عمل اميرالمؤمنين (عليه السلام)
اما از نظر عمل : به به ! امام باقر (عليه السلام) مى فرمايد : يک روز در اتاق پدرم زين العابدين نشسته بودم ، داشتم عبادت پدرم را نگاه مى کردم ، رکوعش را ، سجودش را ، حالش را ، بعد با صداى بلند شروع کردم گريه کردن . پدرم نمازش را که سلام داد و فرمود : باقرم ! چرا گريه مى کنى ؟ گفتم : پدر از اين سنگينى عبادتت دلم سوخت ـ پدرم شروع کرد گريه کردن . به پدرم گفتم : من دلم براى شما سوخت گريه کردم ، شما براى چه گريه مى کنى ؟ فرمود : عزيز دلم ! اگر زمان على بودى و عبادت على را مى ديدى چه مى گفتى ! اين عبادت من عبادت است ؟! چه عبادتى .
يک شعر از يک سنى حنفى مسلک بخوانم ، حنفى ها خيلى متعصب اند .
شير خدا شاه ولايت على *** صيقلى شرک خفى و جلى
روز احد چون صف هيجا گرفت *** تير مخالف به تنش جا گرفت
غنچه پيکان به گل او نهفت *** صد گل محنت ز گل او شکفت
روى عبادت سوى محراب کرد *** پشت به درد سر اصحاب کرد
بيست و سه سالش بود ، جراح به پيغمبر گفت : نود زخم خورده ، همه را بستم اما يک تير به عصب استخوان پا فرو رفته تا مى خواهم آن را دربياورم شديد ناله مى زند ، من هم مى دانم دردش خيلى است ، نمى گذارد آن را دربياورم ، چکار کنم ؟ پيغمبر فرمود : صبر کن وقت نماز بشود .
خنجر الماس چو بينداختند *** چاک به تن چون گلش انداختند
گُل گُل خونش به مصلى چکيد *** گشت چو فارغ ز نماز آن بديد
اين همه گل چيست ته پاى من *** ساخته گلزار مصلاى من
صورت حالش چو نمودند باز *** گفت که سوگند به داناى راز
کز علل تيغ ندارم خبر *** گر چه زمن نيست خبردارتر
« جامى » از آلايش تن پاک شو *** در قدم پاک روان خاک شو
شايد از اين خاک به گردى رسى *** گرد شکافى و به مردى رسى
اخلاق اميرالمؤمنين (عليه السلام)
يک موردش را برايتان بگويم ، ايام حکومتش است ، رئيس جمهور مملکت است ، در راه دارد مى آيد يک دختر خانمى را مى بيند زار زار گريه مى کند . على در مقابل گريه گريه کنندگان طاقت نمى آورد ، دختر خانم ! چى شده ؟ گفت : من کنيزم و کلفت هستم ، پول به من داده اند خرما خريده ام ، خرما خوب نيست ، خانمم گفته برو پس بده و آمده ام به خرمافروش مى گويم : پس بگير ، مى گويد : پس نمى گيرم .
فرمود : بيا با همديگر برويم من خرمايت را پس بدهم . آمد در مغازه خرمافروش ، خيلى با محبت فرمود : اين خرما را عوض بکن . گفت : به تو هيچ ربطى ندارد ، به خرما فروش لات و بى تربيت دوباره فرمودند ، اگر ممکن است عوض کن ، گفت مزاحم کسبم نشو . و از پشت دخل آمد و يک مشت به سينه اميرالمؤمنين (عليه السلام) زد و از مغازه بيرون پرتش کرد . گفت : مى گويم برو . به دختر فرمود : خوب اين که پس نگرفت بيا برويم در خانه اتان به خانمت بگويم حالا با اين خرماها قناعت کن .
هيچ قدرتمندى در روى اين کره زمين به اين پاکى مى شناسيد ؟ اينقدر اخلاق والا . دختر راه افتاد ، على هم راه افتاد ، همسايه روبرويى آمد در مغازه خرمافروش لات ، گفت : با کدام دستت به اين سينه زدى ؟ گفت : با اين دست . گفت : خوشت آمد با اين مشتى که به اين مرد زدى نه ؟! تو فهميدى اين کيست ؟ گفت : نه ، کيست ؟ با اين لباس پاره اش آمده بود اينجا مزاحم ما شده بود . گفت : نفهميدى ؟ گفت : نه ، گفت : اين سينه ، صندوق اسرار خداست ، اين شوهر فاطمه زهراست ، اين پدر حسن و حسين و اين اميرالمؤمنين (عليه السلام)است . دويد دنبال اميرالمؤمنين (عليه السلام) ، آمد خودش را بيندازد روى پاى على ، زير بغلش را گرفت ، گفت : مرا ببخش ، بد کردم . فرمود : تو مرا ببخش ، من آمدم مزاحم کاسبى ات شدم .لا اله الا الله .
شما رئيسهاى کشورها يک موى على به تنتان هست ؟ خرما را گرفت و بهترين خرما را براى دختر آورد و فرمود : برو ، گفت : على جان ! دير شده مرا مى زنند . فرمود : خوب من مى آيم از جانب تو عذرخواهى مى کنم . خانم ديد کنيزش دير کرده ، پنج دفعه هى آمد در را باز کرد و بيرون را نگاه کرد ، بعد يک مرتبه ديد کنيزش با اميرالمؤمنين (عليه السلام) دارد مى آيد ، على را مى شناخت ، دو لنگه در را باز کرد اميرالمؤمنين (عليه السلام)رسيد فرمود : يک مقدار دير شده عذرش را قبول کن ، گفت : آقا جان ! فداى قدمتمان بشوم ، من اين کنيز را به شما بخشيدم . امام هم رو کرد به کنيز ، فرمود : من هم تو را در راه خدا آزاد کردم برو ، اين يک مصداق پاکى .
مجلس امشب به نام على شد ، على هنوز مظلوم است ، على هنوز تنهاست ، چند روز است از کنار قبرش صداى ناله هاى مظلومانه بلند است فرهنگ على هنوز در دنيا فرهنگ مظلومى است ، پاى منبرش يک نفر بلند شد و گفت : به من ظلم شده . فرمود : چقدر به تو ظلم شده ؟ گفت : يک ظلم . فرمود : به تو يک ظلم شده اما به من به اندازه ريگ هاى بيابان ، و به تعداد نخ پشم گوسفندان دنيا ظلم شده .
مصيبت جانکاه
زهرا داشت جان مى داد و اشک مى ريخت ، اميرالمؤمنين (عليه السلام)گفت : چرا گريه مى کنى ؟ گفت : به مظلوميت تو گريه مى کنم . در دامن خودش جان داد . بعد از ظهر بود ، به حسن و حسين ، و زينب و کلثوم گفت : عزيزانم ! بلند بلند گريه نکنيد ، نمى خواهم همسايه هاى ديوار به ديوارمان هم بفهمند که مادرتان را از دست داديد .
نيمه شب شد بدن دختر پيغمبر را داخل آن حياط کوچک آورد ، صدا زد : حسن جان ! حسين جان ! شما آب بياوريد ، من بدن مادرتان را با کمک شما غسل بدهم . اما وسط غسل ديدند بابا غسل را رها کرد و آمد صورت به ديوار گذاشت ، شروع کرد بلند بلند گريه کردن . مگر بابا به ما نگفته بلند بلند گريه نکنيم ؟ چرا خودش بلند بلند گريه مى کند ؟ آمدند گفتند : بابا چى شده ؟ فرمود : دستم به بازوى مادرتان رسيد ، آنقدر با غلاف شمشير به بازوى مادرتان زده اند...بعد بدن را کفن کرد و صدا زد حسن جان ! حسين جان ! دخترانم ! اين آخرين بارى است که مادرتان را مى بينيد . بچه ها آمدند ، دوتا دختر دو طرف بدن مادر سر گذاشتند ، امام حسن صورت ، روى صورت مادر ، ابى عبد الله صورت ، کف پاى مادر ، حسين جان ! براى شما سخت تر بود صورت روى پاى مادر يا براى خواهرت زينب وقتى صورت روى گلوى بريده تو گذاشت .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ) نهج البلاغه : خطبه 185 ، اِرْتَفَعَ عَنْ ظُلْمِ عِبادِه ، وَ قامَ بِالْقِسْطِ فى خَلْقِه وَ عَدَلَ عَلَيْهِمْ فى حُکْمِه .
2 ) يونس ( 10 ) : 44 ; إِنَّ اللَّهَ لاَ يَظْـلِمُ النَّاسَ شَيْـًا وَ لَـکِنَّ النَّاسَ أَنفُسَهُمْ يَظْـلِمُونَ .
3) نساء ( 4 ) : 124 . وَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّــلِحَـتِ مِن ذَکَر أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُوْلَـئِکَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَلاَ يُظْـلَمُونَ نَقِيرًا
4 ) نهج البلاغه : خطبه 185 .
5 ) ينابيع المودة : 1 / 362 ، الباب الرابعون ، حديث 1 . أخرج أحمد بن حنبل فى مسنده ، و احمد البيهقى فى صحيحه عن أبى حمرا ، قال : قال رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) :من أراد أن ينظر الى آدم فى علمه ، و الى نوح فى عزمه ، و الى ابراهيم فى حلمه ، و الى موسى فى هيبته ، و الى عيسى فى زهده ، فلينظر الى على بن ابى طالب .
و اين روايت در مصادر شيعى به طرق مختلف با اختلاف کمى نقل شده است .
6 ) خوارج حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) را کافر مى دانستند ،
ملل و نحل : 170 ، الايضاح : 48 .
يک مصداق اين مطلب روايتى است که : مردى از خوارج خطاب به اميرالمؤمنين (عليه السلام)گفت : قاتله الله کافراً ما افقهه .
نهج البلاغه : حکمت 412 ; بحارالانوار : 33 / 434 ; حديث 643 .
7 ) نهج البلاغه : نامه 53 .
8 ) نهج البلاغه : حکمت 131 . همانا دنيا سراى راستى براى کسى است که با آن به راستى برخورد کند ، و خانه عافيت است براى آن که آن را فهميد ، و محل توانگرى است براى آن که از آن توشه گرفت ، و جاى پند است براى کسى که با آن پند گيرد . مسجد عاشقان خدا ، و جايگاه نماز فرشتگان ، و محل فرود آمدن وحى ، و تجارتخانه اولياء خداست که در آن کسب رحمت کردند و بهشت را سود بردند .
9 ) الاقبال : 467 ; عوالى اللآلي : 4 / 86 ، حديث 102 .
10 ) بقره ( 2 ) : 207 .
11 ) کشف الغمة : 1 / 163 ; بحارالانوار : 40 / 331 ، باب 98 ، حديث 14 . با کمى اختلاف .
12 ) در تاريخ ايراد اين سخنرانى اشغالگران به شهر مقدس نجف اشرف حمله کرده بودند و گروه زيادى از شيعيان را در کنار حرم شريف حضرت اميرالمؤمنين به خاک و خون کشيدند
حضرت امير المومنين (عليه السلام) نسبت به خدا ، انسان و دنيا از انديشه و نظر پاک برخوردار بود . در مرحله قلب و نيّت قلب از پاکى برخوردار بود . در عمل و کردار و در اخلاق و حالات هم درياى بى ساحلى از پاکى و طهارت بود . طوفان بلاها و خطرها و تنگناها و مصائب سنگين در نظر پاک او نسبت به حق ، نسبت به انسان و نسبت به دنيا در اخلاق و عمل او اثر منفى نگذاشت و راهى براى ايجاد انحراف در هيچ کدام از نواحىِ وجود مبارک او پيدا نکرد .
خدا در ديدگاه على عليه السلام
فعل حضرت حق
درباره وجود مقدس حضرت حقّ البته در جهت فعل حقّ ـ که شياطين بيشترين انحراف را در طول تاريخ در انديشه ها ايجاد کردند ـ وجود مقدس او اين نظر را داشت ، ( در حالى که خودش گرفتار انواع حوادث و بلاها و مشقّت ها بود ببينيد چه نظر پاکى نسبت به فعل حقّ داشت :
اِرْتَفَعَ عَنْ ظُلْمِ عِبادِه .
خدا را اين گونه ديد و درست ديد ، نظرى که درباره خدا و فعل خدا داشت ، صحيح ترين و پاک ترين نظر بود ، چون قرآن مجيد اعلام کرد غير از مخلَصين هر کس درباره خدا نظر بدهد و حرف بزند نظر کاملى نيست و سخن جامعى نيست ، اما صريحاً قرآن کريم نظر مخلصين را در رابطه با پروردگار امضا کرد .
اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى فرمايد : او وجود مبارکى است که نسبت به بندگانش کمترين ستمى روا نمى دارد ، نه در دنيا و نه در آخرت ، کمبودها ، نقص ها و عيب ها هم در هر شکلى که در زندگى مردم رخ نشان مى دهد کارخانه توليدش را خود مردم مى دانند .
( إِنَّ اللَّهَ لاَ يَظْـلِمُ النَّاسَ شَيْـًا... )
خداوند متعال به کمترين چيزى به بندگانش ستم روا نمى دارد ، اين مردم هستند که خودشان زمينه ستمکارى بر خودشان را فراهم مى کنند .
خيلى حرف زيبايى است ، اميرالمؤمنين (عليه السلام) اعتقادش اين است که عيب هاى زندگى ، نقص هاى زندگى ، کمبودهاى زندگى ، مشکلات زندگى و دردهاى زندگى را مجموعتان با عادل شدن معالجه کنيد ، و الا تا در جامعه ستم هست طبعات ستم هم خواهد بود ، آثار ستم هم خواهد بود .
رهايى از طبعات ستم به اين است که همه تصميم بگيرند آدم هاى پاکى بشوند ، انسان هاى عادلى بشوند ، انسان هاى با انصافى بشوند .
نهايتاً حرف اسلام اين است که کليد حل مشکلات متخلق شدن همه ، به اخلاق پروردگار است . اگر يک نفر ستمکار هم بين مردم باشد باز کشتى حيات عيب پيدا خواهد کرد ، و خيمه حيات دچار تنگنا خواهد شد . در قيامت هم همين طور ، با اين که مَــلِکِ يَوْمِ الدِّينِ است قدرت واحد و تمام مهار قيامت به تنهايى به دست اوست .
در قرآن مجيد مى فرمايد : به اندازه رشته نازک وسط هسته خرما که به زحمت هم به چشم مى آيد ، يا در آيات ديگر مى فرمايد : به اندازه سوراخ ريز ميان هسته خرما به احدى ستم روا نخواهم داشت .
اين طور نيست که در بازار قيامت بگويم اين طرفم فرعون است ، اين نمرود است ، اين شمر است ، اين يزيد است و با اين اوضاعى که در دنيا داشتند بيش از حد جرمشان توى سرشان بزنم ، نه ، جريمه به اندازه جرم است ، خداوند ستم نمى کند .
منفعت اين ديدگاه
يک منفعت اين نظر پاک اين است که هيچ گاه انسان گلايه مند و شاکى از وجود مقدس او نمى شود . وقتى که آنجا را در اوج عدالت ببيند و ستمکارى و مولدش را انحراف فکرى و روحى خود انسان بداند ، تمام درهاى گلايه و شکايت از پروردگار عالم به روى ذهن بسته مى شود ، آن وقت رابطه آدم با پروردگار عاشقانه مى شود ، بى رغبتى به حق در دل پيدا نمى شود ، کسالت از حق در باطن پديدار نمى شود و خستگى از حق براى انسان نمى آيد . بلکه انسان در اين سير فکرى پاک روز به روز بر عشق و ايمان و ارتباط و عبادت و حرکتش به جانب مقام قرب اضافه مى شود . اين پاکى و عشق تا جايى مى رسد که نوشته اند : روز عاشورا هر چه بر أبا عبد الله (عليه السلام)مى گذشت برافروختگى چهره او بيشتر مى شد ، و زمانى که شمر تيزى خنجرش را مى خواست به گلوى حضرت بکشد سيد الشهداء (عليه السلام)لبخند زد ، اين لبخند خيلى معنى داشت ، معنايش هم اين بود که تمام وجودم از محبوبم در اوج رضايت قرار دارد و آنچه مى گذرد مربوط به انحراف انسان است نه تقدير و عمل پروردگار . اين نظر وجود مبارکشان به پروردگار در جهت فعل پروردگار است .
احکام حضرت حق
و اما درباره احکام پروردگار :
عَدَلَ عَلَيْهِمْ فى حُکْمِه .
پروردگار عالم در فرمان دادن به بندگانش فقط و فقط عدل را رعايت مى کند .
وَ قامَ بِالْقِسْطِ فى خَلْقِه .
و تمام حيات بشر را در سيطره عدلش اداره مى کند ، و ستم ها مربوط به خودشان است .
انسان از ديدگاه على عليه السلام
و اما نظرشان در رابطه با انسان ، خيلى نظر شگفت انگيزى است .
يک گروهى در زمان خود اميرالمؤمنين (عليه السلام) در اوج هواپرستى و خودپرستى و جهالت ـ که خطرناکترين بيمارى ها و کاملا بر ضد خدا قرار گرفتن است ـ چنان با شخصيت اميرالمؤمنين (عليه السلام)درگير شدند که نهايتاً حکم کفر بر اميرالمؤمنين (عليه السلام)جارى کردند .
شما مطلبى را فقط مى شنويد ، بايد به گذشته برگرديد و خود را در زمان اميرالمؤمنين (عليه السلام)قرار بدهيد و اميرالمؤمنين (عليه السلام) را اميرالمؤمنين ببينيد ، هم از ديد پروردگار هم از ديد پيغمبر ، حداقل سيصد آيه در قرآن است که اهل تسنن هم نقل کرده اند ، مى گويند مصداق اکمل اين سيصد آيه در امت ، اميرالمؤمنين (عليه السلام) است .
پيغمبر را شما ببينيد و با چشم پيغمبر ، على را نگاه کنيد ، من فقط يک نظر پيغمبر را مى گويم که : شيخ سليمان بلخى حنفى در کتاب ينابيع الموده خود نقل مى کند که روى منبر پيغمبر به مردم فرمود : واقعاً هر کسى که دلش مى خواهد آدم را با علمش ببيند ، نوح را با عزمش ببيند ، ابراهيم را با حلمش ببيند ، موسى را با هيبتش ببيند ، و عيسى را با زهدش ببيند اشاره کردند :
فَلْيَنْظُرْ اِلى عَلى اِبْنِ اَبى طالِب .
اين يک نفر به تنهايى همه انبيا است ، آن وقت اين هواپرستان خودپرست جاهل ، در دل جامعه اسلامى ـ که خودشان را هم به مردم باورانده بودند که ما آدم هاى درستى هستيم ـ اعلام کردند که : على کافر است و جنگ با او و کشتنش واجب است و شرّش را بايد از سر جامعه کم کرد .
از گنهکار نااميد نباشيد
در چنين موقعيتى نظر ايشان راجع به انسان چه بود ؟ وقتى که به او مى گفتند با اين گروه هواپرست و خودپرست جاهل که شما را تا پستى کفر به باور مردم دادند چه بايد کرد ؟ شما بوديد چه نظرى داشتيد ؟ آنقدر براى انسان احترام قائل بود که ـ درباره اين گروه ـ وقتى که از او مى پرسيدند چکار بايد کرد ؟ مى فرمود : از گنهکار نا اميد نباشيد ، کريمانه با او برخورد بکنيد ، معالجه اش بکنيد . مى فرمود : انسان هاى خوب که خوبند ، انسان هاى پاک که پاکند ، ما در کنار آنها کارى و زحمتى نداريم ، يک کاروان پاکى هستند که به جانب لقاء خدا حرکت مى کنند ، بايد به داد اينها رسيد ، بايد دل براى اينها سوزانيد ، بايد براى اينها گريه کرد و بايد براى آنها طبيبانه اقدام کرد . و اصرار داشت نااميد نباشيد .
حرمت انسان
براى حريم انسان ، جان انسان ، وجود انسان آنقدر احترام قائل بود که مى گفت : دشمن ترين دشمنان من بيمارند ، بايد علاجشان کرد . علاج .
او غير حکومت هايى بود که اگر يک نفر بر اثر درد بگويد : بالاى چشمتان ابروست ، مأمور در خانه اش بيايند و دعوتنامه بفرستند و او را به انواع مراکز اطلاعاتى بکشند و رُسَش را دربياورند و پدرش را جلوى چشمش بياورند و به خاک سياه بنشانند .
او مى گفت : اولا اينها انسان هستند و بعد هم عارضه بيمارى به آنها خورده ، بايد معالجه شان کرد ، نااميد هم نباشيد .
يک روزى روى منبر کوفه در ايام حکومت و قدرتش سخنرانى مى کرد ، آنقدر مردم تحت تأثير سخنرانى بودند که مات زده نگاهش مى کردند ، يکى از همين گروه از وسط جمعيت بلند شد و گفت : پسر ابوطالب ! خدا ريشه ات را بکند که چقدر خوش زبانى ! تا چهل پنجاه نفر قصد حرکت کردند ، امام از روى منبر فرمود : با شما بود ؟! گفتند : نه . فرمود : به چه کسى گفت خدا ريشه ات را بکند ؟ گفتند : به شما . فرمود : حق درگيرى بر عهده من است ، من بايد با او درگير بشوم ، من هنوز سخنرانى ام تمام نشده ، بگذاريد بنشيند و گوش بدهد ، شايد هدايت بشود .
هدايت انسان ها
او نسبت به انسان ها فقط دغدغه هدايت داشت . به خدا قسم در سه جنگ جمل و صفين و نهروان تا جايى که در توان اميرالمؤمنين (عليه السلام)بود جنگ واقع نشود کوشيد اما نشد و دشمن جنگ را به او تحميل کرد .
نوشته اند در جنگ جمل بعد از اين که حضرت پيروز شد به جاى اين که بگويد شهرها را چراغان بکنيد ، نقل و شيرينى پخش بکنيد و پرچم هاى رنگارنگ بزنيد ، آمد وسط ميدان جمل ، کنار کشته هاى دشمن ، عين مادر داغ ديده اشک ريخت و گفت : اينها دلم را سوزاندند ، و سوز دل من به اين است که همه بايد بهشت مى رفتند ، اما خودشان راهشان را به سوى جهنم کج کردند .
کدام فرمانده نظامى براى کشته هاى دشمن اشک ريخت ؟! سراغ داريد ؟ فرماندهان پيروز ، هميشه غرور نشان مى دهند و مارش پيروزى مى زنند و چراغانى مى کنند ، درجه مى گيرند ، اما اميرالمؤمنين (عليه السلام)آنقدر براى انسان دغدغه داشت که مى آمد کنار کشته دشمن اشک مى ريخت که چرا جهنم رفتيد ؟ چه درسهايى اميرالمؤمنين (عليه السلام) از پاکى به ما مى دهد !
ما چه کرده ايم ؟
پدران ! مادران ! معلم ها ! اساتيد دانشگاه ! حاکمان مملکت ! شما چه مقدار دغدغه انسان را داريد ؟ چه مقدار ؟ اين همه سوز دل را چگونه بايد معالجه کرد ؟ مشکلات را چگونه بايد حل کرد ؟ ثروت مملکت را چگونه بايد خرج کرد ؟ محبت ها ، چگونه بايد خرج بشود ؟ معلم چگونه بايد خود را خرج شاگرد بکند ؟ استاد دانشگاه چگونه بايد خود را خرج کند ؟ دولت چگونه بايد خود را خرج ملت کند ؟ شما يک مو از على به تنتان هست ؟ شما به اندازه اى که او دغدغه انسان را داشت ، داريد ؟ او براى گمراه اشک مى ريخت ، شما براى گمراه تا حالا چه کرده ايد ؟ الآن هم که کشور ما يَخْرُجُونَ مِنْ دينِ اللّهِ اَفْواجاً است .
چقدر شما دغدغه داريد ؟ چقدر ناراحتيد ؟ چقدر دختران ما از نظر روش و افکار و اخلاق تبديل به دختران تلاويو و واشنگتن شده اند ؟ چقدر جوان هاى اين مملکت فاسد و معتاد و دزد و جيب بر شدند ؟ شما چقدر دغدغه انسان را داريد ؟
محبت به شقى ترين مردم
شبى که زير تيزى شمشير زهر ابن ملجم داشت دست و پا مى زد ـ نزديک نيمه شب بيست و يکم ـ حسن و حسين و قمر بنى هاشم و محمد حنفيه را صدا زد ، گفت : عزيزان من ! يک نفر به من حمله کرده ، من امشب شهيد مى شوم ، فردا ننشينيد بگوييد على را کشتند پس تا جايى که دلمان خنک بشود بايد بکشيم ، يک نفر مرا کشته است . بعد به حسن و حسينش گفت : حسن جان ! حسين جان ! اگر دلتان آمد قاتل مرا ببخشيد ، اگر بنا شد قصاص بکنيد ، در تاريکى محراب ، حسنم ! حسينم ! يک ضربت به من زده ، دوتا نزده ، مبادا دوتا شمشير به او بزنيد ، اگر با آن يک ضربت کشته شد بدنش را دست مردم ندهيد چون من مى دانم مردم عصبانى هستند ، عادل هم نيستند ، چاقو و خنجر و چوب مى آورند ، بدنش را ممکن است سوراخ سوراخ کنند ، چشمش را دربياورند ، خودتان جنازه قاتل مرا دفن کنيد ، به دست مردم نيفتد .
چه کسى چنين دغدغه اى را نسبت به انسان دارد ؟ آن هم نسبت به اشقى الاشقياء و قاتل خود .
به جز از على که گويد به پسر که قاتل من *** چو اسير توست اکنون به اسير کن مدارا
اين چه پاکى روح و فکرى است که وقتى صبح نوزدهم او را روى گليم مى گذارند ، سر گليم را بچه ها مى گيرند مى آورند داخل خانه ، بلافاصله نان و آب و شير مى آورند ، چشمش را باز مى کند مى گويد : حسن جان ! ابن ملجم هم مسافر است ، او هم روزه نيست ، صبحانه مرا به او بدهيد بعد براى من صبحانه بياوريد . و براى اين که قاتل را بيدار و آگاه کند آفتاب که طلوع کرد به پسرهايش گفت : قاتل را بياوريد من او را ببينم . ابن ملجم را آوردند . فرمود : بنشين کنار بستر من . براى اين که او را تحريک بکند و به خود بيايد ، با آن حال مظلومانه اش برگشت گفت : من براى تو بد امامى بودم ؟! عيبى داشتم ؟!
سفارش به استاندار
در عهدنامه مالک اشتر نوشت : مالک ! کارى کن که در خيمه حيات از حداقل زندگى خوب تمام مردم برخوردار باشند ، چه اين که مردم هم دين تو باشند يا هم دين تو نباشند ، براى تو فرقى نکند . يک وقت نگويى چون اينها مؤمن هستند به اينها بيشتر برسم ، ولى اينها چون يهودى ، مسيحى يا زرتشتى اند از تدارکات کشور چيزى به آنها ندهم .
دنيا در ديدگاه على (عليه السلام)
اما راجع به دنيا پاک ترين نظر را داشت :
اِنَّ الدُنْيا دارُ صِدْق لِمَنْ صَدَقَها ، وَ دارُ عافيَة لِمَنْ فَهِمَ عَنْها وَ دارُ غِنىً لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْها وَ دارُ مَوْعِظَة لِمَنِ اتَّعَظَ بِها ، مَسْجِدُ أَحِبّاءاللّهِ وَ مُصَلّى مَلائِکَةِ اللّهِ وَ مَهْبَطُ وَحْىِ اللّهِ وَ مَتْجَرُ اَوْلياءَ اللّهاِکْتَسَبُوا فيها الرَحْمَة وَ رَبِحُوا فيها الْجَنَة
شما در تمام مکتب ها بگرديد اگر نمونه اين نظر را راجع به دنيا ديديد ؟
نيّت اميرالمؤمنين (عليه السلام)
و اما نيّت او ، کافى است که شما در کتاب هاى شيعه و سنى وزن نيت او را از زبان پيغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم)بشنويد . اين وزن نيت على (عليه السلام) در پاکى در سن بيست و سه سالگى است :
ضَرْبَةُ عَلى يَوْمَ الْخَنْدَقْ اَفْضَلْ مِنْ عِبادَةِ الثَقَلَيْنْ .
در پاکى نيت ، شما کافى است پاکى نيت او را در اين آيه سوره بقره ببينيد :
( وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ... )
خدايا ! جانم را آن هم در سن بيست سالگى با تو معامله مى کنم فقط محض خودت . من نه کارى به بهشت دارم و نه کارى به جهنم ، جانم را با شخص خودت معامله مى کنم .
کم توقعى
هر مرد و زنى از نظر جسمى و روحى داراى قوت و قدرتى مخصوص به خود است، درک اين قدرت و قوت، بستگى به مدتى معاشرت و برخورد طبيعى و اخلاقى دارد.
زن و شوهر پس از مدتى اندک، يکديگر را تا اندازه اى درک مى کنند، و به موقف بدنى و موقعيت روحى همديگر آشنا مى شوند.
زن و شوهر بايد به اين حقيقت الهيه توجه داشته باشند، که حضرت حق، در مسئله بسيار مهم ارائه تکليف به انسان، دو واقعيت را منظور فرموده :
آنچه را که مقدور انسان نبوده، و از تحمل و طاقتش بيرون بوده به انسان تکليف ننموده، ثانياً تکـاليف و مسئوليت هاى شرعـى و اخلاقـى را با ملاحظه وسع، که به فرموده محققين مرحله اى کمتر از دايره قدرت است بر دوش انسـان قرار داده.
اين نيست مگر جلوه رحمت و لطف و عنايت او بر بندگان، و همه انسانها تا روز قيامت.
در سوره بقره آيه 233 و 286 و انعام آيه 152 و اعراف آيه 42 و مؤمنون آيه 62 به اين حقيقت اشاره فرمود :
لاَ تُکَلِّفُ نَفْسٌ اِلاّ وُسْعَها.
هيچ کس را تکليف جز به اندازه وسع نکنند.
لاَ يُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً اِلاّ وُسْعَها.
خداوند احدى را جز به اندازه سعه وجوديش تکليف ننمايد.
روى اين حساب زن و شوهر، بايد در مسئله درخواستها و توقعاتشان از يکديگر، اين اخلاق کريمانه، و صفت رحيميه حضرت حق را سرمشق و الگوى خود قرار دهند.
اوّلاً خارج از قدرت و طاقت چه در امور مادى، چه در امور معنوى از يکديگر چيزى نخواهند، که تحميل خواسته، بيرون از حدّ قدرت، و درخواست کارى غير قابل تحمل ظلم است، و ظلم ظلمت روحى، و موجب عقاب الهى است.
ثانياً قدرت و توان يکديگر را در خواسته ها ملاحظه ننمايند، بلکه توقعات، و خواسته هاى خود را به اندازه وسع و طاقت موجود قرار داده، و تکاليف طبيعى و روزمره را در حدى به يکديگر ارائه دهند، و از هم بخواهند، که به شيرينى، و با شوق و اشتياق انجام بگيرد.
اگر بتوانند، که مى توانند از يکديگر کم توقع باشند، که کم توقعى اخلاق حق، و خوى انبياء و امامان، و از ويژگيهاى اولياء الهى است.
پُرتوقعى گاهى همان ارائه تکليف بيش از حد طاقت است، و بدون شک وقتى خواسته پرتوقع از طرف همسر تحقق پيدا نکند، موجب کدورت، و رنجش دل، و در نهايت کينه و نفرت، و در نتيجه تلخ شدن زندگى، و خرابى ساختمان صفا و صميميت، و عشق و محبت است.
پُرتوقعى صفتى ناپسند، و محصول کبر و غرور، و يک بيمارى روحى و روانى، و برنامه اى خارج از محدوده انسانيت، و خصيصه اى زشت است.
کم توقعى محصول وقار و ادب، و نتيجه معرفت و کرامت، و ميوه شيرين فروتنى و تواضع است.
اگر بخواهيد زندگى شيرين تر از عسل گردد، و هيچ گاه اختلاف مورد توجهى پيش نيايد، و همسر شما دچار رنجش نگردد، و تحقير شخصيت نشود، و اين رنجش و تلخى به اطرافيان سرايت نکند، در تمام امور زندگى نسبت به يکديگر کم توقع باشيد، و بدانيد کم توقعى چون جلوه رحمت حق در زندگى است، موجب جلب خوشنودى و رضايت حق نسبت به شما مى شود.
در هر صورتى زن و شوهر بايد نرمخو، باصفا، منبع عشق و محبت، و نسبت به يکديگر امور زندگى را آسان بگيرند، که اين آسان گرفتن بابى از ابواب معروف است، و آنان که اهل معروف، و پاک و پاکيزه از منکرات روحى و اخلاقى هستند، مورد توجه حق، و مستحق اجر و جزاى جميل از جانب پروردگارند.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود :
اَوَّلُ مَنْ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ الْمَعْرُوفُ وَ اَهْلُهُ وَ اَوَّلُ مَنْ يَرِدُ عَلَيَّ الْحَوْضَ.[20]
معروف و اهـلش اول وارد بهشت و اوّل وارد بر من در کـنار حـوض کوثـر هستند.
امام صادق (عليه السلام) فرمود :
اِنَّ لِلْجَنَّةِ باباً يُقالُ لَهُ : اَلْمَعْرُوفُ، لا يَدْخُلُهُ إِلاّ اَهْلُ الْمَعْرُوفِ، وَ اَهْلُ الْمَعْرُوفِ فِى الدُّنْيا هُمْ اَهْلُ الْمَعْرُوفِ فِى الاْخَرَةِ.[21]
براى بهشت درى هست به نام معروف، از آن در جز اهل معروف وارد نمى شوند، و اهل معروف در دنيا، اهل معروف در آخرتند.
رسول خدا فرمود :
کُلُّ مَعْرُوف صَدَقَةٌ . . .[22]
هر معروفى صدقه است.
قرآن مجيد مزد هر معروف و انجام هر حسنه اى را ده برابر اعلام نموده است :
مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها.[23]
کم توقعى نوعى معروف، حسنه اى از حسنات روحى، و صدقه اى از صدقات اسلامى، و داراى ده برابر مزد است، چرا زن و شوهر در اين تجارت پرسود شرکت نکنند، و تا پايان عمر خود، از اين حقيقت الهيه بهره مند نگردند، که ممنوع نمودن خويش از عنايت حق و رحمت دوست ظلمى سنگين و گناهى بزرگ و خسارتى غيرقابل جبران است.
----------------------------------------------
1 - آل عمران/159.
2- قلم/4.
3 - ميزان الحکمة، ج 3، ص 137 ـ 138.
4 - -بحار، ج 71، ص 385.
5- همان.
6- ميزان الحکمة، ج 3، ص 137 ـ 138.
7 – همان .
8- بحار، ج 77، ص 58.
9- ميزان الحکمة، ج 3، ص 149.
10- روم/21.
11- ميزان الحکمة، ج 2، ص 205.
12- وسائل الشيعه، ج 16، ص 171.
13- کافى، ج 2، ص 199.
14- وسائل الشيعه ، ج 20، ص 22 ـ 23.
15- همان.
16- آل عمران/14.
17- 19 وسائل الشيعه، ج 20، ص 23 ـ 24.
20- همان ، ج 16، ص 303.
21-22- وسائل، ج 16، ص 304 ـ 305.
23 - انعام/160.
از عمده مسائل قابل و شايسته طرح در مورد محيط الهي خانواده، مساله اخلاق است که بحثي کاملا طرفيني و اجتماعي قلمداد مي شود. آنچه شالوده خانواده و نظام زيباي آن را تعادل مي بخشد، رعايت حقوق اخلاقي اطرافيان و آراستگي ادبي در برخورد با آنهاست. در اين نوشتار به بيان نقش اخلاق و جايگاه آن در منابع اسلامي خواهيم پرداخت.
ارزش اخلاق حسنه
زن و شوهر به خاطر خود و سعادت فرزندانشان، لازم است يک سلسله مسائل اخلاقى را، که قرآن مجيد و روايات بر آن تأکيد فراوان دارند رعايت نمايند.
رعايت اخلاق حسنه، و خوددارى از زشتى هاى اخلاق کار طاقت فرسائى نيست.
بکارگيرى واقعيات اخلاقى، و پرهيز از پليديهاى اخلاقى در مدتى اندک، رياضت قابل تحمّلى است، که ره سپردن در اين راه الهى را بر انسان آسان، و پيوند زناشوئى را محکم، و محبت به يکديگر را استوارتر مي کند و درسى عملى براى ديگران بخصوص فرزندان خانواده است.
اجراى حقايق اخلاقى نسبت به يکديگر، فضائى از صفا و صميميت، پاکى و سلامت، راحت و امنيت، عشق و محبت بوجود مى آورد و زندگى را در تمام شئون، بر زن و شوهر از عسل شيرين تر مى کند.
در رابطه با آراسته بودن به حسنات اخلاقى، و بکارگيرى آن، قرآن مجيد در آيات متعددى پيامبر بزرگوار را ستوده :
فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظّاً غليظ القلب لا نفضّوا من حولک . . .[1]
جلوه رحمت خداست که بر مردم، نرمخو و مهربانى، اگر تندخوى و سخت دل بودى، مردم از حول محور وجود تو پراکنده مى شدند.
و انَّک لعلى خلق عظيم.[2]
و همانا تو آراسته به خلق عظيم و بزرگى هستى.
رسول حق (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود :
اَلاِْسْلامُ حُسْنُ الْخُلُقِ.[3]
اسلام اخلاق نيک است.
و نيز آن حضرت فرمود :
اَوَّلَ مايُوضَعُ فى ميزانِ الْعَبْدِ يَوْمَ الْقِيامَةِ حُسْنُ خُلُقِهِ.[4]
اول چيزى که در قيامت در ترازوى عبد مى گذارند، اخلاق نيک اوست.
و آن حضرت فرمود :
اِنَّ اَحَبَّکُمْ اِلَىَّ وَ اَقْرَبَکُمْ مِنّى يَوْمَ الْقِيامَةِ مَجْلِساً اَحْسَنُکُمْ اَخْلاقاً وَ اَشَدُّکُمْ تَواضُعاً.[5]
محبوبترين شما نزد من، و نزديکترينتان به من در قيامت، خوش خلق ترين شما، و آن کسى است که داراى شديدترين تواضع باشد.
حضرت مجتبى (عليه السلام) فرمود :
اِنَّ اَحْسَنَ الْحَسَنِ، اَلْخُلُقُ الْحَسَنُ.[6]
خوبترين خوبيها، اخلاق نيک است.
على (عليه السلام) فرمود :
حُسْنُ الْخُلُقِ رَأْسُ کُلِّ بِرٍّ.[6]
اخلاق نيک سر همه خوبيهاست.
امام ششم (عليه السلام) فرمود :
لا عَيْشَ اَهْنَأُ مِنْ حُسْنِ الْخُلُقِ.[7]
زندگى و عيشى گواراتر از اخلاق نيک نيست.
رسول حق به اميرالمؤمنين فرمود : ترا به شبيه ترينتان به اخلاق خودم خبر دهم؟ عرضه داشت آرى ; فرمود :
اَحْسَنُکُمْ خُلُقاً، اَعْظَمُکُمْ حِلْماً، وَ اَبَرُّکُمْ بِقَرابَتِهِ، وَ اَشَدُّکُمْ مِنْ نَفْسِهِ اِنْصافاً.[8]
خوش خلق ترين شما، بردبارترين شما، نيکوکارترينتان به نزديکانش، و شديدترين شما در انصاف دهى به ديگران از جانب خودش.
مکارم اخلاق و حسن خلق آنچنان باارزش و والاست که رسول باکرامت اسلام آن را علّت بعثت خود اعلام فرموده :
اِنَّما بُعِثْتُ لاُِتَمِّمَ مَکارِمَ الاَْخْلاقِ.[9]
اين است و جز اين نيست که مبعوث شدم تا مکارم اخلاق را کامل کنم.
مکارم و حسنات اخلاقى شعاع صفات حق، و حالات انبياء و امامان معصوم (عليهم السلام) ، و موجب خير و برکت براى دارنده آن است.
سيئآت اخلاقى، حالاتى ابليسى و شيطانى، و علت تلخى زندگى و به هم خوردن عيش و عشرت، و باعث ناامنى و تفرقه و جدائى و نفرت مردم از يکديگر و خرابى دنيا و آخرت است.
رعايت برخي مسائل در خانه از جانب زن و شوهر لازم است و موجب استحکام زندگى، و تداوم صفا و صميميت است که در ادامه به آن اشاره مي کنيم.
محبت و اعلام آن
اصل محبت و علاقه و عشق را، حضرت حق در قلب زن و شوهر نسبت به يکديگر قرار داد، و آن را از نشانه هاى وجود خود دانست، و اين حقيقت نمايشگر عظمت و بزرگى مسئله محبت زن و مرد، بخصوص عشق و علاقه مرد به زن است.
و من آياته ان خلق لکم من انفسکم ازواجاً لتسکنوا اليها و جعل بينکم مودَّة و رحمة انَّ فى ذلک لآيات لقوم يتفکّرون.[10]
از نشانه هاى وجود خداوند اين است که براى شما از جنس خودتان همسرانى آفريد، تا در کنار آنها بياسائيد، و بين زن و مرد دوستى و مهربانى برقرار کرد، در اين برنامه نشانه هائى براى مردم انديشمند است.
اين محبت و عشق و علاقه در ابتداى ازدواج، و حتى قبل از عقد، شکوفا مى شود، و به نهايت مى رسد، بر مرد و زن است، که اين نعمت باطنى، و اين حالت عالى قلبى که موجب خوشى در زندگى و عيش و عشرت، و صفا و پاکى است، به توسط جانبدارى از هم، و گذشت و عفو، و خوش اخلاقى و تعاون، و توقع به اندازه از يکديگر، و حفظ شخصيت و شئون طرفين، و پرهيز از بگو و مگوهاى بى قدر و قيمت حفظ کنند، و از عللى که باعث ضربه خوردن به عشق و محبت است بپرهيزند، که حفظ بناى عشق عبادت، و خراب کردن خانه محبت بدون ترديد گناه و معصيت و موجب عقاب الهى در قيامت، و باعث عذاب در زندگى دنيائى است.
حضرت صادق (عليه السلام) براى کسى که هنر جلب محبت ديگران را نسبت به خود دارد دعا کرده :
رَحِمَ اللّهُ عَبْداً اِجْتَرَّ مَوَدَّةَ النّاسِ اِلى نَفْسِهِ . . .[11]
خداوند رحمت کند انسانى که دوستى مردم را به جانب خود جلب مى کند.
تبديل محبّت وعشق وعلاقه به کينه ونفرت وبغض ودشمنى در صورتى که ملاک عقلى و شرعى در کار نباشد، تبديل نعمت حق به ناسپاسى است، و حفظ محبت و اعمال و سرايت دادن آن به يکديگر سبب خوشحالى در دنياو آخرت است.
امام صادق (عليه السلام) فرمود :
وَيْلٌ لِمَنْ يُبَدِّلُ نِعْمَةَ اللّهِ کُفْراً، طُوبى لِلْمُتَحابّينَ فِى اللّهِ.[12]
واى بر کسى که نعمت خدا را به ناسپاسى تبديل کند، و خوشبختى و نيکى باد بر آنان که فى اللّه نسبت به يکديگر محبت مى کنند.
انسان دستور دارد به همه کسانى که مستحق عشق و دوستى و محبت و
علاقه اند محبت داشته باشد چه رسد به نزديک ترين افراد خودش که همسر و فرزندان او هستند.
در حديث قدسى آمده :
اَلْخَلْقُ عِيالى فَاَحَبُّهُمْ اِلَيَّ اَلْطَفُهُمْ بِهِمْ وَاَسْعاهُمْ فى حَوائِجِهِمْ.[13]
آفريده ها عيال من هستند، محبوبترين آنها نزد من، مهربانترين ايشان به آفريده من است، و آنکه در راه برطرف کردن نيازشان سعى و کوشش بيشترى دارد.
بر اساس مطالب گذشته، محبت در قلب زن نسبت به مرد، و عشق در قلب مرد نسبت به زن از نشانه هاى وجود خدا، و از نعمت هاى خاص حضرت حق است، و بهترين علت براى برپائى عيش سالم و تداوم زندگى، و ظهور صفا و صميميت در صحنه حيات است، روى اين حساب حفظ و ازدياد آن لازم، و دورى از علل نابودى آن واجب است.
امام صادق (عليه السلام) فرمود :
مِنْ اَخْلاقِ الاَْنْبِياءِ حُبُّ النِّساءِ.[14]
محبت به زنان از اخلاق انبياء خداوند است.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود :
جُعِلَ قُرَّةُ عَيْنى فِى الصَّلاةِ، وَ لَذَّتى فِى الدُّنْيَا النِّساءُ، وَ رَيْحانَتى اَلْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ.[15]
نور چشمم در نماز، و لذت و خوشي دنيايي ام در زنان، و گل خوشبويم حسن و حسينند.
حضرت صادق (عليه السلام) فرمود : مردم لذّتى در دنيا و آخرت بيش از لذّت از زن نمى برند و اين است قول حق .
زيّن للنّاس حبّ الشّهوات من النّساء و البنين . . .[16]
سپس فرمود :
اهل بهشت به چيزى از بهشت لذيذتر از نکاح لذت نمى برند نه از خوراکى
و نه از آشاميدنى.[17]
رسول اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود :
قَوْلُ الرَّجُلِ لِلْمَرْأَةِ اِنّى اُحِبُّکِ لا يَذْهَبُ مِنْ قَلْبِها اَبَداً.[18]
گفتار مرد به همسرش : همانا من ترا دوست دارم، هرگز از قلبش محو نمى گردد.
امام صادق (عليه السلام) فرمود :
اَلْعَبْدُ کُلَّما ازْدادَ لِلنِّساءِ حُبّاً اِزْدادَ فِى الاْيمانِ فَضْلاً.[19]
هر چه محبت همسر در قلب شوهرش زيادتر شود، ايمانش زيادتر مى شود.
البته بايد به اين حقيقت توجه کرد، که عشق و محبت به زن جنبه افراط، به خود نگيرد، که محبّت در حدّ افراط انسان را از پيمودن راه حق، و انجام عمل صالح، و خيرات و مبرّات باز مى دارد، بخصوص اگر زن از طريق عشق مرد به خودش بخواهد بر مرد حکومت کند، و خواسته هاى اضافى خود را بر مرد تحميل نمايد.
علاقه و محبت به زن و به هر چيزى بايد تابع ايمان انسان به حضرت حق و روز قيامت باشد، و مانع حرکت انسان به سوى کمالات، و انجام اعمال صالحه نشود.
اگر محبت به زن بخواهد بسترى براى معصيت و گناه، و اسراف و تبذير، يا بخل و امساک، يا خوددارى از انجام فرائض حق گردد، بايد تعديل شود، که اينگونه محبت، آميخته با حالت شيطانى، و بدور از رضا و خوشنودى حق است.
شايد پرسش دقيقتر در اينباره اين باشد که چرا در ايران و کشورهاي شرقي و اسلامي و بهطورکلي کشورهاي توسعه نيافته، احزاب سياسي پايدار نميمانند، و در غرب احزاب متعدد با نقش برجسته در قدرت سياسي دخيل و پايدارند.
حزب، تشکيلاتي است که براي کسب قدرت سياسي در حکومت يا دولت فعاليت ميکند. اين تلاش معمولاً از طريق انتخابات آزاد بهثمرميرسد. بنابراين، آزادي و انتخابات دو وجه جدانشدني از حزب است؛ و حاکميت خودکامه مانع اصلي تشکيل و ماندگاري آن. در ارتباط با تشکيل و ماندگاري حزب، سه عامل دخيلاند:
1) نوع حاکميت وقت 2) ساختار فرهنگي جامعه 3) ساختار اجتماعي جامعه. اين عوامل در عينحال با هم مرتبط هستند.
اولين عامل يا مانع براي حضور پايدار احزاب، قدرت سياسي خودکامه است. حکومتهاي دموکراتيک زمينهساز پيدايش احزاب سياسي، و وجود احزاب واقعي موجب پيدايش حکومت دموکراتيکاند. حکومتهاي دموکراتيک، ساختهي احزاب آزادند؛ و حکومتهاي خودکامه سازندهي احزاب دولتي. اما بايد ديد که چهگونه دولت دموکراتيک و يا قدرت خودکامه بهوجود ميآيد. پيدايش اين دو نوع قدرت متفاوت به عوامل تاريخي، شامل ساختار فرهنگي و ساختار اجتماعي جامعه بستگي دارد. در زير اين سه زمينه را توضيح ميدهم.
حکومت خودکامه و حزب
تمام نمونههاي غربي و شرقي نشان ميدهد که تشکيل و پايداري، يا ناپايداري احزاب، رابطهاي مستقيم با نوع قدرت سياسي حاکم در جامعه دارد. همانگونه که گفته شد، احزاب ابزار کسب قدرت سياسيهستند. اگر دولت وقت بتواند قدرت را در انحصار خود بگيرد و براي آن مشروعيت بسازد، يا خود را با زور بر جامعه تحميلکند، احزاب واقعي، زمينه و دليل وجودي پيدا نميکنند. در چنين وضعيتي، قدرت حاکم، احزاب يا تشکلهاي شبهحزبي خود را بهوجود ميآورد تا مستقيماً در خدمت نهاد قدرت وقت باشند. همانگونه که اتحاديهي کارگري و سازمانهاي مدني مورد نظر خود را ميسازد و از شکلگيري اتحاديههاي کارگري و سازمانهاي مدني مستقل جلوگيري ميکند.
ايرانيان زمانيکه در اواخر سدهي 19 و اوايل سدهي 20 ميلادي با تمدن مدرن غرب آشنا شدند، کوشيدند با الگوبرداري از تحولات جوامع غربي به نوسازي فکري، سياسي و اجتماعي ايران بپردازند. عباسميرزا بيشتر به نوسازي ارتش علاقهمند بود، فراهانيها، پدر و پسر، و بهويژه ميرزا تقيخان اميرکبير به نوسازي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي توجه داشته و پيشتازان جنبش مشروطيت نيروي خود را صرف نوسازي سياسي ايران کردند که ساختار قدرت استبدادي را به حکومت مشروطه بدلکنند.
از زمان تشکيل اولين احزاب ايراني، اعتداليون و دموکراتها، در عصر مشروطيت ايرانيها نيز به اهميت و ضرورت حزب براي مهار قدرت سياسي پي بردند ولي مغلوب ديکتاتوري حاکم شدند. با روي کار آمدن رضاشاه اگر چه پديدهي مثبت دولتـملت بهوجود آمد و در پي آن نوسازهاي سختافزاري مانند راه آهن و نرمافزاري مانند دانشگاه، از بالا آغاز شد، و به بار نشست، ولي در زمينهي دموکراتيزهکردن قدرت سياسي توفيقي حاصل نشد و استبداد دورهي قاجاريه، در شکل ديکتاتوري نوين ادامه يافت و احزاب سياسي نوپاي ايران قرباني همين ديکتاتوري شدند. فضاي باز دورهي شهريور 1320 تا کودتاي 1332 و شکلگيري مجدد احزاب نشان داد که در نبود قدرت ديکتاتوري، زمينهي فکري ضروري براي تشکيل احزاب فراهم است. اگرچه مناسبات درونحزبي هنوز تابع ساختار فرهنگ پيشامدرن باقي مانده بود و اثرات نامطلوب خود را برجاي گذاشت.
تنها در دورهي جنگ جهاني دوم، برکناري و تبعيد رضاشاه و نبود پشتوانهي محکم براي سلطنت پسر او محمدرضاشاه نبود که احزاب با نفوذي شکلگرفتند. همين شرايط با درجاتي ضعيفتر در دورهي مبارزات سالهاي 39 تا 41 و سپس در انقلاب (57-1356)، نيز رخ داد. زماني که قدرت مطلق شاه شکست و قدرت دوگانه بهوجود آمد، بار ديگر احزاب جديدي بهوجود آمدند و احزاب قديمي بازسازي شدند. ولي به چند دليل از جمله گسترش پوپوليسم و تودهگرايي، ناآشنايي با تجربهي احزاب غربي، مناسبات طايفهاي چه ديني و چه غيرديني، و الگوبرداري از احزاب کمونيستي و سرِ آخر برگشت خودکامگي و سرکوب سياسي، عمر اين احزاب بسيار کوتاه بود.
بنابراين، مرور تاريخي نشان ميدهد که براي تشکيل و پايداري حزب، فضاي باز سياسي، آزادي مطبوعات، انتخابات واقعي و قوانيني که حاکميت را به چرخش قدرت متعهد و ملتزم کند، نياز است و برعکس، خودکامگي سياسي، مانع ماندگاري احزاب است. اما اين مشکل بههمين مختصر ختم نميشود. در زير به جنبههاي ديگر علل ناپايداري احزاب ميپردازم.
ساختارفرهنگي
غرض از ساختار فرهنگي ذهنيتي است که انسان در ارتباط با محيط اجتماعي خود کسب ميکند و آن ميشود که با خود دارد و محيط به او داده است. از جملهي اين ساختار فرهنگي، روحيهي همکاري و رقابت است.
روحيهي همکاري و رقابت، دو عامل تعيينکننده در شکلگيري واقعيت حزب سياسي است. نه همکاري تنها، نه رقابت تنها ميتواند سازنده و کافي باشد. همکاري را با دنبالهروي و رقابت را با دشمني نبايد اشتباهگرفت. درحاليکه همکاري و رقابت دو عامل مثبتاند، دنبالهروي و دشمني دو عامل منفي و مانعهستند. روحيهي رقابت با احزاب ديگر، باعث رشد همکاري درونحزبي ميشود.
تجربهي سالهاي بين شهريور 1320 تا سال 32 و در دورهي انقلاب 57 نشان داد که فرهنگ حاکم در ايران نه رقابت و همکاري، بلکه انحصارطلبي، دشمني، تلاش براي سلطهيابي مطلق بر ديگران و سياست حذف بوده است. برعکس، روحيهي ائتلافي و سهيمکردن ديگران در قدرت بسيار ناچيز بود. اين روحيه عامل مخربي در ناپايداري احزاب بوده است.
افزون بر همکاري و رقابت، حزبسازي نياز به روحيهي اعتماد به ديگران، خردورزي، هدفمندي و پذيرش بوروکراسي (رابطهي سلسلهمراتبي، قانوني و رسمي) دارد. مشارکت در کار حزبي بدان معنا است که افرادي در همکاري با يکديگر، و رقابت با گروهي ديگر ميتوانند براساس اصولي به هدف خود که کسب قدرت سياسي است، دستيابند؛ ضمن آنکه حق موجوديت و امکان موفقيت سياسي رقيب خود را بهطور قانوني و اجتماعي بهرسميت ميشناسند. ائتلاف حزبي و قدرت مشارکتي ضرورت پرورش روحيهي سالم در همکاري و رقابت است. فرهنگ سياسي ايران کمتر با اين مفاهيم و محتوا همسويي داشته است. همانگونه که حاکميت طالب انحصار قدرت است، و هيچ نقد و مخالفتي را تحمل نميکند، در طيف اپوزيسيون معترض نيز روحيهي مشابهي وجود دارد. آنها بهدليل همين روحيهي انحصارطلبي و غيرائتلافي و دشمني، پيش از آنکه توفيقي بهدست آورند، بر سر تسخير انحصاري آن با هم به جدال ميپردازند، و ميکوشند رقبا را از صحنه دورکنند. اين روحيه چه در طيف حاکميت، و چه در طيف مخالفان، حتي براي منافع خود، خصلت تخريبي دارد نه سازندگي.
در عرصهي ساختار فرهنگي آنچه بيشتر در ايران حاکم است، بقاياي هنجارهاي فرمانبرداري، روابط خوني و خانواري، قبيلهاي و قومي، محلهگرايي، تقليد و مريد و مرادي، رفيقبازي و نيز همبستگيهاي مذهبي است. اين مناسبات بهجاي مناسبات قانوني، خردگرايي و بوروکراتيک، به درون احزاب نيز کشيده شده و آنرا از محتوا و ضرورتهاي حزبي تهي ميکند.
بخشي از اين روحيه زاييدهي ساختار فرهنگي است، و بخش ديگر از ساختار اجتماعي جامعه حاصل ميشود. اگر چه ساختار فرهنگي از ساختار اجتماعي تغذيه ميکند، ولي زماني که ساخته شد مستقل از آن عمل ميکند. اين درست است که يک فرد متعصب ديني تنها در محيط ديني تعصبآلود ساخته ميشود ولي زماني که اين اعتقاد به او منتقلشد، او خود مستقل از محيط، تعصب به خرج ميهد و ميکوشد تا محيط را به رنگ خود درآورد. يعني آموختهي ذهني انسان، ميشود ساختار فرهنگي او و مرجع داوري براي درستيها و نادرستيها. او از اين پس دنيا را از اين دريچه ميبيند و چون آنرا درست، طبيعي و عين حقيقت ميپندارد، ميخواهد همه به مانند او عملکنند و دنيا را آنگونه که او ميبيند، ببينند. اين ذهنيت رقابت را بهراحتي بهدشمني، و همکاري را به تقليد و دنبالهروي بدل ميسازد.
روحيهي همکاري
تحقيقات رابرت پوت نام، جامعهشناس آمريکايي صاحبنام درزمينهي تحقيقات دربارهي اجتماعات مدني است، دربارهي مهاجران به کشور آمريکا، او نشان داده است که از نظر فرهنگي، مهاجران کشورهاي اسکانديناوي در مقايسه با ساير گروههاي قومي مهاجر، از روحيهي مشارکت در فعاليتهاي اجتماعي و همکاري و خدمات عمومي بالاتري برخوردارند. بهطور مثال اگر شهرداري براي تصميمگيري دربارهي پروژهاي اهالي محل را براي اظهارنظر و تصميمگيري دعوتکند، افراد با تعلق قومي مختلف به يک اندازه دربارهي آن حساسيت و احساس مسؤوليت و واکنش نشان نميدهند؛ درحاليکه برخي کاملاً بيتفاوتند، برخي ديگر با جديت کامل در اين نشستهاي وقتگير و بيمواجب شرکتکرده، اظهارنظر ميکنند و رأي ميدهند. ايرانيان مهاجر در آمريکا جزو گروههايي هستند که کمتر از روحيهي مشارکت و همکاري و وقتگذاري براي منافع عام برخوردارند. برعکس، آنها بسيار حسابگرند. نميخواهم تحليلي پيراموان چرايي اين تفاوتها اضافهکنم، صرفاً بايد به اهميت خودِ تفاوت توجه نمود؛ زيرا نه دلايل اين تف