عبیداللّه بن حرّ جعفى که هر لحظه چون بت عیّار به شکلى درمى آمد ، لحظه اى با حق بود و گاهى با باطل و گاه هم بى طرف ! در جنگ صفین با اینکه اهل عراق بود به کمک معاویه شتافت و تمام دوران جنگ بر ضد امیرمؤمنان (علیه السلام)در خدمت دشمن ردیف اوّل اهل بیت ، معاویه فرزند نامشروع ابوسفیان بود .
او پس از پایان جنگ به خیال اینکه در عراق نمى تواند ادامه زندگى دهد همراه معاویه به شام رفت و در آنجا با حقوقى که از معاویه مى گرفت سرگرم زندگى شد .
در عراق شهرت یافت که عبیداللّه بن حرّ در جنگ کشته شده ، همسرش پس از اطمینان و یقین به این موضوع و به دنبال پایان امور شرعى با عکرمة بن الخبیص ازدواج کرد .
عبیداللّه که سخت به همسرش علاقه داشت از شنیدن این خبر چنان ناراحت شد که تصمیم گرفت به کوفه باز گردد و چنانچه ممکن باشد ، همسرش را از شوهر دوم جدا کند و به خانه خود برگرداند .
معاویه وى را از رفتن به کوفه ترسانید و به او گفت : رفتنت همان و گرفتار شمشیر انتقام على شدنت همان ! ولى عبیداللّه در پاسخش گفت : من به سوى عدالت و به جانب کلید حلّ مشکلات مى روم و از رفتنم ترس و واهمه اى ندارم . اخلاق على ، اخلاق تو نیست ; اخلاق على اخلاق الهى و ملکوتى است و او فریادرس دادخواهان است .
او به کوفه آمد ، ابتدا به شوهر همسرش مراجعه کرد ولى شوهر زن از رها کردن آن زن به شدّت امتناع ورزید و با کمال جرأت و جسارت عبیداللّه را از نزد خود راند ، عبیداللّه که دید تاب مقاومت در برابر او را ندارد روانه مسجد کوفه شد تا حلّ مشکل را از على (علیه السلام) بخواهد .
او به مسجد آمد ، گروهى انبوه را گرداگرد خورشید هدایت و محبت دید ، صبر کرد تا کار همه با على به پایان برسد آنگاه در محضر على نشست و با کمال آرامش طرح شکایت کرد ، حضرت فرمود : تو همان نیستى که در جنگ صفین بر ضدّ من معاویه را یارى دادى و به روى اهل ایمان شمشیر کشیدى ؟ گفت : على جان ! من براى محاکمه شدن اینجا نیامده ام ، من براى درمان دردم به محضرت شتافته ام ، مشکل مرا حل کن و همسرم را به من باز گردان !
حضرت به غلامش فرمان داد آن مرد را احضار کند ، غلام ، همسر زن را به محضر حضرتش آورد ، امام از وى خواست که آن زن را رها کند تا به شوهر اولش باز گردد ، عرضه داشت : زن از من حملى در رحم دارد ، حضرت فرمان داد خانه اى اجاره کنند و آن زن را به آن خانه انتقال دهند و یک پرستار به خرج امیرمؤمنان تا زمان وضع حمل ، از او پرستارى کند سپس با رعایت امور شرعى به عبیداللّه برگردد.
در روش اهل بیت (علیهم السلام) و سیره آن بزرگواران گذشت و اغماض و نادیده گرفتن جفا و خطا به عنوان جوانمردى و مردانگى مورد توجه است .
رسول خدا (صلى الله علیه وآله) فرمود :
مُرُوَّتُنا أَهْلَ البیتِ ، العَفُوُ عَمَّنْ ظَلَمَنا وَإِعْطاءُ مَنْ حَرَمَنا.(4)
جوانمردى و مردانگى ما اهل بیت گذشت نسبت به کسى است که بر ما ستم روا داشته و نیز عطا و بخشش به کسى است که از ما دریغ ورزیده است .
و این حقیقت را تنها به زبان اعلام نمى کردند بلکه در عمل و رفتار هم پیشه خود داشتند .
حضرت امام محمّد باقر (علیه السلام) مى فرماید : زنى یهودى گوشت گوسپندى را مسموم کرده ، نزد پیامبر آورد تا حضرت با خوردن آن از پاى درآید ، حضرت به او فرمود : چه چیز تو را به این کار وا داشت ؟ زن یهودى گفت : با خود گفتم : اگر او فرستاده خداست ، این گوشت مسموم به او زیانى نمى رساند و اگر پادشاه است ، مردم را از حکومتش آسوده مى کنم ، پیامبر (صلى الله علیه وآله) پس از شنیدن این سخن از او درگذشت!
ابن أبى الحدید در شرح نهج البلاغة در وصف امیرمؤمنان (علیه السلام) مى گوید : در بردبارى و گذشت از مجرم ، بردبارترین مردم و نسبت به مجرمان ، باگذشت ترین ایشان بود و درستى این سخن از جنگ جمل پیداست ، آنگاه که به مروان بن حکم که دشمن ترین و کینه توزترین دشمن او بود دست یافت از او درگذشت! !
رسول بزرگوار اسلام (صلى الله علیه وآله) درباره مجرمى حکم کرد که هرکس او را هرجا یافت دستگیر کند تا به سزایش برسد .
مجرم فرارى براى در امان ماندن از جریمه ، خانه به خانه پنهان مى شد و خود را از چشم مردم دور نگاه مى داشت ولى ادامه این وضع برایش طاقت فرسا شد .
روزى از روزنه درى که پشت آن پنهان بود کوچه را تماشا مى کرد ناگهان دید حضرت امام حسن و حضرت امام حسین (علیهما السلام) ـ که در آن وقت دو کودک خردسال بودند ـ در حال عبور از کوچه اند ، در را باز کرد و هر دو را روى دوش نهاد و به سوى مسجد پیامبر (صلى الله علیه وآله) حرکت کرد ، زمانى که وارد مسجد شد پیامبر (صلى الله علیه وآله)بالاى منبر بود ، فریاد برداشت : یا رسول اللّه ! من این دو را شفیع خود نموده ام به حق هر دو بزرگوار از من درگذر و حضرت با کمال بردبارى و مهربانى از وى گذشتند!
------------------------------------------------
1 – بحار الانوار:93/159.
2 – وسائل الشیعه:6/289.
3 – الاستبصار:2/141.
4 – تحف العقول/38.