حکمت با شهوت در يک دل جاي نمي گيرد . [امام علي عليه السلام]
بشنو اين ني چون حکايت مي کند
   1   2   3   4   5      >
امروز که بيست ساله شدم به ياد روزي مي افتم که ده ساله بودم آن روز که شمع شماره 10 را خاموش و شمع شماره يازده را روشن مي کردم.
آن روز اگر شمع ده سالگي ام را خاموش کردم خاطرات تلخم را هم با آن خاموش کردم ولي هيچگاه نتوانستم روزهاي شيرين کودکي را به دست آتش بسپارم.
وقتي بزرگتر شدم خوب يادم مي آيد سيزده سال داشتم چه روزهاي خوبي بود همه دور هم بوديم همه براي خودم به جشن آمده بودند. يادم هست که مادرم با چه شور و شوقي براي تنها پسرش جشن گرفته بود ساده اما با تمام وجود بود؛ هديه ها ساده اما خاطره ي يادشان هميشه در ذهنم بود ؛ بچه ها با لباسهاي ساده همان حس و حال بچه هاي پايين شهري شادي مرا دوچندان کرده بودند؛ يادم هست که خودم براي دعوت به سراغشان رفتم بودم يادم هست که به جاي کيک تولد و تمام تجملات امروزي مادرم هر آنجه که داشت برايم روي ميز گذاشته بود. يادم هست که همه از اينکه يک سال بزرگتر شده بودم خوشحال بودند.
و اما امروز که هفت سال از آن روزها مي گذرد خوب يادم مي ماندکه ديگر خاطرات تلخم را نمي توانم با خاموش کردن شمع 19 سالگي از ياد ببرم ؛ همه دور هم نبوديم؛ يک هفته فکر کردم که چگونه دور هم جمع شويم اما چيزي به ذهنم نرسيد؛ جشن نگرفته بودم چون مي دانستم همه از اينکه مي خواهند به جشن بيايند نگران مي شوند فکر مي کنم که علت نگرانيشان آوردن کادو باشد.
مادرم  ديگر ذوق و شوق ندارد روزهاي گرفتاري ، ديگر او را خسته کرده است.
يادم مي ماند که براي دعوت جرات نکردم به کسي زنگ بزنم چه رسد به آنکه حضوري به سراغشان بروم.
خوب يادم مي ماندکه وقتي پيشنهاد گرفتن جشن را به خانوده ام دادم اول هزينه تولد را برآورد کردند آخر آنها بسيار اقتصادي فکر مي کنند آنها به فکر آينده هستند.ولي بعضي ديگر در جشن تولدشان اتومبيل و.... مي گيرندو هيچ وقت هم فکر نمي کنند چون فکري ندارند که بکنند.برايشان فرقي نمي کند که تخم مرغ 100تومان باشد يا 1000تومان باشد.بنزين ليتري 1000تومان هم بشود آب از آب تکان نمي خورد.کاشکي من هم يک آقازاده بودم ولي ....
روزها چقدر عوض شده است نگاه ديدمان چقدر عوض شده است چشمها را بايد بشوييم , عينکهايمان را بايد از روي چشمانمان برداريم، بايد جور ديگري ببينيم.
و من به خوبي ميدانم که روزي براي خودم مي نويسم (امروز که پنجاه ساله شدم)
مطمئنم که آن روز روزهاي بيست سالگيم را خيلي خوب به ياد مي آورم و خاطرات تلخ و شيرين را همچون آلبوم مرور خواهم کرد.
فقط اميدوارم که در آن روز که شايد روزي هم نباشد آن روز، غبطه اين روزها را نخورم همان طور که غبطه روزهاي گذشته را مي خورم .



سعيد عبدلي ::: پنجشنبه 17/12/1385::: ساعت 4:18 عصر

پدر در حال مطالعه روزنامه بود ، اما پسر کوچکش دست از مزاحمت و شيطاني بر نمي داشت . پدر خسته از اين ماجرا ، يک ورق کاغذ راجدا کرده – که نقشه دنيا بر روي آن بود – آن را به چند قسمت پاره کرد و تحويل پسر داد .


-  حالا کاري براي انجام دادن داري ، من به تو يک نقشه دنيا تحويل دادم و مي خواهم تو آن را دقيقا همان طور که بود به من تحويل دهي .


پدر مجددا مشغول مطالعه روزنامه شد و مي دانست که اين کار حداقل پسر بچه را براي بقيه ساعات روز سرگرم نگاه خواهد داشت ، اما پانزده دقيقه بعد پسرک با نقشه برگشت .


پدر حيرت زده پرسيد  :


آيا مادرت به تو جغرافيا ياد داده است ؟


کودک پاسخ داد :


- نه پدر ، من چيزي از آن نمي دانم ، اما اتفاقي که افتاد اين بود که آن طرف ديگر ورقه اي که به من دادي ، عکس شخصي چاپ شده بود و من موفق شدم با بازسازي انسان ، دنيا را هم مجددا بسازم .



سعيد عبدلي ::: پنجشنبه 17/12/1385::: ساعت 4:17 عصر

 برخورد مستقيم با يک انديشه و تلاش براي نابود کردن آن از طريق مواجهه مستقيم و آشکار، مخصوصاً زماني که اين انديشه قوام و بنيان محکمي داشته باشد هيچ وقت با موفقيت همراه نيست. 
معمولاً حرفه‌اي‌ها در اين موارد از مکانيزم کارا و توانمندي استفاده مي‌کنند: «تحريف».


اين تحريف حداقل دو شکل کلي مي‌تواند داشته باشد:


ـ برداشت‌هايي انحرافي از آن يا به بياني ديگر پيچاندن آن در تفسير به‌راي‌هاي عجيب از يک بيان صريح و به قول معروف پشتک‌هاي فلسفي و وارونه جلوه دادن آن با پيچيدن در مثال‌ها و استدلال‌هاي بي‌ربط.
ـ تاکيد بر روايت داستاني و تبديل صاحبان اين انديشه به شخصيت‌هاي تراژيک يا حماسي و يا... و مخفي کردن انديشه در پس داستان و به فراموشي سپردن آن.

چندي پيش «محمدعلي ابطحي» ـ‌ معاون رئيس جمهور سابق ـ در وبلاگ خودش مطلبي نوشته بود تحت عنوان «چمران، چه‌گواراي عارف». تلاش ابطحي در آن متن، استفاده از هر دو روش بالا بود. کافي است شما کمي با ادبيات آخوندي او هم آشنا باشيد تا راحت‌تر بفهميد نخوت و غروري که از آن نوشته مي‌بارد.
طبيعي است، آدم تحصيلکرده در معتبرترين دانشگاه‌هاي دنيا احتمالاً دانشمند بزرگي باشد، اما اينکه فلاني آدم بزرگي بود چون در آمريکا تحصيل کرده، تلاشي است در پوستين وارونه پوشاندن به الگوها.
تلاش براي استفاده از روايت داستاني ماجرا در همه متن موج مي‌زند. ابطحي در پناه توجيه گزيده‌گويي، چرايي کارهاي چمران را خط مي‌زند، آنجا هم که به چرايي کارش اشاره مي‌کند محملي است براي تحريف جدي در منش چمران.
راستي چرا يک تحصيلکرده در معتبرترين دانشگاه‌هاي جهان و با بالاترين مدارج علمي و درآستانه بالاترين افتخارات و امکانات به همه چيز پشت پا مي‌زند. تلاش براي سرپوش گذاشتن بر اين چرايي، تصوير صاحب عمل را چگونه در ذهن آدمي شکل مي‌دهد. اين کار بدون درنظر گرفتن نگاه و فلسفه چمران کاري عبث مي‌نمايد که صاحب عمل هم نبايد آدم توانمندي باشد.
شايد ابطحي چون در خانواده‌اي بزرگ شده که ـ به زعم بسياري ـ عرفان، «دکان» بوده، عارف بودن چمران را به‌سان يک «شغل» مي‌بيند که در کنار شغل ديگر چمران که از ديد او «چريکي» است همديگر را بالانس مي‌کنند و مي‌شود چريک آرام. عجب ترکيب پر از تضادي.
چمران عقده ماجراجويي داشت که عشق استمرار جنگ‌هاي چريکي باشد؟ اصرار بيش از حد بر کاربرد چريک چيست؟ چند درصد از فعاليت‌هاي چمران چريکي بود در لبنان؟ سرپرستي خانواده‌هاي بي‌سرپرست؟ راه‌اندازي مجتمع فني؟ روشنگري‌ها و سخنراني‌هاي آتشين.
چرا مي‌ترسد بگويد چمران چرا به لبنان رفته بود؟ چمران مگر به خاطر «صدر» به لبنان رفته بود که حالا با گم شدن آن پير فرزانه مثل پاندول وسط هوا معلق بماند و فکر کند حالا بايد از کدام تابعيت استفاده کند.
چه چيز باعث مي‌شود که حتي يک بار هم به چرايي کارهاي چمران پرداخته نشود جز همان روايت داستان‌گونه و البته به اضافه ادبيات آخوندي!
چرا چمران به لبنان رفت؟ چرا در کنار صدر قرار گرفت؟ چرا به ايران آمد؟ چرا جنگ چريکي؟ چرا کار علمي در آن عالي‌ترين سطح را رها کرد؟ در لبنان چمران چريک بود فقط؟
آيا چمران فکر مي‌کرد در جنگ تمام عيار يک کشور عليه يک کشور با جنگ چریکی می‌توان پاسخ گفت، یا انتخاب تاکتیک موقت بود به دلایلی که ابطحی از گفتن آن طفره می‌رود.
ابطحی از آن قماش است که تلاش می‌کند از هر نمدی کلاهی برای خود ببافد. این رویه سیاست‌بازان است که در همه جناح‌ها هستند.
تلاش برای مویدی بر رفتار خود قراردادن عملکرد دیگران حتی اگر به صورت آشکار در تضاد با وی و اهدافش باشد.
چمران افتخارات علمی در آن سطح را رها کرد چون نتایج افتخاراتش به استیلای بیشتر ظالمان می‌انجامید، فلسفه‌ای که ابطحی اعتقادی به آن ندارد. ترجیح داد به جای خدمت به سلطان به خلق خدا خدمت کند. چمران مومن بود به خدا و دین خدا و مومن در هیچ قالبی نمی‌گنجد. هر روز به اقتضای وظیفه ای که بردوش خود احساس می‏کند  نقشی به عهده می‏گیرد ولی هیچ کدام از این نقش‌ها‌ او نیستند. او آرمانی است که در پرتو آن وظایفش تعربف می‌شود.
تلاش برای مخفی کردن نگاه «وظیفه‌محور» و تبدیل چمران به یک آدمی که علایقی «ماجراجویانه» دارد و عشق «چریک بازی»، باعث می‌شود بازخواست مخاطب از او  از بین ‌برود که «پس تو چی برای عرضه داری؟». خوب چمران علاقه به کار چریکی داشته، من هم ترجیح «کار سیاسی» داشتم. برای اینکه مطمئن شوید مثل هم هستیم هردومان با جریان‌های غیر تندرو همراه هستیم. 



سعيد عبدلي ::: پنجشنبه 17/12/1385::: ساعت 4:15 عصر

اين روزها روزهاي زيادخوبي نيست.

همه اش اضطراب است و اضطراب است و اضطراب.


هر لحظه يک قدم نزديک تر ولي صد قدم دورتر مي شوم و به عبارتي ۹۹ قدم عقب مي افتم. اميد هست ولي نيست. هوا هست ولي نمي توانم دمش کنم و فقط بازدم مي کنم و در ريه هايم هيچ نمي ماند.


اين روزها روزهاي زياد خوبي نيست. کاش همه چيز زود بگذرد. خيلي زودتر از آنچه که من تصور مي کنم.


اقامتگاه جديد خوب است ولي نمي دانم چرا همه چيز به هم ريخته.


يکي برايم اول صبح نوشت: خدا همواره به ياد توست ولي نمي دانم چرا احساس مي کنم خدا هم کاري به کارم ندارد و از اين فکر و احساس بدجوري وحشت زده ام.


وقتي خدا به کسي پشت کند نوک بال يکي از نازلترين فرشته هايش هم کافيست که همه آنچه را به زحمت رشته اي پنبه کند و ديگر بي شک نيازي به يد قدرتش و دستان توانمندش نيست که دخالتي کند و کن فيکوني صورت گيرد.


اي کاش به من پشت نکرده باشد.


اي کاش...


اي کاش...


اي کاش...


از خيلي ها مي ترسم. اين صفحات صفحات کاغذ نيستند که بنويسم و پاره شان کنم. از خيلي ها مي ترسم وگرنه خيلي چيزها مي نوشتم. بي ترديد کاغذي لازم است تا همه آنچه را در دل دارم بر تنش جاري کنم و به دست آب بسپارم تا کسي نبيند و نخواند.



سعيد عبدلي ::: پنجشنبه 17/12/1385::: ساعت 4:11 عصر

  


گناهش اين بود که خدا را در او ديد.


گناهش اين بود که خدا را معشوق، و در معشوق ديد: «من خدا را در او ديدم». او همه حرفش از عشق بود،


و گناهش اين بود که با همه علم ندانست که درچنان وانفسايي، معشوق که خود عاشق نباشد، قدر اين عشق به جا نتواند آورد.


عشق چيره بر وجود عاشق است و نه الزاما بر معشوق.


تفريق ميان معشوق و عشق و عاشق شدني است، اما ميان عاشق و عشق محال است.


معشوق مي تواند عاشق باشد يا نباشد، مي تواند حتي خبري اش از عاشق نباشد، اما نه در اين عشق.


گناهش اين بود که ندانست خدا معشوق نمي تواند بود. ندانست که منزلت عاشق بسي برتر از معشوق است و لذت عاشقي بسي بيش تر.


بسا معشوق ها که چون در سوداي عشق نبودند، رنج ها دادند و هم کشيدند. ليک، اين حال، هرگز بر هيچ عاشق نرفت.


خدا خود عشق است.


کدامين معشوق مي تواند گفت «صد بار اگر توبه شکستي بازآ»؛ و مگر نه اين فقط حرف عشق است و عاشقي که حسرت آن معشوق دارد که خود را در خورد چنين عاشقي بياراسته است و راه را بر خود هموار کرده است؟


زنهار اما، که او مکار عاشقي ست از معشوق چهره مي پوشاند تا بيازمايدش؛ آزمايشي سخت و تعقيبي بي امان.


خام بود آن که بازي عشق را ساده انگاشت. ابراهيم بايد بود تا مکر وي تو را کارگر نيفتد. خاک بيابان هاي طلب را همه عمر در توبره مي بايد کرد تا مگر چشم  - در واپسين لحظات – از جمال دوست منور شود. آن گاه است که تو به راستي عاشقي. آن جاست که تو عاشقي و او معشوق، و همانا تو معشوق و او عاشق.


زمين و زمان در هم مي توفند تا تو و او در هم شويد و نعره برآوري که من اويم و او من.


لحظه وصل، لحظه وحدت عشق و عاشق و معشوق است.


اناالحق مي گويي، مستانه بر سر دار مي شوي و نه سر آن داري تا بداني که آن ديگران در چه کارند. راه پربلايي است راه منصور، منصور بايد بود. منصور بايد شد. آرزويي محال نيست. يکي شدن در بستر عشق را با غلاف جان در زهدان مادر پيشکشمان کردند؛ کدامينِ ما، اما هديه اي مستور در جان را دريافته است و به ابراهيم و منصور در آمده است؟


آيا اين غفلت نيست که نمي بينيم و نه در مي يابيم که او همه نور است و ما همه نور؟


همتي بايد تا حجاب های چرکین از میان برداشته شوند و نورها در هم آمیزند.


 



سعيد عبدلي ::: پنجشنبه 17/12/1385::: ساعت 4:10 عصر

سرّالاسرار خلقت اين سخن است: فَاَحبَبتُ اَن اُعرَف.


اما طلعت شمس بايد که از افق شب باشد،


و يوم الدين از افق ليله القدر،


و نور از افق ظلمت، و عشق از افق هجران، يعني که موسي بايد در عصري ظاهر شود که فرعون داعيه «اَنَا رَبُّکُمُ الاَعلي» سر داده باشد،


و محمد در عرصه اي که ابوجهل کليددار خانه خدا باشد و کعبه، خانه توحيد، درتملک بت ها.


آه از شفق... و سرخي شفق، آن گاه که روز به شب مي رسد و خورشيد حق در افق خونين عاشورا غروب مي کند و ... شب آغاز مي شود!


اما دل به تقدير بسپار،


شب غشوه اي است که اختران امامت را ظاهر کند.


 


***


اين سرّالاسرار خلقت است و گويي تقدير اين چنين رفته است که اسرار فاش شود، اگر چه به بهاي سر باختن حسين عليه السلام.


 


يا اباعبدالله


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


  


***


بگذار فاش گفته شود که آن که مسجود ملائکه است، حسين است، و آدم را ملائک از آن حيث که واسطه خلقت حسين است سجده کردند؛


و اين سجده اي ازلي است؛ ميزان حق،


که ابليس را از صف ملائکه طرد مي کند.


يعني که فطرت عالم بر حبّ حسين و ولايت او شهادت مي دهد و آن پيمان ازلي – اَلَستُ بِرَبِّکُم قَالوُا بَلي – عهدي است


که خالق از بني آدم بر حبّ حسين و ياري او ستانده است.


 


***


«خون» با حسين پيمان «ريختن» بسته است،


«سر» با حسين پيمان «باختن».


دل تو عرصه ازلي خلقت است.


گوش کن که چه خوش ترنمي دارد در تپيدن: حسين، حسين، حسين، حسين.


نمي تپد، بل «حسين حسين» مي کند.


 


***


کجاست آن که زنجير جاذبه خاک را از پاي اراده اش بگشايد و هجرت کند،


از خود و بستگي هايش،


تا از زمان و مکان فراتر رود و خود را به قافله سال شصت و يکم هجري برساند و در رکاب امام عشق به شهادت رسد؟


و از آن پس ديگر، اين باد نيست که بر تو مي وزد،


اين تويي که بر باد مي وزي.


و از آن پس ديگر، آن تويي که بر زمان مي گذري،


و آن تويي که مکان را تشرّف حضور مي بخشي.


يعني نه اين چنين است که کربلا شهري در ميان شهرها باشد و عاشورا روزي در ميان روزها؛


زمين سراسر پهندشت کربلاست و کربلا ما را به خود فرامي خواند.


کربلا ما را به خود فرامي خواند.


 


آري، کربلا ما را به خود فرامي خواند.


 


***


مگر کربلا از سيطره زمان و مکان خارج است که همه جا کربلا باشد و همه روزها عاشورا؟


مرا ببين که در پيشگاه ولايت سخن از زمان و مکان مي گويم! زمان و مکان «نسبت» است و براي آن که از جوار مطلق، از بلنداي اَعراف بر عالم وجود مي نگرد، اينجا در پيشگاه ولايت، سخن از زمان و مکان گفتن نشان بي خردي است.


 


***


کربلا قلب زمين است و عاشورا قلب زمان. يعني اصلا کربلا مطلق زمين است و عاشورا مطلق زمان، و راه هاي آسمان از اينجا آغاز مي شود؛


از اين جا دروازه اي به عالم مطلق گشوده اند.


 


***


مي پرسي که از متناهي چگونه مي توان راهي به سوي نامتناهي جست؟ اين سرّالاسرار خلقت است و گويي تقدير اين چنين رفته است که اسرار، اگر چه به بهاي سر باختن حسين عليه السلام، فاش شود.


 


***


 


طُرفه خراب آبادي است اين سياره زمين، که از آن دروازه هايي به سوي نامتناهي گشوده اند: بيت الله، حبل الله، کلام الله،... ثارالله.


اقمار منظومه شمس ايمان را ببين! آنجا، در طواف بيت الله که حصن ولايت است و حرم امن لااِلهَ الاَّ الله.


آنجا سايه بيت المعمور است و زمين و آسمان در اين ناکجاآباد به هم مي پيوندند؛


يعني از آنجا، فراتر از نسبت ها،


دروازه اي به عالم اطلاق گشوده است و وليّ مطلق بايد از اين باب پاي به عالم خاک گذارد؛ يعني علي عليه السلام بايد در خانه کعبه متولد شود.


 


***


امام روح قبله و باطن بيت الله است، اما وااسفا که ظاهرگرايان از کعبه نيز تنها سنگ هاي آن را مي پرستند.


 


***


طُرفه خراب آبادي است اين سياره زمين... که در طواف شمس به سفري آسماني مي رود. هيچ از خود پرسيده اي که مقصد اين سفر آسماني کجاست؟ زمين در طواف شمس است و شمس را نيز شمسي ديگر است که بر گرد آن طواف می کند و شمسِ شمس را نیز شمسی دیگر؛


و همه در طواف شمس عشق، مشکات نخستین، ولیّ مطلق.


 


***


آه... دریافتم؛ مقصد این سفر آسمانی تویی!


مقصد تویی و آنان تو را رها کرده اند و بر گرد دیوارهایی سنگی می چرخند!


***


ای همسفر! اینجا حیرتکده عقل است، بر گرده زمین،


در سفری آسمانی با کهکشان ها،


در سفری آسمانی که مقصدش با اوست؛


سفری از ظاهر به باطن، از بیرون به درون.



سعيد عبدلي ::: پنجشنبه 17/12/1385::: ساعت 4:9 عصر

نمي دانم چرا گاهي ميان راه و بيراه، بيراهه را انتخاب مي کنم!


و چرا گاهي ميان نور و تاريکي، تاريکي را برمي گزينم!


چرا گهگاه ميان روشنايي و ظلمت، ظلمت را انتخاب مي کنم!


و گاهي بين خوب و بد، بدي را برمي گزينم!


نمي دانم چرا گاهي ميان راست و دروغ، دروغ را انتخاب مي کنم!


و ميان زيبايي و زشتي، زشتي را برمي گزينم!


نمي دانم چرا؟!


نمي دانم چرا گاهي خدا کناري مي نشيند و به من اجازه انتخاب مي دهد؟!


چقدر خوب مي شد اگر هميشه مجبورم مي کرد به آنچه خود خواسته است و پسنديده است.


نمي دانم به کدامين ديوار دست بزنم که فرو نريزد!


بر کدامين زمين پاي نهم که فرو نرود!


و به کدامين نور دل خوش کنم که بي سو نگردد و خاموش نشود!



سعيد عبدلي ::: پنجشنبه 17/12/1385::: ساعت 4:7 عصر

اولش. ماجرا از اون جا شروع شد که يک نه چندان بنده خدايي دست وزير بي نواي آموزش و پرورش رو توي حنايي گذاشت که همه رو بر آن داشت چه کنيم رنگ اين حنا از دستان وزير مظلوم و بي گناه پاک شود.


 


دومش. جماعتي از وکيل الرعاياي نشسته بر کرسي هاي سبز مجلس با ديدن حناي نشسته بر دستان وزير آموزش و پرورش ياد حنابندان و عروسي و ... افتادند و بر آن شدند جشني بر پا کنند و آشي براي وزير بپزند که وجبي نه وجب ها روي آن روغن باشد.


 


سومش. و در همين حال يکي از آنان که به فکر پاک کردن حنا از دستان وزير بود داشت از مقابل زندان اوين رد مي شد که فرکانس هايي از درون زندان به مغزش رسيد و همان جا بود که جرقه اي زده شد.


 



 


چهارمش. شهرام جزايري فرار کرد.


 


پنجمش. انگشت ها به سوي هم نشانه مي رفت و هر کسي ديگري را نشان مي داد. وقتي نگاه مي کردي کسي نمانده بود. همه پشت درختي از .... مخفي شده بودند. مردم هرچند گيج شده بودند ولي مفاهيم رو خوب دريافت مي کردند و خوب مي فهميدند.


 


ششمش.  شهرام جزايري در آن سوي مرزها به ريش ملت مي خنديد. البته قهقهه هايي همراه با صداي خنده هاي شهرام خان از درون مرزها به گوش مي رسيد که گاهي بدجوري حرص مردم را در مي آورد.


 


هفتمش. ملت و وکلا همگي به کلي يادشان رفت که همين چند روز پيش حرفهاي زشتي را توي کاغذهاي مربوط به امتحان معلم ها خونده بودند. حتي علماي نشسته در قم هم به کل فراموششان شد.


 


هشتمش. حالا چند روزي بود که خوراک همه شده بود خبرگيري از احوالات جناب شهرام خان. بازار خودزني هم خيلي داغ داغ شده بود. حتي تلويزيون هم با همه قيچي هاش درگير موضوع شده بود. يواش یواش مردم داشتن باور می کردند که شهرام خان این قدر زرنگ بوده و جنابان سیاسیون و اقتصادیون و فرهنگیون آن قدر پاک و معصوم و ساده که شهرام خان توانسته الفرار.


 


نهمش. بالاخره بعد از حداقل دوسال که جناب شهرام خان در دستان پرمهر قوه غذاییه نوازش های پدرگونه و برادر گونه و دوستانه و مشفقانه را تحمل می کرد و کسی برایش خم به ابرو نمی آورد حالا در غیاب جناب شهرام خان قوه غذاییه این بار با قهر و غضبی وصف ناشدنی و در اقدامی شجاعانه و برای پاسخگویی به افکار عمومی حکم جناب شهرام خان را صادر کرد. شهرام خان به ۱۴ سال زندان در هتل اوین ۱۰ سال تبعید به یکی از بهترین و باشکوه ترین پایتخت های دنیا (انتخاب حق اوست) و پرداخت مبلغی وجه نقد هنگفت به حساب بیت المال که در صورت عدم امکان مالی می تواند از وام های بلاعوض دولتی نیز در این مسیر استفاده کند محکوم شد . بالاخره حق نان و نمک را باید حفظ کرد.


 


دهمش. توی همین گیر و دار بودیم که ییهو یکی از این خبرگزاری های گوگولی سوگولی در یک اقدام انتحاری اوج فداکاری رو به منصه ظهور رسوند و نوشت: اخبار اولیه از دستگیری شهرام جزایری حکایت دارند. بعد هم به فواصل پنج دقیقه به پنج دقیقه با غیرقابل دسترس ترین موبایل ها تماس می گرفت و مصاحبه هایی محیرالعقول از انسان هایی محیرالعقول تر روی سایت می فرستاد.


 


دهمش. وزیر کشور و مقامات قضایی و حتی جناب خوش تیپ آصفی که اکنون در امارات روزگار به سختی سپری می کنند نیز  از موضوع اظهار بی اطلاعی کردند.


 


هنوز هم نمی دانیم بالاخره شهرام خان را گرفتند یا نه؟


 


شهرام جزايري


 


آخرش ما نفهمیدیم چه شد که این طوری شد؟! تنها یک سوال می ماند و آن این که اگر موضوعی نه شروعش به مردم ربط دارد و سودی برای مردم ندارد و نه جلسات دادگاهش به مردم ربطی دارد و برای مردم هم سودی ندارد و نه پایانش به مردم ارتباطی پیدا می کند پس اصلا چرا برای مردم تعریف می کنند. درست مثل این است که برای یکی مرتب لطیف تعریف کنی و حتی به او اجازه ندهی که بخندد.


 


ما که فایده اش را نفهمیدیم و ندانسیتم که کجای این پیاز مردم بودند. ولی امیدواریم که جایگاه رفیع تعلیم و تعلم از آن سودی برده باشد تا درس عبرتی باشد برای سایرین.


  


جالبتراین که پس از شمارش های بسیار در این باب باید عرض کنم  در بینهایتمش این که جناب شهرام خان به گفته همان خبرگزاری گوگولی ۳۶ روز پیش از فرار عضو هیئت مدیره و مدیر عامل دو شرکت داخلی شده بود. عجیبا غریبا از این همه توجه نظام عزیر ما به پیشنهادات سازنده نخبگان و اهل فن. این جناب شهرام خان گفته بود که اگر به من اجازه می دادند با یکی دو تخلف کوچک مشکل بیکاری و اشتغال کشور را حل می کردم ولی ما باور نمی کردیم. خدا را شکر که دولتهای کریمه در این سالها یکی پس از دیگری بر سر کار آمده اند و به خوبی و دقت به این پیشنهادات مشفقانه ارج می نهد.


 


از دست و زبان که برآید


 


کز عهده شکرش به درآید



سعيد عبدلي ::: پنجشنبه 17/12/1385::: ساعت 4:6 عصر

بسم الله الرحمن الرحيم


 


سلام...


 


السلام عليک يا اباعبدالله الحسين...


 


و اي رسول ياد آر وقتي را که به فرشتگان دستور داديم که


 


                                 بر آدم همه سجده کنيد


 


 و آنها تمام ،


 


 سر به سجده فرود آوردند


 


جز شيطان که از جنس جن بود


 


 و بدين جهت از طاعت خداوند سرپيچيد


 


(آيا شما فرزندان آدم ) مرا فراموش کرده  شيطان و فرزندانش را دوست خود گرفتيد؟


 


در صورتيکه آنها شما را سخت دشمنند


 


و ظالمان که به جاي خدا شيطان را برگزيدند بسيار بد مبادله کردند.


 


من در وقت آفرينش آسمان و زمين و يا  خلقت خود مردم ،


 


 آنها را حاضر و گواه نساخته(کمک از کسي نخواستم)


 


و هرگز گمراهان را به مددکاري نگرفتم ( پس مردم از آفرينش جهان بلکه از خلقت خود هم


 


بي خبرند و هرچه گويند تصوري بيش نيست )


 


سوره ي کهف / نشانه هاي 50 و 51


 


مهدي الهي قمشه اي


 


يا علي مددي



سعيد عبدلي ::: پنجشنبه 17/12/1385::: ساعت 4:0 عصر

  بسم الله الرحمن الرحيم

 


                                                  سلام     


 


        ازابراهيم ادهم نقل شده که وقتي چند نفر از ابدال بر من مهمان شدند، به ايشان گفتم


 


               مرا وصيّت بالغه فرمائيد تا از خدا بترسم چنانچه شما از خدا ترس داريد.


 


                                     گفتند: تو را شش چيز ياد مي دهيم.             


    اول آنکه


                  کسي که بسيار شد کلامش پس طمع نکند در رقّت قلب خود.


          دوم


              کسي که بسيار شد خواب او پس طمع نداشته باشد در بيداري شب و قيام در ليل.


     سوم  


              کسي که آميزش او با مردم بسيار شد پس طمع نکند در حلاوت عبادت. 


  چهارم             


            کسي که اختيار کرد ظالمين را پس طمع نداشته باشد در استقامت دين.


      پنجم


               کسي که غيبت و دروغ عادت او گشت پس طمع نکند که با ايمان از دنيا رود.


       ششم


  کسي که طالب رضا و خشنودي مردم است پس طمع نکند در رضا و خشنودي خداي تعالي.               


   ابراهيم گفت:


                چون تأمّل کردم در اين موعظه، يافتم در آن علم اولين و آخرين را!


 


                                           يا علي مددي



سعيد عبدلي ::: پنجشنبه 17/12/1385::: ساعت 3:59 عصر

 

بسم الله الرحمن الرحيم


 


سلام


 


السلام عليک يا اباعبدالله الحسين...


 


* مؤمنان برادر يکديگرند؛


 


پس دو برادر خود را صلح و آشتي دهيد و تقواي الهي پيشه کنيد،


 


باشد که مشمول رحمت او شويد!


 


اي کساني که ايمان آورده ايد!


 


نبايد گروهي از مردان شما گروه ديگر را مسخره کنند،


 


شايد آنها از اينها بهتر باشند؛


 


و نه زناني زنان ديگر را، شايد آنان بهتر از اينان باشند؛


 


و يکديگر را مورد طعن و عيبجوئي قرار ندهيد


 


و با القاب زشت و ناپسند يکديگر را ياد نکنيد،


 


بسيار بد است که بر کسي پس از ايمان نام کفرآميز بگذاريد؛


 


و آنها که توبه نکنند، ظالم و ستمگرند!


 


اي کساني که ايمان آورده ايد!


 


از بسياري از گمانها بپرهيزيد، چراکه بعضي از گمانها گناه است؛


 


و هرگز(در کار ديگران) تجسس نکنيد؛ و هيچ يک از شما ديگري را غيبت نکند،


 


آيا کسي از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده ي خود را بخورد؟


 


(بيقين) همه ي شما از اين امر کراهت داريد؛


 


تقواي الهي پيشه کنيد که خداوند توبه پذير و مهربان است!


 


اي مردم!


 


ما شما را از يک مرد و زن آفريديم و شما را تيره ها و قبيله ها قرار داديم تا يکديگر را بشناسيد؛


 


(اينها ملاک امتياز نيست) گرامي ترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست؛