سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دیده دوست از [دیدن] عیب های محبوب، نابیناو گوشش از [شنیدن] زشتیِ نقص هایش ناشنواست . [امام علی علیه السلام]
بشنو این نی چون حکایت می کند
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
»» از حجله عروسى تا بستر شهادت2‏

خلاصه روحیه او در این لحظه به قدرى شگفت آور بود که قابل شرح و بیان نیست و اگر یک روانشناسى بخواهد نهایت درجه اضطراب را به صورت تجسم درآورد، باید حالت حنظله را در این چند دقیقه شرح بدهد!

فکر را با عمل توام کرد، دوان دوان این طرف و آن طرف منزل مى‏دوید، یک جا کوزه آبى دید برداشت و خواست آن را بر سر خود بریزد، ترسید لباس‏هایش هم ناپاک شود و بد از بدتر گردد، در را باز کرده هراسان بیرون رفت؛ ولى هنوز چند قدم نرفته برگشت؛ زیرا مى‏دانست که در این حوالى نه آب هست و نه حمام و اگر هم حمام در فاصله دورى هست با این وقت کم به درد او نمى‏خورد، بدون قصد مانند دیوانگان این طرف و آن طرف مى‏رفت و هر جا مى‏رسید، لحظه‏اى ایستاده نمى‏توانست تصمیمى بگیرد و باز آنجا را ترک مى‏گفت.

بالاخره، در اثر رفت و آمد او نجمه از خواب بیدار شد و چشمانش را باز کرده، به‏ محض این که حنظله را دید، یک مرتبه حدقه از هم گشود و نگاهى به سر تا پاى او انداخته گفت:

عزیزم! چرا از جا برخاسته‏اى، بیا بنشین تا خوابى که درباره تو دیده‏ام تعریف کنم، نمى‏دانى چه خوابى است، ولى نه مى‏ترسم بگویم، نخواهم گفت، ممکن است خواب شومى باشد، نه نه باور نمى‏کنم، اى شوهر مهربان! چرا از جاى برخاسته‏اى؟

نجمه عزیز! نگران مباش، من براى انجام وظیفه‏اى برخاسته‏ام.

بالاخره، باید به تو بگویم، آیا مى‏دانى که ارتش اسلام براى جنگ با دشمن از شهر بیرون رفته؟ بسیار خوب... من هم باید بروم و به آن‏ها ملحق شوم.

در این میان نجمه سخن او را بریده، گفت: مگر دیوانه شده‏اى چطور ممکن است بروى، کسى که دیشب عروسى کرده، چطور در سحر زفاف خود به جنگ مى‏رود، بیا و به جایت بخواب و این افکار را از سرت بیرون کن.

نجمه، بیهوده اصرار مکن، من خودم هم مى‏دانم که چقدر این رفتن من بر تو سخت است، بر من هم فراق تو بسیار گران است و تاکنون سابقه ندارد که دامادى از حجله دامادى به صحنه جنگ برود، اما چه باید کرد، اسلام از همه این‏ها عزیزتر و نیکوتر است، جان همه ما فداى اسلام باد، خود را راضى کن که بروم و ان شاء اللّه به زودى ارتش اسلام با فتح و ظفر بازمى‏گردد و من هم دوان دوان به خانه معشوق عزیز خود مى‏آیم و تو را در آغوش گرفته، در سایه پیروزى دین، عمرى را در خوشى و رفاه به سر خواهیم برد، کمى فکر کن، ثواب من از این جهاد چقدر زیاد خواهد بود، خود رسول اللّه صلى الله علیه و آله با دهان مبارکش مژده ثواب چند برابر فرمود، پس براى خاطر من و بهره‏اى که از این اقدام مى‏برم، دست از اصرار باز دار.

عزیزم! این‏ها که تو گفتى صحیح است و جانب اسلام از هر چیز گرامى‏تر، سر و جان من و همه کسانم فداى اسلام باد، ولى با نرفتن تو لطمه به اسلام نمى‏خورد و قریب هزار تن در این جنگ شرکت مى‏کنند، بگذار تو یک نفر کم باشى به علاوه شاید جنگ چندین روز طول بکشد و تو همیشه فرصت آن را خواهى داشت که به ارتش اسلام بپیوندى.

نه، نجمه مرا منصرف مکن، اگر اکنون نروم، دیگر فرصت از دست مى‏رود و ممکن است ارتباط ارتش با شهر قطع گردد، به علاوه نرفتن فورى موجب دلسردى و انصراف کلى خواهد شد، درست است که من یک نفر در برابر هفتصد نفرى که اکنون به جنگ مى‏روند چیزى نیستم، ولى نسبت به وظیفه خودم چه باید بکنم، آیا حاضرى در پیش خدا و رسول او شرمنده باشم؟

شرمنده نیستى، عذر خوبى دارى و خواهى گفت: شب زفاف من بوده و حق داشته‏ام چند روزى با تازه عروس خود بمانم.

نه، نه این حرف را نزن، حق ندارم، حق اسلام و دفاع از آن بالاتر و بهتر است، به علاوه اى محبوبه عزیز! دیشب که رسول اسلام صلى الله علیه و آله اجازه عروسى به من عطا فرمود، با خود عهد کردم که به جنگ بروم و این امر بستگى به ایمان من دارد، چه شده که من ایمانم از دیگران کمتر باشد نه، نه دیگر حرفى نزن و مرا منصرف مکن، حتماً خواهم رفت و چنان که گفتم، به خواست خدا با روى سفید و دلى خوشحال به سوى تو بازگشت خواهم نمود!

نجمه چند دقیقه دیگر اصرار کرد و هر چه گفت با عزم آهنین و اراده خلل‏ناپذیر حنظله مواجه شد، بالاخره چون از انصراف او مأیوس گردید، گفت:

حالا که مى‏روى پس بگذار خوابى را که دیده‏ام برایت تعریف کنم، براى خاطر همین خواب بود که نمى‏خواستم حرکت کنى.

آرى، همین خواب مرا مضطرب و پریشان کرده است، اما حالا که مى‏روى خداوند بهتر به کار خود بیناست.

دیشب در خواب دیدم شکافى در آسمان پیدا شد و تو از روى زمین بالا رفتى که به‏ شکاف رسیدى و داخل آن شدى و از آن هم گذشتى و به درون آسمان وارد گشتى و پس از رفتن تو، شکاف بسته شد.

اکنون بر تو مى‏ترسم، مبادا این خواب تعبیرى داشته باشد و تعبیر آن شهید شدن تو باشد و هنوز کام از حیات برنگرفته از آن بگریزى!

در حالى که کلمات نجمه راجع به خواب از دهانش بیرون مى‏آمد، حنظله سراپا گوش بود و هر سخنى که از دهان نو عروس به او مى‏رسید وى را چنان تکان مى‏داد که اعصابش مثل کسى که در زمستان آب یخ بر تن ریزد کشیده مى‏شد و بالاخره چون کلام معشوقه به پایان رسید رنگ حنظله برافروخته بود، اما لحظه‏اى بیش نگذشت که تبسمى بر لبان او ظاهر شد و روى به طرف نجمه کرده و خنده کنان گفت:

عزیزم! اگر خواب تو راست باشد و من این طور به داخل آسمان‏ها روم چه سعادتى بالاتر از این است، مگر نه ما همه مسلمانان باور داریم که شهادت، بزرگ‏ترین کامیابى جهان است، پس مژده‏اى که تو به من دادى بالاترین مژده‏هاست، چرا نگرانى؟!

گر عشق رفیق راه من گردد

 

خار ره من گل و سمن گردد

هر گوشه ز ریگزار گل روید

 

هر شاخه ز خار من چمن گردد

گنجینه روح را شود گوهر

 

سنگى که عقیق این یمن گردد

     

در این حال نجمه گفت: بسیار خوب، برو خدا به همراهت.

حنظله، پس از این کلام در حالى که چند دقیقه بود موضوع غسل را فراموش کرده بود به محض شنیدن رخصت همسرش به یاد غسل افتاد و با حالتى زار و پریش گفت:

اى نجمه زیبا! با این چند دقیقه حرف زدن فرصت احتمال غسل کردن را از من سلب کردى خداوند تو را ببخشد، ولى چه باید کرد قسمت این بود و با تقدیر چاره‏سازى نتوان کرد، من همین الان مى‏روم شاید رسول خدا صلى الله علیه و آله را دیدم و عذر خود را به او گفتم از او طلب چاره کردم و شاید براى من دعایى کند که خداوند از این گناه من درگذرد.

در حالى که این سخن را گفت قدمى جلو گذارد که نجمه را براى آخرین بار در آغوش گرفته و با او خداحافظى کند که ناگاه نجمه گفت: اى حنظله! اى شوهر مهربان من! آیا حاضر هستى نام من به بدنامى شهره شود؟!

البته نه نجمه عزیزم این چه سؤالى است که مى‏کنى؟ هیچ مى‏دانى اگر بر نگردى کسى از من باور نخواهد کرد که در همین چند ساعت زن تو شده و گوهر دوشیزگى را از دست داده‏ام، مردم بعد از این به من چه خواهند گفت، آیا در معرض تیر ملامت واقع نخواهم شد.

نجمه ممکن است ولى چاره چیست و چه فکرى به نظرت مى‏رسد؟ تو را به خدا قسم زود بگو که وقت مى‏گذرد و مى‏ترسم که ارتش حرکت کند!! نجمه به عجله لباسش را پوشید و در حالى که قصد خود را به حنظله مى‏گفت، شتابان از خانه بیرون رفت و در خانه چند همسایه را کوفت و پس از چند دقیقه، چهار نفر زن را در اطاق حاضر کرد، آن گاه در برابر آنان روى به حنظله نمود و گفت:

اى شوهر عزیز من! آیا اقرار دارى که دیشب عمل زفاف واقع شد و من زن شرعى تو شده‏ام؟

حنظله پاسخ داد: بلى، اى نجمه عفیفه و پاک!

آن گاه نجمه روى به طرف شاهدان کرده و گفت:

گواه باشید و این سخن را به یاد داشته باشید؛ زیرا من خوابى دیده‏ام و پیش خود تعبیر آن را به شهید شدن حنظله و برنگشتن او از جبهه دانسته‏ام، پس اگر روزى طعنه زنان و بدگویان، تیر زبان آلوده خود را متوجه من کردند، شما شاهد و گواه و مدافع من باشید.

هر چهار نفر با نهایت صداقت و لحنى که همراه با تحسین بود، حمل شهادت را قبول کردند و در حالى که به شجاعت و جوانمردى و ایمان حنظله و عفت دوستى و پاکى و مآل‏اندیشى نجمه، آفرین گفتند از در خارج شدند.

پس از خروج آن‏ها حنظله جلو رفت و سر نجمه را در سینه گرفته در حالى که آن را به خود مى‏فشرد گفت:

اى بنت سعد! اى محبوبه عزیز! اى معشوقه گرامى و اى همسر ارجمند! خداحافظ، درباره من دعا کن و مرا هرگز فراموش مکن و از یاد مبر که من تو را از دل و جان دوست دارم، گرچه اسلام را بر تو مقدم داشته‏ام، ولى مى‏دانم که مرا ملامت نخواهى کرد و از این که رضاى خدا را بر خشنودى تو اختیار کردم، ناراضى نخواهى بود.

اگر از من گله دارى مرا ببخش، از این که نتوانستم کام دل تو را چنان که معمول است برآورم، مرا عفو کن، اى عزیز! اگر پیروز برگشتم تو براى همیشه از آن من خواهى بود و تا آخر عمر با لذت و سعادت زندگى خواهیم کرد و اگر به فیض شهادت رسیدم در آن دنیا مراقب تو خواهم بود و براى تو پیش خداى خود دعا خواهم کرد و طلب مغفرت خواهم نمود، صبر داشته باش شکیبا باش، عزم و اراده به خرج بده، چرا گریه مى‏کنى، یک مسلمان باید بیشتر از این‏ها مقاومت داشته باشد، همسر عزیزم! مگر فراموش کرده‏اى که تو هم امت رسول خدا صلى الله علیه و آله هستى؟

پس گریه نکن اگر به گریه ادامه دهى مرا هم گریه مى‏اندازى، آن وقت ممکن است در من سستى راه پیدا کند و این سستى دل در من باقى بماند و رشادت لازم در مقابل دشمن خدا، از من ظهور نکند.

نجمه که مثل ابر بهار مى‏گریست چون سخن اخیر را از دهان حنظله شنید خوددارى کرد و با صدایى که نیمه بریده بود و درست از گلو در نمى‏آمد و گاهى با ترکیدن بغض قطع مى‏شد، گفت:

برو عزیزم! خدا همراه تو باشد، از این که گریه مى‏کنم مرا ببخش، زنم و زن رقیق القلب است، به علاوه مى‏دانى که تو را بسیار دوست دارم از جان خودم بیشتر، پس حق دارم که با از دست دادن تو، این طور بى‏تابى کنم.

در اینجا حنظله خود را از آغوش نجمه خارج کرده در حالى که از او جدا مى‏شد، گفت:

بس است عزیزم! اگر این طور بخواهیم پیش هم باشیم فرصت از دست مى‏رود، خدا حافظ.

تا پاى خود را از آستان در بیرون گذاشت، نجمه به دنبال او دویده گفت: حنظله یک کلمه دیگر با تو دارم، آیا راهى هست که در صورت شهادت تو من هم به تو بپیوندم؛ زیرا پس از تو زندگى بر من حرام است! حنظله ندانست در مقابل این کلام که از دل صادقى بیرون مى‏آید چه بکند پس روى خود را برگرداند و در حالى که اشکى از شوق در گوشه چشمش پیدا شده بود، گفت:

الحق که لایق حنظله هستى، خداوند تو را جزاى خیر دهد، پاداش دهنده ما اوست و ان شاء اللّه پاداشى که در انتظار دارى خواهى گرفت، پس از آن بدون این که بیش از این خود را تسلیم احساسات کند دوان دوان شروع به رفتن کرد.

دلش مى‏خواست بال درآورد و به فاصله چند لحظه به لشکر اسلام برسد.

در حالى که دیوانه‏وار بر سرعت قدم هاى خود مى‏افزود و هر لحظه نزدیک بود پایش به سنگ خورده و بر زمین افتد و چند مرتبه نیز سکندرى خورد، سرعت حرکت، مجال تفکر را از او سلب کرده بود، فقط مانند گرسنه‏اى که تنها فکرش به سفره طعام است اندیشه‏اى، جز رسیدن به اردوگاه نداشت و چون چراغى که در انتهاى بیابانى دیده شود مشتاقانه فقط آن را مى‏دید، به سوى آن مى‏رفت.

او که در لحظات جدایى از محبوبه، خود را نگهداشته و ابداً نگریسته بود، اکنون مانند سیل، اشک از چشمش جارى بود.

هاى‏هاى مى‏گریست، به طورى که اگر کسى در راه به او برمى‏خورد و حوصله نگاه کردن به این جوان را داشت، منظره عجیب وى- در حالى که عرق سراپایش را فراگرفته‏ بود و به سرعت مى‏دوید و صورتش از اشک شسته شده و بغض گلویش چنان بلند بود که به گوش دیگران مى‏رسید- او را مبهوت مى‏کرد.

چرا گریه مى‏کرد؟ آیا حالا به یاد معشوقه و جدا شدن از او افتاده بود، آیا به خاطر نجمه عزیز مى‏گریست؟ نه، علت گریه او این نبود.

این چشمان التماس‏آمیز آغشته به اشک که هر لحظه به سوى آسمان دوخته مى‏شد و با تضرع و لابه به مبدأ مى‏گردید، از عشق مجازى چنین گریان شده بود؟!

گریه‏اش از این بود که مى‏ترسد مبادا فرصت از دست رفته باشد و به موقع به میدان نرسد، مى‏ترسید وقتى آنجا برسد که قشون رفته باشد، آن وقت جواب خدا را چه خواهد داد، به رسول خدا صلى الله علیه و آله چه خواهد گفت!!

علت دیگر گریه‏اش وضع ناپاکى بدن که بالاخره از حل کردن آن عاجز مانده بود که چه خواهد شد، اگر چنان که نجمه خواب دیده و گفته بود، کشته مى‏شود، تکلیف او با این تن غسل نکرده، چیست؟ چطور اذن دخول به ملکوت معنوى خواهد یافت، آیا او را مانند موجود پلیدى طرد نخواهند کرد، آیا با بدن ناپاکش چه معامله مى‏کنند؟

این افکار هر لحظه شدت مى‏گرفت و از یک طرف به سرعت پاهایش مى‏افزود که زودتر به اضطرابش خاتمه داده شود و از جانب دیگر صداى گریه‏اش را بلندتر مى‏کرد.

بالاخره، از دور صداى اذان صبح به گوشش خورد، دریافت که صدا از لشکر اسلام است، چون این حالت را دید سر را به علامت شکر به سوى آسمان بلند کرد، گریه‏اش قطع شد و پا را آهسته‏تر کرد و بالاخره آن قدر از حالت دویدن کاست تا به راه رفتن معمولى رسید، عرق بدن او سرازیر بود، اما کم کم خشک مى‏شد، چون به اردوگاه رسید صف نماز بسته شده بود، مسلمانان پشت سر رسول خدا صلى الله علیه و آله ایستاده، مى‏خواستند عبادت خدا را به جا آورند.

حنظله، به عجله تیمم کرد و در صف آخر قرار گرفت و نماز را با خلوص کامل بجاى آورد.

پس از خاتمه نماز که به واسطه جنگ به سرعت برگزار شد، حنظله صفوف برادران را آهسته شکافت و به سوى خیمه رسول خدا صلى الله علیه و آله شتافته بالاخره به حضرت رسید، در برابر حضرت سیل اشک از چشمش ریخت، حضرت با ملاطفت و نهایت مهربانى دست خود را روى پیشانى او گذارد و سرش را بلند کرد و فرمود:

حنظله تویى، خدا تو را اجر دهد بالاخره آمدى، من حدس مى‏زدم که ایمان عظیم تو، تو را راحت نخواهد گذارد و بالاخره تو هم به جبهه حق علیه باطل، خواهى آمد!

اى رسول اللّه! آمدم ولى چه آمدنى... بسیار پریشان و ملول و افسرده‏ام و نمى‏دانم تکلیفم چیست؟ شرم دارم از این که در مقابل خدا ایستاده‏ام و خجلم از آن که اکنون این طور در حضور توام.

چرا؟ علت خجلت تو چیست؟

اى رسول خدا! مى‏دانى که دیشب، شب زفاف من بود و من آب نیافتم که غسل کنم و اکنون با این بدن ناپاک، چگونه به جهاد روم؟

حضرت فرمود: بر خیز، مگر نمى‏دانى که تکلیف به قدر وسع است، چون آب نیافته‏اى بر تو باکى نیست و دل چرکین مکن.

پس اى رسول خدا! آیا به من اطمینان مى‏دهى، اگر به فیض شهادت برسم از ناپاکى بدن پیش خدا مسئول نیستم؟ فرمود: برو اطمینان داشته باش، خدا تو را بیامرزد!

مقدمات جنگ فراهم شد، برنامه در ابتداى کار به نفع مسلمانان بود، نزدیک بود وضع دشمن به هم به پاشد، نسیم پیروزى به مشام مى‏خورد، در این وقت نیروى جناح چپ که به فرمان مؤکد رسول خدا صلى الله علیه و آله، حافظ گردنه عنین بودند به اشتباه بزرگى دچار شدند که باعث تغییر سرنوشت جنگ شد!!

ابن جبیر رئیس این قسمت به خیال این که دیگر پیروزى اسلام کامل شده و کفار شکست خورده‏اند، براى استفاده از غنیمت، تصمیم گرفت به داخل میدان بیاید و با دشمنان بجنگد و سفارش اکید رسول اللّه صلى الله علیه و آله را دایر به ماندن در آنجا، فراموش کرد و به داخل میدان آمد.

این اشتباه که اشتباه عمدى بود به ضرر مسلمانان تمام شد، خالد جنگجوى متهور قریشى، متوجه خالى شدن جناح چپ شد، به باقى ماندگان نیروى جبیر که به سفارش پیامبر مانده بودند تاخت و پس از قتل عام آنان از پشت به مسلمانان حمله کرد، در این حال یک زن کافر به نام عمره بنت علقمه، پرچمى را که مدت‏ها بود از ترس بر زمین مانده بود برداشت و کفار را مخاطب قرار داده، آن‏ها را از ترس و بزدلى سرزنش کرد و با این کار جسارت مکیّون را تحریک نمود، از طرف دیگر خبر شوم قتل پیامبر که همه جا منتشر شده بود به درهم ریخته شدن وضع مسلمانان، کمک کرد، به طورى که عده‏اى از آنان به طرف مدینه گریختند. عده‏اى از جنگجویان نجیب و فعال و مؤمن که از آن جمله حنظله بود در بحبوحه جنگ به زمین افتاده، شربت شهادت نوشیدند.

حنظله در لحظات آخر به محبوب ابدى روى کرد و عرضه داشت:

اى خداوند قادر متعال و اى بخشنده مهربان! با بدن پاره پاره و خونین به سوى تو مى‏آیم در حالى که تن، ناپاک است، ولى رسول تو گفت: مرا از این حالت خواهى بخشید.

اى خداى مهربان! مرا ببخش... نتوانستم آب بیابم تا خود را پاکیزه کنم و به این ضیافت عظیمى که مرا به سوى آن مى‏خوانى بیایم، تقصیر از من نبود و اگر بود از رحمت بى‏پایان و لا یتناهى تو امید عفو دارم.

مرا ببخش و از رحمت خود مأیوس مساز... این شهادت را که با رضایت کامل و اشتیاق انجام گرفته، قبول کن و مرا از لطف و عنایت خویش محروم مفرما.

خداى من! خانواده خود و این تازه عروس را که دیشب با یک دنیا امید و آرزو جا گذاشتم به تو سپردم، تو براى روزى دادن و نگاهداریش شایسته‏ترى.

اى خدا! آمدم مرا از خود مران که درى دیگر جز این نمى‏شناسم، این بگفت و چشم بر هم گذاشت، تا از هر چه غیر اوست، چشم پوشیده باشد و تنها به وجه او نظر داشته باشد.

آرى، حنظله تازه داماد که با این اشتیاق به جانب شهادت شتافته بود، بالاخره به آرزوى خودش رسید و خواب تازه عروس او به حقیقت پیوست.

در این حال نبى اسلام صلى الله علیه و آله به دیدار جنازه پاک شهدا شتافت، پس از عبور از جلوى چند نفر چشمش به حنظله افتاد، نگاهى بر او انداخته مدتى بر بدن خونین آن جوان رشید خیره شد، پس از آن رو به طرف مؤمنان که در اطراف حلقه زده بودند کرده فرمود:

این همان جوانى است که دیشب عروسى کرد و از بستر زفاف مستقیماً به میدان جنگ شتافت و امروز او را در این حال مى‏بینید، این جوان از شدت ورع و تقوا، مدت‏ها در تب و تاب و التهاب گذراند که مبادا با بدن غسل نکرده کشته شود، اما اکنون دیدم که ملائکه بین زمین و آسمان او را غسل مى‏دهند!!

در این وقت نجمه که او هم مانند اهل مدینه مى‏خواست خبرى از محبوب خود بگیرد جلو رسید و چون بدن خونین آن شهید عزیز را نگریست، زانویش تاب مقاومت نیاورد، به زمین نشست و نگاهى به روى او افکند و در حالى که مى‏گریست گفت:

اى حنظله! محبوب من! خدا تو را بیامرزد، چه خوب شجاعانه جان سپردى، چه ایمان بزرگى از خود نشان دادى.

گویى مرگ را چون هدف روشنى در مقابل خود مى‏دیدى و رقص‏کنان به سوى آن شتافتى.

اى نجمه به فداى تو باد، برو که سعادتمند رفتى، ولى فراموش نکن که به من وعده کردى که در آن دنیا مرا از یاد نبرى و همان طور که حین وداع با تو گفتم، دعا کن که من هم به زودى به دنبال تو بیایم تا جشن عروسى خود را آنجا یعنى در عالم پاک و بى‏آلایش‏ تکمیل کنیم.

حضار از این سخنرانى عالى، تعجب کرده و از جهتى متأثر شدند و بر شجاعت و محبت این زن به دیده احترام نگریستند.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » سعید عبدلی ( سه شنبه 93/2/2 :: ساعت 2:8 عصر )
»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

مرنجان و مرنج
عزاداری از سنت های پیامبر اکرم (ص) است
سعادت ابدی در گرو اشک و عزاداری بر سیدالشهدا علیه السلام
سبک زندگی قرآنی امام حسین (علیه السلام)
یاران امام حسین (ع) الگوی یاران امام مهدی (عج)
آیا شیطان به دست حضرت مهدی علیه السلام کشته خواهد شد؟
ارزش اشک و عزا بر مصائب اهل بیت علیهم السلام
پیوستگان و رهاکنندگان امام حسین علیه السلام
امام حسین علیه السلام در آیینه زیارت
پیروان مسیح بر قوم یهود تا روز قیامت برترند!
نگاهی به شخصیت جهانی امام حسین «علیه السلام»
[عناوین آرشیوشده]

>> بازدید امروز: 182
>> بازدید دیروز: 303
>> مجموع بازدیدها: 1377155
» درباره من

بشنو این نی چون حکایت می کند

» فهرست موضوعی یادداشت ها
دینی و مذهبی[871] . عشق[360] . آشنایی با عرفا[116] . جدایی از فرهنگ[114] . موسیقی[66] . داستانک[2] . موعود . واژگان کلیدی: بیت المال . صحابی . عدالت . جزیه . جنایات جنگ . حقوق بشردوستانه . حکومت . خراج . علی علیه‏السلام . لبنان . مالیات . مصرف . مقاله . منّ و فداء . ادیان . اسرای جنگی . اعلان جنگ . انصاری . ایران . تقریب مذاهب . جابر .
» آرشیو مطالب
نوشته های شهریور85
نوشته های مهر 85
نوشته زمستان85
نوشته های بهار 86
نوشته های تابستان 86
نوشته های پاییز 86
نوشته های زمستان 86
نوشته های بهار87
نوشته های تابستان 87
نوشته های پاییز 87
نوشته های زمستان87
نوشته های بهار88
نوشته های پاییز88
متفرقه
نوشته های بهار89
نوشته های تابستان 89
مرداد 1389
نوشته های شهریور 89
نوشته های مهر 89
آبان 89
آذر 89
نوشته های دی 89
نوشته های بهمن 89
نوشته های اسفند 89
نوشته های اردیبهشت 90
نوشته های خرداد90
نوشته های تیر 90
نوشته های مرداد90
نوشته های شهریور90
نوشته های مهر 90
نوشته های تیر 90
نوشته های مرداد 90
نوشته های مهر 90
نوشته های آبان 90
نوشته های آذر 90
نوشته های دی 90
نوشته های بهمن 90
نوشته های اسفند90
نوشته های فروردین 91
نوشته های اردیبهشت91
نوشته های خرداد91
نوشته های تیرماه 91
نوشته های مرداد ماه 91
نوشته های شهریور ماه91
نوشته های مهر91
نوشته های آبان 91
نوشته های آذرماه91
نوشته های دی ماه 91
نوشته های بهمن ماه91
نوشته های بهار92
نوشته های تیر92
نوشته های مرداد92
نوشته های شهریور92
نوشته های مهر92
نوشته های آبان92
نوشته های آذر92
نوشته های دی ماه92
نوشته های بهمن ماه92
نوشته های فروردین ماه 93
نوشته های اردیبهشت ماه 93
نوشته های خردادماه 93
نوشته های تیر ماه 93
نوشته های مرداد ماه 93
نوشته های شهریورماه93
نوشته های مهرماه 93
نوشته های آبان ماه 93
نوشته های آذرماه 93
نوشته های دیماه 93
نوشته های بهمن ماه 93
نوشته های اسفند ماه 93
نوشته های فروردین ماه 94
نوشته های اردیبهشت ماه94
نوشته های خرداد ماه 94
نوشته های تیرماه 94
نوشته های مرداد ماه 94
نوشته های شهریورماه94
نوشته های مهرماه94
نوشته های آبان ماه94

» لوگوی وبلاگ


» لینک دوستان
کنج دل🩶
پیام شهید -وبگاه شهید سید علی سعادت میرقدیم
همراه با چهارده معصوم (علیهم السلام )ویاران-پارسی بلاگ
دانشجو
(( همیشه با تو ))
بر بلندای کوه بیل
گل رازقی
نقاشخونه
قعله
hamidsportcars
ir-software
آشفته حال
بوستــــــان ادب و عرفــان قـــــــرآن
سرباز ولایت
مهندس محی الدین اله دادی
گل باغ آشنایی
...عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
وبلاگ عقل وعاقل شمارادعوت میکند(بخوانیدوبحث کنیدانگاه قبول کنید)
بهارانه
*تنهایی من*
بلوچستان
تیشرت و شلوارک لاغری
اقلیم شناسی دربرنامه ریزی محیطی
کشکول
قدم بر چشم
سه ثانیه سکوت
نگارستان خیال
گنجدونی
بهارانه
جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی
نگاهی نو به مشاوره
طب سنتی@
سرچشمـــه فضیـلـــت ها ؛ امـــام مهــدی علیــه السلام
اکبر پایندان
Mystery
ermia............
پلاک آسمانی،دل نوشته شهدا،اهل بیت ،و ...
اسیرعشق
چشمـــه ســـار رحمــت
||*^ــــ^*|| diafeh ||*^ــــ^ *||
کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب
جلال حاتمی - حسابداری و حسابرسی
بهانه
صراط مستقیم
تــپــش ِ یکــ رویا
ماییم ونوای بینوایی.....بسم الله اگرحریف مایی
سلحشوران
گیاه پزشکی 92
مقبلی جیرفتی
تنهایی افتاب
طراوت باران
تنهایی......!!!!!!
تنهای93
سارا احمدی
فروشگاه جهیزیه و لوازم آشپزخانه فدک1
.: شهر عشق :.
تا شقایق هست زندگی اجبار است .
ماتاآخرایستاده ایم
هدهد
گیسو کمند
.-~·*’?¨¯`·¸ دوازده امام طزرجان¸·`¯¨?’*·~-.
صحبت دل ودیده
دانلود فایل های فارسی
محقق دانشگاه
ارمغان تنهایی
* مالک *
******ali pishtaz******
فرشته پاک دل
شهیدباکری میاندوآب
محمدمبین احسانی نیا
کوثر ولایت
سرزمین رویا
دل نوشته
فرمانده آسمانی من
ایران
یاس دانلود
من.تو.خدا
محمدرضا جعفربگلو
سه قدم مانده به....
راز نوشته بی نشانه
یامهدی
#*ReZa GhOcCh AnN eJhAd*#(گوچـی جـــون )
امام خمینی(ره)وجوان امروز
فیلم و مردم
پیکو پیکس | منبع عکس
پلاک صفر
قـــ❤ــلـــــب هـــــای آبـــــی انــ❤ـــاری
اسیرعشق
دل پرخاطره
* عاشقانه ای برای تو *
farajbabaii
ارواحنا فداک یا زینب
مشکات نور الله
دار funny....
mystery
انجام پروژه های دانشجویی برای دانشجویان کنترل
گل یا پوچ؟2
پسران علوی - دختران فاطمی
تلخی روزگار....
اصلاحات
گل خشک
نت سرای الماس
دنیا
دل پر خاطره
عمو همه چی دان
هرکس منتظر است...
سلام محب برمحبان حسین (ع)
ادامس خسته من elahe
دهکده کوچک ما
love
تقدیم به کسی که باور نکرد دوستش دارم
گروه اینترنتی جرقه داتکو
مدوزیبایی
من،منم.من مثل هیچکس نیستم
Tarranome Ziba
پاتوق دختر و پسرای ایرونی
اسرا
راه زنده،راه عشق
وبلاگ رسمی محسن نصیری(هامون)(شاعر و نویسنده)
وب سایت شخصی یاسین گمرکی
حسام الدین شفیعیان
عکسهای سریال افسانه دونگ یی
ܓ✿ دنـیــــاﮮ مـــــــن
Hunter
حسام الدین شفیعیان
دهکده علم و فناوری
اسیرعشق
دختر باحال
*دلم برای چمران تنگ شده.*
♥تاریکی♡
به یادتم
باز باران با محرم
تنهایی ..............
دوستانه
هرچه می خواهد دل تنگم میذارم
زندگی
نیلوفر مرداب
فقط طنزوخنده
تینا!!!!
شیاطین سرخ
my love#me
سرزمین خنگا
احکام تقلید
•.ღ♥ فرشتــ ـــ ـه تنهــ ــ ــایی ♥ღ.•
فوتسال بخش جنت (جنت شهر )
حقیقت صراط
...دیگه حسی نمونده
زیر اسمان غربت
شهید علی محسنی وطن
سکوت(فریاد)
عاشقانه ها
خودمو خدا تنها
دانستنی های جالب
ermia............
حجاب ایرانی
عرفان وادب
دل خسته
عاشقانه های من ومحمد
هر چه میخواهد دله تنگت بگو . . .
sharareh atashin
mehrabani
khoshbakhti
______>>>>_____همیشگی هااا____»»»»»_____>>>>
دخترونه
قلبی خسته ازتپیدن
عشـ۩ـق یـ۩ـعنی یـ۩ـه پــ۩ـلاک......
تینا
مذهب عشق
مناجات با عشق
داستان زندگی من
دهاتی
دکتر علی حاجی ستوده
عاشق فوتبال
کشکول
حاج آقا مسئلةٌ
صدا آشنا
کد بانوی ایرانی
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
« یا مهدی ادرکنی »
وبلاگ تخصصی کامپیوتر - شبکه - نرم افزار
::::: نـو ر و ز :::::
توکای شهر خاموش

.: اخـبـار فـنـاوری .:
Biology Home
شــــــــــــــهــــدای هــــــــــــــســـتــه ایـــــــــــــ
مثبت گرا
تک آندروید
امروز
دانستنی / سرگرمی / دانلود
°°FoReVEr••
مطلع الفجر
سنگر بندگی
تعصبی ام به نام علی .ع.
تنهایی.......
دلـــــــشــــــــکســـــته
عاشقانه
nilo
هر چی هر چی
vida
دلمه پیچ, دستگاه دلمه پیچ Dolmer
هسته گیر آلبالو
آرایشگری و زیبایی و بهداشت پوست
عکس های جالب و متحرک
مرکز استثنایی متوسطه حرفه ای تلاشگران بیرجند
دیجی بازار
نمونه سوالات متوسطه و پیش دانشگاهی و کارشناسی ارشد
bakhtiyari20
زنگ تفریح
گلچین اینترنتی
روستای اصفهانکلاته
پایه عکاسی مونوپاد و ریموت شاتر بلوتوث
سرور
عاطفانه
سلام
بخور زار
اشک شور
منتظران

» صفحات اختصاصی

» لوگوی لینک دوستان





































































































» وضعیت من در یاهو
یــــاهـو
» طراح قالب