهد نجف برود و تو را به عنوان روحانی کاروان خواستند. من خیلی خوشحال شدم و با خانم و بچه ها ( که آن موقع سه دختر داشتند) عازم نجف شدم.
بعد می گفتند که در نجف با یکی از آقایان خیلی گرم و صمیمی شدم که ایشان وسیله ای شود و به پدر نامه ای بنویسد که من این جا بمانم و برنگردم. تا این که یک روز، کسی را فرستاد دنبال من که بروم پیشش وقتی رفتم آن جا گفت خبر آمده که پدرت فوت کرده، من با شنیدن این خبر از جهتی ناراحت و متأثر شدم، اما از جهتی هم خوشحال شدم که الان من دیگر تکلیف خودم را می دانم و همان جا در نجف ماندم و آن قبل از سنه 1313 بوده.

12. قبل از اینکه به تحصیلات ایشان در نجف بپردازیم، آیا ممکن است برایمان از خواهران و برادران آسید علی قاضی بگوئید؟
یک برادرشان را که سید احمد بود را من دیده بودم، اما خواهرشان، یعنی عمه ام را ندیدم.

13. آیا برادرشان هم درعوالم معنوی بودند؟
بله، ولی شناخته شده نیستند.

14. در مورد ایشان چه اطلاعاتی می توانید به ما بدهید؟
ایشان اولاً آقازاده ای داشتند به نام سید حسین قاضی که از علمای قم بود و فرزند ایشان هم الان در قید حیات است به نام سید صادق طباطبائی. و این آقای سید حسین همان کسی است که وقتی یکی از فرزندان آقا مصطفی مریض شد، امام خمینی به ایشان گفتند: بعد از این که بچه را دکتر بردی و دوا و درمان کردی پیش یک سیدی هم ببرید، آقا مصطفی می پرسند: پیش چه کسی ببریم و ایشان می فرمایند: ببرید پیش سید حسین قاضی و بنده هم ایشان را درک کردم و سال ها خدمتشان بودم.

15. آسید حسین قاضی روحانی بودند؟
بله، روحانی بودند.

16. در تبریز زندگی می کردند؟
آسید احمد در تبریز زندگی می کردند ولی پسرشان در قم ساکن بودند.

17. خاطره ای از آسید احمد در نظرتان هست که بفرمایید؟
ایشان در جریان تبریز، به آن عده از فامیل هایشان که ثروتمند و پول دار بودند سفارش کردند که در تبریز نمانید و بیرون بروید، بعضی ها رفتند و بعضی ها ماندند و آن عده ای که ماندند خیلی آسیب دیدند و بعد متوجه شدند که از عمل نکردن به توصیه ایشان چه صدمه ای به آن ها رسید.
خاطره دیگری هم به یاد دارم که برایتان تعریف می کنم:
بنده یک بار تصمیم گرفتم از تهران بروم تبریز خدمتشان و ایشان از رفتن من بی اطلاع بودند، به هر حال حوالی ظهر وقتی به منزلشان رسیدم و در زدم، خودشان آمدند در را باز کردند و تا من را دیدند شروع کردند به دعوا و گفتند که از صبح تا به حال منتظرت بودم، تا حالا کجا بودی؟

و حالا داستان این بود که اون وقت ها ایام جنگ جهانی دوم بود که متفقین حمله کرده بودند و بخاطر اون شرایط، ماشین ها در جاده خیلی کند حرکت می کردند. من وقتی از تهران به تبریز آمدم در راه خیلی خسته شدم، لذا به گاراژ که رسیدم، پرسیدم که یک جایی هست که من بتوانم یک مقدار بخوابم، گفتند: بله یک اتاقی بالا هست برو بگیر بخواب و من رفتم خوابیدم و وقتی بیدار شدم دیدم ظهر شده. این بود که وقتی به منزلشان رسیدم با نگرانی گفتند که از صبح منتظرت بودم.

18. با اینکه نمی دانستند شما دارید به آن جا می روید؟
نه نمی دانست و گفت: الان داداشم ( سید علی قاضی) این جا بود و به من گفت که سید حسن می آید آنجا، منتظرش باش.

19. و آن موقع آسید علی قاضی نجف بودند؟
بله.

20. آیا ایشان بزرگتر از مرحوم آسید علی بودند؟ و چه زمانی مرحوم شدند؟
کوچک تر بودند و بعد از مرحوم قاضی فوت کردند.

21. قبرشان کجاست؟
قبرشان قم است.

22. آیا ایشان هم مانند سید علی از پدرشان تأثیر گرفتند؟
بله، نزد پدرشان تلمذ کردند و تحت تربیت ایشان بودند، پدرشان هم درک محضر ملاحسینقلی همدانی و امامقلی نخجوانی را کرده بودند.

23. حاج آقا آیا ممکن است، از فرزندان آقای قاضی و خواهر و برادرهایتان برایمان بگوئید؟
خانواده قاضی در تبریز دو شاخه اند، یک شاخه ما هستیم و شاخه دیگر هم، همان که شهید قاضی معروف، با همسر علامه طباطبائی از آن ها هستند. ایشان از آن خانواده ازدواج کردند و خانم اولشان عمه شهید قاضی بود.

آسید علی وقتی به نجف آمد 3 دختر داشت و پسرانشان سید محمد تقی و سید مهدی بعداً به دنیا آمدند بعد هم حاج خانم مرحوم شدند و برخلاف همه فامیل که در قبرستان دفن هستند، برای حاج خانم در خود صحن امیرالمومنین علیه السلام یک اتاقی خریدند و ایشان آن جا دفن هستند و خانم خیلی مجلله ای بودند.
البته بعضی از فامیل هم آن جا دفن هستند ولی اغلبشان در وادی السلام هستند.

24. آیا بعد از فوت همسر اولشان ازدواج مجدد کرده اند؟ تعداد فرزندانشان را بفرمائید؟
بله، ایشان 3 همسر دائم داشتند و یک منقطعه، البته بعد از همسر اولشان. و تعداد فرزندانشان 10 پسر و 15 دختر بود.

25. چند تا از فرزندان مرحوم قاضی الان در قید حیاتند؟
دو نفر در تهران هستند، یکی محمد علی قاضی، که استاد دانشکده الهیات هستند و یکی سید محمد حسین، که داماد آشیخ محمد تقی آملی هست و یکی از اخوی ها هم در کاظمین است و در کسوت روحانیت هستند.

26. از دخترانشان چی؟
5ـ4 تا از دخترانشان زنده هستند، یکی از خواهرهای ما در مشهد است و بقیه در کاظمین و نجف هستند.

27. درباره این سید مهدی که فرمودید در نجف به دنیا آمدند، ایشان همان کسی است که علامه طباطبائی می خواست از ایشان علم جفر یاد بگیرد؟
بله.

28. آیا آقای قاضی از این که آسید مهدی دنبال علم جفر بودند ناراضی بودند؟
بله، ناراضی بودند، ولی مانع هم نمی شدند.

29. آیا خود آسید مهدی از آقای قاضی چیزی گرفته بود؟
این را باید از آقای حسن زاده آملی پرسید چون با ایشان خیلی دوست و رفیق بودند ولی آقای آملی نقل کردند که سید مهدی می گفت: من هر وقت در یک مسئله ریاضی به مشکل بر می خوردم می رفتم پیش پدر. پدرم می گفت این روش تو درست نیست و روش دیگری دارد و مسئله را برایم حل می کرد.

30. آسید علی قاضی در زمان حیاتشان چه سفرهایی داشتند؟
یک سفر مشهد داشتند و یک سفر حج هم رفته بودند که در سفر حج هم داستان های زیادی هست که همه را در کتابم نوشته ام.

31. ظاهراً ترکیه هم رفتند؟
در ایام جوانی شان باید رفته باشند. چون ایشان لهجه ترکی عثمانی را خوب بلد بودند و ظاهراً به خاطر این بوده که ایشان در سفرهاشون به قونیه، به خاطر قبر مولانا، زبان عثمانی را یاد گرفتند.


32. آقای قاضی بعد از اینکه به نجف مشرف شدند در فقه و اصول شاگرد چه کسانی بودند؟
شاگرد حاج میرزا حسین خلیلی.

33. از همان دوره ایهای ایشان در دوران تحصیل کسی را می شود نام برد؟ چه در فقه و اصول و چه در سیر وسلوک؟
در سیر و سلوک من کسی را نمی شناسم اما در فقه و اصول خودشان می گفتند که با آسید ابوالحسن اصفهانی هم مباحثه بودیم.
هم آقای قاضی به سید ابوالحسن و هم ایشان به آقای قاضی خیلی علاقه داشتند و با هم دوست بودند، و یک جریانی هم این جاست، و آن این که بعد از شیخ احمد کاشف الغطاء، بنا بود که آشیخ محمد حسن ممقانی مرجع شوند، ایشان هم مریض شده و بعد از مدت کوتاهی مرحوم می شوند.
 طلبه های نجف در فکر این بودند که یک نفر را برای مرجعیت انتخاب کنند. آقا می گفت: من به سید ابوالحسن گفتم که مرجع تویی، مطمئن باش. همان طور هم شد، و مرجعیت ایشان 25 سال طول کشید. به هر صورت این ها با هم دوست بودند و آقای قاضی مرجعیت ایشان را از قبل خبر داده بود.

34. شما می فرمودید که آقای قاضی نسبت به استادشان حاج میرزا حسین خلیلی معجب بودند و هر وقت اسمشان برده می شد یک حالت بهت و سکوت به ایشان دست می داد، علت این قضیه چیست؟
بله، برای این که استادشان بودند. و دلیل علاقه و اعجابشان به خاطر علم، فقه و فقاهت و عظمتشان بوده.

35. مرحوم ملاحسینقلی همدانی در سال 1311 یا 1312 رحلت می کنند و با توجه به فرمایش شما که، پدر آقای قاضی درک محضر ملاحسینقلی را کرده، احتمالش هست که آقای قاضی با توجه به آن سابقه پدر، خدمت ایشان رسیده باشد؟
بله، آقای قاضی قضایایی از ملاحسینقلی نقل می کردند به گونه ای که استنباط می شد که ایشان خودش محضر ملاحسینقلی را درک کرده.

36. آیا ممکن است به بعضی از این نقل ها اشاره کنید؟
یکی داستان سید محمد سعید حبوبی است. آن زمان ها وقتی می خواستند بروند کربلا، به کوفه می آمدند و از کوفه سوار کشتی می شدند و به کربلا می رفتند. این سید محمد سعید از شاگردان ملا حسینقلی همدانی بود.

 او نقل می کند که من در کشتی خوابیده بودم، شبانه که خواستم برای نماز بیدار بشوم، دیدم یکی از مسافرها خوابیده و پایش را روی سر من گذاشته و من دیدم اگر حرکت کنم این زائر بیدار می شود و حتماً خسته است. پس بهتراست که من صبر کنم، تحمل کنم. بعد مدتی از این جریان می گذره در یک مجلسی ملاحسینقلی او را صدا می زند و می گوید:
« بارک الله سید محمد سعید، بارک الله سید محمد سعید، بارک الله. » و اطرافیان تعجب می کنند، می پرسند جریان چی بوده؟ و ایشان هم جریان آن شب کشتی و احاطه استاد را بیان می کنند.
این داستان را آسید علی قاضی نقل می کرد، یا مثلاً می گفتند: ملاحسینقلی خیلی شاگرد زیاد داشت ولی وقتی شیخ محمد بهاری آمد همه را رها کرد.

37. حضرت عالی در کتاب خودتان « صفحات من تاریخ الاعلام» فرموده اید که استاد اصلی سیر و سلوک آقای قاضی پدرشان بوده اند ولی در نوشته های علامه طباطبائی آمده که ایشان شاگرد آسید احمد کربلائی بوده اند، علامه تهرانی هم در روح مجرد همین مطلب را تأکید می کنند، دلیل این اختلاف نظر چیست؟
اختلاف نظری نیست. ایشان یک مدتی در تبریز بود، آن زمان در خدمت پدر و در تلمذ و تربیت ایشان بود، و وقتی آمد به نجف، پیش سید مرتضی علم الهدی تلمذ و شاگردی کرد. سید مرتضی از محدثین نجف بود و سید علی قاضی، 12-10 سال خدمت ایشان بود بعد آمد خدمت سید احمد کربلائی که شاگرد مرحوم حسینقلی بود.

38. در مورد سید مرتضی علم الهدی مطلب خاصی از آقای قاضی به خاطر دارید؟
ایشان می فرمودند: من در عبادت و نماز، به طور کلی، هیچ بودم و نماز خواندن را از آقای سید مرتضی یاد گرفتم.
و در نجف سه نفر بودند که در علم حدیث متخصص بودند یکی صاحب مستدرک نوری، یکی همین سید مرتضی و یکی شیخ فتح الله شیخ الشریعه. و پدر با این دو رفیق بود و در خدمت هر دو بوده یعنی در خدمت شیخ فتح الله و شیخ مرتضی.

39. آسید احمد کربلائی در سال 1330 یا 1332 هـ.ق رحلت می کنند، بعد از ایشان آقای قاضی آیا با کسی معاشر بودند یا در خدمت استاد دیگری بودند؟
خیر، یعنی آخرین کسی که به صورت ظاهری می شود گفت که آقا در امور معنوی از ایشان تلمذ کرده آسید احمد کربلائی بوده.

40. در مورد مرحوم قاضی، بعضی گفته اند که سلوک ایشان بعد از سن 40 بوده؟
خیر از همان جوانی تحت نظر پدر بودند.

41. شاید بعد از 40 سالگی بحث فتح باب بوده؟
شاید، و یک داستانی را من در کتابم نقل می کنم که شاید اشاره به همان فتح باب باشه.

42. آیا ممکن است داستان را بفرمائید؟
آقا می فرمودند مدتی بود که ناراحتی فکری برایم پیش آمده بود. غروب می رفتم مسجد سهله و نماز مغرب و عشا را می خواندم و به مسجد کوفه بر می گشتم.
این داستان را حاج جواد سهلانی نقل کرده که مرحوم قاضی می گفت:
 من وقتی خواستم از مسجد سهله بیرون بیایم، یک نفر از ملازمین مسجد مرا صدا کرد که: آقا! آقا نرو، ولی من اعتنا نکردم و رفتم.
 ده، بیست قدم که از مسجد دور شدم هوا طوفانی شد، به طوری که دیگر جایی را نمی دیدم. برای همین داخل یک چاله عمیقی افتادم. خیلی وحشت مرا گرفته بود. ترس از مار و عقرب و حیوانات. همان لحظه حس کردم کسی به من گفت چی شد؟ از چی می ترسی؟ تو که چیزیت نیست، تو که خوبی. وقتی طوریت شد آن وقت فکرش را بکن!
آرام شدم. تیمم کردم و وظایف قبل از خوابم را انجام دادم و همان جا عبا را کشیدم سرم خوابیدم، چه خوابی، خواب خوشمزه! نزدیکی های اذان قطرات باران روی عبایم ریخت و بیدار شدم بعد تیمم کردم و نمازم را خواندم.
بعد صدای حاج جواد سهلانی را شنیدم. عصایم را از چاله بیرون آوردم تکان دادم و صدا زدم که من این جا هستم بیا مرا در بیار... آمد و مرا در آورد و به مسجد برد و لباس هایم را هم شست.
بعد که به خودم آمدم دیدم آن ناراحتی فکری و گره ای که در ذهنم بوجود آمده بود از بین رفته و حل شده. گویی این اتفاق بهانه ای شده بود برای آن که آن مشکل بزرگ تر حل شود.
برای همین ایشان می فرمودند که اگر مشکلی داری و به مشکل دیگری برخورد کردی خیلی خودت را نباز! چرا؟ به جهت این که شاید همان مشکل، مشکل گشایت باشد.

43. یک سؤالی که این جا مطرح است این است که ظاهراً بین روش و سلوک و شیوه عرفانی آقای قاضی و ملاحسینقلی همدانی تفاوت هایی وجود دارد، چون ملاحسینقلی همدانی ظاهراً خوفی بوده اند. آیا ممکن است در این رابطه توضیح بفرمایید؟
روش ملاحسینقلی بر «ترک» بود، همه چیز را ترک کن، ول کن، در صورتی که آقای قاضی می فرمودند: همه چیز را داشته باش، هم زن، هم خانه، هم منزل، هم لباس های تمیز... همه چیز را داشته باش و سلوک منافات با این ها ندارد.

این اختلاف روش نشان می دهد که ایشان درس اصلی را از همان مرحوم والدشان گرفته بودند. چون اگر از آسید احمد کربلائی گرفته باشند، بالاخره ایشان، به شیوه استاد، ملاحسینقلی عمل می کرد، این طور نیست؟
البته باید گفت یک اختلافی در روش مرحوم کربلائی با استادشان هم هست. ملاحسینقلی نسبت به امور معیشتی و دنیایی خیلی بی علاقگی نشان می دادند ولی سید احمد این طور نبود. سید احمد خیلی به هیأت و لباس و زندگی اش مقید بود، پسرشان الان زنده است و ایشان هم خیلی شیک پوش هستند و می گویند من به سیره پدرم هستم.
به هر صورت در این قضیه شیوه سید احمد کربلائی با استادشان تفاوت داشت. آقای قاضی هم همین طور بود،
 ایشان می گفت باید همه چیز را با هم جمع کنی. به خاطر همین با فرزند دومشان، که مادرش تبریزی بود، سید مهدی، که ازدواج نمی کرد و تا آخر عمر هم ازدواج نکرد، خیلی مخالف بود،
همان وقت به ایشان خیلی اظهار ناراحتی کرد که چرا ازدواج نمی کنی؟ تشکیل خانه و زندگی نمی دهی؟ ولی خوب دیگر، ایشان در یک عوالم دیگری بود، ریاضت، علم جفر و ...

44. بابت شیوه آقای قاضی و ملاحسینقلی که فرمودید، آیا در ابعاد دیگر هم اختلافی وجود دارد؟
بله، گفتیم شیوه ملاحسینقلی بر ترک و سلب بود در حالی که آسید علی قاضی با این امر مخالف بود. اما در مبنای سلوک و عرفان که معرفت نفس است با هم، هم رأی هستند که « من عرف نفسه فقد عرف ربه » و البته جهات دیگر را من نمی دانم سنم اقتضا نمی کرد.

45.کلاً روحیات آسید علی قاضی شوقی بوده؟
بله، ذوقی بودند، شوقی بودند.

46. آیا ممکن است بیشتر توضیح دهید؟
ایشان خیلی تر تمیز، مرتب و خوش لباس بودند. دست ها حنا زده. ریش حنا زده و عطر و بوی خوش استعمال می کردند. و خیلی هم خوش برخورد و متین بودند.
یک آشیخ محمد علی در نجف بود که خیلی نیش زبان داشت، و هیچ کس از نیش زبانش مصون نبود. یک روز در محضر یک عده از فضلا که همه از محترمین بودند، آمد که آقا را دست بیندازد و گفت این روایت چیست که پیامبر فرمودند: « أحبّ من دنیاکم ثلاثه » که من از دنیای شما سه چیز را دوست دارم ...
مرحوم قاضی می گفت من اول خواستم ساکت شوم، بعد دیدم خیلی اصرار دارد و می خواهد من را این جا به اصطلاح تحقیر بکند، پس گفتم که آقا جان اصلاً تو، متن حدیث را اشتباه خواندی، روایت را برایت بگویم که «احب» نیست بلکه « حبب إلی » است، یعنی من را وادار کردند که دوست بدارم ... این بیچاره ساکت شد و رفت.

47. حضرت عالی در کتاب تان مرقوم فرموده اید که جناب آقای قاضی بحث در مورد استاد را خیلی ضروری می دانستند و می فرمودند باری سالک، لابدی از این مسئله نیست. همین طور است؟
بله، این قضیه را بنده خودم از ایشان شنیدم: « استاد، استاد، بدون استاد نمی شود راه رفت. کورکورانه نمی شود رفت. بدون استاد نمی شود.»
و خودشان بسیار مقید و مطیع نسبت به اساتید بودند و این جا برایتان یک جریانی را نقل می کنم: ایشان به فتوحات محیی الدین علاقمند بودند و حتی این اواخر عمر بیشتر اوقات مثنوی مولوی و فتوحات می خواندند،

 اما خود آقا سید علی نقل می کرد که در زمانی که شاگرد سید مرتضی علم الهدی بودم، ایشان در رواق باب المراد در حرم امیرالمؤمنین علیه السلام نماز می خواندند و من اغلب می رفتم آن جا پشت سر ایشان نماز می خواندم، اما گاهی هم می شد در منزل نماز می خواندم، یک روز سید علم الهدی به من گفت: قاضی! مبادا در اتاقی که در آن فتوحات است نماز بخوانی، من هم آمدم منزل فتوحات را از اتاق گذاشتم بیرون. من از ایشان پرسیدم چرا این کار را کردید؟ فرمودند: برای این که آن زمان در اختیار و تحت تربیت ایشان بودم.

48. اخلاق خانوادگی ایشان چطور بود؟
خوب، مهربان، لطیف، بچه ها را صدا نمی کرد مگر به احترام. مثلاً آقای سید محمد حسن! خیلی با تجلیل و با احترام و با مهربانی.

49. روابطشان با همسرانشان از حیث اخلاقی چطور بود؟ یعنی تعدد زوجات مشکل بوجود نمی آورد؟
نخیر، خیلی خوب بود.

50. آیا همسرانشان با هم ارتباط داشتند یا در شهرهای مختلف بودند؟
از شهرهای مختلف بودند ولی در نجف زندگی می کردند، مگر یکی شان که ساکن کوفه بود. مادر آقای قاضی نیا (سید محمد علی)، قزوینی بود، مادر من لاهیجانی بود. ولی همه با هم ارتباط داشتند و خیلی خوب بودند.

51. درباره انجام فرائض برای فرزندانشان شیوه خاصی را دنبال می کردند؟
ایشان در هر حال وقتی می خواستند نماز بخوانند، چه مستحب، چه واجب با لباس کامل می ایستادند یعنی جوراب می‌پوشیدند. عمامه و یک کمی عطر هم می زدند و به بچه ها هم همین توصیه را می کردند.

52. منظور ما این است که بچه ها را وقتی به سن تکلیف می رسیدند آیا اجبار و اکراه می کردند؟
نه، هیچ اجبار و اکراهی نداشتند. مثلاً مادرهای ما خیلی مقید بودند که ما را برای اذان صبح بیدار کنند ولی ایشان از باب مهربانی و شفقت می گفتند که به بچه ها سخت نگیرید، حالا خیلی وقت دارند.
 یا مثلاً بلند می شدیم برای نماز شب، پدرمان چوب برمی داشت سرمان که بروید بگیرید بخوابید، این کارها به شما نیامده. یعنی خیلی باز با قضایا برخورد می کردند و محدود و متعصب نبودند.

53. آیا خاطره ای دارید که برایمان تعریف کنید؟
بله، این جا برای شما یک داستانی را نقل می کنم. آن وقت ها در نجف این وسایلی که امروز برای تصفیه آب و گرما و سرما هست، نبود. ما یک حبی داشتیم بیرون منزل، حب که می دانید چیست؟
یک ظرف بزرگ سفالی است که باید اول شب توی آن آب بریزند که تا صبح گرد و غبار و خاکش ته نشین بشود. آقای قاضی مقید بود که هر وقت می خواست بخوابد، وسایل نماز شبش را مهیا می کرد، آب سماور و کبریت و ... یک شب من بیدار شدم و رفتم بیرون، هوا سرد بود، و خلاصه از حب آب آوردم و ریختم توی سماور و سماور هم باید با چوب و زغال و ... گرم می شد.
 دیدم آقا عصبانی است، گفتم: آقا چرا عصبانی هستی؟ من که آب آوردم، حالا هم باید صبر کنی تا سماور جوش بیاید دیگر! گفت: بعدها خواهی فهمید، روزی که آب و آتش داخل خانه ها می چرخد می فهمی که من چرا عصبانی هستم!؟

زمانی که آب و آتش در خانه ها می چرخد و دیگه محتاج نباشی که برای آب بروی بیرون، تو این هوای سرد. و منظورشان این بود که زمانی می رسد که آب گرم در خانه ها به راحتی در دسترس و قابل استفاده است و مثل الان نباید سختی و مشقت کشید.

54. شب بیداریشان چگونه بود؟
همین که سرش رو می گذاشت زمین خوابش می برد و هر وقت می خواست بیدار می شد، من یک بار از ایشان پرسیدم که آیه آخر سوره کهف را می خوانید که راحت بیدار می شوید.
 گفت: نه، بیدار می شوم چون باید بیدار بشوم، یعنی اگر انسان در نهانش، در دلش یک افروختگی و سوختگی نباشد بیدار نمی شود و مجبور است با آیه و ... بیدار شود.

55. رویه شان در مورد تحصیل بچه ها چگونه بود؟ آیا اجبار می کردند که باید طلبه شوید؟
نخیر، بچه ها با اختیار خودشان بودند، کما این که بعضی ها هم طلبه نشدند. و به من هم گفتند: اگر می خواهی طلبه شوی، طلبگی همین است و اگر نمی خواهی دنبال کار دیگری باش.

56. در مورد دخترانشان چطور، آیا به آنها اجازه تحصیل می دادند؟
در آن موقع امکانات تحصیل در نجف برای آن ها فراهم نبود. ولی همه خواهرهای بنده خواندن و نوشتن بلد هستند، قرآن می خوانند، زادالمعاد می خوانند، نامه می نویسند و ...

57. آیا از دوران بچگی و رفتار ایشان خاطره ای دارید؟
نسبت به فرزندان شان یک علاقه بخصوصی داشتند، ما یک مادری داشتیم، خدا بیامرزدش، اخیراً فوت کرده، کفش هایمان را که می کندیم و می رفتیم توی کوچه بازی می کردیم، مادر می گفت نروید، پابرهنه می دوید توی خیابان، بازی می کنید و می آیید تو رختخواب می خوابید و رختخواب کثیف می شود.
مرحوم قاضی می گفت: نه، بروید چه اشکالی دارد و این همیشه یک گفتگویی در خانه ما بود، که قاضی می گفت بگذار بروند بازی کنند و مادر می گفت: که این طوری رختخواب ها کثیف می شود.
 یکی از روزها که وقت مغرب بود، مادر نشسته بود رو به قبله و مهیای نماز مغرب و عشاء بود، من هم وارد خانه شدم، از مکتب می آمدم، کفش ها را کندم که بروم کوچه بازی کنم. مادر گفت: محمد رفتی! عقرب بیاد پایت را بزند! ما گوش ندادیم و رفتیم و همین که پایم را گذاشتم تو کوچه، یک عقرب پایم را زد.

 بعد من آمدم خانه گریه کردم. یکدفعه آقای قاضی آمد و گفت: محمد چی شده؟ خواهری دارم که دو سال از من بزرگتراست و الان در مشهد ساکن است، او آمد و گفت: مادر گفت نرو تو کوچه، گوش نداد، رفت و عقرب پایش را نیش زد! آقای قاضی به مادر گفت: تو بچه را نفرین کردی. حالا که این است من هم این کار را می کنم، انگشت دوم پایم را فشار داد و خوب شد.

58. قبلاً درباره قرآن خواندن مادرتان داستانی را شنیده بودیم، آیا ممکن است تعریف بفرمایید؟
بله، ایشان به آقای قاضی می گفت که آخر من سال های سال در منزل تو هستم، تو یک قرآن خواندن به من یاد ندادی! آخر تو چه آقایی هستی؟ (این قرآن یاد دادن برای کسی که اصلاً سواد خواندن و نوشتن نداشته باشد خیلی مشکل است) آقا فرمودند: تو قرآن را باز کن، مقابل هر سطر یک صلوات بفرست و بعد بخوان.
و بعد ایشان به این صورت صلوات می فرستادند و قرآن می خواندند. ما که بزرگ شدیم و خواندن و نوشتن یاد گرفتیم، من می آمدم به مادرم می گفتم: این آیه ای که من می خوانم کجای قرآن است؟ و ایشان پیدا می کرد و نشان می داد. یعنی خواندن و نوشتن بلد نبود ولیکن اشاره می کرد که فلان صفحه است و سطر آن را هم تعیین می کرد.

59. آیا خانواده ایشان از عوالمشان خبر داشتند؟

خیر، متوجه عوالمشان نمی شدند. روحیه شان را درک نمی کردند یعنی همسرانشان اصلاً در این گونه مسائل نبودند.

60. یکی از برادرهای حضرت عالی، سید محمد باقر، ظاهراً در جوانی فوت می کنند، آیا ممکن است واقعه اش را بفرمایید؟
بله، نابغه خانواده قاضی همین آسید محمد باقر بود، ایشان حافظه خیلی قوی داشت که هر چی برایش می خواندی حفظ می شد و شاگرد شیخ عباس قوچانی بود، و در سن 14-13 سالگی ایشان را برق گرفت.

61. برخورد مرحوم قاضی با این قضیه چطور بود؟ شما یادتان می آید؟
مادر سید محمد باقر خیلی جزع و فزع می کرد، خیلی ناراحت بود که بچه ام جوان بود. باهوش بود و بد جوری مرد. آقای قاضی به ایشان گفت:
 تو چرا این قدر برای بچه گریه می کنی؟ فرزندت الآن این جا پیش من است! پیش من نشسته و مادر بعد از شنیدن این حرف خیلی آرام شد.
من یک روز این مادر را دیدم، از او پرسیدم که تو نسبت به محمد باقر خیلی جزع و فزع می کردی حالا چطور شد که آرام شدی؟
 تا این حرف را داشتم می زدم آقای قاضی وارد شد گفت: ای فضول! من رو دعوا کرد و نگذاشت که بفهمم.

62. با توجه به تعداد زیاد فرزندانشان آیا ایشان با آن ها ارتباط و صله رحم داشتند؟
بله و نسبت به همه خوب و مهربان بودند، البته هنگامی که ایشان مرحوم شدند فقط 2 تا از پسرهایشان ازدواج کرده بودند و دخترها هم که ازدواج می کردند، می رفتند سر خانه و زندگی خودشان.

63. آیا آقای قاضی عصبانی هم می شدند؟
آقای قاضی خودشان می گفتند من عصبانی می شوم، یک چیزهایی می گویم، بعد می آیم می نشینم، می گویم، خدایا! من این حرف را نگفتم ها! این ها تصنعی بود، مثلاً به ترکی یا فارسی نفرین می کردند، بعد می گفتند، می روم تنهایی می نشینم می گویم خدایا! من این حرف ها را هوایی زدم ها!

64. وضعیت ظاهری آقای قاضی چگونه بود؟
قدشان متوسط، چهار شانه و بطین بودند. ریش شان قرمز بود که به سید ریش قرمز معروف بوده اند. بسیار تر و تمیز و مرتب، دست ها حنا زده، ناخن ها همیشه قرمز و ریش شان حنا زده بود و عطر و بوی خوش استعمال می کردند.

65. آیا آقای قاضی در حوزه نجف تدریس دروس حوزوی هم داشتند؟
بله، علامه طباطبائی می فرمایند که من در فقه و حدیث و اصول شاگرد آقای قاضی ام.

66. علامه تهرانی هم در یکی از کتاب هایشان می فرمایند که ایشان دوره هایی از فقه را تدریس کردند.

بله، همین طور است.

67. مرحوم قاضی در روز ظاهراً دو کلاس داشتند، یک کلاس خصوصی و یک کلاس عمومی آیا این طور بوده؟
یک مجالسی داشتند که همه در آن جمع می شدند، ولی خب جمعه ها خصوصیت و حال دیگری داشت، دعای سمات می خواندند.

68. جلساتی که برای شاگردان خصوصی داشتند چه بوده؟
من نبودم و نمی توانم درباره آن جوابی بدهم.

69. در جلساتشان عرفان درس می دادند یا اخلاق؟
اخلاق، تربیت نفس.

70. آیا از آقای قاضی کتابی به جا مانده؟

بعد از وفات ایشان آشیخ عباس قوچانی آمدند و گفتند که این کتاب ها را به من بدهید. تعلیقات بر فتوحات بود، تعلیقات بر مثنوی بود. اما آشیخ عباس در یک شرایط خاصی مرحوم شدند، آن وقت همه خانواده شان در ایران بودند و خودشان تنها در مدرسه حجره ای داشتند و ما نمی دانیم آن کتاب ها چطور شد.

71. در مورد تفسیر قرآن ایشان چطور؟ آیا آن ها هم پیش آشیخ عباس قوچانی بود؟
خیر، تفسیر قرآنشان در کتابخانه بحرالعلوم نجف است.

72. درباره اشعارشان، شعرهایی که می گفتند جایی ثبت نشده؟
ایشان به شعرهایشان اهمیت نمی دادند، چون خودشان دور می انداختند ما هم اهمیت نمی دادیم و دور می ریختیم. البته تعدادی از آن ها پیش آیت الله فهری است که الان در سوریه می باشند.

73. ظاهراً ایشان مقید بودند که شاگردانشان حتماً به درجه اجتهاد برسند؟
بله، البته شاگردان غیر مجتهد هم داشتند ولی این قضیه برایشان خیلی مهم بود و می فرمودند در راه سلوک و عرفان دچار مشکلاتی می شوید، اگر مجتهد باشید خودتان می توانید راهتان را تعیین کنید و اگر مقلد باشید باید از مجتهد بپرسید و این در بعضی مسائل مشکل آفرین است.

74. طریقه آشنایی و جذب شاگردان ایشان به چه صورتی بوده؟ چون می دانیم در آن زمان چندین حوزه اخلاق و عرفان وجود داشته و شاید از معروفیتی هم برخوردار بودند. و از چه زمانی ایشان شروع کردند به ترتیب شاگرد؟
البته برای هر کدام از شاگردان داستان خاصی دارد و در مورد زمان شروع تربیت شاگردان یک داستانی را برای شما عرض می کنم:
در نجف فردی بود به نام حاج جواد سمکری ( یعنی حلبی ساز)، ایشان یک بار به مشهد مشرف می شود وقتی می رود نمی گذارند برگردد و می گویند گذرنامه ات ایراد دارد، می گوید: من مأیوسانه در صحن نشسته بودم که حالا چطور برگردم پیش اهل و عیالم که در همین حال آقای قاضی را دیدم.

 پرسیدند این جا چه کار می کنی؟ و من به آقای قاضی گفتم که خلاصه داستان این است. ایشان گفتند: برو اداره گذرنامه، پیش فلان کس، می گوید من هم رفتم و کارم درست شد و برگشتم. بعد آمدم این قضیه را برای اطرافیانم تعریف کردم. خیلی ها می گفتند تو دروغ می گویی! و خیلی از علما دیگر پیشم نیامدند که حلبی بیاورند و می گفتند تو دروغ می گویی!

و خیلی از علما دیگر پیشم نیامدند که حلبی بیاورند و می گفتند قاضی در نجف بوده و تو دروغ می گویی. اما یک عده هم از جمله حاج سید محمد علی خلخالی، حاج شیخ محمد تقی آملی، حاج شیخ علی محمد بروجردی نزد ایشان آمده و درخواست کردند که برایشان یک جلسه اخلاقی گذاشته و درس اخلاق برایشان بگویند و این اولین جلسات ایشان بود.

75. اولین شاگرد مرحوم قاضی که بود؟
نمی دانم.

76. جمعاً در طول حیاتشان چند شاگرد تربیت کردند؟
ده، دوازده تا. در جلد دوم صفحات من تاریخ الاعلام این ها را آورده ام.

77. با سابقه ترین کدام بود؟
نمی دانم. ولی یک سید علی نوری بود که آقا به او خیلی علاقه داشت و جمعه ها خدمت آقا می رسید و آقای قاضی از ظهر می گفتند چای درست کنید چون این آقا سید علی نوری می آید.

78. آیا ممکن است در مورد شروع آشنایی بعضی از شاگردان با آقای قاضی توضیح بفرمایید؟
درباره شیخ محمد تقی آملی نقل می کنند که ایشان می فرمود: روزی به حجره آقای قاضی رفتم و منتظر شدم تا ایشان بیایند. وقتی آمدند از علت حضورم در آن جا سؤال کردند و من گفتم که من یک استخاره می خواهم. ایشان فرمودند: طلبه چندین سال در حال تحصیل در نجف باشد و نتواند برای خود یک استخاره بکند. آقای آملی با حالت خجالت عرض می کنند که می خواهم یک اجازه مخصوص از حضرت ولی عصر(عج) داشته باشم.
 آقا گفت: اجازه خاص نمی خواهد همان اجازه عام که به همه داده اند برای شما هم کافی است. اما من از این حرف منظور دیگری داشتم و آن دیدن حضرت ولی عصر(عج) بود. آقای قاضی اذکار و برنامه هایی را تعلیم دادند و من به مسجد سهله رفتم و شب ها برای انجام آن برنامه بیدار می شدم، تا این که یک شب وقتی شروع به انجام اذکار کردم احساس کردم کسی دستش را روی شانه ام گذاشته و می گوید: برای تشرف آماده باش! من با شنیدن این جمله ترس و لرز تمام وجودم را گرفت و شروع کردم به التماس و تضرع که مرا از این کار معاف کن.
 من نمی خواهم. ایشان هم قبول کردند و رفتند. فردا که به نجف آمدم، فوراً خدمت آقای قاضی رسیدم و ایشان پیش از آن که چیزی بپرسند فرمودند: وقتی هنوز مهیا نیستی، چرا آن قدر اصرار می کنی؟!

79. آیا یک چنین جریاناتی برای دیگر شاگردان شان اتفاق افتاده؟

در مورد آسید حسن مسقطی هم بوده.
یک جریان دیگر را هم خودم به یاد دارم، یک بار پشت سر آقای قاضی حرکت می کردم، آن وقت خیلی جوان بودم، یک آشیخی آمد پیش آقای قاضی و گفت: از کجا معلوم حرف های تو درست است، من می خواهم از خود حضرت ولی عصر (عج) بشنوم. فرمودند: خب برویم. ناگهان دیدم آثاری از شهر نیست و در بیابانی قدم می زنیم. از دور یک بلندی را دیدم که یک عده ای می آیند و می روند. آن جا که رسیدیم، آن شیخ پشیمان شد و گفت: نه من نمی خواهم. من را برگردان. آقای قاضی گفت: تو خودت اصرار داشتی برویم و ببینیم. شیخ گفت: نه نمی خواهم و برگشتیم. دیدم همان مکان و همان کوچه و همان شهر هستیم.

80. در کتابتان مرقوم فرموده اید که حضرت آقای قاضی اکیداً نهی می کردند از این که شاگردانشان را تلمیذ یا شاگرد خطاب کنند. آیا ممکن است توضیح بفرمایید؟
شاگردان ایشان همه درجه یک از معرفت و اجتهاد بودند مثل سید حسن الهی، علامه طباطبائی، حاج شیخ محمد تقی آملی و ... کدام یک از این ها را شاگرد بگوید؟
آن ها هم که سواد حوزوی نداشتند یا در حد اجتهاد نبودند مانند آقای حداد و ... این ها هم آدم های خیلی برجسته، بزرگ و شناخته شده ای در اجتماع بودند.

81. در مورد آسید حسن مسقطی فرمودید که وقتی خبر رحلتشان به آقای قاضی رسید خیلی اثر بدی گذاشت و مدت ها صحبت نمی کردند و در حال تأمل بودند، آیا ممکن است توضیح بفرمایید؟
بله، مرحوم آقا به آسید حسن مسقطی خیلی علاقه داشتند و لابد همین علاقه باعث ناراحتی ایشان شده بود.

82. آیا می شود گفت ایشان مبرزترین و بالاترین شاگردشان بودند؟
شاید، چون آسید حسن مسقطی واقعاً یک اعجوبه ای بود، یک انسان خیلی جامعی بود، به کلام، فلسفه، نحو، صرف... مسلط بودند.

83. سنشان چقدر بود؟
آن وقت که ما دیدیم در حدود60-55 ساله بودند.

84. ایشان خیلی در مقوله تشرف از خودشان علاقه نشان می دادند؟
بله، ولی نسبت به ایشان نمی شود در این مختصر صحبت کرد، سید حسن یک اعجوبه ای بود، یک قطعه از هوش و ذکاوت و فهم و ... نمی شود درباره ایشان به مختصر اکتفا کرد، صحیح نیست. آقازاده اخوی ایشان یک کتابی در خصوص ایشان نوشت که به نظر من با این کتاب در حق ایشان کوتاهی شد، چون مقامشان خیلی بالاتر از این حرف ها بود.

85. اگر مقدور است درباره آشنائی علامه طباطبائی با آسید علی قاضی توضیح بفرمایید؟
علامه در نجف گاهی به محضر آقای قاضی می رفتند، تا این که یک بار آقای قاضی به ایشان که می رسند می فرمایند دنیا می خواهی نماز شب بخوان! آخرت می خواهی نماز شب بخوان!
و این صحبت آقای قاضی در ایشان تأثیر عمیقی می کند و ملازمت ایشان را اختیار می کنند.علامه مقام خیلی عالی داشتند، مقام جمع الجمع که آدم مجبور باشه هم در آن عالم باشد هم در این عالم...

86. آیا درباره آشنایی سید هاشم حداد با مرحوم قاضی مطلبی در خاطر دارید؟
آن زمان، در کربلا، رفتن به قهوه خانه خیلی عجیب بود و در منظر بعضی ها کار جالبی نبود.

آسید هاشم نقل می کند که: یک شب قبل از اذان صبح برای خرید نان بیرون آمدم، دیدم یک سید محترمی در قهوه خانه نشسته است، رفتم جلو و گفتم: آقا چرا این جا نشسته اید؟ ایشان ( آقای قاضی) گفتند من منتظر چای هستم. من تا چای نخورم نمی توانم برم حرم.
 گفتم: آقا، اگر شما چای می خواهید بیائید برویم منزل ما، با هم به منزل رفتیم و در آن طلوع، چای درست کردیم و با نان خوردیم. بعد آسید هاشم نقل می کند که من تند شدم که: آقا چرا به خاطر یک چای از سلک علما خارج می شوی و توی قهوه خانه می نشینی؟ آقا جواب دادند: این بدن ما حکم آستر را برای ما دارد، هر چه بیشتر به آن خدمت کنی بیشتر می توانی از آن استفاده کنی. بعد داستان سفرشان از تبریز به کربلا را بیان کردند که در آن سفر یک قافله داری داشتند که هر جا که در راه منزل می کردند اول سراغ الاغ ها و اسب ها می رفت و به آن ها رسیدگی می کرد، مردم می گفتند، این به جای این که به ما برسد اول به الاغ هایش می رسد. ولی همین باعث شد که قافله ما دو سه روز زودتر از قافله های دیگر به نجف برسد.
چون وقتی به حیوانات رسیدگی می کرد موقع حرکت، حیوانات سر حال بودند ولی متصدیان قافله های دیگر مشغول خودشان می شدند و به اسب ها نمی رسیدند، بنابراین، این بدن ما هم آستر ماست هر چه بیش تر به آن برسی، بیش تر می توانی ازش کار بکشی.

87. شما در کتابتان نام دو نفر از شاگردان مرحوم قاضی که ظاهراً شاگردان با سابقه ای هم بودند را ذکر کردید، مرحوم شیخ محمد علی بروجردی و مرحوم آشیخ علی قسام که فرموده اید: « و هو من أقدم تلامیذه » راجع به این دو که ظاهراً دوستی خیلی نزدیکی با سید حسن مسقطی داشته اند اگر ممکن است اشاره بفرمایید؟
در مورد شیخ علی محمد بروجردی، شخصی نقل می کرد که ایشان در سخنوری و محاجه و ... خیلی سر و صدا داشتند. و بعد از این که به قاضی رسید همه اون محاجه ها را گذاشت کنار. بعد آیت الله بروجردی که برای زعامت در قم انتخاب شدند، ایشان در نجف شیخ علی محمد بروجردی را انتخاب می کنده که جایش بماند. شیخ علی محمد بروجردی هم معلم اخلاق بود، هم معلم حوزه، هم دروس حوزوی می دادند. خیلی مقام داشت و من در این مختصر از مقام های ایشان چه بگویم؟
و در مورد این آشیخ علی قسام، ایشان استاد ما هم بود. به ما فقه می گفت و لعمه تدریس می کرد. خود آشیخ علی برای من نقل می کرد که من یک روز سر حوض نشسته بودم وضو بگیرم، یک سیدی که در مدرسه ما بود و حجره داشت آمد لب حوض وضو بگیرد، به من گفت چرا از این آب حوض وضو می گیری؟ مگر آب خوردن در اتاق نداری؟
 آب آن حوض خیلی کثیف بود. حوضی که آبش بماند معمولاً توی آن حشرات ریزی می نشیند. گفت خیلی ناراحت شدم. گفتم: آقا این آب، تمیز است.
گفت: چه تمیزی؟! از آبی که توی حجره ات گذاشته ای که بخوری از آن وضو بگیر! بعد شیخ علی قسام می گوید که من ناراحت شدم که چرا این سید به من ایراد می گیرد. شروع کردم به ایراد گرفتن، و بعد ادعیه وضو را بلند بلند می خواندم، یک جمله ای که خواندم « اللهم بیض وجهی یوم تبیض وجوه » را شنید گفت: تو چرا می گویی وجوه؟ من پیش خودم گفتم من ادبیاتم خیلی خوب است. چطور شد این آقا به من عتاب می کند. دیدم، نه این آقا خیلی مسلط است. بعد گفت آقا چرا اتاق ما نمی آیی؟
 گفتم در اتاق شما همه فارسی یا ترکی حرف می زنند من که نمی فهمم. گفت: تو بیا ما عربی حرف می زنیم، تو عربی ما را تصحیح کن. تو فارسی حرف می زنی. ما فارسی تو را تصحیح می کنیم. او را به حجره آورد و به علامه طباطبائی معرفی کرد. ادبیات علامه طباطبایی از شیخ علی قسام است.

88. ظاهراً از شاگردان مرحوم آقا، کسی به نام سید هاشم رضوی هندی داشتیم که سال 71 مرحوم شده اند و در قم مدفون هستند، آیا ممکن است درباره ایشان هم مختصراً بفرمایید؟
ایشان یک داستانی دارد، خودش تعریف می کرد که من در نجف بودم خیلی در حالت بیچارگی و فلاکت و نداری بودم. روزی یک شاهی خرج من بود و این را شب به شب می رفتم نان می خریدم و با چای می خوردم و درس هایم را برای روز بعد آماده می کردم. می گوید: یکی ا