رفتی ز پیش دیده و بر دل نشسته ای
خستی تو جان خسته ام و دل نبسته ای
دلتنگم و غریبم و بیمار و بی شکیب
ای دل مگر به نور رخش دیده بسته ای
در خاطرت نبود مگر بی نوایی ام
تن را به غمزه بستی و دل را شکسته ای
گفتم اشارتی کن و گفتی به گوش دل
ای خسته دل ز محبس تنها نرسته ای
گفتم که این معامله در خورد من نبود
گفتی از این مغالطه طرفی نبسته ای
هرچند بر زمینی و بر خاک تیره ای
بر انتهای عالم علیانه جسته ای
در قدرتم نبود قضا را قدر کنم
من خاکیم ، تو هم که ازاین خاک خسته ای
بگریختی ز خاک و من و هرچه بی بهاست
بگذشتی از درایت هر قوم و رسته ای
روزی اگر کنی گذری بر خرابه ام
بینی به کنج میکده ای دلشکسته ای
دیدی که عاقبت ز من و دل گذشته ای
از حبس خاک و این تن آلوده رسته ای
از گردش زمین و زمانه شدم ملول
با رفتنت زمین و زمان را گسسته ای
« ما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه ای»
آندم که بر سریر معلا نشسته ای