یکی از شاگردان آیت الله انصاری در اینباره چنین نقل میکند:
« زمانی که به قم آمدم آتشی از عشق الهی در درون خود احساس میکردم در کتابی به نام مفتاحالجنان به دعای « ناد علیاً مظهر العجائب... » برخورد کردم و شبانه روز این دعا را بر زبان جاری میکردم و همواره از خدا میخواستم که دست مرا در دست ولی کامل قرار دهد تا اینکه در حدود سن بیست سالگی در یک کتاب خطی در مورد ختم سوره مبارکه یس به مطلبی برخورد نمودم که برای برآوردن حوائج مفید است به مدت چهل روز این سوره مبارکه را در وقت خاصی که ذکر شده بود با حضور قلب و اخلاص کامل میخواندم، در روز چهلم از مدرسه فیضیه که در آنجا حجره داشتم به طرف دارالشفاء نزد حاج میرزا حسن مصطفوی که در آنجا در حجره ساکن بودند رفتم تا برایم یک مباحثه «کفایه» بگذارد از ایشان درخواست یک بحث کفایه کردم ایشان شروع به موعظه کردند که کفایه الان در فصل تابستان که حوزه تعطیل است به چه دردت میخورد بهتر است در این ایام فراغت به دنبال کسب مسائل معنوی باشی، من گفتم: اگر کسی را میشناسی که به من معرفی کنی به سخنت ادامه بده ولی اگر نمیشناسی آتش درون مرا شعلهورتر نکن، ولی ایشان توجهی نکردند و به سخنان خود ادامه دادند و من ناراحت شدم و سخن ایشان را قطع کردم بعد جناب حاج میرزا حسن فرمود:
علت اینکه من در این رابطه با شما صحبت کردم این بود که قبل از اینکه شما بیایید من داخل حجره خوابیده بودم و در عالم رؤیا أئمه معصومین(علیهمالسلام) را دیدم که دور تا دور حجره نشسته و این آیه را تلاوت میکنند:
« یخرج الحی من المیت و یخرج المیت من الحی. روم/ 19 » که ناگهان دیدم شما از درب حجره وارد شدید و آن بزرگواران اشاره به شما کردند و فرمودند:
« یخرج الحی من المصیب » که شما در این وقت درب زدی و من از خواب بیدار شدم دانستم که شما دنبال گمشدهای هستی، اما آن ولیّ کاملی که شما به دنبالش هستی در همدان است به نام آیت الله انصاری همدانی. »
از دوستان همدانی آدرس گرفتم ابتدا میخواستم به مشهد مقدس بروم ولی استخاره بد آمد، وقتی برای همدان استخاره زدم این آیه شریفه درآمد:
« سبحان الذی أسری بعبده لیلاً من المسجد الحرام إلی المسجد الأقصی الذی بارکنا حوله لنریه من آیاتنا ... إسری/1 » فهمیدم که بسیار خوب است پس با چند نفر از دوستان طلبه از جمله شهید محراب آیت الله مدنی رهسپار همدان شدیم از آنجا به سمت مسجد پیغمبر که ایشان نماز ظهر و عصر را در آنجا اقامه میکردند رفتیم و نماز خود را به ایشان اقتدا کردیم. در نماز متوجه شدم که ایشان انسان عادی نیست و گویی مشافهتاً با خداوند تکلم میکند بعد از نماز با ایشان به منزلشان رهسپار شدیم. ایشان وقتی حرکت میکرد گویی مظهر حبّ الله حرکت میکرد و یکپارچه آتش عشق الهی بود.
چند روزی در خدمتش بودیم که متوجه شدم ایشان دوستی دارد به نام حاج ملا آقاجان که ده روز دیگر قرار است به همدان بیاید دوستان من به قم مراجعت کردند ولی من که تازه مقصود خود را یافته بودم منتظر آمدن آن مرد الهی شدم وقتی حاج ملا آقاجان آمدند، در منزل آیت الله انصاری برای چند روزی به منبر رفتند.
بعد از چند روز قرار شد آیت الله انصاری به اتفاق حاج ملا آقاجان به زنجان بروند من با اصرار زیاد تمنا کردم که در این سفر مرا همراه خود ببرند، و به اتفاق سه نفری به زنجان رفتیم
من و آیت الله انصاری که بیست سال از من بزرگتر و مجتهد مسلم بود یک حجره در یکی از مدارس علمیه زنجان گرفتیم و حاج ملا آقاجان به منزلش رفتند در این مدت من از انفاس گرم آیت الله انصاری بسیار بهرهها بردم در یکی از روزها که من و آیت الله انصاری و حاج ملا آقاجان سه نفری به سمت یکی از روستاها میرفتیم به بالای یکی از تپهها که رسیدیم حاج ملا آقاجان رو به آیت الله انصاری کردند و فرمودند:
که بعد از این مسافرت آیت الله انصاری به همدان برگشتند.
جناب استاد کریم محمود حقیقی نقل میکردند که:
آنچه از ملاقات آیت الله نجابت با آیت الله انصاری دست داده بنده از آیت الله نجابت پرسیدم فرمودند:
من در خدمت آیت الله قاضی بودم و در ایام طلبگی در نجف، و زیر نظر ایشان، روزی که چندان هم به رحلت آن بزرگوار نمانده بود پرسیدم آقا ما بعد از شما به که مراجعه کنیم؟
سپس فرمودند:
آیت الله نجابت افزودند: وقتی آیت الله قاضی رحلت کردند چند روز بعد من به عزم دیدار آقای انصاری از نجف به همدان آمدم وقتی آن بزرگوار را یافتم، ایشان تا مدتی استنکاف میکرد با اصرار من ایشان پرده را، کنار زدند و فرمودند:
آیت الله نجابت فرمودند که: من داستان آمدن ایشان را به نجف و علت عدم دیدارشان را با آقای قاضی پرسیدم، فرمودند:
گفتم: این قضیه را آقای قاضی هم به من گفتهاند، آقای انصاری آن روز دانستند که عدم ملاقات مربوط به فرد همراه بوده است.
باری آقای نجابت حدود یک ماه آنجا میماند و اضافه کردند که آقای انصاری فرمودند: برو و به درسهایت بپرداز و من به نجف برگشتم و عجیب این بود که در بین طلاب شایعه شده بود که من به چهله نشینی نشسته بودم.
جناب حجة الاسلام و المسلمین سید شهابالدین صفوی به نقل از آقای بیات و جناب دکتر علی انصاری نقل میکردند که:
در خدمت آقا، آیت الله انصاری نشسته بودیم که یک سیّد مازندرانی که یکی از اقطاب سلسله دراویش بود با دفتری بزرگ خدمت آقا رسیدند این سید دارای محاسن سفید بلند و چهره بسیار نورانی بودند و این نورانیت، در اثر ترک خوردن غذای حیوانی بود حتی در منزل آقا درخواست کردند که در غذای ایشان از روغن حیوانی استفاده نکنند بعد به آقا عرض کردند: من زحمت زیادی کشیدهام تا طیّالأرض را به دست آوردهام و تا الان به هیچکس تعلیم ندادهام ولی امروز به خدمت شما رسیدهام تا این کمال را به شما یاد بدهم
آیت الله انصاری فرمودند:
سید اصرار میکردند و مرحوم انصاری استنکاف. بعد سید فرمود: پس اجازه بدهید علم کیمیا را به شما تعلیم دهم و من طریقه طیّالأرض و علم کیمیا را در این دفتر نوشتهام،
آقا فرمود: ما بهترش را داریم، سید با تعجب پرسید: شما بهترش را دارید!؟ آقا فرمود:
خلاف طریقت بود کاولیا
تمنّا کنند از خدا جز خدا
گر از دوست چشمت به احسان اوست
تو در بند خویشی نه در بند دوست
حضرت آیت الله انصاری نه تنها خود چنین بود بلکه شاگردانش نیز به جز علم توحید، نظری به غیرالله نداشتند حضرت آیت الله نجابت میفرمود:
چنان از علم توحید محظوظ بودیم که به علوم مادون علم توحید هیچ رغبت نداشتیم ( چونکه صد آمد نود هم پیش ماست ) میفرمود:
روزی در نجف اشرف در معیّت عدهای از رفقا از جمله مرحوم شهید آیت الله دستغیب(ره) پس از زیارت از درب حرم مطهّر حضرت امیر(ع) خارج میشدیم که دیدیم پیرمردی با محاسن سفید و عمامه و عبا و قبا و نعلین سفید گوشهای نشسته و با فرد مکلاّیی در حال جرّ و بحث بر سر مثنوی مولوی میباشد.
پیرمرد از مثنوی حمایت میکرد و آن فرد به آن اهانت مینمود، فرمودند:
آمدیم و به کناری نشستیم و یکی از دوستان را فرستادیم که از وی دعوت کند در جمع ما حاضر شود پس از چند لحظه آن دوست محترم به همراه پیرمرد بازگشت، به وی احترام کردیم و از احوالش استنطاق نمودیم گفت:
من در جوانی زحمات و ریاضات شرعیّه زیادی را متحمل شدم تا اینکه روزی حضرت صادق(ع) را در عالم مکاشفه دیدم که فرمودند:
گفت: عرض کردم آقا دو چیز از شما تقاضا دارم یکی ممرّی برای معاش و دیگری اینکه عالم به علم جفر شوم. حضرت فرمودند: آنچه خواستی به تو دادیم و سپس گفت حال پیر شدهام و تقدیرم بالا رفته و قرار است فردا بعد از ظهر بمیرم. میخواستم علم جفرم را به فرد صالحی بدهم، به شرط آنکه امورات کفن و دفن مرا متقبل شود.
مرحوم آیت الله نجابت فرمود: من قبول نکردم متعاقباً پیر مرد همان صحبت را با مرحوم شهید دستغیب(ره) کرد و آن مرحوم نیز از قبولش اباء نمود به همین منوال به یکی دو نفر از همراهان پیشنهاد نمود ولی کسی قبول نکرد سپس تأملی بنمود و گفت پس شما فرد لایقی را به من معرفی کنید، مرحوم استاد میفرمود:
من و مرحوم شهید دستغیب فرزند یکی از بزرگان را که پدرش حق استادی بر هر دوی ما داشت معرفی نمودیم پیرمرد پس از لحظهای تأمل در حالیکه با انگشتانش شمارشی کرد گفت این فرد، سید، جوان و بزرگزاده است ولی کمی بداخلاق است (خصوصیات او را کاملاً بیان نمود) و من جفرم را به او نمیدهم اگر ممکن است فرد دیگری را معرفی کنید.
مرحوم نجابت میفرمود بالاخره یکی از سادات مجتهد و متقی نجفی که دارای سن و سال قابل توجهی بود به او پیشنهاد شد پیرمرد این بار نیز مانند قبل مکثی نمود و گفت این فرد سید است و بزرگ و بزرگزاده میباشد من حاضرم جفرم را به او بدهم بعد یکی از دوستان او را به خانه سید مورد نظر هدایت کرد و فردا بعد از ظهر که بعضی از دوستان قضیه را دنبال کرده بودند معلوم شد آن پیرمرد در خانه همان سید دار فانی را وداع گفته است.
مرحوم استاد نجابت بعد از نقل این حادثه تأملی فرمودند و گفتند:
« تعجب از این جاست آن پیرمرد که دستش به دامن حضرت امام صادق(ع) رسید و آن حضرت به وی فرمودند: هر چه میخواهی بگو چرا از آن حضرت بالاتر از جفر را نخواست و معرفت خداوند تعالی را طلب ننمود! »
جناب حاج آقا محمدرضا گلآرایش پدرمحترم دو شهید، میفرمودند:
اینجانب به اتفاق شهید آیت الله دستغیب(ره) و آیت الله نجابت در حدود سال 1335 هجری شمسی به همدان خدمت آیت الله انصاری رفتیم در یکی از روزها که خدمت آن عارف ربّانی نشسته بودیم شهید دستغیب(ره) از آیت الله انصاری درخواست نمود که او را در رسیدن به مقام فنا یاری کند و در این موضوع هم اصرار فراوان داشت بعد آیت الله دستغیب(ره) جهت کاری از اطاق بیرون رفتند، آیت الله انصاری به ما رو کرد و فرمود:
در جلسهای دیگر صریحاً به خود آیت الله دستغیب(ره) چنین میگوید:
و خبر شهادت آیت الله دستغیب(ره) از جمله اخباری بود که قبل از انقلاب اسلامی ایران بین همه شاگردانش پخش بود. جناب حاج آقا اسلامیه نقل میکردند که من این خبر را از حاج مؤمن شنیدم و وقتی جریان را به آیت آلله نجابت گفتم، ایشان فرمودند:
من خودم بودم که آیت الله انصاری صریحاً خبر از به شهادت رسیدن آیت الله دستغیب(ره) را دادند.
حضرت آیت الله حاج صدرالدین حائری شیرازی نقل میکردند که: من و شهید دستغیب همراه آیت الله انصاری از مسجد به سمت منزلشان میآمدیم، وقتی به درب خانه رسیدیم، آقای دستغیب به من رو کرد و فرمود: ما که زمان أنبیاء و أئمه هدی(ع) را درک نکردهایم و آنها را ندیدهایم اما وقتی این مرد را آدم میبیند میفهمد که آنها چقدر بالا بودهاند.
بارها شهید آیت الله دستغیب به آیت الله نجابت میفرمودند که:
حتی آیتالله دستغیب میفرمودند:
لذایذی که از سخنان حضرت خاتم الأنبیاء و حضرات معصومین(ع) به وسیله ایشان نصیب بنده میشود، از دیگر کسی نصیب نشده و بهرههای روحانی و علمی آن مقدار که از ایشان استفاده نمودم، از دیگری استفاده ننمودهام.
لذا آیت الله دستغیب در اثر مصاحبت ایشان به تمام معنا یگانگی خداوند علیّ اعلی را یافته و مدارج عالیهای را در معرفت الله و توحید طی کرده بود.
جناب حاج حسن شرکت نقل میکردند که: مدتها از خدای تعالی خواستم که مقام آیت الله انصاری را در عالم رؤیا به من نشان دهد تا اینکه یک شب در عالم رؤیا ایشان را دیدم که در حالت قنوت در نماز میباشد.
و نیز حاج احمد انصاری میفرمود: دوست داشتم مقام معنوی پدرم را در خواب ببینم یک شب در عالم رؤیا دیدم باغستانی بسیار وسیع که انواع درختان انبوه و فراوان دور تا دور آن را فرا گرفته و انواع و اقسام نعمتهای الهی موجود است با آن وصفهایی که در قرآن شریف است و در وسط آن باغ دیدم که پدرم بر روی سجادهای به نماز مشغول هستند و در حالت قنوت میباشند از دربان آن باغ پرسیدم این باغ چیست؟ جواب داد:
مگر نمیبینی بهشت است و این از برای پدرت میباشد از زمانی که آمده مشغول نماز است و ابداً توجهی به این نعمتها ندوخته است.
گر از دوست چشمت به احسان اوست
تو دربند خویشی نه در بند دوست
البته این عجیب نیست، زیرا در حدیث میهمانی اهل بهشت آمده است که:
از زبان خانم فاطمه انصاری دختر آن بزرگوار نیز خاطره ای بشنویم:
« یک شب پدرم منزل ما مهمان بود. من خوابیده بودم. بعد یک دفعه احساس کردم اتاق شلوغه و همهمه ای بلند شد، نگاه کردم دیدم یک گوشه سقف اتاق باز شده و آسمان پیداست و یک عالمه ملک که همه سبزپوش و خیلی زیبا بودند، آمدند و رفتند دور رختخواب پدر و یک همهمه ای بود. انگار همه ذکر می گفتند و در همان حال صدایی شنیدم که می گفت: نباید این را فاش کنی.
خیس عرق شده بودم، می خواستم بلند شوم ولی نتوانستم. انگار به زمین چسبیده بودم و شاید این حالت حدود پنج دقیقه ای طول کشید بعد بلند شدم و رفتنم دنبال پدر. ایشان دو سه دفعه در شب برای تجدید وضو بلند می شد، پشت سرشان آمدم بیرون و گفتم این چی بود؟ چه خبر بود؟ فرمود: هیس! و من تا مرحوم پدرم زنده بود نتوانستم چیزی بگویم انگار خودشان تصرف کرده بودند! »