هرکه کاردان باشد، فرمانروايش او را دوست خواهد داشت . [امام علي عليه السلام]
بشنو اين ني چون حکايت مي کند
   1   2   3      >








به بهانه روشنفکري ديني


 

عبدالکريم سروش

 




روشنفکري ديني گويا براي خود وزنه‌يي شده است وگرنه عمروبن عبدودّها را به ميدان نمي‌فرستادند. اخيراً يکي از منکران در ضمن افادات خود، روشنفکري ديني را به سه مثال ممثّل نمود: 1. مثلث هشت‌ضلعي. 2. آهن گچي 3. آبغوره فلزّي.
تا امتناع روشنفکري ديني را مبرهن کند. مثال نخست تقليد مبتذلي بود از دايره مربع يا مربع مدوّر که چند سال پيش طلوع ناکرده غروب کرد و دايره گردانان را ناکام نهاد. ولي آبغوره فلزّي الحقّ چيز ديگري بود. تجلي ذوق و استعداد نهفته‌يي بود که فقط بعضي از «شاعران در زمانه عسرت» پيدا مي‌کنند و مي‌ماند تا غوره نشده مويز شوند و آنگاه در «زمانه عشرت» جوانه مي‌زند و جواني و طنّازي از سر مي‌گيرد. اين نوشته اما در نقد فيلسوفان آبغوره اي يا در دفاع از روشنفکري ديني نيست که حاجت به دفاع و حجّت ندارد. بلکه به اين بهانه، در پي پيش کشيدن بحثي فلسفي و طلبگي است که چگونه مي توان فهميد چيزي شدني يا نشدني است. در علم تکليف روشن است: هرچه با قوانين مؤيّد علمي نسازد، وقوعش ناممکن است. عالمان نمي‌توانند باور کنند که حادثه‌يي رخ دهد که در آن في‌المثل اصل بقاء ماده يا اصل بقاء انرژي نقض شود. اما فلسفه چطور؟ آيا با تکيه بر اصول پيشيني ـ‌ متافيزيکي مي‌توان گفت فلان حادثه نشدني است، لذا انتظارش را نکشيد و وقوعش را منکر شويد؟ راه دور نرويم. آيا مي‌توان با تکيه بر اصول پيشيني، ظهور پديده روشنفکري ديني را ناممکن اعلام نمود و با ادعاي تناقض‌آلود بودنش، آن را از صحنه ممکنات خارج کرد؟ و اساساً مي توان درباره آن حکمي تجربي نمود يا نه؟ فعلاً به «ادلّه» منکران کاري ندارم. آنان به واقع جز تمثيلي ارائه نکرده‌اند که نه برهان است و نه استحسان. مي‌توان مثال را عوض کرد و نتيجه ديگر گرفت. چرا نگوييم روشنفکري و دين چون شير و شکرند، متفاوت. اما آميختني، و چون برآميزند معجون و مرکبي دل‌انگيز پديد مي‌آورند. همواره مثالي را با مثالي مي‌توان واژگون کرد. و همين مقدار در نقض سخن طاعنان و منکران کافي است. مهم اما آن است که ببينيم آيا مي‌توان با برهاني فلسفي ـ پيشيني از نبودن و نشدن حادثه‌يي خارجي خبر داد؟
اين سؤال را مي‌توان صورت ديگري داد و پرسيد آيا فلسفه مي‌تواند کار علم را بکند؟ آيا اصول پيشيني مي‌توانند زاينده قوانين و قواعد پسيني باشند؟ آيا توسل به ذات و ماهيت پديده‌ها (به فرض دست يافتني و شناختي بودن) مي‌تواند ما را از توسل به تجربه‌ بي‌نياز کند؟ مثال مي‌زنم. فلسفه مي‌گويد هر حادثه‌يي علتي دارد. آيا از اين قانون پيشيني مي‌توان به دست آورد که آسپيرين رافع تب است يا دود سيگار علت سرطان است يا غرقه شدن در آب علت خفه شدن آدمي است؟ پاسخ آن قدر آشکار است که حاجت به بازگفتن ندارد. اصل علت و معلول گرچه حاکم بر آن قوانين علمي‌ است، زاينده آنها نيست. به عبارت ديگر گرچه هر يک از آن قوانين علمي مصداق آن قانون فلسفي است اما از دل آن قانون بيرون نمي‌آيد و کشف هر کدام حاجت به تجربه‌هاي مکرر دارد.
مثال ديگر: فرض کنيم ذات و ماهيت آب را به نحوي کشف و تعريف کرده باشيم (اگر اين کار ممکن و معني‌دار باشد) آيا با شناختن ذات آب مي‌توان دانست که في‌المثل نمک طعام در آب حل مي‌شود و سولفات باريوم نه؟ آيا مي‌توان دانست آهن در آب فرو مي‌رود و چوب نه؟ اگر «ذات و طبيعت» جاذبه را در خيال خود به دست آورده باشيم، آيا مي‌توانيم از آن استخراج کنيم که اجرام به نسبت عکس مجذور فاصله يکديگر را جذب مي‌کنند (قانون نيوتون)؟ اين مثال‌ها حد و نهايت ندارد. و همه به روشني گواهي مي‌دهند که فلسفه تعيين مصداق نمي‌کند و قوانين تجربي راه کشف و داوري ويژه خود را دارند که همانا تجربه است و بس. اين قصه که در «طبيعيات» چنين روشن و استوار مي‌نمايد، در عالم «انسانيات و اجتماعيات» هنوز منکران و مخالفاني دارد. کساني همچنان گمان يا تظاهر مي‌کنند که با توسل به ذات امور انساني مي‌توانند احکام تجربي آنها را به دست آورند و سرنوشت حال و آينده آنها را بازگويند و از شدني يا ناشدني بودن پاره‌يي از حوادث و پديده‌ها پرده بردارند. البته در اين‌جا هم ميزان دليري (بل گستاخي)شان بستگي به ميزان «علمي» بودن حوزه پژوهش و داوري دارد. اقتصاد که «علمي»تر است تهور ستان‌تر هم هست. امروزه کمتر کسي دليري مي‌کند که با ادعاي شناختن «ذات پول»، و به نحو پيشيني و منطقي صِرف و بدون استفاده از تجربه و رياضيات رفتار بازار و قوانين نظام سرمايه‌داري جهاني را تبيين کند. ولي ذات فروشان در عرصه فرهنگ و تمدن و تاريخ گويي دستي گشاده‌تر و زباني‌ بي‌باک‌تر دارند و گام هاي گستاخ‌تر برمي‌دارند و فربه از غرور فلسفي بر تواضع تجربي مي‌تازند و مي‌نازند که هفت شهر «ذات» را گشته‌اند و ديگران همچنان در خم تجربه‌يي مانده و سرگشته‌اند!
کاي ذرّه تو در مــقابل خورشيد بيچاره چه مي‌کني بدين خُردي؟
از ذات مدرنيته، ماهيت غرب، ذات روشنفکري، ماهيت تکنيک و گوهر دين چنان سخن مي‌گويند که گويي شاهدان حقيقت خود را بي‌پرده تسليم شهود آنان کرده‌اند. اگر همين بود باکي نبود «هرکس از پندار خود مسرور به». بنشينند و در خيال «لعبت به هوس» ببازند. مصيبت و مسکنت آن جاست که پا از دايرة خيال بيرون مي‌نهند و جنگ و صلح خيالات خود را در عالم واقع هم جاري مي‌بينند. چون در خيالا‌تشان ذات روشنفکري با ذات دينداري جمع نمي‌شود، پس در عالم خارج هم آن دو با هم نمي‌توانند بياميزند. از اين غريب‌تر و بي‌باکانه‌تر و ايده آليستي‌تر نمي‌شود: جهان را آينه بل خادمه خيالات خود شمردن و بدون دست زدن به تجربه و تحقيق، صورت و صفت پديده‌ها را به دست دادن؛ چون ما ذات روشنفکري را (پيش خود) چنين يافته‌ايم پس جهان هم ملزم است از ذات‌شناسي ما پيروي کند!! به جاي اينکه اول از جهان بپرسند (و هر تجربه‌يي پرسشي است) که ترکيب روشنفکري و دينداري ممکن است يا نه، به جهان ياد مي‌دهند که مبادا آنها را با هم بياميزي که نشدني است. ياد آن حکيم ساده‌دل و خوش‌خيال به خير که از شيشه خبر نداشت، و گفته بود «ذات مادّه» تيرگي و حاجيبت است و چون شيشه را به او نمودند تا شيشه خيالاتش بشکند باز هم دست برنداشت و گفت اين ماده نيست، چيزي از جنس ارواح است!
ازين آشناتر قصه حکيم سبزواري است که (مي‌گويند) گفته بود صنعت عکاسي با قواعد ما وفق نمي‌دهد ولذا ناشدني است، چون در آن انتقال اعراض رخ مي‌دهد و انتقال اعراض هم محال است!
در احوال پادشاه سيام (تايلند) نوشته‌اند که با سفير هلند گفتگو مي‌کرد و از او احوال آن کشور را مي‌پرسيد. سفيرهلند از جمله گفت که چند ماه در سال، آب در سرزمين ما سفت مي‌شود (يخ مي‌زند). پادشاه تايلند گفت تاکنون به راست ‌گويي تو اندکي باور داشتم ولي اکنون دانستم که مسلماً دروغ مي‌گويي. چگونه مي‌شود چيزي که ذات و طبيعتش ميعان و رواني است، سفت و جامد شود؟! بر همين قياس است سخن ذات‌گرايانه آنان که مي‌گفتند انقلاب اسلامي نداريم چون انقلاب که اسلامي نمي‌شود. حالا چشمشان را باز کنند و انقلاب اسلامي را ببينند. دربارة «فلسفه اسلامي» هم چنين چون و چرايي مي‌رفت و مي‌رود اما به کجا رسيد و کدام فيلسوف مسلماني را از توليد «فلسفه اسلامي» بازداشت؟
اينکه «فلسفه ذاتاً يوناني است» اگر معناي محصل داشته باشند (که ندارد) هيچگاه آن را از اسلامي شدن يا مسيحي شدن بازنداشته است. و معنايش اين است که «ذات»ها در عالم خارج از آميزش با يکديگر فرار نمي‌کنند حتي اگر ذات‌گرايان، آنها را اعداء و اضداد يکديگر بشمارند و در عرصه تنگ خيال خود جايي براي اجتماع آنها نيابند.
احوال و احکام بيروني «ذات‌»ها را از تجربه بايد پرسيد نه از خود ذات. و به زبان فلسفه اسلامي احکام وجود غير از احکام ماهيت‌اند و خلط آنها عين مغالطه است و اين چه نکته فاخر و فخيمي است. شير و شکر دو ذات‌اند که تا در عرصة اذهان‌اند، مستقل و متمايزند و پيدا نيست که در عالم خارج چه مي‌کنند و چه مي‌شوند، و اي بسا که خيال‌انديشان فتوا به جدايي ابدي آنها بدهند، همينطور است آب و آتش. فقط تجربه است که پرده از دوستي شير و شکر و دشمني آب و آتش برمي‌دارد و بس.
اگر جهان واقع پيروي از خيال‌انديشي ذات‌گرايان مي‌کرد، در آن نه تحولي رخ مي‌داد نه تجمعي نه اختلاطي نه استکمالي بلکه هر ذاتي چون راهبي در صومعة انزواي خود مي‌زيست،‌ نه ديگري را مي‌ديد نه خود، ديگر مي‌شد. روشنفکري تا ابد همان بود که از اول بوده است. (چرا که ذاتش همواره يکي است)، دين هم همينطور، غرب هم همينطور، مدرنيته و تکنيک هم همينطور و قس عليهذا. و اساساً تحول ناممکن و نامتصور مي‌شد. جهان به پنجره‌هايي بسته و ايستا بدل مي‌شد که نه تکان مي‌خوردند و نه باز و بسته مي‌شدند. بي‌جهت نيست که به نظر اين ذات‌گرايان، روشنفکري پنجره‌يي است بسته به روي دين و دين پنجره‌يي بسته به روي روشنفکري. گويي نه روشنفکري از جاي خود تکان مي‌خورد نه دين. هر دو همان ذات‌هاي ثابتي هستند که هميشه‌ بوده‌اند. به جاي اينکه از جهان خارج بپرسند که آيا آن دو به هم مي‌رسند يا نه، خود با نظر در آينه ذات به جاي عالم خارج فتوا و فرمان به جدايي ابدي‌شان مي‌دهند.
يکي از اين خيال‌انديشان گفته بود که در همه رمان‌هايي که در غرب نوشته مي‌شود، ماهيت غرب که استکبار و نفسانيت است حاضر است. از او پرسيدم شما همه رمان‌هاي غربي موجود را خوانده‌ايد؟ رمان‌هاي دو قرن آينده را چطور؟ از کجا مي‌دانيد آنها چگونه‌اند و چه درون‌مايه‌يي دارند يا خواهند داشت؟ پيدا بود که اين پرسش‌ها بيهود است و وصال به حريم ماهيات،‌ او را از مراجعه به عالم خارج و از احتياط در فتوا مستغني کرده است.
خلاصه مي‌کنم ذات‌گرايي با ثبات‌گرايي (بل جمودگرايي) هم‌عنان و متلازم اند و از تبيين تحول و تکامل و دگرگوني و امتزاج پديده‌ها سخت عاجزند و ناتوان‌تر و ناشايسته‌تر از آن‌اند که براي توضيح پديده‌هاي اجتماعي به کار گرفته شوند، بگذريم از پديده‌هاي طبيعي که ديرگاهي است از اين قفس رهيده‌اند.
حق اين است که نه روشنفکري ذات ثابتي دارد نه غرب نه مدرنيته، نه تکنيک، نه دينداري، نه سنت، نه... سرنوشت و سرگذشت هر يک از آنها را بايد در عالم واقع و تاريخ ديد نه با نظر در آينه ماهيات. ولذا شدني بودن يا نبودنِ ازدواج و اندراجي را فقط بايد از «عين» پرسيد نه از «ذهن».
از تناقض صريح که بگذريم (که مخصوص عالم گزاره‌هاست) حتي حکم اضداد هم تجربي است. پيشاپيش نمي‌توان گفت کدام اوصاف ضد هم‌اند و کدام نه. صدرالدين شيرازي صريحاً تضاد را وابسته به زمينه و موضوع مي‌داند (به قول امروزي‌ها Context Dependent). يعني بر آن است که ضديت دو ضد، مطلق و همه‌جايي نيست و ضرورت عقلي ندارد، بلکه بسته به آن است که دو وصف متضاد در کجا با هم ملاقات کنند. گاه اين ملاقات ممکن است گاه نه. و به تعبير خود او کَلّما کان النّفس اشدّ تحصّلاً کانت اکثر جمعيهً للاحوال المتخالفه (نفس هرچه نيرومندتر باشد قدرتش بر جمع اضداد بيشتر است). يعني اوصافي که در ماده با هم جمع نمي‌شوند، گاه در نفس با هم جمع مي‌شوند و همين نشان مي‌دهد مطلق نبودنِ ضديت اضداد را.
و اگر چنين است، چه جاي آن است که دليري و بي‌باکي کنيم و شتابزده و نيازموده حکم به ضديت ابدي پديده‌هاي متحول بدهيم.
شيخ عطار گفت:
جسم جان شد چون فرو شد جان به جسم کــس نسازد زيــن عــجايب‌تر طلسم
در عالم نظر و با نگاه به ذات، چيزي بيگانه‌تر از جسم با جان نيست. اما همين دو بيگانه، يک عمر هم آغوشي مي‌کنند و فقط مرگ است که آن «طلسم عجايب» را مي‌شکند. آيا فرو شدن دينداري در روشنفکري عجيب‌تر از فروشدن جان به جسم است؟
بلي جهان واقع، دار عجايب است، ازدواج‌ها و طلاق‌هايي در نمايش‌خانه آن رخ مي‌دهد که در نمايشنامه خام خيال‌انديشان نشاني از آنها نيست.
هزار نقش برآرد زمانه و نبود يکي چنانکه در آيينه تصور ماست
«مشکل حکايتي است که تقرير مي‌کنند». مي‌گويند فلان پديده چون تناقض دارد پس رخ نمي‌دهد، نمي‌گويند چون رخ داده، پس تناقض ندارد، و عجيب‌تر اينکه همين منکران که براي پاداش پنج روزه «رگ‌هاي گردن را به حجت قوي» کردند و از ولايت افلاتوني سخن گفتند و به امتزاج آن دو مقوله «غيرمتناقض» و آب و نان‌دار فتوا دادند، امروزه به تناقض روشنفکري و دينداري رسيده‌اند! ولايت افلاطوني مي‌شود اما روشنفکري ديني نمي‌شود؟؟! عجبا هوش مصنوعي و مغز الکترونيکي را پديد آورده اند و انسان روبوتي را هم مي‌خواهند بسازند و اينها هنوز نشسته‌اند و ذات ذات مي‌کنند که آيا جمع اينها ذاتاً و ماهبتاً مي‌شود يا نمي‌شود!!
سخني هم در باب آن مثال‌ها بياورم. آوردم که مثال، از اصل حجت نيست و با تغيير مثال مي‌توان نتيجه را تغيير داد. با يک مثال، مي‌توان چيزي را ممکن وانمود و با مثالي ديگر همان چيز را مي‌توان ناممکن وانمود. مي‌توان گفت روشنفکري ديني چون آبغوره فلزي است و مي‌توان گفت چون شربت به ‌ليمو است و البته مثال زدن هم به قريحه طنز و ذوق و استعداد بستگي دارد (که در بعضي‌ها خيلي قوي است!) و هم به انصاف (که آن هم انصافاً در بعضي‌ها خيلي بالاست). ولي قصه اصلي اين است که آن مثال‌هاي منکرانه، علاوه بر حجت نبودن، بر فهم نادرستي از صورت مسأله بنا شده است. گمان برده‌اند که در امتزاج دو چيز، يا در اتصاف موضوعي به صفتي، يک چيز با حفظ هويت، چيز ديگر مي‌شود و مثال زده‌اند که اين نشدني است. درست است. نه تنها سه ضلعي هشت‌ ضلعي نمي‌شود، که شير هم با حفظ شير بودن، شکر نمي‌شود و قس عليهذا. روشنفکري، دين نمي‌شود و دين هم روشنفکري نمي‌شود. بلي اما شير، شکرين مي‌شود، همچنانکه روشنفکري، ديني مي‌شود. سخن بر سر اتصاف است (که شدني بودن يا نبودنش را بايد از عالم خارج و از تجربه پرسيد) نه بر سر انقلاب ماهيت (به تعبير حکيمان)، که نشدني است. ازين‌ها که بگذريم اساساً روشنفکري ديني يک حقه سربسته نيست که دربارة آن سخنان مبهم و رازآلود بگوييم و تکليفش را از ذات و جوهر و عرض و قوه و فعل بپرسيم که خود صدبار از روشنفکري و دين مبهم‌ترند. روشنفکري ديني، مجموعه‌يي از مدعيات و گزاره‌هايي خرد و کلان است که بايد با يکايک آنها درآويخت و صدق و کذبشان را به برهان آشکار کرد. گوشه ميدان نشستن و يکجا سودا کردن، افسون و عزايم خواندن و توسل به ذات و جوهر جستن و مرگ حريفان را از لوازم ماهيات خواستن شيوه دليران نيست. تيغ چوبين «غربزدگي» از اين هم کندتر و ناکارآمدتر شده است. اگر وقتي برشي داشت و رُعبي در اشتردلي مي‌‌افکند، امروزه نه حُسني دارد تا دلي ببرد و نه زوري تا سري ببرد. و عجب آنکه هنوز از اين بيچاره، چاره مشکلات خود را مي‌طلبند و در مصاف با زنده‌دلان از اين نيم مرده قوت و ياري مي‌جويند.
امروزه متاسفانه در دانشگاهها، پاره اي از استادان که مسئوليت آموختن «علوم» انساني را دارند (يعني نظرياتي که با تجربه بر مي خيزند و با تجربه فرو مي افتند) تشبه به فيلسوفان مي کنند و سخنان فراتجربي و پيشيني و متافيزيکي و بعضاٌ علم سوز و علم ستيز را به جاي علم مي نشانند و به دانشجويان تعليم مي دهند. از اين دروس نه علم بر مي خيزد و نه فلسفه. و آنچه به عوض حاصل مي شود مشتي لفاظي هاي فضل فروشانه بي حاصل است که نه گره اي از جامعه مي گشايد نه از ذهن. و اگر حاصلي داشته باشد همانا عقب ماندگي علوم انساني است و بس. من به دانشجويان توصيه مي کنم که خريداران اين متاع مزور نباشند و مرعوب طبالي ها و بطالي هاي ذات فروشان نشوند و علم را به فلسفه هاي شبه علم نفروشند و «صوفيان پست مدرن» را که تخفيف علم مي کنند و شرمساري به عالمان مي دهند نيک بشناسند و از فلسفه تراشي شان به علم پناه ببرند.
گفتن ندارد که صاحب اين قلم را نه عداوتي با ماهيات است نه خصومتي با متافيزيک. وي خواستار آن است که معرفت دوستان فلسفه پيشيني را به جاي علم پسيني ننشانند و از فلسفه کار علم را نخواهند و به نام ذات و ماهيت، ثبات و جمود را در بر ذهن و بر جهان تحميل نکنند و باب تحول و تکامل را بر حوادث نبندند و پديده‌ها را در قفس ماهيات محبوس نکنند و تاريخمندي و تحول‌پذيري را از آنها نستانند و دايرة ممکنات و امکانات را فرا‌خ‌تر از دايرة تصور خود بشمارند و بر ممکنات بي‌باکانه فرمان امتناع نرانند و دست و پاي تفکر را با اين محال‌انديشي نبندند تا هم به معرفت صادق‌تري دست يابند و هم مشمول ملامت پير نشوند که:
پير گويد مر تو را اي سست‌ حال           آنچه فوق وهم توست آمد محال



سعيد عبدلي ::: پنجشنبه 30/3/1387::: ساعت 11:38 صبح

چه گوارا !
از لابلاي استخوان هاي پوسيده ات
گيا هان
ريشه دوانده اند .

تو اينک
اسطوره خاک و گياه
تو اينک
اسطوره ي هستي.


بر گياهان وجودت
گنجشکان ظهر تابستان
در پر گويي بي انتهاي خود
ايا مي دانند
چه گوارا
که بود؟*

براي ما آدمها 2 نوع زندگي وجود دارد.
يکي زندگي بر پايه اعتقاد و انديشه و ديگري زندگي بر پايه نفع طلبي. زندگي نوع اول اغلب و چه بسا هميشه با ضرر و زيان همراه است و رنج و ناکامي و گاه حسرت بدنبال دارد. اما زندگي نوع دوم با خوشي و لذت همراه است ولي لذتي متفاوت با لذت نهفته در زندگي نوع اول. چرا که در اين دو نوع زندگي اساسا مفاهيم متفاوت و دگرگون هستند.
ميان اين دو زيستن ديواريست که انسان را از حيوان جدا مي کند.
البته اين حرفها در جهت تقدير از رنج و سختي و ناکامي نيست.اما اينها واقعيت هاي اجتناب ناپذيري هستند. مرگ و نيستي در طرفي و عشق و زندگي در سويي ديگر .نوميدي و ياس در طرفي و اميد و آرزو در سويي ديگر .همه اينها در کنار زيستن در جهاني که ارزشها مدام در حال ويران شدن هستد و رابطه هاي انساني به طرز وحشتناکي در حال عوض شدن...
زيستن از نوع اول يعني نگاه کردن به تمام اين چيزها و زيستن از نوع دوم يعني ي تفاوت گذشتن از کنار اينها.
مي خواهم بگويم که انسان نه تنها در ارائه آنچه که نوشته، بلکه در خود انديشيدن، در نوع زندگي کردن، در نوع انتخاب کردن و در نوع انجام هر کاري بر مبناي اعتقادش نبايد خود سانسوري کند؛ زيرا اگر بخواهد در تمام اين جنبه ها محتاطانه و خود سرکوبگرانه حرکت کند آنگاه نمي توان معتقد بود که انسان آزاد و آزادانديشي هست .( البته اينجا جنبه بي گدار به اب زدن نبايد متصور باشد. )
براي خوش بخت بودن و خوش بخت زندگي کردن فکر مي کنم همين فاکتور، مهمترين است زيرا احساس رضايت دروني بالاترين پاداش آزادانه حرکت کردن است. بديهي است که در خودسانسوري نکردن در نوع و روش زيستن و در انديشه و افکار و پياده کردن آنها، احتمال شکست و طرد شدن و منزوي گشتن نيز وجود دارد. اما اين ها نابودي نيست بلکه نوميدي و قطع تلاش، نابودي محسوب مي شود.
خود سانسوري نکردن در تمام ابعاد زندگي (به جز بعد اقتصادي آن) هر چند که ممکن است بهايي سنگين داشته باشد ، اما ما براي اين زندگي نمي کنيم که آن را گران يا ارزان بفروشيم؛ بلکه براي اين زندگي مي کنيم که از خويشتن راضي و خشنود باشيم.
تنها احساس رضايت از خويش است که به انسان قدرت و توان مضاعفي مي دهد که بتواند در برابرطوفان مشکلات و سختي ها تاب بياورد. رضايت از خود و ايمان به درستي آنچه که عمل مي کند.
بعضي وقتها ، يک انسان گرسنه بسي خوشبختر و رضايتمند تر است از انسان سيري که سير بودنش را به بهاي از دست دادن آنچه که دوست داشته ، بدست آورده است .
به خود ، به آنچه که انجام مي دهي، به انديشه ات و به درستي آن ايمان بياور.
آن وقت از هيچ حرف و سخني دلگير نخواهي شد .هر چند که بار سنگيني است بار اعتقاد خويشتن را بر دوش بردن.
وقتي که انساني فکر مي کني و در زندگي انسانيت را پاس داري ، (به خاطر اينکه اين والاترين صفت است )بدان که نيرويي درتو وجود دارد که هرگز اجازه جايگزيني ياس و نوميدي را نخواهد داد.

چه خوب است اگر زندگي ما آدمها به مثابه رودخانه اي باشد که از هر کجاي آن تشنه اي بتواند سيراب گردد، نه به مانند چاه عميفي محصور و دور از دست.

چيزي که بديهي است اين است که چه گوارا يک اسطوره است. آن هم اسطوره قرن ما. ما آدمها هميشه نيازمند قهرمانان و اسطوره ها هستيم و «چه» ملموس ترين و واقعي ترين آنهاست. اينها آبروي ما آدميان هستند و شالوده فرهنگ و روشي را پي ريزي کرده اند که تا ابد مي تواند پايدار و خدشه ناپذير باقي بماند.
چه گوارا نزديکترين اسطوره و شايد آخرين آنها باشد.مرگ و زندگي او همانند ديگر قهرمانان تاريخ سرشار از راستکاري و درست پنداري بود، که نيز ناجوانمردانه کشته شدن مهر تاييدي شد بر ماندگار شدن نام و روش زيستنش.
براستي چه کسي مي تواند انکار کند که چه گوارا مظهر عدالت جوئي و پيکار و از خود گذشتگي و فرانگري نيست.او در زمان حيات خود شوري بي نظير در ميان نسل جوان و مبارزان و انقلابيون تمام جهان بوجود اورد. او پزشکي بود که به جاي درمان تن بيماران به درمان ريشه هاي فقر و غارت و ستم روي آورده بود و اين روش را نه از کتاب بلکه از همزيستي با محرومان از نزديک لمس کرده بود.


سعيد عبدلي ::: سه‏شنبه 28/3/1387::: ساعت 1:10 عصر




 

 

 


 

 

 


 

 

 


 

 

 


 

 

 

 

 

 

 



سعيد عبدلي ::: سه‏شنبه 28/3/1387::: ساعت 1:7 عصر

من فکر مي کنم که زبان در بحث هاي انديشه اي بسيار مهم است و روشنفکراني را که زباني شلخته دارند ، جدي نمي‌گيرم و خيال مي‌کنم آن ها‌يي که زباني تازه دارند ، انديشه اي نو ارائه مي دهند . حالا اين گزاره چقدر درست است و چقدر با زبان شناسي و ديگر شناسي‌هاي موجود تناسب دارد يا ندارد ، نمي‌دانم . اين حس من است و تا کنون مورد نقض آن را نديده ام .
علاقه ام به سروش و آشوري و نيکفر و طباطبايي عليرغم اختلاف مشربشان تا مدت ها براي خودم هم عجيب و غريب بود ، اما حالا فکر مي کنم که راز اين علاقه را کشف کرده ام و آن راز چيزي نيست جز زبان.
يادم نمي رود که محسن مخملباف اوائل کار روزنامه جامعه ياداشتي نوشته بود و به گردانندگان جامعه گفته بود که چرا همه تان سعي مي کنيد مثل سروش بنويسيد و نقد او البته بي راه نبود و جالب تر اين است که بسياري از مخالفان سروش هم به زبان او مي گويند و کافي است برنامه هاي ميزگرد شبکه ? را ببينيد و ببينيد که حتي کساني که از زير شنل جناب مصباح هم بيرون مي آيند ، شيفته و اسير زبان سروش اند .
به عبارت ديگر امروز زبان سروش به زبان رسمي بحث هاي کلامي و معرفت شناسي در ايران تبديل شده است و بسياري با استفاده از ظرفيت هاي تازه اي که زبان او ارائه مي کند ، چنين بحث هايي را پيش مي برند و هنوز زباني که جايش را بگيرد ، در حوزه هايي که نام بردم ، يافت نشده است .
دوستي مي گفت که زبان سروش خود حکايت روشن روشنفکري ديني است که در آن زبان فارسي و عربي و انگليسي به نحوي کنار هم نشسته اند که آزارت نمي دهند . خوش نشيني اين سه زبان که فقط سه زبان نيست و سه فرهنگ است ، در زبان سروش آشکار است .
آيا سروش براي رسيدن به اين زبان که شايد اندکي کهنه هم به نظر برسد - و اگر بر زبان او جاري نشده بود ، فکر نمي کنم که مي توانست چنين اقتدار و سلطه اي پيدا کند - تلاش ادبي به خرج داده است و کوشيده است که چنين بگويد ؟ من فکر نمي کنم که اين زبان حاصل چنين تلاشي باشد . اين زبان حاصل ذهنيت است ، ذهنيتي که تازگي اش بر زبانش وزيده است . زبان او بوي خود او را دارد ، هم کهنگي اش را و هم تازگي اش را . اگر مي خواهيم از او فراتر برويم ، فراروي مان خود را در زبان نشان خواهد داد ، در همين تشخص زباني که حاصل ذهنيتي تازه است .
? - حالا که از سروش گفتم بد نيست يادي هم بکنم از يادداشت روزنامه نگار خوب و خوش فکر محمد قوچاني که به مناسبت ?? سالگي سروش در روزنامه شرق نوشته بود و در پايان آن ياداشت توصيه کرده بود : «عمرش دراز باد اما سخنان امروز دکتر سروش (از جمله آنچه در باب تشيع مى گويد) پاسخ نيستند، پرسش هايى جديدند که جز بر حيرانى نسلى که هنوز درباره نسبت دين و دنيا سرگردان است نمى افزايد. سروش پيام آور «شک» بود. شکى که بنيان آزادانديشى و دشمن تاريک انديشى است. اما شک علاوه بر «تفکر» پريشان حالى هم مى آفريند. پريشان حالى نسل جوان ما از همان شک هايى است که سروش در آن افکنده است و اينکه او که همه عمر متاله اى مومن بوده «بايد» ما را در ايمان خود شريک سازد. رهزنان انديشه هنوز همان کسانى هستند که در سى سال انديشه ورزى مدام سروش او با آنان جنگيده است. گروهى که ايمان را نشانه رفته اند و گروهى که آزادى را. و متاسفانه هر روز گزاره هايى از درون خود ما مى يابند که اين دو را انکار کنند هم ايمان دارى و هم آزاديخواهى ما را. کار سروش پايان نيافته است حتى اگر کار روشنفکرى دينى تمام شده باشد چرا که کار اصلاح طلبى دينى پايان نيافته است حتى اگر اصلاح طلبى سياسى ناکام مانده باشد:
گمان مبر که به پايان رسيد کار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاک است»
من فکر مي کنم اين پيشنهاد قوچاني به نحوي دعوت به اين است که سروش نقش روشنفکري را وانهد و به عالمي ديني تبديل شود ، حالا چرا دليلش را هم گفته است ، اما فکر مي کنم همان زمان هم که سروش قبض و بسط را مطرح کرد ، با چنين پيشنهاد هايي روبه رو مي شد . من فکر مي کنم هر کس بايد کار خودش را بکند . اين که عالمان ديني کوتاهي مي کنند و به جاي پنجه افکندن با شک ها به کار هاي ديگري اشتغال دارند ، مسئوليتي بر گردن کسي که نگاهي ديگري به ماجرا دارد نمي گذارد . به نظرم ما بايد از منتقدان سروش دعوت کنيم که حضوري پر رنگ تر داشته باشند و به جاي ناسزا گويي و سخن گفتن از موضع برتر استدلال به ميدان بياورند تا از ميانه اين بحث ها ايماني نو برويد . اين توصيه را حداقل به برخي از روحانيون اصلاح طلب مثل موسوي خوييني ها مي توان ارائه کرد.
? - اين همه را نوشتم و حيفم مي آيد از کار خوب داريوش ملکوت ياد نکنم ، اگر چه پيش تر به آن لينک داده بودم . اين جا را حتما ببينيد !
? - اين هم ياداشت دکتر کاشي به مناسبت ?? سالگي سروش

سعيد عبدلي ::: دوشنبه 27/3/1387::: ساعت 2:26 عصر

مصاحبه سيد سراج الدين ميردامادي با دکترسروش

 


مصاحبه مذکور در تيرماه سال جاري و در پاريس انجام شده است. طي سفر کوتاه دکتر سروش و سخنراني مهم ايشان در دانشگاه سوربن جمعي از دانشجويان در يک جلسه غير عمومي به طرح سئوالاتي از ايشان پرداختند و دکتر سروش نيز با صبر و حوصله به سئوالات ايشان پاسخ گفت. سئوالات دانشجويان موضوعات گوناگوني را در بر مي گرفت از جمله سئوالات مربوط به مسائل سياسي آنروز بويژه شکست اصلاح طلبان در انتخابات رياست جمهوري که براي انتشار در اين نوشتار تازگي خود را از دست داده و در اينجا نيامده است.


 


با سپاس از شما که اين فرصت را در اختيار ما گذاشتيد بعنوان شروع بحث از زواياي کمتر مطرح شده شخصيت خودتان شروع مي کنيم. از چه سني شما با مولوي آشنا شديد و چگونه با وي مأنوس شديد؟ و چه ويژه گي مولوي شما را جذب خودش کرد.
 


دکتر سروش: بسم الله الرحمن الرحيم خانواده اي که من در آن بدنيا آمدم و بزرگ شدم پدر خانواده اهل ذوق و ادب بود، مادر خانواده هم همينطور. اين علاقات مرا به سمت شعر کشاند و تا امروز همچنان در آن جاده باقي هستم. اما پدر من با مولوي انسي نداشت به همين سبب در کتابخانه منزل ما ديوان حافظ و سعدي بود اما مثنوي مولانا نبود. خوب به ياد دارم که کوچک بودم و به مدرسه مي رفتم بعضي از صبحها پدرم بعد از نمازبوستان سعدي مي خواند و هنگامي که من صبحانه مي خوردم صداي پدرم را مي شنيدم که بوستان مي خواند يا اشعار ديگر سعدي را. اولين شاعري که شناختم و اشعارش را به حافظه سپردم سعدي بود. چاپ سنگي از ديوان سعدي را در منزل داشتيم که مثل بسياري از کتب تنقيح نشده ديگر پر از اغلاط بود و اشعار سعدي با همان اغلاط وارد ذهن من شد و اکنون هم پاره اي از اشعار بصورت اديت نشده اي در ذهن من هست و هنگاميکه اشعار پاره اي از ديوانها را مي خوانم در مي يابم که کجا با اصل صحيح مطابق نبوده است. باري ديوان حافظ هم داشتيم و آنرا هم مي خواندم اما کمتر مي فهميدم ،سعدي را بيشتر مي فهميدم اما مولوي نداشتيم. در دوره دبيرستان استاد اخلاقي داشتيم که با مولوي بسيار مأنوس بود. در کلاسهاي اخلاق از اشعار مولوي استفاده بسيار مي کرد. از آنجا بود که من با مولوي آشنا شدم اما حقيقت اين است که از شعر مولانا چندان خوشم نمي آمد براي آنکه فصاحت و بلاغت لازم را در آن شعرها نمي ديدم خصوصا در قياس با اشعار سعدي که حلاوتي داشت و در مقايسه با اشعار حافظ که صلابتي داشت هيچ يک از اينها را در شعر مولانا نمي ديدم. حتي گاهي از آن اشعار احساس نفرت هم مي کردم. اما اين بدگماني و بي مهري طول چنداني نيافت و من يکروز در مغازه پدرم و در ميان اوراق باطله بريده اي از مثنوي مولانا را که توسط مرحوم فروزانفر تهيه شده بود يافتم و از آنجا بود که من با دنياي مولوي آشنا شدم و در کام او رفتم. آن گزيده را خواندم همراه با پاره اي از توضيحات فروزانفر و بسيار براي من دلنشين بود.



الان در خاطر شما هست که آن کدام بخش از مثنوي بود؟



بله دقيقا به ياد دارم که آن داستان مرد درشت خوش سخن بود که اتفاقا قصه اخلاقي بسيار آموزنده اي است که مي گويد مرد چرب زبان تند خويي بود که بوته خاري را در ميان راه رهگذران افکنده بود
همچو آن مرد درشت خوش سخن در مين ره فکند او خاربن
رهگذريانش ملامتگر شدند بس بگفتندش بکن آنرا نکند
مدتي فردا و فردا وعده داد شد درخت خار او محکم نهاد
گفت روزي حاکمش اي وعده کژ پيش آ در کارما واپس مغژ
اينکه مي گويي که فردا اين بدان که به روزي که مي آيد زمان
آن درخت تو جوانتر مي شود واين کننده پير و مضطر مي شود...
خاربن دان هريکي خوي بدت بارها در پاي خار آخر زدت ...
نتيجه اي که مولانا مي گيرد اين است که اين خاربني که بر سر راه سلوک معنوي ما است خويهاي بدي است که در ضمير ما نشسته در حاليکه ما فردا و فردا مي کنيم و مي گوئيم روزي به سراغ اين بوته هاي خار خواهيم رفت و آنها را برخواهيم کند و غافليم از اينکه پس از مدتي نسبتها معکوس مي شود ، ما ضعيفتر مي شويم و آن بوته خار نيرومندتر و پس از مدتي زور ما به او نمي رسد و از عهده کندن او بر نمي آئيم راسخ و محکم نهاد مي شود و ما با آن رذائل و زشتي ها از دنيا مي رويم. اين قصه و نيز ابيات نخستين مثنوي در آن بود ونيک به ياد دارم مرحوم فروزانفر راجع به آن بيت مولانا که گفته بود گرچه تأثير زبان روشنگر است ليک عشق بي زبان روشنتر است عقل در شرحش چو خر درگل بخفت شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت آفتاب آمد دليل آفتاب گر دليل بايد از وي رو متاب. يادم هست که فروزانفر توضيح داده بود اين تعبير "روشنگر" از تعبيراتي است که ظاهرا اولين بار مولانا ساخته و بکار برده است و بعد ها البته من در يافتم امثال اين ترکيبات را مولانا فراوان ساخته وابداع کرده است .باري آن گزيده ، گزيده بسيار سود بخشي بود و پاي مرا بدنياي مولانا باز کرد. آن استاد اخلاق همچنان با ما بود و از افاضاتش استفاده مي برديم و او هم ابر وار باران ابيات مولانا را از ما دريغ نمي کرد . تا من به کلاس آخر دبيرستان رسيدم و تصميم گرفتم تا مثنوي مولوي را براي خود تهيه کنم . در منزل شوهر عمه ام که کارمند دانشگاه بود چاپي از مثنوي مولانا را ديده بودم که به خط مرحوم ميرخاني بود ، خط نستعليق خوشي بود و روي کتاب نوشته بود که اين صحيحترين مثنوي است که در عالم به چاپ رسيده ،خوب در آن عالم جواني آن تعبير مرا جذب کرد خصوصا در مقدمه اين چاپ هم آمده بود که هرکسي ده غلط در اين کتاب پيدا بکند يک سکه به او جايزه داده مي شود. باري من آن کتاب را تهيه کردم و از آنجا بود که قصه آشنائي من با مولوي پيشرفته تر شد و شروع به خواندن مثنوي کردم و بحمدالله حافظه هم ياري مي کرد و ابيات در ذهن من مي نشست و در دوران دانشگاه و پس از دانشگاه تا امروز، الان بايد چهل سال باشد که من مونسي بهتر و نزديکتر از مولانا ندارم و نداشته ام. حقيقتا به معني واقعي کلمه روزي نيست که يا من به مولانا نيانديشم و يا از او بيتي نخوانم و يا در گفتار و نوشتار خودم از او استفاده نکنم و به او استناد نکنم و اين چنين است که به توفيق الهي آشنائي من فزونتر و فزونتر شده و هنگاميکه موفق شدم ويرايش تازه اي از مثنوي عرضه کنم آنجا هم خدا را خيلي شکر گذاشتم و آن فرصت بسيار مغتنمي بود براي من که مثنوي را بارها بدقت بخوانم و روي کلمه ، کلمه آن تأمل بکنم و از اين طريق باز انبان ذهنم را از ذخائر نهاني و مفاهيم مثنوي بياکنم. و بحمدالله تا امروز اين انس و اين توفيق از من سلب نشده است.
 


چه ويژگي بارزي شما در کلام مولانا ديديد که متمايز بود و شما را به خودش جذب نمود؟



ويژگيهاي نهان دارد و ويژگيهاي آشکار . من سخن مولوي را ولو آنکه در حفظ نداشته باشم، لابلاي کلمات ديگران تشخيص مي دهم به همين دليل خيلي از مواردبعضي افراد به من مراجعه مي کنند و شعري را به عنوان يکي از اشعار مولوي مي آورند و از من مي پرسند که معني اين شعر چيست؟ من با نگاههاي اوليه تشخيص مي دهم که اساسا اين شعر مال مولانا هست يا مال مولانا نيست. عمق سخن و آشنائي که من با سبک سخن گفتن مولانا پيدا کردم که البته تجربه و ممارست هم در آن نقش بسيار زياد داشته، به من مي گويد که کلام از آن کيست. نزد من مؤلف در کلام خود نشسته است و غائب نيست و تعبيري خود مولانا دارد که مي فرمايد
ما چه خود را در سخن آغشته ايم از حکايت ما حکايت گشته ايم
اي اياز از عشق تو گشتم چو موي ماندم از قصه تو ، قصه من بگوي
گويي خود مولانا حکايت شده است، افسانه شده است و ذوب در کلام خود شده است و نقش شخصيت خود را بر سخن زده است و لذا آشنائي با آن روح بزرگ کمک مي کند به تشخيص وثاقت يا عدم وثاقت کلام ،اصالت يا عدم اصالت کلام ؛اين را من جزو ويژگيهاي نهاني کلام مولانا مي دانم که ممارست بيشتر آنرا براي آدمي به نحو ملموسي آشکار خواهد کرد. في المثل به ياد دارم مرحوم کيومرث صابري اين شعر را نقل کرده بود و يکبار هم از زبان آقاي مهاجراني شنيدم :
"خشک چوبي خشک سيمي خشک پوست از کجا مي آيد اين آواز دوست"
که مي گويند مولانا اين شعر را در باب تار يا رباب سروده است که در اولين نگاه به نظر من آمد که اين شعر نبايد از آن مولانا باشد به دلائل زياد که يکي کلمه سيم است من گفتم که کلمه سيم براي آلات موسيقي از کلمات مستحدث و جديد است و در زمان مولانا بکار نمي رفته و اگر مي خواست بگويد مي گفت خشک تاري و اين تازه مربوط مي شود به جهات لفظ شناسي ولي چنانچه گفتم وجوهي هم هست که چندان قابل توصيف نيست اما اهل تجربه را راهنمايي مي کند براي تشخيص صحيح از ناصحيح کلام . مثلا در سخنان کسروي هست که مولانا گفته:
" کل نسوان از شهين و از مهين لعنت الله عليهم اجمعين"
که اين دروغ محض است و مولانا چنين شعري نگفته است يا بعضي افراد که طعن بر مولانا مي زنند که مولانا سروده:
" تو مرو همچون حسين در کربلا تا نيافتي در ميان صد بلا"
که مطلقا اين شعر سروده مولانا نيست . يا شاملو از قول مولانا گفته بود که اگر مار ديدي و قزويني ، "مار را بگذار و قزويني بکش" . اينها نسبتهاي باطلي است که اگر کسي آشنا با کلام مولانا باشد ، براحتي درخواهد يافت که اين سخنان از آن او نيست. حتي مقلداني که مولانا داشته ، که اولينشان پسر او بوده و نيز حسام الدين که خليفه او بوده و حتي کساني که بعدها پيدا شدند و سبک کلام مولانا را توانستند تقليد بکنند ، باز هم کلام مولوي از آنها متمايز است. حلاوتي و حرارتي دارد که در سخنان ديگران نيست.
از اين بگذريم، مولوي فرد بسيار زبر دستي در سخن گفتن بوده و همچنانکه مي دانيد نمي خواسته وقت خود را صرف آرايش کلام بکند اگر مي خواست از قدرت بي مانندي برخوردار بود،  بدليل آنکه ابيات فوق العاده زيبا و پخته اي در همين مثنوي هست که حکايت مي کند يک شاعر درجه اول پشت آنها نشسته و آنها را سروده اما اساسا بدليل آنکه ذهن او مشغول تماشاي مناظر زيباي ديگر بود چندان در لفظ و آرايش کلام در نمي پيچيد:
"قافيه انديشم و دلدار من گويدم منديش جز ديدار من
خوش نشين اي قافيه انديش من قافيه دولت تويي در پيش من "
مولوي تخلصش خاموش بود و خاموشي را برگزيده بود و اينهمه حرف که مي زد از اضطرار بود لذا با سياست کلي او مناسب همين بود که کمتر بگويد يا اگر مي گويد گفته هاي خود را نيارايد، زينت نکند و در بند لفظ وقافيه نماند به همين دليل در آن غزل مشهور ديوان شمس مي گويد
" اي خمشي مغز مني پرده آن نغز مني"
مغز کار مولانا، گوهر کار مولانا خاموش بودن است و سخن گفتنهايش پرده اي مي کشد بر روي مغز کار او . اما خصائص ديگري که کلام مولانا دارد به گمان من هيچ شاعري را در زبان پارسي پيدا نمي کنيم که احتمالا در همه ادبيات همه زبانها هم پيدا نخواهيد کرد که در باب عشق و دلدادگي چنين سخناني که برخاسته از تجربه عميق و مستقيم اوست گفته باشد. داوري من در رابطه با همه زبانها داوري محتاطانه اي است و به قطع و يقين نمي گويم اما کسان ديگري اين سخن را گفته اند و قائلاني دارد اما در زبان پارسي و زبان عربي با اطمينان نسبتا کاملي مي توانم بگويم که مولانا از اين جهت بي نظير است و همين بزرگترين پيام مولوي به کل تاريخ بشريت بوده است، کشفي بوده است که به توسط او صورت گرفته يک کشف انسان ساز و يک نياز شخصيت آفرين، يک معجزه اي که مرده را زنده مي کند، گريه را خنده مي کند و او هم به بليغترين بياني و بي تکلفترين وجهي اين تجربه را با ديگران در ميان نهاده ، تجربه اي که هيچ وقت کهنه نمي شود و مثل يک آب تازه و زلال هميشه شما مي توانيد در آن شنا بکنيد. من از وقتي مولوي را شناختم به صفت يکي از اولياء خداوند شناختم و من همنشيني با او را همنشيني با يک ولي الهي مي دانم و اين شعر مولوي را هميشه به ياد دارم که گفت: "هرکه خواهد همنشيني با خدا تا نشيند در حضور اولياء" نشستن در حضور اولياء خدا نشستن در حضور خود خدا است و اولياء خدا هم مرده و زنده ندارند و بدن آنها حجاب آنها است وقتي که بدن مي رود تازه آزادتر مي شوند و عريانتر مي شوند و در اشعار خود مولانا هست که مي گويد:
" چون زرخت تن تهي شد اين بدن تر و خشک خانه نبود آن من"
خانه را ترک مي کنند و مي روند و آزادتر هم مي شوند و الان مولوي است که در کلامش نشسته است و به گمان من کتاب او مثل قرآن يک کتاب الهامي است و همنشيني با او و کتاب او همنشيني با اولياء خداوند است.



آقاي دکتر شما از ابتداي جواني که اشعار فارسي را مي خوانديد آيا به نيت حفظ کردن مي خوانديد يا ناخوداگاه در ذهن شما اين تلقي ايجاد شده بود که هر شعر در پي خواندن بايد حفظ شود و اساسا شما يک شعر را چند بار مي خوانيد حفظ مي شويد؟



خير من به قصد حفظ کردن هيچ شعري را نمي خوانم من اساسا اشعاري را که مي پسنديدم به دلم مي نشست و بدون کمترين زحمتي و بدون کمترين تکلفي در ياد من مي ماند. البته بعدا در فرصتهايي از آنها استفاده مي کردم و همين باعث مي شد که بهتر و راسختر در ذهن بماند و کهنه نشود. دوران نوجواني و جواني حافظه من البته بسيار قويتر از الان بود. به ياد دارم يک صفحه شعر را با يک نگاه سريع از بالا تا پائين حفظ مي شدم ولي الان اين چنين نيست و جهد بيشتري مي خواهد ،شايد با دو بار يا سه بار خواندن شعري را حفظ شوم.



در مورد حياء و عفت کلام در اشعار مولانا در مقايسه با ساير شعراء و اينکه چرا مولوي در اشعار و تعابيرش الفاظ رکيک را بکار مي برد؟با توجه به جايگاه معنوي و اخلاقي اين شاعر بزرگ چه توجيه و توضيحي در اين خصوص داريد؟



بله اين سئوالي است که من در کلاسهاي درسم هم با آن مواجه بودم، سئوال جدي و مهمي است. مولوي از اين حيث که شما مطرح کرديد يک پديده کاملا منحصر بفرد است .شايد هيچ شاعر ديگري را ما نداشته باشيم در سطح مولوي و در کاري مثل مثنوي که سخناني بگويد که عرفا زشت و رکيک شمرده مي شود.در کتاب مثنوي اين اتفاق چندان افتاده که نمي توان آنرا حمل بر اتفاق و اضطرار کرد و بايد گفت که مولانا عمدي در اين کار داشته و آگاهانه، عالمانه و عامدانه در اشعار و قصه هايش اين کلمات رکيک را بکار گرفته است. شعري را از مولوي برايتان بخوانم :
" کاملي گر خاک گيرد زر شود ناقص ار زر برد خاکستر شود " تفاوت است بين دو گونه شخص: يکي که از فرط کمال خاکها را طلا مي کند و يکي که از فرط نقصان طلاها را خاکستر مي کند. مولوي از آن دسته بود که خاکها را طلا مي کرد يعني همين قصه هاي زشت را اگر ديگران مي گفتند جز زشتي و رکاکت از آنها حاصل نمي شد اما او عاليترين معاني معنوي و روحاني را از آنها استخراج کرده است و اين کار را چنان با مهارت انجام داده که تا امروز کسي بر او طعني نزده و خرده اي بر او نگرفته است. يعني زيبائي هاي کتاب مثنوي چندان خيره کننده است که اين زشتيهاي خرد در نور آنها محو مي شود و به چشم نمي آيد ، به همين دليل شما مي بينيد بزرگاني همچون حکيم سبزواري بر کتاب مثنوي شرح نوشته اند و متعرض آن نکات نشده اند .
اما ورود و حضور اين کلمات در مثنوي را از چند طريق مي توان توضيح داد. اول به ياد داشته باشيم که مولوي شاگرد دو نفر بود يکي پدرش و ديگري شمس تبريزي و اين هر دو بزرگوار زبانهاي تندي داشتند. شمس تبريزي مقالاتش باقي است و نشان مي دهد که مردي درشت خو و درشت گو بود. گاهي کلمات تند و موهني در مخاطباتش بکار مي برد . پدر مولانا که صوفي بود و اهل منبر بود، اساسا تجربه هاي عرفاني اش را با ادبيات اروتيک بيان مي کرد. شما نوشته هاي بهاء ولد که در دو جلد چاپ شده نگاه بکنيد، مي بينيد که روابط خودش با خدا را به شکل روابط جنسي بيان مي کند. مولوي پرورده چنين فضائي بود و اينگونه سخن گفتن براي وي عادي شده بود. ما همه فرزندان فضائي هستيم که در آن تربيت مي شويم و بزرگ مي شويم ، اين تعليل اول. اما تعليل دوم آنکه مولوي در خانه نمي نشست تا اشعارش را بسرايد و بعد در دفترچه اي بنويسد شعرهايش در مجالس شبانه و بطور حضوري و شفاهي سروده مي شد. اين نشستها گاهي تا به صبح هم طول مي کشيد . اشعار را في البداهه و بدون هيچ ذهنيت پيشين همراه با تداعي هاي مکرر مي سرود . يکي از مخاطبان او به احتمال زياد حسام الدين چلبي اين اشعار را روي کاغذ مي نوشت و بعدا به نظر مولانا مي رساند تا شايد تصحيحاتي در آن انجام بدهد که من اين احتمال اخير را بسيار ضعيف مي دانم. بهرحال شعرها اين چنين سروده مي شد. قرائن بسياري در خود مثنوي موجود است که مثلا در يکي از جلسات ناگهان کسي در را باز کرده و وارد شده يا کسي خميازه کشيده يا کسي مثلا چرت مي زده و همه اينها در مثنوي منعکس شده است. در جائي مولوي مي گويد: گر هزاران طالبند و يک ملول از رسالت باز مي ماند رسول . منظورش اينست که اين وسط يک نفر چرت مي زند و من نمي توانم شعر گفتن را ادامه بدهم اما البته بعدا به خود نهيب مي زند که
ليک با بي رغبتي ها اي ضمير صدقه سلطان بيافشان وا مگير
مخاطبان مولانا در اين جلسات ، علماء و فضلا و متخصصان نبودند. مردم عادي کوچه و بازار بودند بطوريکه مولوي به همين سبب مورد انتقاد و خرده گيري ديگران واقع مي شد به او مي گفتند؛ چرا تو با اينها نشست و برخاست مي کني؟ چرا با فضلاء و علما جلسه نمي گذاري؟ واين اراذل را چرا بدور خودت جمع کرده اي؟چرا اجازه مي دهي اينها پيش تو بيايند؟ مولانا هم با همان حاضر جوابي هميشه گي اش مي گفت که اگر آنها از بزرگان بودند که من به خدمتشان مي رفتم، اکنون آنها به من محتاجند تا از من چيزي بياموزند و راهنمائي بگيرند. حال در محضر چنين کساني سخن گفتن گاهي آدمي را وادار به همزباني مي کند. مولوي گاهي قصه هايي مي گفت با همان زبان عاميانه و بازاري و ميداني که خوشايند اطرافيان باشد و گاهي هم چنان اوج مي گرفت که صد عالم و فقيه به گرد اسب او نمي رسيدند، هردو حالت را شما در مثنوي مي بينيد.
تعليل سومي که براي اين امر مي توان ذکر کرد اين است که مولوي با تبعيتي که از شمس تبريزي مي کرد "ملامتي" بود. ملامتيه فرقه اي بودند در ميان صوفيه که فلسفه شان اين بود که بدترين خطري روح يک عارف و سالک را تهديد مي کند مدح و ذم مردم است به اين معنا که نگاهش دائما به دهان مردم باشد. و ببيند در حق او چه مي گويند تا خوش رقصي کند و کاري بکند که مورد تحسين مردم قرار گيرد . ملامتيان بدنبال اين تشخيص يک راه عملي هم نشان مي دادند و آن اينکه نه تنها کاري نکنيد که مردم ستايشتان بکنند بلکه کاري بکنيد که مردم ملامتتان بکنند و به همين دليل آنها را ملامتيه مي گفتند. آنان کارهايي مي کردند که به ظاهر بسيار زشت و نامشروع بود و عقلاي قوم آنرا بر نمي تافتند و ملامت مي کردند. غزالي هم که رگه هايي از ملامتي گري داشت مي گويد: جائز است آدمي در ليوان شراب آب بخورد تا مردم بپندارند که او شراب مي خورد و اعتقادشان از او سلب بشود و درحق او مدح نگويند و او را مذمت کنند و دور او را خالي کنند و به او ارادت نورزند . آنان اعتقاد داشتند اين براي بهداشت روحي و سلامت معنوي آدمي بسيار لازم است. جمع شدن مريدان و ستايشگران و مداحان قاتل روح آدمي است. مولوي در باب فرعون همين را مي گويد که فرعون از شکم مادرش فرعون نبود، بلکه " او زمدح خلقها فرعون شد کن ظليلا النفس هونا لاتسد " يعني کوچک باش ، فروتن باش و دنبال سيادت مباش که مريد جمع کردن تو را مي کشد. خود مولوي وقتي که شرح اولين ملاقاتش با شمس را بيان مي کند( البته بدون نام بردن شمس) از زبان شمس مي گويد که : " تو شمع شدي قبله اين جمع شدي و من به او گفتم :
شمع نيم جمع نيم دود پراکنده شدم
گفت که شيخي و سري پيشرو و راهبري
شيخ نيم پيش نيم امر تو را بنده شدم
در حقيقت شمس او را ملامت کرده بود که آقايي، رهبري ، سروري ،شيخي ، پيشي ،همه کاره اي ، مداحان و مريدان بدنبالت هستند چه گونه مي تواني حرکت کني، اينها را بريز تا سبک شوي بتواني پرواز کني. حال گمان من اينست که مولوي در پاره اي از اين موارد ملامتي گري مي کرد. يعني با آن مقام و درجه بلندي که داشت، فقيه و مفتي و عارف از او انتظار نداشتند که زبان به اينگونه سخنان بگشايد اما او آشکارا چنين مي گفت تا مورد ملامت مردم قرار گيرد گرچه اين کار نه تنها او را پست نکرد بلکه بلندتر هم کرد و شاهدي شد براي همان سخن مولانا گفت :
" چون زخود رستي همه برهان شدي چون که گفتي بنده ام سلطان شدي " و نيز شعر ديگر مولانا که گفت: " نردبان خلق اين ما و مني است عاقبت از نردبان افتادني است هرکه بالاتر رود احمقتر است استخوان او بتر خواهد شکست. چنانکه ديده مي شود دو درس مهم در مثنوي هست يکي تواضع و ديگري درس عشق است که اين دو بهم آميخته و متصل هستند. شرط عاشقي تواضع است و آدم متکبر نمي تواند عاشق بشود و مولوي که اين درسها را مي داد خودش هم عمل مي کرد و يکي از شيوه هاي عملش هم اين بود که ملامتي گري مي کرد. يعني کاري مي کرد که مردم ستايشش نکنند و از زهري که به نام مدح در کام آدمي ريخته مي شود اجتناب مي کرد و بهداشت رواني لازم را تأمين مي نمود اينها مجموعه دلائلي است که به نظر من مي آيد.



آيا در اشعار و مکتوبات بجا مانده از مولوي نوعي نگاه سياسي و يا نوعي از برداشت مولوي نسبت به حاکم و شکل حکومت ديده مي شود ؟



خير ، البته مولوي مباحث فردي دارد، مباحث اجتماعي دارد و چنانکه گفتم مهمترين درسش تواضع و عشق است. غير از اينها هرچه گفته فرع بر اينها است. البته از کلامش مي توان نظام خداشناسي بيرون آورد ، نظام پيامبر شناسي بيرون آورد که من کوشيده ام اين کارها را بکنم و ان شاء الله در آينده معادشناسي مولانا را هم خواهم گفت. اما درپاره اي از مقولات، مولوي وارد نشده از جمله موضوعي که شما اشاره کرديد و هميچنين موضوعي مثل عدالت که در مثنوي بسيار ضعيف است و اشارات مولوي به اين موضوع مهم، بسيار اندک است. مي توان گمان زد که چرا چنين است. مولوي به هرحال يک اشعري بود و براي اشاعره آنچه که مهم است کرم و جود خداوند است و نه عدل خداوند و در مورد شاهان هم همينطور بود، کرمشان را بيشتر مي خواستند تا عدلشان. بيتي در دفتر اول مثنوي هست که به نظر من لطيفترين شعر مثنوي است که آدمي را ترغيب مي کند تا به طرف خداوند برود:  تو مگو مارا بدان شه بار نيست با کريمان کارها دشوار نيست ، منظورش اينست که برو و نگو من را راه نمي دهند و به من اعتناء نمي کنند اين چنين نيست خداوند کريم است. بلي سر وکار با عادلها داشتن دشوار است که مو را از ماست مي کشند و به حساب آدمي مي رسند و ممکن است آدمي را مجازات کنند. اما وقتي با کريم طرف هستي ، کريم اهل گذشت است، اهل بخشش است کار با چنين کسي دشوار نيست و راحت مي توان معامله کرد. اين کرم الهي آنقدر براي مولوي جاذبه داشت که روي همه صفات ديگه خداوند را پوشانده بود و او به اين صفت خداوند را مي شناخت لذا وقتي که پاي بحث از خداوند به ميان مي آمد کرم حرف اول را مي زد و نقش اول را داشت. البته موارد اندکي هست که مولوي از عدالت سخن گفته اما فراوان نيست و به همين سبب مولوي را در محدوده خودش که محدوده تدريس و تعليم عشق و تواضع و امثال اينها است بايد ديد و خواند و فهميد و از او نمي توان پرسشهايي کرد که ما امروز در عالم سياست به آن محتاجيم . بزرگي امثال مولانا به آنست که انگشت بر روي چيزهايي نهاده اند که آدميان بطور جاودانه با آنها سر و کار دارند و به آنها محتاجند و نه امور روزمره و زودگذر.



يک سئوال خصوصي داشتيم که البته ما را از فضاي مثنوي و مولوي خارج مي کند و آن اينکه شما روزانه چقدر مطالعه مي کنيد؟برنامه مطالعاتي روزانه شما چقدر است؟ و چقدر مي نويسيد؟ وقتي به آثار شما نظر مي افکنيم گمان بر اين مي باشد که چند نفر کار کرده اند تا اين آثار منتشر شود، بي شک اين مطلب براي اهل مطالعه و علاقه مندان آثار شما و دانشجويان جالب خواهد بود



من زندگي ام ادوار مختلف داشته ، شايد بتوانم بگويم که در چهار حوزه همزمان کار مي کنم، يکي در حوزه ادبيات فارسي که عرفان را هم شامل مي شود، ديگري در حوزه دين شناسي ، سوم در حوزه فلسفه علم که تخصص دانشگاهي من را تشکيل مي دهد و چهارم در حوزه فلسفه اسلامي . اينها حوزه هايي است که بقول فرنگيها من کاور مي کنم يعني در اينها مطالعه مي کنم. البته علاوه بر اينها مسائل سياسي روز را هم ناچار دنبال مي کنم چه داخلي و چه خارجي ، زيرا در دوراني زندگي مي کنيم که اين مسائل را هم بايد دنبال بکنيم. به همين دليل بله من در طول روز حجم مطالعاتم بالا است. گاه چالاکترم و يک کتاب را مي توانم در يکروز تمام بکنم و گاه کندترم و به موضوع هم بستگي دارد. علاوه بر اينها وقت زيادي را بايد صرف فکر کردن کنم. يعني اقلا به اندازه خواندن من بايد فکر بکنم و شايد هم بيشتر و اين توصيه اي است که من از يکي از معلمانم دارم. انيشتين گفته بود : فکر کردن دشوار ترين کار براي انسان است و من اين را واقعا فهميدم و حس کردم . خواندن آنقدر مشکل نيست که فکر کردن. البته من در خواندن يک خوشبختي دارم که به تدريج دارد اين خوشبختي از من سلب مي شود و آن اينکه من فيش برداري نمي کنم و همه چيز را به حافظه مي سپارم و در وقتش از آنها استفاده مي کنم . ولي حالا رفته رفته احساس مي کنم که يک ذهن بيروني بايد براي خودم درست بکنم. هنوز از کامپيوتر استفاده نمي کنم و گاهي يادداشتهاي اندکي بر مي دارم اما احساس مي کنم که اين حافظه بيروني را بايد تقويت کنم .البته کارهاي ديگر همچون رسيدگي به مراجعات دانشجويان ، سفرهاي فراوان و سخنراني هاي فراوانتر و از همه اينها بالاتر نامه ها و ايميلهايي که در طول روز بايد جواب بدهم مجموعا مرا بسيار پر مشغله مي کند.



به عنوان کلام آخر چه سخني براي ما داريد که بيان فرمائيد و چه توصيه اي به جوانان و نسل نو و بويژه براي يک انسان واقعي شدن داريد؟



نخستين توصيه من به شما اين است که " دست ارادت به هيچ کسي ندهيد" ذهنتان را خيلي آزاد نگه داريد، تيغ برنده نقادي را هميشه به همراه داشته باشيد و هيچ وقت آنرا در غلاف نکنيد و با همان جرئتي که گلوي باطل را مي بريد با همان شجاعت حق را هم بپذيريد و بقول نظامي :
مي باش چو خار حربه بر دوش تا خرمن گل کشي در آغوش . بيشتر گرفتاريهاي مردم از تعارف کردن است هم با خودشان تعارف مي کنند و هم با ديگران ، نبايد اهل تعارف باشيد نه با خودتان و نه با ديگران مخصوصا وقتي پاي حق و باطل در ميان است. به ياد داشته باشيد که کشور ما را بايد دانايان اداره کنند نمي توان نشست و کار را به دست نادانها سپرد و آنگاه جامه از غم چاک کرد اين شيوه عاقلان نيست. عاقلانه آنست که با جهد وجهاد به صف دانايان بپيونديد آنگاه است که مي توان از آينده روشن اين مرز و بوم اطمينان حاصل کرد لذا دست ارادت به کسي ندادن يک بال ترقي است و بال دوم آن آموختن و دانا شدن است و پس از علم نوبت عمل فرا مي رسد. توصيه بعدي من اين است که همواره با افراد موفق نشست و برخواست کنيد و با سست طبعان مياميزيد به تعبير مولانا
زان که هر بدبخت خرمن سوخته مي نخواهد شمع کس افروخته
هر که را باشد مزاج و طبع سست مي نخواهد هيچ کس را تندرست
و توفيق از خداست.


با سپاس مجدد از شما که به سئوالات ما پاسخ گفتيد



سعيد عبدلي ::: يکشنبه 26/3/1387::: ساعت 3:11 عصر

ألَيسَ الله بکاف ٍ عَبده ُ


 


آيا خداوند براي بنده­اش کافي نيست ؟


 



سعيد عبدلي ::: يکشنبه 19/3/1387::: ساعت 5:6 عصر

 

امام علي (ع) در يکي از کوچه‌هاي کوفه در حين عبور، جواني را ديد که سرگرم خواندن تصنيف‌هاي هرزه است. آقا به آن جوان فرمود: اي جوان تو داري کتاب وجود خودت را با چه چيزهايي پر مي‌کني؟ تصنيف‌هاي هرزه براي چه بايد در دفتر دل بنگاريد که خيلي با ارزش است.


 


دفتر حق است دل، به حق بنگارش                  نيست روا پُر نقوش باطله باشد


 


شيخ‌الرئيس ابوعلي سينا رساله‌اي دارد که همانند ديگر رساله‌هايش ارزشمند است، به نام رساله «عهد»، اين مرد بزرگ در آن رساله مي‌فرمايد: من عهد بسته‌ام با خدايم که قصه‌هاي آلوده و افسانه‌هاي بيجا و غلط که انسان را به انحراف مي‌کشاند و او را از خودش فراموشي مي‌دهد و از کمالش باز مي‌دارد، مطالعه نکنم. افسانه‌هاي آلوده انسان را به لجن مي‌کشاند و باعث مي‌شود انسان قادر به زندگي در اجتماع نباشد. بدبو و متعفن مي‌شود و حتي از خودش بدش مي‌آيد و جامعه او را نمي‌پذيرد و حتي پدر و مادر و دودمانش از او فرار مي‌کنند. چرا جوان به تصنيفهاي هرزه و افسانه‌هاي پليد رو آورد؟


انسان در اين قبيل نوشته‌ها به خيال خود دل خوش است، نه به عقل. عقل از رمان‌هاي هرزه تبري مي‌جويد. انسان آن است که عاقل باشد و زمام امورش در دست عقل نگه دارد.



سعيد عبدلي ::: يکشنبه 19/3/1387::: ساعت 5:5 عصر


دلتان قرص و


پايتان محکم که:


 


هوَ مَعَکُم أَينَ ما  کُنتُم


هر کجا باشيد او با شماست


حديد آيه 4



سعيد عبدلي ::: يکشنبه 19/3/1387::: ساعت 5:4 عصر


ما آدما هميشه از اينکه « انتخاب بدي» داشته باشيم ترس داريم.


پس چرا  انتخاب مي­­کنيم که حق ديگران را ضايع کنيم،


غيبت کنيم،


تهمت بزنيم،


دروغ بگيم،


بي حرمتي کنيم،


بداخلاقي کنيم و بديهاي ديگه ... 



سعيد عبدلي ::: يکشنبه 19/3/1387::: ساعت 5:4 عصر

 

«همه وقت موسم حج است. بگرد بر گِرد کعبه دل!»


 


برگي از کتاب« نامه­ها برنامه­ها» از حضرت علامه حسن زاده آملي:


 


الهي! خانه کجا و خداوندِ خانه کجا،


طائف آن کجا و عارف اين کجا،


آن سفر جسماني ست و اين روحاني،


آن براي دولتمند است و اين براي درويش،


آن اهل و عيال را وداع مي­کند و اين ماسوا،


آن ترک مال مي­کند و اين ترک جان،


سفر آن در ماهِ مخصوص است و اين همه ماه و


آن را يکبار است و اين را همه عمر،


آن سفر آفاق مي­کند و اين سير اَنفُس،


راهِ آن را پايان است و اين را نهايت نبود،


آن مي­رود که برگردد و اين مي­رود که از او نام و نشاني نباشد،


آن فرش پيمايد و اين عرش،


آن مُحرِم مي­شود و اين مَحرَم،


آن لباس احرام مي­پوشد و اين از خود عاري مي­شود،


آن لبيک مي­گويد و اين لبيک مي­شنود،


آن تا به مسجدالحرام رسد و اين از مسجد اقصي بگذرد،


آن استلام حجر مي­کند و اين انشقاق قمر،


آن را کوه صفا است و اين را روح صفا،


آن هروله مي­کند و اين پرواز،


آن مقام ابراهيم طلب کند و اين مقام ابراهيم،


آن آب زمزم نوشد و اين آب حيات،


آن عرفات بيند و اين عرصات،


آن درک مِنا آرزو کند و اين ترک تمنّا،


آن بهيمه قرباني کند و اين خويشتن را،


آن رمي جمرات کند و اين رجم شيطان مريد،


آن حلق رأس کند و اين ترک سر،


لاجرم آن حاجي شود و اين ناجي،


خُنُک آنکه حاجيِ ناجي ست!




سعيد عبدلي ::: يکشنبه 19/3/1387::: ساعت 5:3 عصر

در حديث قدسي خطاب به حضرت موسي (ع) آمده است: *


 


«يا موسي لا يسعني ارضي و لا سمائي ولکن يسعني قلب عبدي المومن»


 


اي موسي: زمين و آسمانم گنجايش مرا ندارد، اما وسعت و گستره‏ي قلب بنده‏ي مومنم پذيراي من است.



سعيد عبدلي ::: يکشنبه 19/3/1387::: ساعت 5:3 عصر